آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

از عید نوروز تا همین چند روز پیش، روزهای سختی رو گذروندیم با پسرک.

الان که چند روزی از اون روزها میگذره و ان شاالله هرگز تکرار نشن، وقتی برمیگردم و نگاه میکنم، میبینم که ما یه مرحله از رشد رو پشت سر گذاشتیم. من و سپهر، هر دو رشد کردیم.

هنوز هم گاهی سپهر بهانه میگیره و هنوز هم گاهی من عصبانی میشم، اما هر دو به یقین رسیدیم که نه سپهر با گریه و پرخاش به خواسته اش میرسه، نه من با عصبانی شدن.

سپهر یک گام بزرگ به سمت بزرگسالی برداشت و من، یک گام سخت به سمت صبوری. 

حالا وقتی سپهر بهانه چیزی رو میگیره، کمتر میل به پرتاب کردن داره (چیزی که مدتی حربه اش شده بود و با این کارخسارت جانی و مالی متوجه خونه و خودش کرده بود، و البته که هرگز با این کار به خواسته ایش نرسید)، کمتر جیغ بنفش میکشه و من کمتر سرزنش میکنم و داد میزنم.

الان که مینویسم خودم تعجب میکنم! من که میدونم داد و بیداد و عصبانی شدن هرگز نتیجه نداره، چرا تکرارش میکردم؟ و احتمال اینکه باز هم تکرار بشه ، هست؟! 

انسان موجود عجیبیه و البته که بین دانستن و عمل کردن قرن ها فاصله است.

یکی دو بار خیلی طولانی گریه کرد، و من سعی کردم عصبانی نشم و به توصیه غیر مستقیم یک مادر، سکوت پیشه کردم. گفتم تا وقتی گریه میکنی من صحبت نمیکنم. 

و سپهر گریه کرد و گریه کرد و تکرار کرد و تکرار کرد و تکرار کرد: با گریه بریم مسجد، با گریه بغلم کن، با گریه فلان کارو بکن... تا خوابش برد. و من فقط سکوت کردم.

و بعد وقتی از خواب بیدار شد، با خوشحالی اومد گفت: مامان دیگه گریه نمیکنم، و خواسته اش رو دوباره و این بار با آرامش مطرح کرد.


حالا ، چند روزیه که خیلی بیشتر از بودن با سپهر لذت میبرم. قبلتر هم لذت میبردم، اما ترس از آتشفشان خاموش کوچک خانه ی مان، در وجودم کمین کرده بود.

این روزها با سپهر هوب بال (فوتبال) بازی میکنیم و تیله بازی و ماشین بازی و آجر بازی و دوخرچه ! بازی و اوریگامی (متلّت درست کنیم بازی!) و خوش میگذره. 

هنوز هم، بعد از اون مرحله سخت گذار، گاهی خسته میشم و گاهی بهانه میگیره، اما ظاهرا بهتر زبون هم رو متوجه میشیم.


خدایا شکر ، به عدد تمام آفریده هایت شکر، به عدد تمام نعماتت شکر.

رز
۰۱ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۲ ۰ نظر

یه وقتایی که از رگبار دستورات سپهر کلافه میشم، به این فکر میکنم که مادری، تمرین خوب بندگی خداست. 

البته خدا خیلی منصف و مهربونه، و اصلا نعوذبالله مثل بچه نیست که انتظارات طاقت فرسا از آدم داشته باشه.

رز
۳۰ تیر ۹۳ ، ۲۱:۳۷ ۰ نظر
3 تایی داریم تند تند قدم میزنیم و با بابا داریم بحث داغی میکنیم درباره انحراف هایی که تو نوع اسلام یکی از هیئات تهران دیدیم. میگم امام صادق حدیث دارن که...
یهو میپری وسط بحث:  امام صاقد علیک السلام میفیناید هر کس... و بقیش رو به زبون خودت میگی

بعد از مدت ها فکر ، فهمیدم از احادیث شبکه پویا یاد گرفتی. بالاخره این شبکه ی پویا برای ما یه منفعت و آموزش خوب هم داشت.
رز
۳۰ تیر ۹۳ ، ۱۸:۳۶ ۰ نظر

بعد از سحر 21 رمضان است، پسرک که از ساعت 1 و 2 میخواست بخوابه و شرایطش جور نبود، حالا خوابش پریده و هوس بازی با حیواناتش به سرش زده.

میگم بخوابیم، زیر بار نمیره. میگم پس شما بازی کن، من میخوابم. لطفا پیشم نیا! (منظورم این بود که هی صدا نکنه!)

میگه: آخه من شما رو دوست دارم!

______

با بابا دارین میرن مسجد. میگه: مامان شما هم میای؟

میگم: دوست دارم بیام مامانی،ولی کار دارم. 

میگه: آخه من دلم برای شما تنگ میشه!

______

هر از گاهی، مخصوصا وقتی با هم قدم میزنیم و دستش رو میگیریم، میگه: مامان بابامو دوست دارم.

یا همگیمونو دوست دارم.


رز
۲۸ تیر ۹۳ ، ۱۳:۲۲ ۰ نظر

مدام اسباب بازیات رو جمع میکنی توی سبد، میزاری پشت سه جرخه ات و میریم تو سالن، مدابیتmodabeyat (مسافرت)

رز
۲۴ تیر ۹۳ ، ۱۹:۲۹ ۱ نظر

وقتی بیداری، گاهی له له نیرنم برای چند دقیقه خواب، و وقتی میخوابی، کلا خواب یادم میره، یادم میره تااااا وقتی بیدار میشی!

رز
۲۴ تیر ۹۳ ، ۱۹:۲۶ ۰ نظر

روزهای مادرانه، گاهی عجیب شبیه میشه به روز قیامت

اونوقتی که از خودت میپرسی: این المفر؟!

و بعد پاسخ میاد:کلا لا وزر!


بعد از یک ساعت گریه و شکستن کاسه ای که دوستش داشتم و عصای دستم بود، و بعد از دادهای زیاد من و خیلی کارهای مزخرف اعصاب خورد کن دیگه، پسر وسط سالن خوابیده و من، 

من دلم مبخواد الان جای چند دقیقه پیش پسرک باشم و بی محابا گریه کنم و ظرف بشکنم

دلم میخواد وسط خیابون رو زمین بنشینم و بی تفاوت به عابرا، زار بزنم

دلم میخواد مثل پسرک کفشا رو پرت کنم و تو راهرو هوار بکشم

دلم میخواد گاهی فرار کنم

دلم گاهی عجیب میخواد فرار کنم

فرار کنم از این مسئولیت سنگین بر دوشم، از ابن همه نانوانی و عجزم در مقایل بچه دو سال و هشت ماهه

دلم مبخواد چشمام رو باز کنم و ببینم همه چی خوب شده

پسرک برای هر خواسته ایش ، خودشو پرت نمیکنه وسط خونه، با خبابون، یا هر جایی که هیت! برای کوچکترین مخالفت، همه چیز رو پرت نمیکنه و ظرف نمبشکنه

و من

منم مثل الان عصبانی نمیشم و فریاد نمیزنم

خدایا نکنه این موقعیت ناب مادری، با کم صبری ها و کم طاقتی ها و ندانم کاریام، برام تبدیل بشه به عذاب دنیا و آخرت!؟؟

خدایا دستم رو بگیر و راه درست زندگی رو نشونم بده

رز
۱۴ تیر ۹۳ ، ۱۵:۵۷ ۱ نظر

سپهر میگه : بابا من میرم مدسه (مدرسه)

باباش میگه: کلاس چندمی؟

میگه:کلاس چاآیو نیم! (چهار ونیم)

رز
۱۳ تیر ۹۳ ، ۲۳:۵۰ ۰ نظر

کودکم آبله مرغان کرفته

چهره نازنینش آبله رو شده و تب و عوارض بیماری خواب ناز را از او ربوده. هر چند دقیقه یک بار در خواب ناله میکند و بیدار میشود



خدا را شکر که  می دانم پسرکم هست. که چند روز بعد جوش ها و تب و خارش و بیماری همه و همه ان شاالله میروند و جایش را میدهند به یک خیال راحت، باعث ایمنی پسرکم در برابر این بیماری طی سالهای عمرش.



خدایا صبر بده به مامان علی کوچولوی عزیز معصوم، که چند روزیه به جای آغوش مادر، در آغوش خاک آرمیده.

خدایا صبر بده به بابای علی که عذاب وجدان رهایش نخواهد کرد، بابت خواب رفتن حین رانندگی

خدایا رحم کن به مامان و باباش. خدایا کمکمش کن تا این درد رو بتونن تحمل کنن. 

خدایا سلامتی بده به همه خانواده شون، که دیگه تحمل بلای بیشتر ندارن


خدایا نمیدونم مامان علی تا الان فهمیده پسرش اومده پیش تو یا نه، به راستی جای علی، خوب جاییه، پسرک آرام بود و بی زبان. هنوز سه ساله نشده بود. پس الان جاش عالیه. میمونه دل بی قرار و تنگ و پاره پاره پدر و مادرش.

خدایا کمکشون کن. خودت مرهم دلشون باش.

رز
۲۷ خرداد ۹۳ ، ۰۱:۱۰ ۰ نظر

وقتی میگی مامان منو نبین، یعنی باید دو تا چشم قرض بگیرم و مواظبت باشم.

یا همین الان که اومدی و میگی: مامان دما بخواب! و زمزمه کنان که درو ببندم، در اتاق رو به روی من میبندی و میری ادامه تمیزکاریهات رو با قلم موی سیلیکونی مخصوص شیرینی پزی من بکنی!

و البته مامانت نیستم اگه ندونم هدفت از این جملات، قطعا خیرخواهی برای من نیست!نشون به اون نشون که شده چوب کبریت لای چشمای من بگذاری نمیذاری من بخوابم و باز به اون نشون که جدیدا شدیدا از تنهایی و تاریکی ابا داری.

التمیزکاری وماالتمیزکاری

قلم مو رو برداشتی، اول با اب ابسرد کن یخچال خیسش کردی و همه جا رو شستی! بعد ته ظرف بستنیت رو یافتی و با قلم موی اغشته به بستنی همه جا رو "شستی"!!!

و بعد رفتی از لای توری پنجرا ای که با بدبختی تمام چسبونده بودم و شما به اشارتی و به آب خوردنی کنده بودی، دستت رو برده بودی بیرون و قلم مو رو خاک مال کرده بودی و بر آن بودی یه دور هم با وضعیت اسفناک جدیدش همه جا رو بشوری!!!!



بعدنوشت: برای تزیین بیسکویتها به قلم مو نیاز داشتم. میگم سپهر قلم مو کو؟

میری یه سر مختصر به محل ارتکاب جرم میزنی، و برمیگردی، با لحن کاملا مشفقانه در حالیکه دستات رو به حالت حالا چی کار کنیم تکون میدی، میگی: نیست. هر طور صلاح میدونی. ان شاالله بابا یه دونه میخره!

رز
۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۰۳ ۰ نظر