حب
شنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۳، ۰۱:۲۲ ب.ظ
بعد از سحر 21 رمضان است، پسرک که از ساعت 1 و 2 میخواست بخوابه و شرایطش جور نبود، حالا خوابش پریده و هوس بازی با حیواناتش به سرش زده.
میگم بخوابیم، زیر بار نمیره. میگم پس شما بازی کن، من میخوابم. لطفا پیشم نیا! (منظورم این بود که هی صدا نکنه!)
میگه: آخه من شما رو دوست دارم!
______
با بابا دارین میرن مسجد. میگه: مامان شما هم میای؟
میگم: دوست دارم بیام مامانی،ولی کار دارم.
میگه: آخه من دلم برای شما تنگ میشه!
______
هر از گاهی، مخصوصا وقتی با هم قدم میزنیم و دستش رو میگیریم، میگه: مامان بابامو دوست دارم.
یا همگیمونو دوست دارم.
۹۳/۰۴/۲۸