آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

You: ۳۲ سال/ علاقه به امار و انفورماتیک/ فوق لیسانس/ دو فرزند


۴) فکرمیکنم احساس " من مادر به اندازه کافی عالی ای نیستم" عذاب وجدان مشترک بسیاری از مادرها باشه. قطعا صفت یا عادت یا روش مثبتی هست که "اون مادر" از ما بیشتر و بهتر دارد و از بین تمام صفات خوب و عادات مثبت، اونی که نداریش یا فکر میکنی در تو کمرنگه، در مقام مقایسه با "مادرهای دیگه" صاف میاد جلو و یقه ات رو به صورت عذاب وجدان میگیره.

- اون مادر از من بیشتر/بهتر با بچه اش بازی میکنه

- اون یکی مادر وقتی بچه اش گریه میکنه و بهانه میگیره، خلاقیت بیشتری در پرت کردن حواس بچه اش داره

- مادر سوم به بچه اش بهتر از من نظم رو یاد داده

- مادر بعدی بچه اش کمتر از بچه من مریض میشه!

..

و این لیست تمومی نداره. و ما همراه با عذاب وجدان میخوایم بهترین صفات همه ی مادرها رو یکجا داشته باشیم.

به ازای هر کدام ازین مقایسه ها یک یا چند عذاب وجدانِ " من به اندازه ی لازم خوب نیستم" به منِ مادر القا میکنه.

و جالب اینکه به طرز شیطنت امیز و شرورانه ای وقتی یک نقص در مادرهای دیگه میبینی که در خودت یا بچه ات هم اونو احساس میکنی، ته دلت خیالت راحت میشه که " اخیییش! فقط بچه ی من نیست که ممکنه تو خیابون گریه زاری کنه" یا فقط من نیستم که گاهی خسته و بی حوصله میشم




You: اولین عذاب وجدان مادرانه ام، برمیگرده به روز تولد پسرم که ۲۳ روز زودتر از موعد بنای دنیا امدن گذاشت. و من نگران بودم که شاید فعالیت غیرضروری روز قبلش باعث شد که زودتر دنیا بیاد، که بعدا دکتر گفت ربطی نداشته و یه رویداد فیزیولوژیک بوده.

 با ۲۰ روز زود دنیا امدن دخترم نظر دکتر تایید شد و البته به همراهش عذاب وجدان بعدی که شاید (بعید میدونم!!!) میتونستم خودم رو تقویت کنم تا جلوی این تولد های زودرس فرزندانم رو بگیرم. 

البته عذاب وجدان عمیق و ازار دهنده ای نیست و فقط گاهی بهش فکر میکنم.

رز
۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۵۳ ۰ نظر

من میخوام بزرگ بشم، برم مدرسه، داداش بشم!

رز
۲۹ تیر ۹۸ ، ۱۸:۴۳ ۰ نظر

در پی بحثشون با داداش:

من داداشو دوست ندارم، اصلا بره دایناسورا بخورنش!

رز
۲۰ تیر ۹۸ ، ۰۶:۴۳ ۰ نظر

با داداش سر اینکه شکلات را بعد از چای بخورن یا با چای به تفاهم نرسیدند، رفته سرشو گذاشته روی مبل میگه: ای خدا اینم از داداش!

رز
۱۲ تیر ۹۸ ، ۲۱:۳۰ ۰ نظر

در حال کشتی گرفتن با تکه پارچه ی سیاه:

- خفم نکن چادر خوبم

میخوام بپوشمت

نمیزاری؟

نه؟

رز
۰۱ تیر ۹۸ ، ۱۱:۵۴ ۰ نظر

بعر از پایین اوندت از سرسره ی جدید با شیب بیشتر کلاس قران: 

- خیلی بلند و نازک و مَهنَهناک بود، مگه نه؟


چرا کلاس قران رو ساختن؟


وقتی مامان جون و باباجون از قطار جا موندن، با دیدن قطارهای باربری سیاه و کانتینری حمل سوخت: آهان یه قطار خوب برای مامان جون اینا پیدا دَیدَم (کردم)


در پیچ و خم جاده عباس آباد: اگه ترمز کنیم بِوُدّیم، دِ کار کنیم؟

***

، گربه ها چی جوری میخوابن اگه بالش ندارن؟

***

تو ماشین، وقتی ساق دست رو از دستم درمیارم، با دست کشیدن روی مچ دستم: 

به به چه نازی اومد تو!

رز
۲۸ خرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۵ ۰ نظر

مخلص *دَنی چی؟!


* یعنی

رز
۲۳ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۱۹ ۰ نظر

اونقدر که قشنگ کلمه ی وحشتناک رو ادا میکنی، دلم میخواد یه فیلم ژانر وحشت بزارم دو تایی ببینیم، بعد تو هی بگی خیلی مَهنهناکه و من هی کیف کنم!

رز
۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۲:۳۱ ۱ نظر

در حالی که کل پاییز و زمستان را بدون لحاف و پتو و هیچی و با تاکید بر نخواستنش سپری کرده، یکهو به یاد پتویی که یک شب در تعطیلات نوروز ما بر روی پسرخاله اش کشیده ایم میفته و پتوش رو طلب میکنه.


- این پتوی منه. هیچ وقت به حسین نمیدمش

- پس به کی میدی؟

- به حنانه. حسین خرابش میکنه.

- چه جوری تو خواب خرابش میکنه؟

- صبح که بیدار شد خرابش میکنه. قشنگ میشینه روش خراب میشه.

وی این مکالمات را انجام داد، سپس به مدت نیم ساعت با پتویش ور رفت،  رویش انداخت، هی صافش کرد و مرا به صاف کردن پتو روی خودش وا داشت ، بعد گفت میزارم لبه ی تخت که نَوُدَّم، و در نهایت آن را در گوشه ای مچاله نموده و عرضه داشت: اینو ور دار و سپس در ساعت دو و ربع بامداد بعد از شصتاد بار جا به جا شدن و نیشگون گرفتن دست من و قلقلک کف پا و دست به خواب رفت.



رز
۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۲:۲۸ ۰ نظر

- من میرم مسدسه، مثل داداش، فقط مشق نمینویسم، فقط نقلشی میکشم برای خانوممون، .... (چند ثانیه مکث، بعد با ناراحتی ) نههه نمیخوام برم مدرسه، میخوام تو خونه پیش تو نقاشی بکشم. 

طرف پارچه اش رو برده بود خیاطی، گفته بود اینو میگیری کت میدوزی پس فردا نگی پارچه کم اومد، استینش کج شد، یقه اش خوب در نیوند..... اصلا بده من نمیخواد بدوزی.



- گقتگوی پسرک و خانمش در کلاس قران

خانم: من عاشق گل طبیعی ام، اما وقتی خراب میشه باید بندازم دور خیلی ناراحت میشم.

پسرم: خب خشک کنید اینطوری دیگه دور نمیاندازیدش.

معلم: اخه از ریخت میفته وقتی خشک میشه

پسرم: بله درسته اما از دور ریختن که بهتره.



گفتگدی پسرم با معلم قرانش، هفته ی بعد از جللسه ی بالا، در واکنش به اینکه در بازی بچه ها فقط یک نفر رو تشویق کرده بودند:

- بچه ها نباید فقط یک نفر رو تشویق کنند، اونوقت اون یکی نفر روحیه اش رو از دست میده، نمیتونه برنده بشه


رز
۱۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۵:۰۴ ۰ نظر