آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

آبالا: آلبالو

لی لا: گیلاس

گَنگو: انگور

دیب: سیب 

آلــووو: آلو، زردآلو

اوولــوو: هلو

انجی ی: انجیر

گووجی: گوجه

مُن: موز

 اَبیش: هویج


رز
۲۳ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۰۴ ۰ نظر

به این علت، این روزها عمدتا از عکاسی و فیلم برداری از شما دلبند عزیزتر از جانمان معذوریم!



پ.ن: اون چیزی که داره کشیده میشه، لباس منه!

رز
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۴۳ ۰ نظر

هر وقت درگیری های مادرهای دارای بچه بزرگتر رو با یه اخلاق بچه یا کارهای مربوط به بچه شون میبینم با خودم میگم آیا من هم این ها رو تجربه خواهم کرد؟

البته که جوابم همون موقع همیشه «نه» است!!!


تا بعد و قبل و همیشه هم خدا بزرگه. :)

رز
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۳۹ ۰ نظر

نمیدونم چی به سرم اومده که دیگه فکری برای نوشتن ندارم. نه اینکه همیشه ذهنم پر بوده باشه از ایده های ناب و فکرهای عالی. نه! اما بود. هر از گاهی فکری می امد و دستنوشته ای جا میموند. اما الان مدت هاست فکری نوشتنی سراغم نیومده. حتی افاضاتی در باب بچه داری.

شاید هم فکره اومده و من بهش فکر نکردم..

شاید.

رز
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۳۰ ۰ نظر

خدایا این یک ماه مهمانی دارد تمام میشود.

خدایا یعنی میشود؟ یک مهمانی دیگر، مهمانت باشیم؟ خدایا خودت میدانی رمضانت را دوست میدارم. میهمانی ات را دوست دارم. خدایا انس گرفته بودیم به این ضیافت باشکوه و حالا کم کم صاحب خانه دارد چراغ ها را خاموش میکند و هدایتمان میکند به سمت درهای خروجی. همان جا که با فطر پذیراییمان میکند و بعد میگوید به خانه هایتان برگردید. برگردید تا سال بعد ببینم کدام هایتان لیاقت دعوت شدن را دارید.

خدایا میشود ما هم جز دعوت شدگان سال بعدت باشیم؟

خدایا میدانی دلتنگ رمضانت هستم، پیش از آنکه برود. هر چند گاهی سختی های آن فکرم را چند لحظه ای به پایان این مهمانی هل داده باشد.

چه خوب ضیافتی بودی رمضان و چه خوب میزبانی هستی خداوند.

الوداع....

رز
۱۶ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۲۳ ۰ نظر

مـــامــــان.... انت... آ آ... گی یّه... اوووو!


مامان، انت (سبحانک یا لا اله الا انت) آقا، گریه ، صدای گریه 

و همه با قیافه ی به عمد گریه ناک


بعد از شب قدر هر روز چند دفعه برام تعریف میکنی که آقا گریه میکرده و انت میگفته.



رز
۱۴ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۲۲ ۰ نظر

یه هفته ای هست که مسواک میزنیم. اولش فقط مسواک بود و آب بازی، ولی هر شب داره به خلاقیت هات اضافه یمشه.

یه شب مایع دستشویی ازم خواستی، به کرات!

یه شب دستمال توالت رو کشف کردی

یه شب نخ دندون رو، (البته به مرحله باز شدن نرسید شکر خدا)

یه شب کشف کردی سرت رو بگیری زیر شیر و آب بخوری،

دیشب هم خمیر دندون رو!


دیشب به بابایی میگم شما با سپهر برید مسواک بزنید. میگه چند میگیری خودت بری؟ یه دودوتا چهارتا کردم، گفتم ده تومن. که گفت نه سه تومن و معاملمون نشد و مجانی بردمت برای مسواک زنون!!!

(کاش همون 3 تومن رو گرفته بودم!!)

یه لطفی که شامل حالم شده اینه که فلکه ی آب زیر پامه. و من هر لحظه بدون کوجکترین جلب توجه میتونم فشار آب رو کم یا قطع کنم. اگر غیر از این بود یا دعوامون میشد، یا از طرف اب و فاضلاب میومدن میبردنمون زندان! 

(این که شوخی بود، ولی این کار خیلی جلوی اسراف آب رو میگیره)


برات سلامتی کامل آرزو میکنم پسرم، مخصوصا سلامت دهان و دندان :)

رز
۱۳ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۳۹ ۰ نظر

داریم کارت های ببین و بگو (یا همچین چیزی) رو نگاه میکنیم. به پرنده اشاره میکنم:

- سپهر جان این چیه؟

- داغ!

- چیه عزیزم؟

- داغ

- چیه؟ داغ

- چیه؟ 

جووووجییی

(با تک تک عکس ها همین گفتگو تکرار شد)


- بابا چی کار میکنه؟ 

- داغ


- سپهر چی بازی کردی؟

- داغ


بالشت کجا بود؟

داغ (تو لباسشویی بود و آبش داغ بود)


فلانی چی گفت؟

داغ


بهمانی چی کار کرد؟

داغ


فلان چیز چیه؟

داغ


...داغ!


داغ!


داغ!


کلا همه چی داغه، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. 

رز
۱۱ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۴۹ ۰ نظر

یک ساعت از نیمه شب گذشته. عمه تو اتاق خوابه و بابا داره سعی میکنه همچنان خواب باشه! یعنی بنده خدا خوابیده بود، و شما در راستای جغدی شدن برنامه خواب به مناسبت ماه رمضون، و به خاطر چند پاره شدن خواب روزت، بی خوابی زده به سرت. فلذا چه جایی بهتر از سر و کله ی بابا و چه کاری هیجان انگیزتر از بیدار کردن بابا؟!

بعد از کلی تلاش من برای تو اشپزخونه نگه داشتن شما، اومدی تو رختخواب ما و داری حرف میزنی. یک ریز و ظاهرا کاملا بی هدف:

ای دّی... دی دی .. بابا... نینی... باله... بَتَ... ای دی...نون....بـــابـــا... عمــه...

(کتری،  دی دی!(بی معنی) بابا. نینی، بالش، پتو، کتری، نون، بابا، عمه)یه عالمه کلمه گفتی. اینا رو یادم مونده. 

از اثرات بی خوابیه عزیزم. نگران نشو!!

رز
۱۰ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۳۰ ۰ نظر

عاشق تعریف کردناتم. البته کلا عاشق همه چیزتم. اما این بار از این جنبه میخوام به عشقم بپردازم.


- با بابا بزرگ و مامان بزرگ رفتید پارک دم خونشون. وقتی برگشتین ازت میپرسم کجا رفته بودین. یهو قیافه هیجان زده میگیری به خودت،: اِ ... گُگه... بالا...  (ظاهرا گربه ای دیدین که بالا بوده است.)


- به ماهی خونه مامان بزرگ اینا غذا دادی. چند روز بعد:

مامی... دت... نام نام. (با دست به ماهی غذا دادی)


-گیلاس چینی بابا رو هم که گفته بودم، هنوز یادته. بابا... بالا ...لی لا...! (بابا بالا رفته بود و گیلاس میچید.)


(هر کلمه رو میگی، منتظر تکرار و توضیحات تکمیلی من و احیانا سوال بعدی میشی و بعد ادامه میدی. بابا... بابا کجا رفته بود؟ بالا..  چی کار میکرد؟ لی لا!)

- بابابزرگ همیشه شکم شما رو با شدت و قدرت بابابزرگانه پوخ میکنند.

: سپهر بابا بزرگ چی کار میکنه: 

(لباست رو بالا میاری)، پوووو، دِبِ (سپهر رو پوخ میکند)

(بعد از عمری هیچی نگفتن به بابابزرگ و صدا نکردنشون، امروز تصمیم گرفتی وقتی ازشون یاد میکنی، بهشون بگی عمو!!!! قبلا هم به صورت خفیفی دیده بودم مامان بزرگ رو عمه میدونی)


رز
۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۷ ۰ نظر