آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

- خیلی ها ، بارها گفته اند و میگویند که : ادم از حرف زدن با سپهر خوشش میاد. خیلی قشنگ صحبت میکنه.



- دیروز سر کلاس قران، با مادرهای هم کلاسی های جدیدش حرف میزد.

مامان همکلاسی قدیمی، که سپهر کم رو رو خوب یادش میومد میگفت: سپهر داداش بزرگه شده شیر شده ها!


- همان دیروز، ارادت پیدا کرده بود به دستیار خانم معلم جدیدشون. سر کلاس نشست پیش اون. وقت خوندن قران با مامان ها هم اعلام کرد که میخوام با اون خانم مهربونه بخونم. بعد از کلاس، خانم مهربونه، از شیرین زبونی پسرم تعریف میکرد و اینکه جقدر خواهرش رو دوست داره.

رز
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۶ ۰ نظر
یاد خاطره ناخوشایندی میفتم و زیر لب میگم اه!
سپهر: چی شده؟ 
من: یاد یه چیزی افتادم
-چی؟
- نمیخوام بگم.
- بگو. بگوو، من که غریبه نیستم.
رز
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۴:۳۷ ۰ نظر

لالالا

سارا میخوابه

اینقه میکنه

اونقه میکنه

...

سارا میخوابه

خواب فرشته ها رو می بی نه...



و سارای گربان، تبدیل میشه به سارای خواب.



اعتراف میکنم پسرک در خواباندن خواهرش و لالایی گفتن برای او، از من بهتر و واردتر است. 

اعتراف میکنم گاهی سعی میکنم از سبک لالایی گفتن پسرم تقلید کنم! 



پ.ن. دیشب بعد از یک روز بی خوابی دخترک، وقتی که فکر کردم بالاخره خوابید و نماز عشا را شروع کردم، درست در رکعت اول دوباره گریه را شروع کرد که با فاصله کمی سپهر رسید. شروع کرد به قربان صدقه رفتن خواهرش.

عزیزم

چقدر نازی

مثل گل میدرخشی..


تو دلم قندون قندون قند اب میشه اینجور وقتا.

خدایا شکرت. الحمدلله علی کل نعمه 

رز
۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۷ ۰ نظر

فرزند اول 

همه چیز نو و اکبند

همه از برند خوب و معروف

خریدها از جاهای مختلف و مراکز سیسمونی فروشی مهم شهر

بعد دنیا اومدنش:

وقت خوابش همه جا ارام

حتی صدای پیس پیس شیشه پاک کن هم ممنوعه! 

با کوچکترین اه اهی از جانب نوزاد، چند نفر اماده به یراق اند کا راهش ببرند و دم هود برایش اقای هود بازی کنند و ...

و با این حال فرزند اول روزها نمیخوابه و دائم گریه میکنه

همه چیز تمیز و دست نخورده!



فرزند دوم: 

کریر و کیف و کالسکه موروثی

بعضی لباس ها هم همچنین

بقیه خریدها، از مغازه محل

بدون همراهی پدر خانواده

بعد دنیا اومدنش

تو همان مادری، پستانک و سرشیشه اش رو میجوشونی

اما یهو به خودت میای میبینی در پستونک، رفته تو انگشت پای فرزند اولت! 

وقتی خوابه، برادرش وقت و بی وقت میاد دست و پاش رو میگیره

بغلش میکنه

احیانا ممکنه هوس بکنه دو تا داد جانانه هم دقیقا دم گوش نوزاد بکشه

قرار گذاشته شده که راه نبریم نوزاد رو، تا بلایی که سر فرزند اول سرم اومد تکرار نشه.(کمر درد، دو سری فیزیوتراپی، بغلی شدن پسرک با وجود کبر سن!!! هنوز هم گاهی مادربزرگ جانش بغلش میکند، مثلا در راه کلاس زبان...)

با این حال نوزاد روزها خوب میخوابد. به سر و صداها وقعی نمینهد و در بغل نشسته هم ارام میگیرد.



تفاوت زیاااد هست بین این دو طبقه

رز
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۶ ۰ نظر
رز
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۱ ۰ نظر

دلم میخواست، و خیلی میخواست برای دخترمان گوسفند قربانی کنیم.

اما ظاهرا فقط منم که داوطلب این کار هستم. من که کاری از دستم بر نمی اید. هزینه و زحمتش برای دیگران خواهد بود.

این بود که گفتم خدایا راضی ام به رضای تو. من دیگران رو تو زحمت نمی اندازم، تو هم لطفا دخترمان را در پناه خودت حفظ کن و مصون بدار. 


رز
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۹ ۰ نظر

دایره لغاتت از خیلی از بچه های هم سن و سال، و حتی خیلی بزرگ تر از خودت، خیلی بیشتر است.


- مامان جون ماشاالله کولرتون خیلی قدرتمنده!


- با عمه درمورد چیزی دارن صحبت میکنند. عمه پیشنهادی میده. میگی: 

- آره این معقوله.


- کتابت رو ورق میزنی و چشمت میخوره به ویرایش هایی که من بر شعرها کردم. میگی: 

- عه؟ دخالت؟!



رز
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۱ ۰ نظر

نصفه شبی، وسط صحبت بزرگ شدن بود به نظرم که گفتی من خیلی بزرگم و جلوی همه میایستم نماز میخونم و یکهو همین حین، هوس عبا و عمامه زده به سرت.

اصرار که برایم بخر.

میگویم عبا باشه، ولی عمامه خریدنی نیست. باید درس طلبگی بخونی تا بهت ازونا بدن.

میگی:

- من میرم دم اون حوضه (تو تلوزیون، حوزه های علمیه رو همراه حوض دیده فکر کنم)، آقاهه رو میندازم تو آب، عمامه اش رو ازش میگیرم، میزارم سر خودم.

بعد فکر میکنی، و میگی عمامه بچه گونه اش هم هست؟ 

میگم نه.

میگی آخه اونجوری عمامه میفته تو گردنم!



رز
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۳۴ ۰ نظر

از عوارض زایمان این است که "کالباس خانگی" را در نگاه اول میخوانم "لباس حاملگی"! 

رز
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۴ ۰ نظر

پنجره را باز میکند و از طبقه چهارم اسم و فامیل کامل خواهرش را فریاد میزند.

سرش را از شیشه ماشین بیرون میبرد و میگوید: ای مردم، من خواهر دارم.

هر کس تلفن میزند گزارش کامل وضعیت خواهرش را میدهد. که چشم هایش را باز میکند ، که چه جوری جیغ میزند (و با جیغ خودش که دارد ادای خواهرش را در می آورد گوش طفلک پشت تلفن رو کر میکند.)

دم آرایشگاه که دخترک را از مردان خانواده ام تحویل میگیرم تا راهی پارک شوند، به من میسپارد که خواهرش را نشان خانم ها بدهم.

به خانم معلمش میگوید که من یک خواهر دارم.


خوش است با دنیای خواهر داری.


خواهرش را دوست دارد شکر خدا. هر چند هر از گاهی چیزهایی رو هم روش امتحان میکنه. مثلا امروز داشت امتحان میکرد که واکنشش دخترک به نیشگون ریز با ناخن چیه!!!

رز
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۵ ۰ نظر