گذار
از عید نوروز تا همین چند روز پیش، روزهای سختی رو گذروندیم با پسرک.
الان که چند روزی از اون روزها میگذره و ان شاالله هرگز تکرار نشن، وقتی برمیگردم و نگاه میکنم، میبینم که ما یه مرحله از رشد رو پشت سر گذاشتیم. من و سپهر، هر دو رشد کردیم.
هنوز هم گاهی سپهر بهانه میگیره و هنوز هم گاهی من عصبانی میشم، اما هر دو به یقین رسیدیم که نه سپهر با گریه و پرخاش به خواسته اش میرسه، نه من با عصبانی شدن.
سپهر یک گام بزرگ به سمت بزرگسالی برداشت و من، یک گام سخت به سمت صبوری.
حالا وقتی سپهر بهانه چیزی رو میگیره، کمتر میل به پرتاب کردن داره (چیزی که مدتی حربه اش شده بود و با این کارخسارت جانی و مالی متوجه خونه و خودش کرده بود، و البته که هرگز با این کار به خواسته ایش نرسید)، کمتر جیغ بنفش میکشه و من کمتر سرزنش میکنم و داد میزنم.
الان که مینویسم خودم تعجب میکنم! من که میدونم داد و بیداد و عصبانی شدن هرگز نتیجه نداره، چرا تکرارش میکردم؟ و احتمال اینکه باز هم تکرار بشه ، هست؟!
انسان موجود عجیبیه و البته که بین دانستن و عمل کردن قرن ها فاصله است.
یکی دو بار خیلی طولانی گریه کرد، و من سعی کردم عصبانی نشم و به توصیه غیر مستقیم یک مادر، سکوت پیشه کردم. گفتم تا وقتی گریه میکنی من صحبت نمیکنم.
و سپهر گریه کرد و گریه کرد و تکرار کرد و تکرار کرد و تکرار کرد: با گریه بریم مسجد، با گریه بغلم کن، با گریه فلان کارو بکن... تا خوابش برد. و من فقط سکوت کردم.
و بعد وقتی از خواب بیدار شد، با خوشحالی اومد گفت: مامان دیگه گریه نمیکنم، و خواسته اش رو دوباره و این بار با آرامش مطرح کرد.
حالا ، چند روزیه که خیلی بیشتر از بودن با سپهر لذت میبرم. قبلتر هم لذت میبردم، اما ترس از آتشفشان خاموش کوچک خانه ی مان، در وجودم کمین کرده بود.
این روزها با سپهر هوب بال (فوتبال) بازی میکنیم و تیله بازی و ماشین بازی و آجر بازی و دوخرچه ! بازی و اوریگامی (متلّت درست کنیم بازی!) و خوش میگذره.
هنوز هم، بعد از اون مرحله سخت گذار، گاهی خسته میشم و گاهی بهانه میگیره، اما ظاهرا بهتر زبون هم رو متوجه میشیم.
خدایا شکر ، به عدد تمام آفریده هایت شکر، به عدد تمام نعماتت شکر.