برای بدرقه ی داداش میرود دم در، تا توی آسانسور شونصد بار با صدای بلند و هوار مانند از هم خداحافظی میکنند، بالاخره اسانسور میرود و دخترم در را میبندد و با لحنی بزرگانه و توضیح آمیز به من میگه:
- بنده خدا داداش رفته بود.
برای بدرقه ی داداش میرود دم در، تا توی آسانسور شونصد بار با صدای بلند و هوار مانند از هم خداحافظی میکنند، بالاخره اسانسور میرود و دخترم در را میبندد و با لحنی بزرگانه و توضیح آمیز به من میگه:
- بنده خدا داداش رفته بود.
- به به چه ماکارونی خوشمزه ای، توش چی ریختی؟
- نیمرو و خیار و ژله و اممم باد هوا
در حال دیدن مستند حیات وحش:
- مامان (با حالت چغولی) بابا به اینا میگه جوجو!
- ئه؟! خب، چی باید بگه؟
- باید بگه دلفین!
مامان بیا جاروبرقیتو بکش.
- جارو برقی داره گریه میکنه میخواد بره سرجاش
- منو نبین که دارم بطری زیاد برمیدارم.
- مامان داشتم میمیردم mimirdam
-زین پس به جای واژه غریب و نامانوس اتفاقا میگوییم: افتقاناً
- شوخی ها و شیطنتهایت بزرگانه تر شده. بعد از مریضی ویروسی اخیرش که پنج روز تب را به دخترکم تحمیل کرد، بعد از اینکه حالش خوب شد و برق چشمانش برگشت، خوب متوجه این نکته شدم.
ساعت یک و چهل دقیقه ی بامداده، و تمام جمله بندی های وصف سه سالگی ات را فراموش کرده ام؛ آنهایی که وقتی گردنم را سفت چسبیده بودی و گونه ات را به صورتم فشار میدادی که بخوابی اماده کرده بودم.
برم بخوابم، بلکه فردا توصیفات دقیق تری از سه سالگی ات از ذهنم بر صفحه وبلاگ تراوش کرد.
بعد از حوادث ناگوار! تولد هفت سالگی پسرک، که قرار بود جشن ادب باشد و تبدیل به جنگ بی ادبی بین خواهر و برادر شد، دستم را داغ کردم که هرگز جشن تولد نگیرم برای بچه ها. فلسفه ی جشن تولد هم بنکل!! زیر سوال رفت که چرا باید بچه احساس خود محوری کند و ازین قبیل سوالات که خواهرجان بزرگه در ذهنم افکند!
ولی خب خشک و خالی هم دلم رضا نمیدهد. هر چه باشد تولد بچه ها، جزو مهمترین خاطرات عمر من هستند. احتمالا به جشن کوچک چهار نفره قناعت میکنیم. باید ان شاالله فردا کیک بپزم برای شادی بچه ها.
همیشه تصورم از دختر بچه های سه ساله، بزرگتر از الان دخترم بوده.
امسال، که دختری سه ساله دارم، از آمدن ماه محرم هراس دارم. دست و دلم میلرزه وقتی میدانم سه ساله دقیقا یعنی چه!
دخترک سه ساله، حتی هنوز حرف زدنش هم کامل نشده، هنوز گردن مادر را میچسبد تا به خواب رود. از گریه ی مادرش سخت میترسد، حتی از اندک اخم یا حتی به فکر رفتن مادر هم نگران میشود.
سه ساله یعنی هیچ منطق و توضیحی پذیرفتنی نیست، وقتی بابا و داداش قالش گذاشته اند و تنهایی رفته اند خرید. آنقدر گریه میکند تا به خواب میرود.
سه ساله وقتی آب میخواهد، فقط آب میخواهد و بس
امان از دل زینب
امان از دل رباب...
دخترک مهربانی دارم که "دوستت دارم" های مداومِ چندین بار در روزِ به انحای مختلفم را این روزها به خودم برمیگرداند. بارها و بارها، با بوسه ای بر گونه، یا سر شانه، یا دستم، درست مثل من، و در زمان های مختلف.
وقتی به این" دوست دارم " هایش، اندکی صدای بی حال و مقادیری تب اضافه میشود، فضای احساسی غلیظتر میشود.
هر بار دلم پر میکشد از مهربانی اش، و مسلما خیلی بیشتر از "دیگه دوستت ندارم مامان" های آن هم مکرر در طول روزش باورشان میکنم و بر عمق جانم مینشیند.
"دیگه دوستت ندارم مامان" هایی که ممکن است به خاطر گذاشتن دستمال مرطوب روی پاهایش برای پایین اوردن تبش باشد، یا به خاطر بیسکوییتی که داداش خورده و ما در خانه نداریمش، یا به هزار و یک علت متشابه و غیر مشابه دیگر در طول روز.
****
دخترک مهربانم، درست مثل برادرش، دقیق و حساس و عاطفی و مامانی است. اندک اخمی که ناشی از یک لحظه فکر کردن به مساله ای ناخوشایند روی ابروهایم میفتد را رصد میکند، نگاهم که از حواس پرت، روی نقطه ای خیره میشود از نگاهش دور نمی ماند، و وقتی ماحصل عملکرد سیستم گوارشش، آبکی و به کرات است، به خاطر گرفتگی ای که در چهره ی من به خاطر نگرانی برای سلامت او ایجاد میشود، هر بار عذر خواهی میکند که اینجوری شده است. و هر بار قربان صدقه اش میروم و میگویم که اشکالی ندارد و همه گاهی اینجوری میشوند.
کافیه یک لحظه یاد مریضی بچه ها بیفتی و شکر خدا بابت چند ماه سلامتی کنی، که دو روز بعدش دخترک تب کنه!
- داداش برو بابا رو از خواب بیدار کن
- نه خودت برو، بابا گفته کسایی که منو از خواب بیدار کنن جایزه دارن!!