یعنی گاهی بهانه گیری ها و دستورهای رگباری:
موقع خواب:
قران بخونیم
یه قران دیگه
پرهیزگار بخونیم
نینی بخونه
عکس نینی رو نشون بده
آبمیوه میخوام
ابمیوه مو بریز تو لیوان (آب میوه ای که دیگه نیست و تموم شد)
گرسنه مه چی بخورم؟ (بریم غذات رو بخوری)
گوشتاشو جدا کن گوشت بده
(بعد دو قاشق خوردن) سیر شدم دیگه
حالا بستنی بده
(بعد یه قاشق خوردن) حالا یه بستنی دیگه (نمیدم و الکی گریون، خودش رو میندازه زمین. نمیدم، چون میدونم میل نداره و فقط زحمت جدا کردنش برای من میمونه و اسراف شدن بستی)
حالا اون شربتی که برای خاله زهرا اینا آوردی، محمدصادق شزبتشو رو زمین ریخت ازونا بیار
(با اینکه میدونم لب به سکنجبین نمیزنه براش درست میکنم)
نه من یخ دوست ندارم (یخ ها رو خال میکنم. یخ ریخته بودم که جلوی بهانه گیری رو بگیرم، که نگنه اون یخ داشت، این نداره)
من آب میریزم
یه تیکه یخ که مونده توش (عزیزم اون خیلی کوچیکه، چسبیده بود)
یه ذره آب میریزه توش، حتی به لبش نزدیک هم نمیکنه و میذاره روی کابینت
حالا یه شربت دیگه! (کم کم به مرز انفجار میرسم) برای چندمین بار خودش رو زمین می اندازه و گریه میکنه که خوابم میاد!
حالا بریم پیش بابا بخوابیم
میخوام ماشین آشغال رو ببینم.
(ماشین رو میبینه و برمیگرده، این بار دیگه بعد کلی وول خوردن، میخوابه!
تو خواب، بغلش میکنم که ببرم سر جاش،)
نه منو بذار همون جا پیش بابا!!!
یعنی از همه ی اقصا نقاط خونه اسباب بازی پیدا بشه، حتی دستشویی!
یعنی ساعت چهار و نیم صبح بیدارت کنه، بگه مامان بستنی میخوام!
اذان صبح، بعد از نماز من، از جات بلند شدی و هراسان خودت رو چسبوندی به من. بغلت کردم و رفتیم توی تختت. کنارت دراز کشیدم تا بخوابی. خودت رو میچسبوندی به من که بغلت کنم. در آغوش گرفتمت و تازه هر دومون داشت خوابمون میبرد که بابایی اومد و چراغ خواب رو خاموش کرد. مثل فشنگ از جا پریدی. هراسان میپرسیدی مامان چی بود؟ مامان بریم. مامان کجا فرار کنیم هیولا نیاد؟ و قلبت سریعتر از قلب گنجشک میزد و خیس عرق شده بودی. خوابوندمت توی تخت خودمون، بین خودم و بابا، بغلت کردم و سعی کردم جریان خواب دیدن رو برات تعریف کنم. که گاهی ادم خواب میبینه و فقط خدابه، واقعی نیست.
طول کشید تا خوابت ببره. مدام ازم میخواستی در اتاق رو ببندم تا هیولا نیاد.
صبح مشغول بازی بودی که یکهو یاد کابوس دیشب افتادی. میگفتی مهتاب تو لالایی اومده بود. ملافه بالش بیدار شده بود میخواست منو اذیت کنه. منو بردی روی تختت، تکه ای از متقال که از لای روبالشی بیرون افتاده بود رو نشون میدادی و میگفتی این هیولا شده بود و میخواسته اذیتت کنه.
با هیجان بارها و بارها تعریف کردی برام:ملافه بیدار شده بود، منو ترسوند، من فرار کردم. من از ملافه ترسیدم، فرار کردم. ملافه منو میترسوند، میخواست اذیتم بکنه...
چقدر خوب میتونستم بزرگی ترست رو درک کنم جان مادر. وقتی هنوز بعد از گذشت حدود 24-5 سال هنوز یادمه که خرگوش سفیدی شده بودم و به همراه حیوانات دیگه از گرگ فرار میکردیم، ولی عاقبت گرگه پاش رو بالا آورد تا بگذاره روی من و همونجا بود که از خواب پریدم. از خواب پریدم و گفتم: غذای سنگین خورده بودم، خواب بد دیدم. و غذای سنگین اون شب ما، املت بود! :))
کی گفته زیر بچه لحاف پشمی بندازی، که وقتی نجس شد، به این فلاکت بیفتی؟
حالا هر چند روی اون لحاف پشمی، یه پتوی دیگه هم کشیده شده باشه، دلیل نمیشه مایعات نفوذ نکنه به لایه های زیربن و زیرین تر و بدبختت نکنه!