آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
رز
۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۰۳

پارسال این روزها بود که من درگیر بودم. درگیر تصمیمی که گرفته بودم، که از نظر منطقی میدانستم درست است و از نظر حب ذات هنوز راضی نشده بودم.

تصمیم گرفته بودم دیگه نرم دانشگاه، ولی ته دلم دوستش داشتم. دلم میسوخت از موقعیتی که به سادگی به دستش نیاورده بودم، که آرزوی خیلی ها و البته خودم بود و ظاهرا به راحتی داشتم از دستش میدادم. 

وقتی دیگران در موردش حرف میزدند اذیت میشدم. بغض میکردم که مجبورم و البته به اختیار خودم این تصمیم را گرفته بودم.

از دوستانم میخواستم تاییدم کنند، چون تردید آنها و تلاششان برای منصرف کردن من و بازگرداندن من به آغوش تحصیل، تردید به دلم میانداخت.

اما امسال...

بعد از اضافه شدن یک سال به مادری ام، وقتی از این تصمیم دوباره حرف میزنم، دیگر دلم نمیلرزد. قرص و محکم از ان دفاع میکنم. حتی حب ذاتم هم به من میگوید این راه درست است.

آسایش کنجد برایم مهم است، پارسال هم بود، اما شاید به اندازه الان ملموس نبود. قضیه تفاوت علم و یقین است. پسرک زبان نداشت که مامان را بخواند، که بگوید ددر و با دستش بای بای کند. که بدود و وقتی میترسد یا خسته است بچسبد به پایم و بغلم را بخوهد. که وقتی از خواب بیدار میشود بگوید مـــامــــان...آآآآآب! پسرک سه ماهه من آن وقتی که دانشگاه میرفتم هنوز بلد نبود پشت سر مامان گریه کند. 

اما امسال همه ی این ها را بلد است. چیزهای بیشتری هم یاد خواهد گرفت ان شاالله و اگر فاصله باشد، حرف هایی خواهد زد که جگرم را خواهد سوزاند. مثل ان بچه ای که بعدها به مادر قبلا دانشجواش گفته بود هرکار میخوای بکن فقط دیگه درس نخون. مثل خودم که هر روز به مامان به زبان میگفتم یا در دلم تکرار میکردم که نمیشود امروز را نروی؟! که وقتی مهد کودک بودم هر روز ازش میپرسیدم چرا دیر کردی؟  تازه مامان من که همه ی مان را از اب و گل دراورد و بعد شاغل شد.

این ها را که فکر میکنم میبینم وظیفه انسانی دارم که بمانم پیش پسرک. لااقل فعلا بمانم پیشش و خیالش را راحت نگه دارم که مامان همیشه هست. چشمانش را که باز میکند مامان هست.

وظیفه انسانی که میگویم یعنی حداقل وظیفه! وظیفه مادری و بالاتر از آن وظیفه شرعی هم دارم به عقیده خودم.

برای پسرک خیلی زود است که نگران نبود مامان بشود.


شاید بعدها بگویم اگر رفته بودم فلان. اما اولا همیشه میشه موقعیت درس رو به وجود آورد، شاید حتی رشته ی خیلی بهتر و مفیدتر. اما سالهای اول تولد کنجد را هرگز نمیتوان بازگرداند! حتی اگر بعدها کنجد سپاسگذار این تصمیم نبود، که امیدوارم باشد، خدایی هست که شاهد است، خدایی که شاکر است و عادل.

خودمان را و آینده ی مان را میسپارم به همان خدای همه چیز تمام خوبمان.




----

میخواهم بعدنی که پسرک ساعاتی از من جدا شد به اقتضای سنش، خیاطی یاد بگیرم و لباس بدوزم برای خودمان. کتاب عروسکی بدوزم، میخواهم کلاس عکاسی بروم که عاشقش هستم. میخواهم درس حوزه بخوانم که به درد دنیا و آخرتم بخورد انشاالله. نوشتم که یادم بماند.

رز
۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۴۶ ۰ نظر

سه شنبه، بوستان بهشت مادران، جمع مادران مذهبی و طلبه، یا همسر طلبه.

محور صحبت ها: بچه ها، تربیت بچه ها، صحبت های آقا در مورد زن و زندگی، آدرس گرفتن برای چادر جلابیب، پرسش در مورد امکان تحصیل غیر حضوری در حوزه، فرزند دوم، صحبت از اولویت مادر بودن، ضرورت نداشتن مهد ، آنطور که تبلیغش میکنند، و البته ضرورت داشتن همبازی هم جنس هم فرهنگ،


چهارشنبه، خونه خودمون، جمع دوستان دوره کارشناسی، من تنها فرد متاهل جمع 4 نفره:

محور صحبت ها:

دوستی فلانی با فلانی. نامزدی فلانی با فلانی(از آن نامزدی هایی که بعد از 4 سال هنوز به ازدواج نینجامیده)، کات کردن فلانی با فلانی،

غیبت از فلان همکلاسی قدیمی و فلان استاد، که آن وقت ها که من آن دانشکده درس میخواندم، همه با احترام یادش میکردند و نمیدانم این مدت پرده ها کنار رفته اند و فلان استاد ذات خود را نشان داده! یا چه؟!!

شیرین کاری های پسر من. ابراز ذوق و علاقه به کنجدم

 صحبت از دیر شدن ازدواج شان، از نبود گزینه مناسب، از اینکه فلان خواستگار پرسیده دخترتان چادری است؟ و مسخره کردن آن،

از اینکه فلانی دخترش که نه سالش شده، شال میپوشانتش و فلانی گفته جلوی پسر تکلیف شده ام حجاب داشته باشید و دوست ما با شلوارک آمده سلام کرده به پسرک.

همچنان بازی و ذوق کردن به کنجد من.

صجبت از حیف بودن درس، و بچه را بگذار و برو دانشگاه و یه مدت که بیشتر نیست و این ها.

(البته در بیشتر این گفتگوها یکی از دوستان ساکت بود و اگر نظر میداد نظرش به من نزدیک بود)




واقعا من در جمع دومی چه کار میکردم؟!!

رز
۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۰۳ ۰ نظر

امسال اولین روز مادری است که فرشته ای من را «مامان» صدا میزند


کاش مادری ها و همسری هایم نشأت بگیرد از بانوی دو عالم

رز
۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۳:۳۳ ۰ نظر
داشتیم می آمدیم زیارتتان آقا.
بعضی هایمان اجازه ی ورود به حرمتان را داشتند، بعضی ها نه
پیاده می آمدیم آقا جان
برایتان از صحرا گل لاله چیدیم. زرد بودند و صورتی.
چشممان افتاد به گنبد خودتان و سقایتان
دیگر پاهایمان مال خودمان نبود.
میدویدیم به سمت آن گنبدهای طلایی
رسیدیم به دروازه
پشت در نشستیم و زار زدیم
دیگر نمیتوانستیم از آن جلوتر برویم
من در دسته ی دوم بودم ...
توفیق زیارتتان را نداشتم آقا جان
حتی در خواب.

میشود بخوانیدمان به زیارت ضریح شش گوشه؟ 
میشود پشت در نمانیم؟
رز
۰۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۱۲ ۰ نظر

چند روزی است که تمرین پیاده روی میکنیم در خیابان!

خونه ی عموجان مامان تجربه اولمون بود. تقریبا همش رو من پیاده روی و شما سواره روی کردی! سواره بر مامان البت! 

دو روز بعدش خونه دخترعموجان مامان دعوت بودیم، قبلش بهت گفتم میریم خیابون، دست مامان رو بگیر. نمیدونم اون موثر واقع شد، یا حضور خیلی به موقع دخترخاله جان 4 ساله ات، که یک مسیر طولانی تا مترو رو دست در دستانمان پیاده آمدی.

امروز هم تور دو نفره ی سر زدن به خانه کودک اردیبهشت داشتیم، که خیلی عالی دست مامان رو گرفتی و با هم تا دم تاکسی ها قدم زدیم، به اونجا سر زدیم و کتاب خریدیم.. با هم رفتیم پارک سر کوچه اونجا، گل برگ ها رو ریختیم تو آب. و آبگوشتت رو خوردی!

البت که برگشتنی عوضش رو در آوردی. تو ماشین خوابیدی و از میدان شهدا تا خونه (یه پیاده روی یک ربعه، در حالت عادی. (همان مسیری که اون روز تا مترو پیاده رفتیم.)) رو بغل مامان سواری کردی. 


بعنی من عاشقتم پسرم، وقتایی که دستم رو میگیری و قدم میزنیم با هم. سرم رو بالا میگیرم و انگار که فریاد میزنم این پسر منه. ببینید اونقدر بزرگ شده که با هم میایم پیاده روی. وقتایی که یه توقف چند ثانیه ای میکنی برای دنبال کردن کامیون یا گربه ای که از کنارمون رد میشه، و بعد دوباره یادت می افته که داشتیم میرفتیم. بی هیچ نیروی محرکه ی خارجی بر میگردی و به راهمون ادامه میدیم.

وقتایی هم که دستت رو از دست مامان به زور در میاری و برعکس مسیر حرکت میکنی هم عاشقتم مامان!

(روز اول تقریبا تمام وقت این طور بود، به جز یکی دوباری که دنبال نینی ها میکردیم!)

رز
۰۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۳:۵۷ ۰ نظر

یه روز خوب

یه مهمونی خوب و مهربون  به مناسبت دور هم بودن

بازی و بدو بدوی بچه ها توی حیاط و پارکینگ

خنده ی بچه هامون

خنده ی خودمون

گرم و صمیمی

ممنون صاحب خونه ی عزیز که مارو دعوت کردی.

----

به صاحب خونه گفتم خیلی داره خوش میگذره، انشاالله ازین به بعد هر هفته میایم! :دی

رز
۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۰۶ ۰ نظر

به دلم افتاد که میرویم، با هم عزیز مامان

جان تازه گرفتم

تماس گرفتم

گفتند نمیشود

گفتند دیر شده است.

جا مانده بودم.

دلم اشتباه کرده بود

اشکم جاری شد

رو به مشرق کردم و گفتم سلام ای امام غریب

سخت دلتنگتان هستیم

و یک دنیا شرمنده

پسرک را هنوز نیاورده ایم پابوستان

میشود بخوانیمان؟


---

هنوز امید داشتم. اما قطارشان الان باید جایی حوالی میانه راه باشد. حیف.

رز
۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۴۵ ۰ نظر

ماشین های توی خیابون سه دسته اند:

بابا: (مثل ماشین باباست) همه ی L90 یی که چشم تیز بینت شکار میکنن، فارغ از رنگشون!

آ آ ئه: (مال آقائه) بقیه ی ماشین های سواری

اودو (بین د و ت)(اتوبوس) : اتوبوس، مینی بوس، کامیون، تریلی، و غیره . حتی امروز قطار مترو رو هم اودو تشخیص دادی!

رز
۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۴۲ ۰ نظر

دمدمای صبح از خواب بیدار شدی و به جای گریه یا اِه اِه همیشگی برای شیر، بلند شدی و صورتم رو بوسیدی.

چه طور بگم شیرینی این بوسه رو پسرم؟

رز
۰۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۵:۱۰ ۰ نظر