این المفر
روزهای مادرانه، گاهی عجیب شبیه میشه به روز قیامت
اونوقتی که از خودت میپرسی: این المفر؟!
و بعد پاسخ میاد:کلا لا وزر!
بعد از یک ساعت گریه و شکستن کاسه ای که دوستش داشتم و عصای دستم بود، و بعد از دادهای زیاد من و خیلی کارهای مزخرف اعصاب خورد کن دیگه، پسر وسط سالن خوابیده و من،
من دلم مبخواد الان جای چند دقیقه پیش پسرک باشم و بی محابا گریه کنم و ظرف بشکنم
دلم میخواد وسط خیابون رو زمین بنشینم و بی تفاوت به عابرا، زار بزنم
دلم میخواد مثل پسرک کفشا رو پرت کنم و تو راهرو هوار بکشم
دلم میخواد گاهی فرار کنم
دلم گاهی عجیب میخواد فرار کنم
فرار کنم از این مسئولیت سنگین بر دوشم، از ابن همه نانوانی و عجزم در مقایل بچه دو سال و هشت ماهه
دلم مبخواد چشمام رو باز کنم و ببینم همه چی خوب شده
پسرک برای هر خواسته ایش ، خودشو پرت نمیکنه وسط خونه، با خبابون، یا هر جایی که هیت! برای کوچکترین مخالفت، همه چیز رو پرت نمیکنه و ظرف نمبشکنه
و من
منم مثل الان عصبانی نمیشم و فریاد نمیزنم
خدایا نکنه این موقعیت ناب مادری، با کم صبری ها و کم طاقتی ها و ندانم کاریام، برام تبدیل بشه به عذاب دنیا و آخرت!؟؟
خدایا دستم رو بگیر و راه درست زندگی رو نشونم بده