آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

واقعا آدم نمیدونه قدر چه چیزهایی روباید بدونه و شکر چه نعمتهایی رو به جا بیاره.


کی غیر از یه مادر میدونه شنیدن جمله «مامان منو ببر دَدویی» سجده شکر لازم داره؟ (دستشویی)


اونم وقتی لباسش خشکه، نه بعد از اینکه خیس یا کثیف بشه.


خدایا شکر

هزاران بار شکر

و من رو ببخش به خاطر بی تابی ها و کم صبری هام. 

ببخش که حتی طاقت کوجکترین ناملایمت و کوچکترین سختی رو هم ندارم.

خدایا ممنون

رز
۱۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۳۸ ۱ نظر

مادری تمرین سخت صبوریه.

این جمله را بارها گفته ام و صدها بار با خودم نتیجه گرفته ام. در مرحله های مختلف، در روزهای مختلف، همزمان با رشد پسرم، من هم بزرگ میشوم و مشق صبوری میکنم.

حالا در این مرحله از مادری، میفهمم که، هر مرحله پیش نیازیست برای ورود به مرحله دیگر.

تا دو سال بر شیطنتهای فرزند صبر نکنی، نمیتوانی وارد مرحله سخت آموزش شوی. آموزشی که ابعاد مختلف دارد

نگرانی های مختلف...`

`

و من که سخت دارم با خودم مبارزه میکنم که به پسرک دستشویی رفتن را یادآوری نکنم، با اینکه میدانم نیاز دارد، به نوشتن روی میآورم که حواس خودم رو پرت کنم!

ولی حواسم پرت تر از اونیه که بتونم افکارم رو جمع بندی کنم و بنویسم.

رز
۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۵۱ ۰ نظر

بابا دیمبودونو اوئن کن! (بابا تلوزیونو روشن کن! وقتی بابا برای راحتی شما و در پاسخ به تقاضای من که لطفا صداش رو کم کن، تلوزیونو خاموش میکنه)


بابا کمش کن (میخوای حرف مامان زمین نیفته! مامانی بالاخره لفظ اومده دیگه!!)

مامان بریم دالن (سالن، وقتی دارم میبرمت اتاق که بخوابیم)

مامان چیاغو اوئن کن (چراغو روشن کن (چراغ اون یکی اتاق!) و بعد از اینکه چراغ خواب رو روشن میکنم، گررریه که نه اون چراغو. 

مامان روی تخت من بگابیم (بخوابیم)

دوما اینجا بگاب (شما اینجا بخواب)

این اَنانه است ( حنانه! اشاره به عروسک اردک! و میخوابونیش پیش خودت)

روش پتو بگد (بکش)

حالا اینور بگابه (بخوابه)

روش پتو بگد

روی من نگد! من انانه نیتم روی من نکش! من حنانه نیستم.

.

.

میری سراغ بابا

بابا نگاب! (20 -10 مرتبه!)

بابا بیا بریم دالن

بابا اینبیی بگاب

بابا اینبیی بگاب 


میریم دستشویی


نه نمیگابم!

بریم اونننننجا

اینبیی میگابم

شما نگاب

فقط دِیاد بکش

ادبایی گفتم دِیاد بگد

دوما اینبیی میگابی؟

بابا اینبیی میگابه؟

 پتوی دیگه

پتوی بودووگ

...



و بالاخره میخوابی!

رز
۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۱۱ ۰ نظر

مادری کردن علاوه بر اینکه یک کار تمام وقت تمام و کمال است، یک کار پروژه ای نیز هست:

پروژه واکسن های نوزادی و تب هایش

پروژه دندان دردها و تب و اسهال و بیقراری هایش

پروژه بیماری های گاه و بی گاه و شب بیداری و دوا خوراندن به بچه و بی تابی هایش

پروژه از شیر گرفتن

و....

و همچنــیــن پروژه از پوشک گرفتن بچه.


که این روزها، هی دعای کظم غیظ و دعای صبر و سوره انشراح میخوانیم، بلکه صبوری پیشه کنیم و باز هم صبوری و باز هم صبوری

تا عاقبت این پروژه نیز به اتمام برسد.

با استعانت و توکل بر خدا.

رز
۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۱۵ ۰ نظر

جعبه ماشین ها رو توی دستت کردی (یا دستت رو توی جعبه کردی!) و میگی:

 من دَکتِک بودیدم، من بابابودوگم، میگام دِلِی بژنم، دیییییی

(من دستکش پوشیدم، من بابابزرگم، میخوام دلر بزنم، و صدای دریل...)


کلاه بابا رو میذاری روی سرت، و اون یکی کلاه بابا رو روی سر من، هر دو بابا میشیم و با هم صحبت میکنیم!!


لباس من رو پوشیدی و میگی: من مامان مَجیه ام!


دراز میکشی و لبات رو غنچه میکنی و اُ وَ  اُ وَ میکنی و میگی من اَنانه ام، منم در نقش پارتنر شما یا اوچین (حسین) میشم، یا آله نوویه (خاله سمیه)


مقدار قابل توجهی از اوقات با هم بودن و بازی کردنمون، من بابا ام! یهو تصمیم میگیری و یه حرفی میزنی و با صدای بابا شده! میگی: مگه نه بابابیی؟


هر کس بخواد بخوابه، براش قوقولی قوقو میکنی که بیدار بشه،حتی دیده شده عروسک ها رو میخوابونی، به عشق قوقولی قوقو کردن براشون! 


خیلی اوقات چهار دست و پا میری و ببعی میشی و از زمین علف میخوری!


رز
۰۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۴۲ ۱ نظر

مخیرت کرده ام بین اول تعویض پوشک و بعد هندوانه بریدن با چاقوی کوچولو، و دیگه هیچی! 

و گفتم هر وقت خواستی بهم خبر بده! 

بعد دقایقی، سکوتت منو از اتاق بیرون آورد. دیدم گزینه بعدی رو خودت طرح و اتتخاب کردی. 

ار روی مبلها، اومدی روی اوپن و داری هندوانه رو آش و لاش میکنی.


تا اخیرا جات روی اپن بود. و راهش صندلی، نیز، اوپن- اوپن میز صندلی بود.

تا اینکه دیدیم میز تک پایه امون تحمل وزنت رو نداره، این بود که میز رفت اون طرف سللن. روش از روی مبل (دور از اوپن) به اوپن اومدن، راهکار ابتکاری دخترخاله جانت هست.

رز
۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۲۷ ۰ نظر

امروز صبح تا عصر را در دستشویی گذراندیم و 4 بار لباس عوض کردیم (که با آب بازی قبل جیش خیس میشدند) و مقادیر معتنا بهی آب مصرف شد (جهت آب بازی سپهر)، و تعداد بسیار هنگفتی کلمه «جیش» به کار برده شد، باشد که اقدام موثری باشد در جهت ترک پوشک و امر خطیر جیش در دستشویی!!

خدایا نظرت لطف و عنایتت را بر ما بتابان که سخت محتاج آنیم.

رز
۰۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۵۳ ۰ نظر

خاله سرش رو گذاشته روی چادر من و دراز کشیده

اومدی میگی: با اجازتون این چادر ماست!!!

رز
۳۰ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۵۹ ۰ نظر

روزهای بووووووقـــــــــتی را میگذرانیم جان ِ مادر.

بوووووقِ بوووووق!

مدت زیادی از ساعتهای بیداریت را به گریه و بهانه گیری مشغولی، و بدیش اینجاست که خواسته بعدی و بعدی و بعدی رو هم همه رو با گریه میگی، و من نمیدونم چه کنم؟ به خواسته ای که با گریه و داد مطرح شده تن بدم، یا به صدای گوش نواز گریه ها و جیغ ها، و به نوازش دست هات، که موهام رو میکشند و صورتم رو چنگ میزنند؟

رز
۲۴ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۸ ۰ نظر

خواب بودی. چشم هات رو باز کردی و نشستی.

سلام میکنم بهت.

میگی: چیکار کنیم؟

میگم بریم میوه بخوریم؟

میگی: بعدش چی کار کنیم؟

و دوباره دراز کشیدی و خوابیدی!

چنین پسر هدفمند با برنامه ریزی ای دارم من!

رز
۲۳ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۰۳ ۰ نظر