اولین کابوس
اذان صبح، بعد از نماز من، از جات بلند شدی و هراسان خودت رو چسبوندی به من. بغلت کردم و رفتیم توی تختت. کنارت دراز کشیدم تا بخوابی. خودت رو میچسبوندی به من که بغلت کنم. در آغوش گرفتمت و تازه هر دومون داشت خوابمون میبرد که بابایی اومد و چراغ خواب رو خاموش کرد. مثل فشنگ از جا پریدی. هراسان میپرسیدی مامان چی بود؟ مامان بریم. مامان کجا فرار کنیم هیولا نیاد؟ و قلبت سریعتر از قلب گنجشک میزد و خیس عرق شده بودی. خوابوندمت توی تخت خودمون، بین خودم و بابا، بغلت کردم و سعی کردم جریان خواب دیدن رو برات تعریف کنم. که گاهی ادم خواب میبینه و فقط خدابه، واقعی نیست.
طول کشید تا خوابت ببره. مدام ازم میخواستی در اتاق رو ببندم تا هیولا نیاد.
صبح مشغول بازی بودی که یکهو یاد کابوس دیشب افتادی. میگفتی مهتاب تو لالایی اومده بود. ملافه بالش بیدار شده بود میخواست منو اذیت کنه. منو بردی روی تختت، تکه ای از متقال که از لای روبالشی بیرون افتاده بود رو نشون میدادی و میگفتی این هیولا شده بود و میخواسته اذیتت کنه.
با هیجان بارها و بارها تعریف کردی برام:ملافه بیدار شده بود، منو ترسوند، من فرار کردم. من از ملافه ترسیدم، فرار کردم. ملافه منو میترسوند، میخواست اذیتم بکنه...
چقدر خوب میتونستم بزرگی ترست رو درک کنم جان مادر. وقتی هنوز بعد از گذشت حدود 24-5 سال هنوز یادمه که خرگوش سفیدی شده بودم و به همراه حیوانات دیگه از گرگ فرار میکردیم، ولی عاقبت گرگه پاش رو بالا آورد تا بگذاره روی من و همونجا بود که از خواب پریدم. از خواب پریدم و گفتم: غذای سنگین خورده بودم، خواب بد دیدم. و غذای سنگین اون شب ما، املت بود! :))