آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

در ادامه ی سه تا پست قبلی در باب فواید حمام، مضراتش هم به اطلاع میرساند:

کودک در حال شر شر آ ب بینی، گریه کنان ، آب بادی گویان را به زور میبری حمام و میشوری و نمیتوانی اجازه بدهی آب بازی کند. 


تشت را قایم میکنی در تراس، بعد مدتی میبینی تا کمر از پنجره دولا شده توی تراس و تشت را پیدا کرده. از مامان آب میخواهد. همان ته لیوان آب را کمی اش را میخورد، کمی اش را خالی میکند توی تشت، تا آبی برای بازی داشته باشد. بعد تشت را با همان چند قاشق آب میبرد و هل میدهد به در حمام، که باز بشود و برود تویش و آب بادی اش برسد!

رز
۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۱۶ ۰ نظر

عاشق «قوداقوله*» گفتنت هستم. 

گوش کن: دریافت

عمرا اگه بتونی حدس بزنی یعنی چی!


یه کلمه هم مشتق شده از داغ داری که چند روزی بود در حال خوشحالی و هیجان و اصرار و ناراحتی و همه چی میگفتی: داققوله!!

به جان خودم اگه بدونم یعنی چی!

الان دو روزه به علت سرماخوردگی یادت رفته.






* قابلمه!

رز
۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۰۶ ۰ نظر

پیش بندت را باز میکنی و بدون گفتگوی اضافه میبری میندازی توی سطل آشغال!

به این میگن روش مسالمت آمیز حذف مزاحم.

رز
۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۰۳ ۰ نظر

اندر فواید جانبی حمام:

- قطع گریه پشت سر مهمان ها، برای ددر

- خوش گذشتن به مامان و بچه!

- تمیز شدن مامان و بچه!

- نخ بازی! (یه نخ از لباسم کنده بودم تمام مدت داشتی با اون بازی میکردی. بازی های مختلف با حضور افتخاری «آب» عزیز.

- و البتــــــه خسته شدن و خوابیدن بچه، بدون درد و خونریزی! حتی بدون شیر

ساعت 14:08 بعد از حمام:

ساعت 14:08 ، ده ثانیه بعد

به همین سادگی، به همین خوشمزگی. 

خوبیش هم این بود که خودت خواستی بیای بیرون. باز هم آروم و بدون درگیری. یعنی خسته شدی اومدی تو بغلم نشتستی. آب کشیدمت و خشکت کردم. فقط اونقدر خسته بودی که نا نداشتی یه لحظه بایستی شلوارت رو بکشم بالا!! یعنی تا این حد. بعد که رختخوابت رو پهن کردم و اومدم خودم لباس بپوشم، بعد 30 ثانیه نهایتا یک دقیقه با این صحنه مواجه شدم.


آقا اگه اینطوریه که روزی دوبار، هر بار دو ساعت میریم حموم!!!!


* مدیونی فکر کنی همیشه به همین راحتیه!!

رز
۱۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۳۸ ۰ نظر

مدام با خودم فکر میکردم عجب کار عجیبی کردم! از من بعید بود پاک کردن وبلاگی که این قدر به ان دلبسته بودم.

بعد بیشتر فکر کردم:

سال گذشته در روزهای مشابه تصمیم امسال بود که فوق لیسانس عزیزم را یک دفعه کنار گذاشتم.

سال قبل آن بود که فرومی که بسیار به آن  و به آدم هایش وابسته بودم برای همیشه کنار گذاشتم

بازی کامپیوتری را در اوج اعتیاد به ان، با قسمی دائمی و قرص کنار گذاشتم.

چت را نیز.

حرف زدن در مورد زندگی ام با دیگران را نیز، شکر خدا قبل از آغاز زندگی مشترک.


باز هم بود! الان ذهنم یاری نمیکند. لیست بلندی دارم از اعتیادهایی که روزی نشسته ام و سبک سنگین کرده ام و کفه ی «ترک» سنگین تر بوده و ترک کردم.

------------

26 خرداد نوشت:

استعفا از کارم هم از همون اقدامات ضربتی بود.

و همه شون هم در اوج بودند.

کارم رو وقتی تموم کردم که یک مشکل بزرگ رو تونستم به لطف خدا جل کنم.

درسم رو با آخرین امتحانی که 20 شدم کنار گذاشتم

و غیره!

خدا رو شکر هیچ کدوم به اضمحلال کشیده نشدند. 

رز
۱۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۲:۱۰ ۰ نظر

امشب، خانه ی ما، این دنیا:

پسرک در خواب غلتی میزند و متوجه پشه بندی که به توصیه بابا برایش درست کرده ام میشود.

بهانه میگیرد

میروم بغلش، زیر پشه بند. نمیتواند شیر بخورد. خیالش ناراحت این سقف جدید نزدیک بالای سرش است. دست دراز میکند که ببیند چیست. کلافه میشود. غلت میزند. دوباره غلت. بهانه گیری تبدیل به گریه شدید میشود. اب و صدا زدن و بغل فایده ندارد.

میرویم دستشویی که نور و صدا بابا و عمه را که خوابند اذیت نکند. چراغ را روشن میکنم و آرام برایش صلوات میفرستم.

آرام میشود و به خوابش ادامه میدهد.



چندی بعد، خانه ی ابدی. آن دنیا:

همه بلد هستیم ابتدای این یکی ماجرا را. که سرمان را بلند میکنیم و میخورد به سنگ لحد( واقعیت امر را نمیدانم. ظاهرا که مثال است، مانند همان مثال فشار قبر)

که میترسیم و تنهاییم.

اما پایانش....

ای مهربان تر از هزار هزار مادر، میشود در آغوشمان بگیری در آن شب سخت؟ میشود چشمت را ببندی بر همه ی شیطنت ها و بازیگوشی هایمان در طول روز دنیا، و مادرانه، هزار هزار بار مادرانه تر از مادرانه هایی که خودت یادمان دادی نوازشمان کنی که نترسیم؟ که آرام بگیریم در نزدیکی خودت؟

رز
۱۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۵۸ ۰ نظر

بدهید فرزند عزیزتر از جانتان خیارها و کرفس های «شور» خانگی را بیندازد توی سوپ جو سفید که بابا دارد میخورد.

خودتان هم ندادید مهم نیست، خودش برمیدارد! 

بعد سوپ زیاد باشد و قسمی اش بماند.

بعد برای ناهار پس فردایش گرم کنید و بخوریدش. 

سوپ خیلی خوشمزه تر شده، باور کنید :))

رز
۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۵۳ ۰ نظر

این روی سکه اش را بارها و بارها گفته ام. که چقدر شیرین است مادری، چقدر لذت بخش است بودن در کنار کودک و ....


اما آن روی سکه ای هم دارد. کلافگی دارد و بی برنامگی. سختی دارد، کلنجار دارد. خستگی دارد.

هوس بیرون رفتن و منصرف شدن به خاطر سختی اش دارد.

انصراف از دانشگاه دارد. نرسیدن به خونه و زندگی و شرمنده شدن به خاطر شلختگی و نامرتب بودن اوضاع دارد.


خدا کند آن روی سکه اش را کمتر و کمتر ببینیم.

دیروز که میخواستم در این باره بنویسم، مادربزرگ و بابابزرگ کنجد اومدند. خدا رو شکر، حال و هوای هردویمان عوض شد.

رز
۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۲۴ ۰ نظر

هفته ای که گذشت هفته ی محبوبی بود، از جهت کثرت مهمان، حبیب خدا.

جمعه: دوست جون قدیمی

1 شنبه: بابا جونم

2 شنبه : عمه جون کنجد

3 شنبه: رفتیم پارک بانوان، به همراهی کنجد جان و دوستان!

4 شنبه: دوستای دانشگاه

5 شنبه: گوشت!

جمعه صبحانه: دخترخاله/دخترعمو جان اینا

جمعه ناهار: خانواده همسر جان+ آقای تعمیراتی که برای کار تو خونه عموی کنجد اومده بود.


شکر خدا.


فقط بدیش این جا بود که وقت نداشتم موقعیت هرکدوم رو تفکیک کنم! یه کم قاطی کرده بودم. یه کمی هم فرصت کم آوردم برای اضافه کردن اندک تجملات! به پذیرایی، مخصوصا پذیرایی از دوستان.


خسته نباشی بانو. خدا قوت. 

میدانم که هر چه در توان داشتی انجام دادی. خودت، خانه، و همه چیز. غذاهایت هم همه خوشمزه بودند، این را از اینکه همه ی دوستان دوبار سوپ کشیدند و از چهره ی راضی همسر موقع خوردن لازانیا، و از تعریف های مادرشوهر مهربان، از هلیم دیروز میتوان باور کرد. 

رز
۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۱۷ ۰ نظر
دستمال خشک کردن ظرف ها را برداشته ای و تکرار میکنی آمم آمم
فکر میکنم باز هم نان قندی میخوای. نان قندی میدهم، ناراحت میشی و با اصرار تکرار میکنی آمم. و پارچه را نشانم میدهی.
کلی فکر میکنم. یادم میافتد به عکس توت فرنگی هایی که روی پارچه است و اینکه دیروز اصل را با عکس تطبیق میدادیم و توت فرنگی میخوردیم.
میپرسم: توت فرنگی بدم؟
خوشحال از ارسال و دریافت موفق منظور میگویی: هه هه!
------

با خاله تلفنی حرف میزنی. خاله از موضوعات محبوبت حرف میزند: ماشینت کو؟ میای توپ بازی؟ ریحانه کو و ....
چند دقیقه بعد تلفن را میدهی دستم و میگویی: توپ! (میخواهی بازم با خاله که حرف توپ میزد صحبت کنی)

-----
یه روز دیگه با خاله داشتیم حرف میزدیم. اشاره میکنی که در کمد دیواری را باز کنم. برایت بازش میکنم. پتوی نازنین ات را برمیداری و میروی پای تخت. اشاره میکنی به دستگیره اش، اِه اِه گویان. از خاله برای چند ثانیه وقت میگیرم و تخت را باز میکنم برایت. خوشحال میروی روی تخت. خداحافظی میکنم و میایم که شیر بخوری. پتویت را مچاله میکنم زیر سرم. چند ثانیه میگذرد. پتو را از زیر سرم بیرون میکشی و اشاره میکنی به بالش! 
رز
۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۱۰ ۰ نظر