آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

دیروز رفتیم اَیا (حیاط) و با شش هفت تا دختر سه تا ده ساله خاله بازی کردی! شما شده بودی دایی شون! :)

سحر امروز که خوابت سبک شده بود، طبق معمول که این جور وقتا یه کلمه ی مهم روز گذشته ات رو به زبون میاری گفتی: آیدا، آب، نون! (ایدا به شما آب و بیسکوییت داده بود.)

رز
۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۵۵ ۰ نظر

ایندا: اینجا (دستت رو میزنی زمین و میگی ایندا، یعنی ظرف مورد نظر رو اینجا بذار. یا بیا اینجا بازی کنیم.)

دیمبا: لیوان 

مامبا: ترکیبی از مامان و بابا! معمولا با حالت شوخی.

گُگه: گربه

مامی: ماهی

دندا: سنجاب

اردکا توی آآآآآبــــن، خیس شده باز پراشون، کواک کواک میکنن، نونّ میریزم براشون.

ماما نه نه، دوب بــــــَ قـــی: مامان جونم صبح بخیر (بــَ بستگی به احساست کشیده تر میشه!)

اوندو: کنترل (کنترل گیرنده دیجیتال خراب شد رفت پی کارش! چون چند وقت بود که وقتی هیجانی میشدی کنترل ها رو میگرفتی دستت باهاشون پرتاب دیسک بازی میکردی!)

ای دی: کتری (همین الان به خاطر خواستن همین ای دی داری گریه میکنی!)


اَلااا قَ: الله اکبر

الاااا: صلوات

الاه: نماز

دبَی: تسبیح 

قووولی قوله: صدای قران خواندن، با صوت!!


دیب: کیف

آت: خاک، کوه، تو راه قم، صحرا و کوه رو نشون میدادی و میگفتی آت.

دنگ: سنگ

آآآلی: خالی، خاموش

آدی: حاجی!

آد آقا: حاج آقا (این دو کلمه ی آخر اسم های ویژه ای هستند که من و بابا باهاشون شما رو صدا میکنیم. به امید حاجی شدنت. و البته با شوخی. نماز میخونی، دستات رو میاری جلو تا من بگم حاج آقا قبول باشه. )


بان قان دی: محمد صادق!


بدو او دو: بدو بدو (دستم رو میگیری و میگی بدوبدو که بدویم، یا بازی هیجان انگیز بکنیم)

لیل (lil) : کلید

مُمبایل: موبایل!

رز
۰۲ مرداد ۹۲ ، ۰۲:۰۸ ۰ نظر

هر بار که بازی جدیدی میکنیم که مورد استقبالت واقع میشه، علاوه بر اینکه با خوشحالیت واقعا از ته دلم شاد میشم، یه حس خوبی هم بهم میگه آفرین! چه مادر خوبی هستی!! (مادر از خود متشکر خود شیفته!!)

امشب اشاره میکردی به کمد کتابخونه. نمیدونم چی میخواستی. فکر کنم مفاتیح و قران مد نظرت بود که قولِ قولا بخونی.

بغلت کردم ببینم چی میخوای. چشم دوتامون افتاد به چراغ قوه فسقلی ای که مامان جون 9 سال پیش از مکه آورده بودند. (باورم نمیشه 9 سال پیش!!!! چه ساده بیان میشن سال ها و دهه ها و چه ساده تر و سریع تر میگذرن!)

چراغ قوه همون موقع هم خیلی ارزون بوده. و مطمئنم مامان جون اصلا یادشون نیست که همچین وسیله ای هم تو سوغاتی ها بوده. 

ولی همین فسقلی ارزون قیمت تا حالا خیییلی به کار من اومده و امشب هم قسمت شادی شما بود.

چراغ ها رو خاموش کردیم، و سایه بازی کردیم. به حدی ذوق میکردی و برات جذاب بود که من بیشتر سر ذوق اومده بودم و گاهی سر اینکه چرغ دست کدوممون باشه با هم کش مکش داشتیم :دی نمیذاشتی من بازی کنم خب! :( 

سعی کردم فیلم بگیرم از این ذوق دوست داشتنی ات. ولی مانند همه ی فیلم ها و عکس های چند ماه اخیر، سرنوشتی به جز فراموش شدن موضوع فیلم برداری و اولویت پیدا کردن دوربین و نینی نداشت. البته با این تفاوت که اون دقایقی هم که فیلم گرفتم همش سیاهی بود، و گاهی یه نقطه روشن که صورت ماه شما رو روشن میکرد.

رز
۰۲ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۵۵ ۰ نظر