سپهر در حال کلنجار رفتن با اسکلت بلدرچین برای یافتن و نوش جان کردن گوشت های لابلاش.
بابا بزرگ: سپهر پلو هم بخور
سپهر: نه آخه گوشتام خَرچه پولیه! kharchepoli
سپهر در حال کلنجار رفتن با اسکلت بلدرچین برای یافتن و نوش جان کردن گوشت های لابلاش.
بابا بزرگ: سپهر پلو هم بخور
سپهر: نه آخه گوشتام خَرچه پولیه! kharchepoli
بابا بزرگ در حال سر به سر گذاشتن سپهر، سر سفره، بعد از درخواست دوغ از طرف سپهر:
سپهر دوغ رو بیشتر دوست داری یا مامان جون رو؟
سپهر بعد از کسری از ثانیه مکث: خودمو!
مقنعه پوشیدم و حاضر شدم برم دانشگاه
حین ماشین بازی، سرت رو یه لحظه بالا میاری و منو میبینی.
میگی: مامان با مقنعه بده!
میگم: چرا؟
میگی: نمیدونم
- پس چی خوبه؟
- روسری!
-------
یادم میفته به روزگار عاشقیمون، معمولا با مقنعه دانشگاه بابا رو میدیدیم، یه روز اخرش به ستوه اوند، گفت این ذوزنقه چیه همش میپوشی!؟ دیگه از اون روز روسری پوشیدم تو دانشگاه.
یعنی از دانشگاه که داری برمیگردی، همسرت زنگ بزنه که کجایی؟ و بعد بگه سپهر میخواد صحبت کنه.
صدای پسرت رو که از پشت تلفن میشنوی که مامان کجایی؟ سوار ماشین شو بیا پیش ما، دلت میخواد بقیه راه رو پرواز کنی بری بچلونی این نازنین شیرین زبون رو که از پشت تلفن شکرش چند برابر میشه انگار
بچه داری یعنی شب که پسرت میخوابه، اسباب بازیها و ماشین و سهچرخه اش رو از سر راهش برداری، که نیمه شب اگر بلند شد بیاد پیشت، پاش نخوره بهشون.
وقت دستشویی رفتن، یک لحظه حواست پرت شد و قالیچه دم دستشویی و پادری و آستانه ی در نجس شد.
من ، که تازه از دانشگاه اومدم ، شروع میکنم به شستن شما و پادری و وقتی نوبت به شستن گوشه فرش میرسه، دلت میخواد که شلنگ رو شما بگیری. در حالیکه شلنگ گرفتن شما همان و اب وسط راهرو راه افتادن همان، چون به جز گوشه ی نجسش، بقیه ی فرش تو راهروئه.
خلاصه از من اصرار که شلنگ رو بده و از شما انکار، که عصبانی میشم ، و با صدای بلند میگم: شلنگ رو بده.
بغض میکنی و عصبانی میشی ، اما بعد از چند لحظه شلنگ رو میدی.
بعد چند لحظه با بغض میگی: مامان من نگرانتم.
میگم چرا مامان
میگی: که با صدای بلند داد زدی، باهام حرف زدی.
شرمنده میشم. مثل همه ی وقتای دیگه ای که میشد بیشتر حوصله به خرج داد.
شرمنده میشم و عذر خواهی میکنم، بابت صدای بلندم.
مامان جون عطسه میکنن
مبگی: چرا اینطوری عطسه میکنی؟
مامان جون: چه جوری عطسه کنم؟
شما: معمولی عطسه کن!
تصمیم میگیرم بریم بیرون، داروخانه و برگردیم، اما شما پیشنهادات متفاوته:بریم بستنی بخریم، بعد بریم پارک، تاب و سرسره سوار شم.
تو فکرم که بستنی بخرم تو پارک جلوی چشم شونصد تا بچه بخوره که درست نیست، پس چی کار کنیم؟ و همین طور تو ذهنم دادم توالی برنامه ها رو تغییر میدم که به یه برنامه بهینه برسم و همزمان آماده ات میکنم و ناخودآگاه چهره ام تو همه.
میگی: چرا شما خنده داری نیستی؟ یادته دیشب در مورد خنده دارا صحبت میکرد؟ شمام بخند دیگه!
منظورش برنامه طنز خندوانه است، با کارگردانی و اجرای رامبد جوان. یه برنامه خوب و متفاوت راجع به خنده.
دلم میخواد بیشتر به حرف بگیرمت. میپرسم: چه برنامه ای بود؟
- میگفت (و صدات رو آهنگین و شعر گونه میکنی) : همه می خن دن....
عصر که دیگه بیشتر از دو ساعت از خوابت گذشت، بیدارت کردم که شب بتونی بخوابی (یعنی خودم بتونم بخوابم!! :) )
هی قربون صدقه رفتم و ماساژت دادم و تعریف کردم، تا بیدار شدی. واقعا خواب شیرینی بودی.
بعد که بیدار شدی و یه کمی صحبت کردیم و یه دوری زدی، دوباره برگشتی رو تخت، دراز کشیدی و در حالتی که پر بودی از ابهام پرسیدی:
مامان چرا منو از خواب بیدار کرید؟ آخه من خوابم میاد!
خدا حفظت کنه پسرم که گاهی دلم میخواد از شدت شیرین زبونی قورتت بدم