آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

از صبح تا شب کلنجار میرویم

ظهر اصرار که فلان سی دی رو ببینم، در حالی که کارتونش مناسب سنت نیست

ساعت سه بعد از ظهر اصرار پشت اصرار که بریم خونه همسایه

وقت از کلاس برگشتن اصرار که بریم خونه خاله

ساعت 8 عصر اصرار و بهانه که بریم پارک شهر، یا خونه مامان بزرگ، در حالی که دو شب پیش پارک بودی و دیشب حرم حضرت عبدالعظیم

از ساعت یه ربع به شش تا هشت و نیم لخت میگردی و لباس هات رو عوض نمیکنی

سر شام بهانه میگیری و گریه و داد و بیداد که من یه غذای دیگه میخوام، و در نهابت همون غذا رو تا ته ته میخوری، البته با پمپ بنزین بازی بابا

بعد موقع خواب میشه

ادا سر مسواک زدن، چندین بار تذکر من و بابا

بعد میگم بیا دستشویی

میگی اگه میخواستی من بیام دستشویی باید چراغشو روشن میزاشتی

میگم روشنه

میگی درم باید باز میزاشتی، باز نزاشتی، پس من نمیام دستشویی

میگی ندارم در حالی که داری به خودت میپیچی

وقتی میبینم داری ادا در میاری

یکهو دیگه ظرفیتم تکمیل میشه، وجودم از بخار کلنجار پر شده و یکهو سوپاپ اطمینان شروع میکنه به سوت بلندی کشیدن

عصبانی میشم

گریه میکنی

عصبانی تر میشم

خیلی 

سر بابا داد میزنم که چرا به دادم نمیرسه

درمانده میشم

خدا رو شکر دیگه خبری از زدن نیست، از طرف تو.

گریه ات شدید تر میشه

بخار اضافی با مقداری فریاد خارج میشه از وجودم

برمیگردم

اسباب بازیات که رو تختت اند و جمع نکردی رو بدون مکالمه میریزم تو سبد و تبعید میکنم

اعتراضی نمیکنی

میخوابونمت رو تخت

کنارت مینشینم

و میخوابی

بدون کتاب

همون طور که قرار گذاشته ایم، که اگر کاراهای خوابت رو نکنی، کتاب نمیخونم برات

و باز من میمونم و شب و عذاب وجدان و پشیمانی و دلتنگی و عجز و کمر درد ناشی از اعصاب و اشک

رز
۰۶ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۲ ۰ نظر

وقتی پشت در کلاس زبانت کمرم درد میگیره و دلم قلنبه میشه و هی اینطرف اونطرف میشم  ، با خودم میگم مگه مجبورم؟

و وقتی پسرک کمرویم، تصمیم میگیره بعد از دو سال و سه ماه، بره جلوی بچه ها قران بخونه، وقتی به خودش جسارت سلام کردن و خداحافظی از و گپ زدن با معلمش رو میده، وقتی شعرای انگلیسیش رو با اعتماد به نفس برای دیگران میخونه، با خودم میگم می ارزه. به سختیش می ارزه، وقتی این همه رشد برای پسرکم به ارمغان اورده.

رز
۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۷ ۱ نظر

بچه گربه ای از زیر ماشین میاد بیرون و شما جا میخوری. میگم عه این که بچه گربه است.

میگی بچه نیست، بزرگ شده.

میگم بله بچه ی بچه نیست. اممم.... نوجوونه! 

میگی: آهان! مثل محمد مهدی (پسرخاله ی 14 ساله ات)



 می پرسی چرا پس مامان جون اینا برنمیگردن؟

میگم خب پیش مامان جون بزرگ اند دیگه.

میگی: خب مامان جون بزرگ یه آقا واسه خودش بگیره دیگه!


بعد گریه زاری موقع اتمام هیئت هفتگی، و وقت پارکینگ رفتن بابا، من و بابا، هر دو سکوت تلخی کرده ایم و اخم ناکیم.

داری نقاشی میکشی. به بابا میگی: دارم برات یه نقاشی یادگاری میکشم که ناراحتیت تموم بشه.


امیرعلی و مامانش، و دیرتر بابا و داداشش مهمانمون بودند. اولش با شمشیر از رو بسته، دو تا ماشین بند انگشتی به امیرعلی دادی و با بقیه 20 30 ماشینت خودت بازی میکنی، بدون اینکه اجازه بدی دوستت بهشون حتی دست بزنه. بعدتر، دیگه مهربانی و سخاوت پیشه میکنی و چندساعتی با هم گرم بازی میشین.

شب موقع خواب، روز سپری شده رو مرور میکنم و میگم: چه خوب بود که با امیرعلی با هم بازی کردیم.

میگویی: بله، مخصوصا وقتی من زورگوییم رو تموم کردم.


- بل الانسان علی نفسه بصیره...

رز
۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۴ ۱ نظر

وقتی قانون میگذاری

و خودت به سبب رعایت اون قانون آواره میشی! 

میشه حال امشب من.

قانون "اگر موقع کارهای خواب ادا دربیاری، من برات کتاب نمیخونم"

ادا هنگام مسواک

حمام رفتن من، برای جلوگیری از تنش اصرار کتاب بخون پسرک و انکار من

و بعد از حمام، پدر و پسری که خوابند

و تختی که دیگه واسه من جا نداره


رز
۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۳ ۰ نظر

بی مقدمه میگوید: 

احساس میکنم این دنیا، همه اش یه بازیه.

یه نفر داره با ما بازی میکنه.

مثلا وقتی بابا سوار ماشین میشه، واقعنی بابا رانندگی نمیکنه، یه نفر، یه بچه داره ما رو راه میبره.




اعلموا انما الحیوه الدنیا لعب و لهو...

حدید20

رز
۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۷ ۰ نظر

سر چانه زنی، برای بستن یا باز کردن کمربند صندلی کودک، در جاده فشم...

- بابا نباید کمر بند ببنده. ... چرا بابا باید کمربند ببنده، چون من نمیخوام بابامو از دست بدم... مامانم رو هم نمیخوام از دست بدم.... مکث... خودم رو هم نمیخوام از دست بدم... مکث... پس کیو از دست بدم؟! 

رز
۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۱ ۱ نظر

یک ماه و نیم مانده به تولد دخترک، چشمه رزق و خوراکش را خداوند درون من جوشاند.

الحمدلله علی کل نعمه.

اون وقت چه طور میتوان از نرسیدن روزی، هراس داشت؟ چه طور میشود دغدغه رزق را داشت و نگران بود؟

چطور میشود به خدای رازق، گمان بد برد؟ 

رز
۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۴۳ ۰ نظر

دکتر هر بار، دقیقا در هر بار معاینه، بعد از بررسی، لحظه ای مکث میکند و میگوید که شکمم دو هفته کوچکتر را نشان میدهد. 

هربار من هم میگویم شما هربار سر پسرک هم همین را میگفتید و آخر سر هم یک پسر پهلوان 2350 گرمی به دنیا آوردم! 

تازه ترش هم، وقتی مامان خود من را هم باردار بود، دکتر به او گفته بود بچه ریزه، و مامان خودش را به خاطر من تقویت کرد و کرد و کرد، تا اندام زیبایش به هم خورد، تازه سر بارداری چهارمش. سر من! 


مامان فسقلی، داداش در بدو تولد فسقلی، از خواهرجان چه انتظاری میشه داشت؟ 

دکتر گفت چرب و نرم و شیرین و اینا بخور. سر پسرک هم گفته بود هرچی به همه میگیم نخور، تو بخور! 

خب جان دلم! من در این مدت 10 کیلو وزن اضافه کردم. دخترک اگر طالب بود، چند گرمی بیشتر ازین ده کیلو را سهم خودش میکرد. 

حالا فعلا لیدی میل بدمزه میخورم و زینک و آهن و کلسیم و خامه عسل و پسته و کباب و عسل، تا ببینیم خدا چی برامون رقم زده. 

رز
۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۴۱ ۰ نظر

به اواخر بارداری که میرسی، انگار یکهو روزها و هفته ها کش می ایند.

الان احساس میکنم یک ماهی میشود که دو ماه مانده به روز موعود! 

رز
۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۰:۵۶ ۰ نظر

روزه داری در ماه رمضان برای من معادل بود با 

- ناپدید شدن سوزش معده و رفلاکس معده ، طی روزه داری و بعد افطار . و در مقابل رفلاکس و ترش شدن شدید معده، در روزهای غیر روزه داری. 

- محو شدن ان ضعف های کذایی، که گاهی شروع که میشد تا یک ساعت بدنم میلرزید و ضعف میرفت

- از بین رفتن تقریبا کامل دردهایی که از وسط کمر شروع میشد و تا نوک انگشتان پایم تیر میکشزد.



- و البته دروغ چرا؟ روزه بدون اندکی تشنگی و گرسنگی که روزه نیست! 



الحمدلله به خاطر ماه میهمانی اش. 

الحمدلله به خاطر بنده نوازی اش

الحمدلله که من را هم دعوت کرد به مهمانی خوب اش.

رز
۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۷ ۱ نظر