آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

شب، تو تختخواب، ساعت 30 دقیقه بامداد

- مامان ما از بین میریم؟

من، یک لحظه مکث، فکر سریع: شما چی فکر میکنی؟

شما، با بغض: یعنی ما فوت میکنیم؟ مامان ما زخمی میشیم؟ 

من: مامان ما از بین نمیریم، ولی وقتی زندگیمون رو زمین تموم شد، میریم پیش خدا

بغض و نگرانی شما

حالا من با صدا و قیافه شاد، از بهشت برابت میگویم که درختان میوه زباد دارد که میشود نشسته خورد چون تمیزند و دم دستند و اجازه داربم انها را بچینیم و جوی های اب گوارا، که میتوانیم بنوشیم، خانه های زیبا، لباس های زیبا...

باور نمیکنی. میگی اینا وجود نداره، اینا تو فکر ماست. 

میگویم که واقعی اند و وجود دارند.

اما اینها تو را راضی نمیکنند و هر لحظه بغضت بیشتر میشود. نمیخواهی پیش خدا بروی، نمیخواهی از زمین بروی، نگرانی که اگر روی زمین نباشی، نمیتوانی راه بروی،  نگران دوستهایت هستی، و خانواده ات، وسایلت که تغییر خواهند کرد، حتی بال برای پرواز نمیخواهی، میخواهی همین جا باشی، با همین وسایل، حتی با وجود تمام محدودیت ها

میگویم همیشه میتوانی بستنی بخوری، ضرر نمیکنه، همش میتوانی بازی کنی،  استخر را میپرسی، جواب مثبت است. میگویم هر طور تو دوست داشته باشی میشود. هر چی دوست داشته باشی داری.

اما قانع نمیشوی. ترسیده ای از تغییر شرایط.

با استناد به آیه لهم ما یشائون فیها، به دنبال سوالات پی در پی ات قول پخش همیشگی مک کوئین، و وجود خانه ای به اندازه ی مورچه ها هم بهت میدهم. 

میپرسی راه میریم، میریم اونجا یا خدا میبردمون؟ 

میگویی میبینیم؟ بله. - پس خودت گفتی که ادما میمیرن، چشماشون بسته میشه! 

میپرسی و میپرسی و میپرسی

اما هنوز قانع نشده ای. بغض، نگرانی، ترس از تغییر شرایط

میگویی:  منو نگران کردی مامان. یاد جهنم افتادم

میگویم: جهنم واسه ادمای بده، که خدا رو نمیپرستن

میگی ما اگه کار خوب کنیم میربم بهشت؟

بله

خب پس کار خوب نکنیم، کار بد بکنیم

اونجوری که میربم جهنم

خب پس اصلا هیچ کاری نکنیم

میپرسم: دوست داری همین جا بمونیم؟

بله؟ 

خب، شما کارای خوب بکن، همینجا میمونی. (بارم استناد به همون ایه) 

با این جمله، خواب تو رو با خودش میبره و ساعت یک و بیست دقیقه است



به بابا تعریف میکنم. میگوید مثل بزرگترها. با وجود تمام خوبی های ان طرف، دلشان نمیخواهد دل بکنند ازین دنیا

رز
۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۴۹ ۰ نظر

با وجود شکم برآمده، با وجود تکان های مداومت، با وجود چند بار سونو و شنیدن صدای قلبت و دیدن روی ماهت، هنوز هم گاهی فکر میکنم نکند اشتباهی شده و اینها همه توهم حضور توست! 

رز
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۷ ۰ نظر

میخوای بگم بابا برای شام یه چیزی بخره؟

نه مامان برای چی؟

برای  اینکه اینو میخوریم تموم میشه

خب، غذا درست میکنم واسه شام

شما داری زیادی فشار میاری به خودت با این غذا پختنت. باید بیشتر استراحت کنی

رز
۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۰۶ ۰ نظر

رویت را میکنی به قبله

دست هایت را به حالت دعا میگیری

از دعاهایت معمولا "ای خدای مهربان" را میشنوم، و بقیه اکثرا نجواست بین تو و خدایت.

دعاهایی از این دست که کارتون مورد علاقه ات پخش شود، یا شب را خواب نبینی تا بتوانی راحت بخوابی، یا خدا کمکمت کند که بتوانی با وجود زخم زانویت (شما بخوان خراش نامحسوس، ولی از نظر خودت زخم شمشیر) بتوانی راه بروی


خدایا دل من به پاکی پسرک نیست و نیتم به خلوص او نیز هم، اما شنونده تویی و خدای همگان تویی

وقت دعاهای پسرک، به چند وجبی او نیز نگاه لطفی بینداز، چرا که من، مثل همه، سخت محتاج نگاه توام.


رز
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۴ ۱ نظر

با دخترک ظاهرا مسابقه ی " هر کی بیشتر بیدار بمونه برنده است " گذاشتیم، درست وقتی پدر و پسرک مدتهاست خوابیده اند.

و اعتراف میکنم که دخترم، تو برنده شدی. مامانی خوابش میاد.

الان که میتونم قبل از شما بخوابم، باید قدر بدونم. دیری نمیپاید که گاهی آرزوی خواب را خواهم کرد، وقتی دو چشم بیدار و هوشیار عقاب گونه مواظبند تا مبادا مامان بی اجازه بخوابد! 

درست همان کاری که داداشت گاهی با من میکند. گاهی... گاهی که میخواهم زودتر از او بخوابم! 

رز
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۱ ۰ نظر

بارداری دارد روی جدیدی از خودش نشانم میدهد، درست در آخرین روزهای سه ماهه دوم اش. همان سه ماهه ای که میگویند بهترین دوران بارداریست، دورانی که نه از تهوع و مشکلات سه ماهه اول خبری است و نه هنوز از سنگینی ماه های آخر.

البته این سه ماه وسط برای من همراه بود با دو پدیده، یکی کمردردهای فراوان، و دیگری گریه ها و بهانهگیری ها و عصبانیت های پسرک. 

حالا ظرف چند روز آینده، ان شاالله این سه ماهه ی بهترین تمام میشود و وارد اخرین سه ماه بارداری میشوم. دورانی که اسمش سه ماه است، اما به گزارش شاهدان عینی، فقط اسمش این است، اما اگر از رسمش بپرسی از کشسانان است که هر چه بیشتر به انتهایش نزدیک میشوی بیشتر و بیشتر کش می اید. سر پسرک من ماه آخر را جهشی خوندم و پریدم و یکهو رفتم غول مرحله آخر که همان زایمان باشد. به خاطر همین برایم کش نیامد.

میگفتم... بارداری دارد وارد فاز جدیدی میشود. فاز چک و چک عرق ریختن، هن و هن کردن ( و تعجب و خنده پسرک به نفس نفس زدن من!)، فاز اشتهای زیاد، ترازویی که هر هفته رقم بالاتری را نشان میدهد و در استانه ی 6 ماهکی عدد 56 را نشان میدهد، تکان های شدیدتر دخترک، دسته دسته از دور خارج شدن لباس ها و خالی شدن کشوی لباس ها، از لباسهای قابل پوشیدن.

بارداری دارد من را با خودش میبرد.

خدایا شکر به خاطر این تحولات.

خدایا شکر بابت این همه نعمت.

خدایا شکر به خاطر نعمت فرزندآوری. 

رز
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۱ ۰ نظر

هنوز دومی به بار ننشسته، پسرک سفارش بچه ی سوم را میدهد! 

خدا به خیر کنه. 

رز
۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۰ نظر

در طول مدت سخنرانی اای سمینار، حتی طی سخنرانی خودم تو اون هیر و ویر، سرخوشانه ورجه وورجه میکنی.

اما زمان نهار، استراحت، پذیرایی ، نماز خبری ازت نیست.

حتی تو خونه ، در حال دراز کشیده هم اینقدر فعالیت نداری.

رز
۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۶ ۰ نظر

تفاوت گرسنگی دوران بارداری و غیر آن برای من در این است که در حال غیر! گرسنگی در صورت بی اعتنایی کردن به آن منجر میشود به برداشت از ذخایر بدن (کدوم ذخائر، خدا عالمه! چون عملا ذخیره ای در کار نیست، شکر خدا) و احساس سیری. اما در حال بارداری منجر میشود به ضعف و رعشه تمام بدن، و/ یا حالت تهوع و ... (تا حالا صبر نکردم ببینم بعد این مرحله وارد چه فازی میشم! ولی باید جالب باشه!!!)

رز
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۴۴ ۰ نظر

فرزند دوم، بی سر و صدا می آید

مظلوم و بی ادعا

نه ادعای مادر و پدر کردن شما را دارد و نه پدر بزرگ- مادربزرگ- عمه، عمو، خاله دایی کردن اقوام را

همه، همه ی عناوین لازم را قبلا کسب کرده اند. با فرزند اول

فرزند دوم که می اید، فقط اولی داداش- آبجی بزرگه میشه. و البته این خودش کم عنوانی نیست.

میگفتم... فرزند دوم بی ادعا و آرام می آید، زیر سایه ی اولی، مخصوصا اگر دومی، در سنین خردسالی اولی بیاید.

دومین فرزندم درون من رشد میکند و میبالد. و من ساعات بسیار کمتری از روزها و شبها را برای او فرصت دارم، چرا که تقریبا تمام وقتم با فرزند اولم پر شده است.

دخترک مچاله میشود یک گوشه و پسرک از من ادامه نقاشی کشیدن را میخواهد

کمرم دردناک است   و من به جای استراحت با پسرک که خودش را در خانه مادر بزرگ به زمین انداخته و فریادهای رنگین کمانی میکشد، کلنجار میروم و کمرم دردناک تر میشود.

دخترک بازیگوشی میکند و تکان هایش در دلم ، آب قند درست میکند و من باز مشغول پسرک ام

مطالب وبلاگ این بار دیگر جزییات و روزمرگی های بارداری ام را نشان نمیدهد.

و همه ایتها به کنار، وقتی دنیا بیاید، تمام شیرینی ها و مراحل رشدش، تمام خریدها و ... باید با در نظر گرفتن احساس پسرک سپری شود.

همه اینها را گفتم، اما به قول عزیزی، دومی ها خیلی بهتر از اولی ها میشوند. 

به اعتقاد من، ان همه توجه ، نیاز واقعی یک کودک-نوزاد- نوپا، (هرچه! اصلا ادمیزاد) نیست. ان همه توجه است که باعث میشود امروز و خیلی روزهای دیگر و گاهی بارها در یک روز، پسرک خودش را به زمین بیندازد و فریاد های رنگین بکشد و خواسته نامعقولش را طلب کند.

اما دومی، از همان جنینی می آموزد که بی سر و صدا رشد کند و ببالد و گلیمش را از اب بیرون بکشد، دور از هیاهوی فرزند اول بودن، و زیر سایه ی والدینی که دیگر مانند قبل ناشی و ندیدبدید نیستند. 

نمیدانم. شاید هم برای این اظهار نظرها خیلی خیلی زود باشد. اما به هر حال احساس و عقیده اکنون من بودند که نوشتمشان. به عشق دخترکم، فرزند دومم.  


رز
۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۰ ۱ نظر