آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

مامان سارا تا صبح میخوابه؟

-نمیدونم. فکر نکنم.

بر میگردی سمت قبله:

خدای مهربون

ای خدای مهربون

بچه گلم، سارای خوبم تا صبح بخوابه و شیر نخواد

الهی امین 

الهم صل علی محمد و ال محمد.



صبح نوشت: سارا تا صبح خوب خوابید. خدا رو شکر.

صبح نوشت 2: به دعاهای پسرک اعتقاد دارم. کودک است، پاک است، سید است. اداب دعا را هم میداند.

رز
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۳ ۱ نظر

درون پسرکم، اتشفشانی از خشم نهفته است. اتشفشانی که فعال است و گاه، گدازه هایش فوران میکند و میسوزاند و خاکسترش رو دقایق و ساعت هایمان سایه ای سنگین می اندازد.

بیش از همه، خودم را مقصر میدانم. خودم که به نام تربیت و نظم، به او سخت گرفتم و تندی کردم.

خدایا کمکم کن تا خشم خودم را کنترل کنم و توفیقم بده پسرم را کمک کنم تا اتشفشانش را مهار کند، و هر چه فریاد دارد به وقتش بر سر دشمنان اسلام بزند، نه خانواده و دوست و فامیل.

امین.

رز
۲۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر

دختر قشنگم،

میشه لطفا شبا بخوابی و ساعت های بیداریت رو به روز موکول کنی؟ باور کن اینجوری بیشتر خوش میگذره ها! روزا هوا روشنه، مامان سرحاله، داداش بیداره، اونقده خوبه! اونقده خوبه.

یه بار امتحان کن، مشتری میشیا.

قربانت

مامان

رز
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۴ ۰ نظر

روزهای بارداری ام ناغافل تمام شدند. 

گاهی دلم تنگ میشود برای شب ها و روزهای سخت بارداری


غریزه مادری، عجیب است. هنوز اثار ضعف و لطمه سزاربن تمام نشده، هنوز دخترک یک ماهه نشده، هنوز که گاهی گریه ها و بیداری دم صبحش خواب را برایم حرام میکند، با خودم میگم چقدر دلتنگ این روزها خواهم شد. واقعا اینبار، بار آخر است که طعم شیرین و سخت مادر نوزاد بودن را میچشم؟

و به خودم وعده میدهم که ان شاالله بار بعدی در بهشت ! 


دخترعمو جان که او هم باردار است میگفت : دیدی زن ها چقدر بی ح یا اند؟

هنوز داستان قبلی تمام نشده، دلشان برای بعدی ضعف میرود.

اگر اقایون یک بار، یک صدم درد و رنج زایمان را میچشیدند، کار بشر در همان نسل اول، تمام بود! 

رز
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۴ ۰ نظر

با گذشت سه هفته از تولد خانم کوچولو، هنوز یک روز نشده که صبح تا شب با اقاکوچولو و خانم کوچولو سه تایی، یا با بابا چهارتایی تنها باشیم.

بعد از برگشتن از پیش مامان جون اینا، یک روز عمه جان قبول زحمت کردند، یک روز خاله جان. از دیروز هم مامان بزرگ جان لطف کردن و پیشمون اومدن. 

الان پسرک و مامان بزرگ رفتن پارک، دخترک کنارم خوابه و منم تصمیم دارم هر چه زودتر بهش بپیوندم. جبران خشم شب دیشب، که از ساعت یک ربع به چهار تا 6 و نیم بیدار بودم، ازون به بعد هم در حالت های نشسته-خواب-بچه روی پا، خواب-بیدار، خواب فلاکت بار تا ساعت 9.

بخوابم که با برگشتن پسرک و رفتن مامان بزرگ، از خواب خبری نخواهد بود.

رز
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۵ ۱ نظر

از ساعت ده شب و خیلی قبلترش دلم میخواست بخوابم.

بچه ها رو خوابوندم. 

گوش کردن به قصه گویی پسرم و برگزاری مسابقه "سارا زودتر پوشکشو عوض میکنه یا سپهر میره دستشویی"، برگزاری مسابقه "کی زودتر شلوارشو میپوشه؟" ، فیلم گرفتن از پسرک که قصه ی بابادراوردی را برای من تعریف میکرد، عکس گرفتن از خواهربرادر عزیز، کتاب خوندن برای پسرم، شیر دادن به دخترم  اب اوردن برای پسرم، انجام بازیای مجله با پسر، گرفتن اروغ دخترم. 



خواب خودم پرید.



* امشب یکی از ارام ترین پروسه های خواب رو داشتیم. دخترک خواب بود. پسرک بدون مقاومت خاصی کارهایش را انجام داد. بدون گریه، بدون زاری.


خدا را شکر.

رز
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۱ ۰ نظر

به مناسبت روز خانواده و ازدواج، برگشتیم سر خونه زندگیمون.

زندگی از سر گرفته شد، این بار با خانواده چهار نفره ی مان.



خدا رو شکر. 

رز
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۴ ۰ نظر

فکر میکنم در منوی نعمت های بهشتی برای خانم ها، گزینه هایی با عناوینی مشابه: شیر دادن به نوزاد، نگاه کردن به نوزاد، گرفتن دست نوزاد، بوی نوزاد، کش و قوس نوزاد در خواب، خوردن ملافه توسط نوزاد وقت گرسنگی، و امثالهم هم وجود داشته باشه. 

رز
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۴۵ ۰ نظر

مجری برنامه میگوید: به قول جناب خان کتابا دارن مویرگی توزیع میشن.

پسرم میگوید: مامان!  میگه جناب خان داره توضیح میشه.

رز
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۸ ۰ نظر

بابابزرگ و مامان جون رفته بودند شهر مادریشان.

مامان جون نیمه مرداد برگشت که سری به دخترهایش و مدرسه بزند و کارهای انتقالیش را پیگیری کند. امده بود که سه روزه برگردد. بعد دید کارهایش انجام نشد، قرار شد یک هفته ای بماند، یک هفته شد دو هفته و دقیقا همان روزی که برای ساعت 5 بعدازظهر بلیط داشت، دخترم دنیا امد. و مامان جون ماندگار شد.

بابابزرگ ماند تنها انجا. تاااا همین سه چهار روز پیش که بالاخره برگشتن. 

همان اول که مامان امده بودند و دخترخاله جان هم بودند و خواهرها و خواهرزاده ها جمع بودیم، پسرک میگفت:

- مامان اگه اینجا پر از مهمون هم باشه، بدون بابابزرگ اصلا خوش نمیگذره

و روز قبل ازامدن بابابزرگ، صبح بیدار شد و گفت مامان یه خواب خوب دیدم. خواب دیدم بابابزرگ برگشتن، دارن درختا رو اب میدن تو حیاط و قراره بعدش دوباره برگرده شهرمادری



* عنوان برگرفته از شعر کودکی من:

 بابای خوب و نازم ، من با تو سرفرازم.

دائم به فکر مایی، تو نعمت خدایی

هر روز بی بهانه، تو میروی زخانه

خدا تو را نگه دار، که میروی سر کار 

که من 4-5 ساله، به خاطر رعایت ادب، و اینکه در مخیله مون هم نمیگنجید و نمیگنجه بابا رو مفرد صدا کنیم تغییرش داده بودم:

 بابای خوب و نازم، من با شما فرازم! 

رز
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۹ ۱ نظر