پتوبازی
دوشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۲:۲۸ ق.ظ
در حالی که کل پاییز و زمستان را بدون لحاف و پتو و هیچی و با تاکید بر نخواستنش سپری کرده، یکهو به یاد پتویی که یک شب در تعطیلات نوروز ما بر روی پسرخاله اش کشیده ایم میفته و پتوش رو طلب میکنه.
- این پتوی منه. هیچ وقت به حسین نمیدمش
- پس به کی میدی؟
- به حنانه. حسین خرابش میکنه.
- چه جوری تو خواب خرابش میکنه؟
- صبح که بیدار شد خرابش میکنه. قشنگ میشینه روش خراب میشه.
وی این مکالمات را انجام داد، سپس به مدت نیم ساعت با پتویش ور رفت، رویش انداخت، هی صافش کرد و مرا به صاف کردن پتو روی خودش وا داشت ، بعد گفت میزارم لبه ی تخت که نَوُدَّم، و در نهایت آن را در گوشه ای مچاله نموده و عرضه داشت: اینو ور دار و سپس در ساعت دو و ربع بامداد بعد از شصتاد بار جا به جا شدن و نیشگون گرفتن دست من و قلقلک کف پا و دست به خواب رفت.
۹۸/۰۲/۳۰