آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

طی یک اتفاق نادر، سنگ نان سنگگ، وقتی داشتی از نون جداش میکردی، پریده تو یقه لباست و قسمتی از بالای دستت تاول زده. در حال جیغ ، دم افطار، همراه بابا که سخت پریشونه وارد خونه میشین. 

فورا پماد سوختگی رو از یخچال میارم و روی تاول ها و سوختگیا میزنم. خدا رو شکر تاول ها میخوابند و ظاهرا سوزشش هم میفته.

یکی دو ساعت بعد:

- مامان ممنون خوبم کردی.

-----------

دوستات، زهرا و امیر علی، خونمون مهمونن. هیئت هفتگیمون، نوبت ماست. بعد از چند جلسه که اونا دست به یکی میکردن و تو رو، به عنوان کوچکترین همبازیشون، تو بازی راه نمیدادند، اینبار، که شما قدرت صاحبخونه ای هم داری، تصمیم میگیری امیرعلی رو راه ندی.

بعد از کمی فراز و نشیب، هرسه سخت مشغول مغازه بازی میشین.

فرداش، وقتی داری مغازه بازیتون رو برام تعریف میکنی، میگم وقتی سه تایی باهم بازی میکنین، خیلی خوبه.

میگی: مامان برام جالبه که بازیمون اینجوری شروع شد: نه راهت نمیدم، نه راهت نمیدم، بعد امیرعلی گفت مغازه بازی کنیم، بعد مغازه بازیمون شروع شد. 

----------

- مامان عمه منو تو مهمونیا زیاد دوست نداره! 

بعد نقش عمه رو بازی میکنی که تو مهمونیا، یه سلام میکنه و بعد به زعم خودت، دیگه کاری به کارت نداره. از آثار نوه اول بودن، و به تبعش تک نوه بودن تا چهارسالگی!! 

-----------

بابا دارن استراحت میکنند و شما آرام مشغول بازی هستی. طناب شیرینی رو بستی به کشو و کمد و راه رو بستی و انواع اسباب بازیات رو هم از طناب رد کردی. یکهو چیزی میفته و صدایی بلند میاد. نگران میای پیشم و  ابراز ناراحتی میکنی از صدایی که نمیخواستی در بیاری.

یک ساعت بعد میگی: آدم وقتی کسی رو که دوست داره ناراحت میکنه، یهو گرم میشه. من الان که اون صدا اومد، اینجوری شدم.

رز
۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۵ ۰ نظر

احساس میکنم دخترک دراز کشیده در جایگاهش، دستهایش را به سمت بالا میکشد و منتهاالیه سمت راست شکمم (پهلویم) را فشار میدهد، و همزمان با پاهایش به منتهاالیه سمت چپ شکمم، یا بهتر بگم پهلویم ،ضربه میزند.

 اینجور وقتا احساس میکنم به هر طرف بخوابم، یه جای بچه داره له میشه


بعدنوشت. پس اینکه میگن دختر تو پهلوهاست، اینو میگن! چون سر پسرک اصلا چنین تجربه ای نداشتم.

رز
۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۱:۵۵ ۰ نظر

خارق العاده است که یک قسمت از بدنت، بدون اختیار تو، حرکت کنه و بالا پایین بره و موج مکزیکی درست کنه.

رز
۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۲:۰۱ ۰ نظر

نیت خواب کرده ام. 

دخترک سکسکه میکند گویا.

پسرک که احوال خواهرش رو میپرسد، با لمس شکمم، متوجه حرکت منظمش میشود، میگویم سکسکه میکند.

حالا نوبت پسرک است. 

چند ثانیه یک بار خودش را تکان محکمی میدهد و دراز کش، بالا پایین میپرد. سکسکه میکند مثلا.

دو فرزند سکسکه ئو! ام بیدار نگهم داشته اند.

رز
۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۷ ۰ نظر

پس از سپری کردن سه چهار ماه سخت، خیلی سخت، از بی قراری ها، عصبانیت ها، کتک گرفتن ها و لباس را پاره کردن های با گاز گرفتن هر روزه و روزی چند بار پسرک، چند هفته ایست اوضاعمان رو به راه است. 

پسرک کمتر عصبانی میشود

وقتی عصبانیست من را آماج مشت و لگد و گاز قرار نمیدهد

گریه هایش زودتر تمام میشود


زندگی دوباره خوشرویی لش را نشانمان میدهد.

خدا را شکر

فعلا هم پسرک نمیگذارد این پست را کامل کنم


بعد نوشت.

نفهمیدیم اون چند ماه بی قراری و کج خلقی وحشتناک چه طور پیش اومد.

اثر خبر فرزند جدید بود؟ که این یکی را بسیار بعید میدونم، چون خودش دعا کرده بود و پیگیری میکرد و خوشحال بود لزین بابت.

در پی رسیدن به خواسته اش، در پی گریه و پرخاش شدیدش بود، که در پی دلخوری های مادربزرگ و پدربزرگش از ما، مجبور شدیم تن بدهیم به خواسته پسرک

کم خونی و ضعیف شدن بود؟

لوس شده بود؟

به خاطر بارداری من بود که من کم حوصله بودم؟ 

همینجوری شده بود؟


و بعد باز نفهمیدم چه طور شد که خوب شد

به خاطر بارها و بارها گریه کردن و به خواسته اش نرسیدن بود، به خصوص خونه ی مادربزرگش؟ 

شربت تقویتی اثر کرد؟ 

تذکر مامان جون و بابابزرگ اثر کرد؟ که اگر دختر ما رو بزنی یا اذیت کنی، میاد تنهایی خونه ما میمونه.

چند هفته برنامه ریزی روزانه و عمل به اون بود که از گیجی و بی برنامگی درش اورد؟

بازی هر روزه من باهاش بود؟

دورانش گذشت؟ 

همینجوری شد؟ 


هر چه بود گذشت. خدا را شکر که گذشت. لطف خدا شامل حالمان شد که گذشت. 


رز
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۸ ۰ نظر

اول. باردار شوید.

دوم. روزه بگیرید.

سوم. قورمه سبزی بار بگذارید و از بوی مست کننده آن هلاک شوید.

جنازه آماده است.

رز
۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۲ ۰ نظر

روزهای سونوگرافی برای من عزیز اند، اونقدر که تا ساعتها از یادآوریش لذت میبرم و بی اختیار لبخند میزنم.

امروز به دیدن دخترکم رفتم. 

از رشدش خیالم راحت شد.

اون کیستهای کوچولویی که تو سونوی قبلی دیده شده بودند، و دکتر سونوگراف و دکتر خودم گفته بودتد مهم نیستند و از بین میرن، اما به هر حال ذهنم رو درگیر کرده بودند، شکر خدا کاملا از بین رفته بودند.

و بالاخره ، اون "نکنه اشتباه شده باشه" ای که در مورد جنسیتش داشتم هم رفع و رجوع شد. و الان با خیال راحت برلیش لباس خواهم خرید و ریسه اسم و بالش ابری صورتی درست خواهم کرد ان شاالله.

الحمدلله علی کل نعمه


دخترکم بزرگ شو و درون من ببال، به امید ملاقات شبانه روزی * ات در آغوشم عزیز دلم.



* شبانه روزی و رایگان! 

میدانی مادر هربار ملاقات سونویی ات کلی هزینه، وقت، انرژی از من و بابایی میگیرد! ؛)

رز
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۲ ۰ نظر

روز هشتم رمضان عزیز،

اولین روز روزه داری ام در بارداری

بر خلاف تصور، نمردم، غش نکردم، حتی ضعف هم نکردم.*

خدایا شکرت

و خدایا لطفا کمکم کن و قوت و توانم بده برای ادامه ی مهمانی ات.

خدایا لطفا فرزندی سالم و با وزن مناسب بهمون بده، که ملامت ملامت کنندگان خیلی سخته. 


 * در روزهای غیر روزه داری، روزی چند بار ضعف میکنم، حالا کم یا زیاد. بدنم رو ویبره میره و همه جام میلرزه. امروز اما از صبح منتظر بودم بمیرم، اما هنوز نمردم شکر خدا.

رز
۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۳ ۰ نظر

حدود 5-6 ماه بود کیک نپخته بودم. اخرین بار تولد همسرجان کیک پختم و اعلام حضور دخترک و تولد بازی.

از کیک پختن وحشت داشتم. حوصله درگیری با پسرک رو نداشتم

امروز تصمیم گرفتم کیک بپزم. تا صندلی اوردم که از کابینت بالا کاغذ شیرینی پزی بیارم، چشمای پسرک درخشید که چی میخوای درست کنی؟

اسم کیک که اومد، پسرک دربست اماده به کار برد.

روغن و ارد و شکر رو اورد

تا من گردوها رو خرد کنم، تخم مرغها رو شکست و شکر رو پیمانه کرد و هم زد.

کیک رو در صلح و صفا پختیم

خوش گذشت

پسرک بزرگ شده

اونقدر که میشه روش حساب کرد، به عنوان یک کمک واقعی. 

خدایا شکر

رز
۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۵ ۰ نظر

دوستانت در بازی راهت نمیدهند

با توجه به تجربه راه ندادن دیشب، و توصیه های قبل از مهمانی من، خودت را نمیبازی. سعی میکنی حرف راعوض کنی

- بچه ها گوشه های پازل رو بدید به من، اول اونا رو بزاریم

باز هم راهت نمیدهند. همبنجوری، هوس کرده اند تصمیم بگیرند بدون تو بازی کنند. از ان تصمیم هایی که هر لحظه ممکن است علیه یکی تان گرفته شود

مایوس مینشینی گوشه اتاق، لب و لوچه ات اویزان میشود: 

- احساس فقیری میکنم. 





آخه تو چه میدونی فقر چیه پسرکم؟ تو که هیچ، پدر و مادرت هم حتی نمیدونند، به لطف و کرم خداوند رزاق. 


رز
۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۵۳ ۰ نظر