چنان تو بغلم کز کردی که خودم هم باورم نمیشه شلوغی هم بلدی، مسافران ناظر بماند!
یه مامان عکس یه میز تحریر رو گذاشته تو وبلاگ پسرش، میزی که با جعبه ی تلوزیون یا مانیتور درست شده. از قدیمیهاشون البته! و گرنه تی وی و مانیوترای الان که قابل این حرفا نیستن.
و پاسخ من:
در مورد میز!
عزیزم این میزه برای بچه های خارجی باکلاس!!! درست شده
نه برای بچه های ما که باااید برن روی همه چیز وایستن تا خیالشون راحت شه که قله ای بدون فتح نمونده! بعد روش رفتن همانا و له شدنش همان.
مبل و پشتی مبل و صندلی و میز عسلی و اینا که سرجای خود،
میز تلوزیون، ماشین سواریش که چرخ داره!!، سبد اسباب بازی هاش، مامان و بابا!! لگن پلاستیکی، جعبه لباس، اپن خونه ی مامان بزرگ، حتی فنجون رو هم برعکس میذاره سعی میکنه بره روش!!
از همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه بالا میره این طفل معصوم ما!
گوداغ : قورباغه (یادش بخیر که چقدر طول کشید تا نوشتن قورباغه را یاد بگیرم. راستی کلاس چندم بودم؟!)
ایــچی: قیچی، چاقو، موچین.
- داغ
- آتش
- کبریت
- خیس
- یخ
- تیز
- کتری
- چای
- غذای روی گاز
- نان دست مردم توی خیابان!
- شومینه ی خونه خاله ی بابا، در اولین مواجهه با شومینه
فکر میکنی وجه اشتراک این موارد بالا چی میتونن باشن؟
همه شون: داغـــــه!! (الف داغ، گاهی متمایل به آُ)
بوی نوزاد به مشاممان میرسد و من سراپا شوقم، بابت این سه مسافری که آمدنشان را به انتظار نشسته ایم. خدایا میشود دل خواهر سومم را که پیشتر داشت آماده ی به آغوش کشیدن فرزندی دیگر میشد، و نشد که محقق شود، شاد کنی؟
میشود کمکمان کنی با وجود این فرشته های در راه، همگی خوشحال و سالم و سرحال باشیم و جمعمان جمع باشد و بچه هامان بازی کنند و لذت ببریم از دور هم بودنمان، در کنار این همه نعمت؟
وقتی راز شیرینی داری که نباید فاشش کنی، یعنی به صاحب راز قول داده ای، آن وقت، وقت و بی وقت که یادت می افتد به آن راز و شیرینی اش، و دلت میخوای بر زبان بیاوری اش، و بعد یادت می افتد به قولت، آن وقت است که مجبور میشوی رازت را ببلعی و دوباره و چندباره و چند باره شیرینی اش را مزه مزه کنی و شوق وجودت را فرا بگیرد و قربان صدقه ی آن دو راز کوچک دوست داشتی بشوی که در راه اند تا برسند به فرزندی خواهرت. تا بشوند فرزند دوم و سوم خواهری که هرگز فکر نمیکرده روزی دوقلو داشته باشد.
خدایا همه ی شان را به تو میسپارم، همه ی عزیزانم و عزیزان عزیزانم را.
جواب این سوال را هیچ جا نمیشود پیدا کرد: چه کنم.
خودت باید جواب بدهی، تنها خودت.
خدایا میشه یه راهنمایی بکنی لطفا؟
مدت هاست که در حسرت داشتن دوستی میسوزم که این وقت ها، وقت های دلتنگی، تلفن را بردارم و شماره اش را بگیرم و بگویم دلم گرفته بود، خواستم باهات حرف بزنم.
اگر به من بود، دوست داشتم حالا حالا حالاها به پسرک شیر بدهم، بس که ناب و عاشقانه و مادرانه است این پروسه ی شیر دهی، حیف که فقط هفت ماه از آن باقی مانده.
از همین حالا و از خیلی پیشترها دلتنگ این روزها هستم.