این روزا یاد گرفتی چیزی که میخواهد و به دستش نمی آورد، خودش را زمین می اندازد و غلت میزند و جیغ و گریه
راحت باش مادر. خرغلت برای سلامتی ستون فقرات بسیار مفید است.
این روزا یاد گرفتی چیزی که میخواهد و به دستش نمی آورد، خودش را زمین می اندازد و غلت میزند و جیغ و گریه
راحت باش مادر. خرغلت برای سلامتی ستون فقرات بسیار مفید است.
بالاخره خوابید. یکی دو ساعت بهانه گیری. صدای حیوانا در موبایل، بازی با عروسک جدید، تشویق به شیر خوردن از طریق برانگیختن حس رقابت (حسادت؟!) با عروسک، حرف زدن، در بغل راه بردن، هی از اتاق خواب به سالن و اتاق داداش رفتن و بالعکس، گریه، گریه، گریه و ... و بالاخره خوابید.
بعد از نوشتن متن قبلی، رفتم که دخترم را بخوابانم. به پسرم گفتم بعد از خوابیدن آبجی، خونه رو دسته گل کنیم، و بعد بازی کنیم. پسرم گفت خوابش میاد و یمخواد تو سالن بخوابه. براش پتو و بالش آوردم و رفتم اتاق. حین خوابانیدن دخترم، صدای تق توق و بدو بدو میآمد. میدانستم دارد خانه را مرتب میکند. بعد صدای ظرف و ظروف بلند شد. رفته بود سراغ شستن ظرف ها.
بعد از دیدن خوشحالی من:
- فهمیدی میخواستم گولت بزنم؟
- چُرت زدن یه گول بود.
- خوشحالی گول منو خوردی؟
- معمولا گول زدن کار بدیه. اما این گول زدن خوب بود.
شب، به بابا:
- من امروز مامان رو یه گول خوشحال کننده زدم.
در دو زمان ناباورانه به سپهر نگاه میکنم:
یکی وقتی چنین بزرگانه و بالغانه و مسئولانه و داوطلبانه عهده دار انجام کارها میشود.
و دیگری وقتی خون جلوی چشمانش را میگیرد و غیر منطقی و عصبانی و حساس میشود.
در هر دو صورت از خودم میپرسم: عایا واقعا این را من زاییده ام؟!
حقیقتش اینه که باورم نمیشه این وضع خونه زندگی من باشه. حداقل پنجاه قلم "چیز میز" روی زمین و اینور اونور ولو هست
وضعیت داخل کمدها، اشغالهای کف خانه، لکه های روی سنگ ها، موهای شانه نکرده خودم، درسهای نخوانده ام، کارهای نکرده ام، همه و همه را باور نمیکنم.
دو بچه ای که نمیدانم به قول خود جاری جان به خاطر "لعن و نفرین" جاری انها را گرفته که خوب نمیشوند، یا به خاطر آلودگی هواست، یا قرار است سیستم ایمنی بدنشان آنقدر قوی بشود که نگو و نپرس، یا کفاره گناهان من است، یا چه.
چند ماه است که اب بینی و خس خس سینه و سرفه هایشان قطع نمیشود.
من همانی هستم که یک قطره اب کافی بود تا دستمال به دست به جان پارکت ها بیفتم تا لک نشوند.
خسته ام ازین آشفتگی و بی نظمی.
اما خدا رو شاکرم
و میدونم این دوران گذراست. و به زودی دلتنگ این ریخت و پاش ها و زندکی و شور و نشاط در پس این بی نظمیها خواهم شد.
فکر میکنم بچه ها به خاطر کم حوصلگیهایمان، دعواهایمان، عصبانیت هایمان، تهدیدها، فریادها، وسواسها و .. مان ما را خواهند بخشید و همچنان دوستمان خواهند داشت.
اما این بدان معنا نیست که از ما الگو نگیرند و از انچه میتوانسته اند باشند، چند پله ای تنزل نکنند.
افوض امری الی الله
ان الله بصیر بالعباد
سارا ورژن ۲۰۱۶ سپهر است .
همانقدر خجالتی
وابسته به مامان
همانقدر سرتق دارو تف کننده بیرون
همانقدر به آزیترومایسین ایرانی حساسیت نشان دهنده و استفراغ کننده!
همانقدر همشکل
و خیلی همانقدر های دیگر که در این پاسی از نیمه شب ذهنم یاری نمی کند.
همان قدر از اینکه کار بدی انجام بدهد، ترسنده.
همانقدر به داغ و سرد و تیز و خطرناک و ترش و ... ، داغ گوینده.
همانقدر نجیب و در مقابل دیگران سربه ریز
گریه میکند، زار میزند، التماس میکند، دعوا میکند، کتک میزند که نریم فلان مهمانی!
بعد از مدت زیادی مقاومت، از توی راه پله برمیگردیم خانه، چون از بین مهمانی رفتن و یک هفته تبلت ندیدن، دومی را انتخاب کرد.
پسری که انقدر بزرگ شده که خانه را مسئولانه جارو کند، انقدر صاحب نظر هست که نخواهد در روز خاصی برود فلان مهمانی. به هر دلیل محترمی که نزد خودش محفوظ است. کاش منِ مادر زودتر این را متوجه میشدم.
M V:
حال ندار بودم. سارا هم همینطور. قرار بود مامان بزرگ اینا بیان عیادتمون. به بابا گفتم کاری نمیکنم، در راستای تمیزی خونه. یعنی نمیتونم که بکنم. فکر کنم بابا تلفنی به شما سپرد که کمک کنی.
گفتم سپهر لطفا خونه رو جاروبرقی بکش. و به دقیقه نکشید که جارو به دست مشغول بودی. با جدیت و پشتکار. سالن، زیر میز نهارخوری، اشپزخانه، اتاق خودت. تو اتاق خودت دیگه دستات یاری نکرد. درد گرفته بودند. دستات رو بارها و بارها بوسیدم و به همه گفتم گل پسرم برام خونه رو جارو کرده.
ماشاالله لاقوه الا بالله
بیدار شده، دستم را گرفته برده روی مبل نشونده، بعد اشاره میکنه که تلوزیونو روشن کن.
خب. اوکی. تا اینجاش مشکلی نیست، ولی آخه ساعت سه و ده دقیقه نیمه شب، در ظلمات؟!!!
روی تخت اورژانس
سارا در بغلم
بدون لباس
بعد از شیاف و تن شویه
ماسک اکسیژن به دهانش
انقدر التماس کرده و ماما ماما گفته که بی حال بین خواب و بیداری بی حرکت تو بغلم مونده
خدایا شکرت
نگرانی عجیب دیشبم وقتی دیدم تب داره، و گریه هایم بی دلیل نبود.
چند بار به بابایی گفتم انگار خروسکه. تا به حال خروسک ندیده بودم. ولی حدس میزدم باید چیزی شبیه این باشه.
دو روز بعد نوشت:
دکتر مجدد
این یکی گفت نه خروسکی در کاره و نه عفونتی
یه سرماخوردگی و حساسیت توامان ه.
این یکی تشخیص هم قابل قبولتره هم دوست داشتنی تر