آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

۱۲ مطلب در آبان ۱۴۰۳ ثبت شده است

 در روز بیست و هفتم ماه هشتم از سنه یک هزار و چهارصد و سه هجری شمسی، پنج دقیقه مانده به یک ظهر، تو از بهشت آمدی و فرزند سوم ما شدی. 

خوش آمدی پسرکم

امیدوارم رایحه بهشت همیشه در مشامت باشد و به شوق دوباره دیدنش، لحظه لحظه عمرت را در بندگی خدا سپری کنی. 

یادت باشد که تو را برای سربازی امام حی و حاضرت از خدا خواستیم

که هم خودمان مجاهد شویم و امر جهاد را به جا بیاوریم، و هم به این امید که تو هم مجاهد فی سبیل الله باشی. 

عمرت، زندگی ات، مایه دلخوشی و دلگرمی امام زمانمان باشد ان شاءالله.

خدا به ما توفیق دهد، و به خودت

الهی آمین 

رز
۲۹ آبان ۰۳ ، ۱۲:۲۸ ۰ نظر

خب، الحمدلله و المنه

طولانی ترین بارداری ام را تجربه کرده ام. 

بیشترین رکورد،  سر سارا با ۳۷ هفته و چهار روز بود که الحمدلله ازون هم گذشت و یک روز بعد ۳۸ هفته تمام میشود

هر شب توهم درد زایمان دارم

یا توجه به چند ساعت معطلی برای سونو، تصمیم دارم سونوی آخر رو نرم

و داستش میترسم، من که هفت بار سونو رفته ام در این بارداری، نکنه اخری لازم بوده باشه؟ 

مخصوصا امشب، که به لطف چای روضه، خواب از سرپ پریده، و احساس میکنم تکون‌های پسرک کمتر شده، سناریوهای مختلف رو تو ذهنم بررسی میکنم. 

مثلا نصفه شب دردم بگیره

به هیچ کس نگیم،

بعد یهو عکسش رو بفرستیم برای خانواده و فامیل

 

میترسم از مکانیوم دفع کردنش

خدا خودش به خیر بگذرونه

همون طور که تا الان به خیر گذرونده

الحمدلله

 

 

 

رز
۲۵ آبان ۰۳ ، ۰۰:۳۸ ۰ نظر

محمد

سبحان

محمدسبحان

محمدحسین

 

یعنی این همه دل دل کردن برای اسم پسرک، کلافه ام کرده

 

نظر من به عنوان مامان بچه: محمدسبحان

سارا، محمد

سپهر: همه موارد

بابای بچه: به توصیه مادربزرگ بچه، محمدحسین

بابای بچه، به توصیه عموی بچه: سبحان 

 

بابای بچه، تا کمی پیش از این عقیده داشت زحمتش رو مامانش کشیده و باید اسمش رو دوست داشته باشه

 

امروز کلافه از بحث های مکرر، گفتم اصلا هر طور خودت صلاح میدونی

فقط محمد رو ازش حذف نکن

انسان مومن (عاقل) از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه

سر اسم سپهر ، چقددددددرررر همسر افسوس خورد که اسم محمد رو از دست دادیم. 

 

رز
۲۱ آبان ۰۳ ، ۲۳:۴۸ ۰ نظر

این بارداری پر فراز و نشیب، الحمدلله به منزل ۳۷ ام رسید، همین حوالی بود که سپهر و سارا دنیا اومدند، ابایی از تولد پسرک جانم، تا قبل از ۲۷ ابان ندارم. 

خدا رو شکر که تا پایان ۳۷ هفته صبوری کرد و نیامده هنوز. 

هفته نوشت های بارداری ام، بیشتر غرغر از وضعیت جسمانی ام بوده، تا خاطره بازی و لذت بردن از بارداری

راستش درد دائمی لگن کلافه ام کرده

دلم میخواد بدون درد بلند بشم و بنشینم. 

دلم میخواد بدوم، شنا کنم،روی پا بنشینم و کف حمام رو بشورم! 

دلم میخواد بدون درد، و اه و ناله نماز بخونم. 

و دنیا است دیگه

میگذره

یک جوری میگذره که انگار هیچ وقت نبوده

و ازون بیشتر

یک جوری میگذره که انگار ما هم هیچ وقت نبوده ایم...

 

امروز سرم از بابت کار خلوت تر بود و من هر وقت سرم خلوته، دلم میگیره، امروز هم بدجور هوای دلتنگی دارم. 

اخر هفته پیش، به پیشنهاد همسر، رفتیم قم و چه خوب شد رفتیم. هم فامیل و خانواده را دیدیم، هم حال و هوای همسر عوض شد، که چند هعته ای بود بعد از دزدیده شدن دوچرخه اش و جریان تعقیب و دستگیری دزد، و البته در نهایت نرسیدن به دوچرخه، حسابی دمغ بود. 

رز
۲۰ آبان ۰۳ ، ۱۸:۵۶ ۰ نظر

از صبح درگیر سونو و نوار قلب جنین هستم، که بگن الحمدلله همه چیز عالیه

خب خودم که میدونستم و به لطف خدا امیدوار بودم ، واقعا لازمه این همه برو و بیا و معطلی و خستگی و هزینه و اشعه و ... 

و بامزه اینکه دکتر گفته هفته بعد هم برنامه همینه!!

 

خب دکتر من، عزیز من، وقتی طفلکان من خودشون اقدام به دنیا اومدن میکنند، چه کاریه این کارا آخه... 

الان هم که این بنده خدا، یادش رفته من رو ، نوار قلب رو گذاشته و نیم ساعته رفته که ده دقیقه دیگه بیاد  و من خشک شدم از این حالت تکون نخوردن

 

الحمدلله علی کل حال

 

سر سارا، موقع نوار قلب، بهم گفتند که بچه داره دنیا میاد، و بستری شدم و همون روز سارا دنیا اومد. 

 ولی این بار، هم یک هفته زودتر از اون باره، هم درد ندارم، هم سونو هم اوکی بود 

 

 

پ.ن. هنوز بین سبحان، محمد و محمدسبحان شک داریم!!! 

 

پ.ن.۲: وزن بچه را ۳ کیلو تخمین زد سونو، که بعید میدونم! سنش رو هم یک هفته بیشتر که بازم بعید میدونم! 

البته از لطف خدا هیچ چیزی دور نیست

 

رز
۱۶ آبان ۰۳ ، ۱۲:۳۳ ۰ نظر

دکتر وقت سزارین رو برای دو هفته دیگه تعیین کرد و واقعا انگار داری به دنیا میای

لحظات زیادی، before,after خودمان را در ذهنم تصور میکنم

البته beforeاش خیلی نیازی به تصور ندارد، بیشتر تجسم است، اما افتر اش، برایم شگفت انگیز و مرموز است. 

از اینکه به ایعاد واقعی ام برگردم، 

کفش هایم دوباره اندازه ام شوند

بتوانم تند راه بروم

بتوانم غلت بزنم، یا تاق باز بخوابم

اینکه موقع رفتن پاشنه پاهایم سوزن سوزن نشوند 

همه این ها یک طرف

 

اینکه بچه کنارم باشد، 

وقتم دست خودم نباشد

کلی از روز را به شیر دادن و بادگلو گرفتن و جا عوض کردن سپری کنم

اینکه در خیابان، با کالسکه همراه باشم 

اینکه دیگر ساعت تنهایی نداشته باشم، یا به حداقل برسه

ابنها هم یک طرف

 

 

رز
۱۳ آبان ۰۳ ، ۱۲:۱۳ ۰ نظر

ماه شمار، به هفته شمار

و هفته شمار دیگه به روزشمار رسیده

روزهای مانده به آمدنت، طبق تقویم معهود خواهر و برادرت، یواش یواش یک رقمی میشود

هر چند طبق تقویم معهود نه ماه و نه روز بارداری، ۲۸ روز باقی مانده. 

کارهای توی فهرست، یکی یکی خط میخورند الحمدلله و البته گهگاه اضافه هم میشوند.

پریروز اتاق خواب را نظم دادم،

دیروز زیر کابینت ها را تمیز کردم و به اِزای آن دارم از دیروز تا حالا لنگ میزنم و سر نماز و راه رفتن ناغافل هعییی ام در می آید ناگهان، از درد

امروز یخچال را تمییییز و خلوت کردم و یخ زدایی هم،  

اگر

موهایم را کوتاه کنم

و دو دست لباس برایت بخرم

و پایان نامه را ویرایش کنم

و پروپوزال تغذیه را بنویسم

 و لباس هایت را از ساک در بیاورم و توی کمد بچینم

کار خاصی نمی ماند

همسر جان هم قرار است پستونک و شیشه شیر و پوشک بخرد

امروز هم بروم دکتر ببینم تاریخ میدهد برای زایمان یا ولگذار میکند به خدا برای تعیین تاریخ؟ 

توکل بر خدا

رز
۱۲ آبان ۰۳ ، ۱۱:۵۱ ۰ نظر

دیروز با سارا رفتیم هیئت دختران که یکی از خانم های محترم مسجد، حسینیه خونه اش رو سخاوتمندانه در اختیار مادرا و دخترا گذاشته، تا دخترا دو ساعتی بازی کنند و مادرها هم دور هم دعایی بخونن و دیداری داشته باشند. 

دیروز جلسه دومش بود و سارا اصرار داشت که همراهش برم. خودم هم بدم نمیومد بعد از ۸ روز خونه بودن، دیداری با دوستان تازه کنم. 

 

پام رو هنوز از در داخل نگذاشته ، محبت و لطف صاحب خونه بسیارمحتدم و دیگر دوستان شامل حالم شد. اونقدر تحویل گرفتند که واقعا شرمنده شدم

بعد هم صاحب خونه رفت اسپند دود کرد که یه وقت چشم نخورم‌. 

 

و میدانی مادرجان؟ 

همه اینها رزق و برکت وجود فرشته ای مانند شماست،  وگرنه من کجا لایق این میزان توجه و محبت بوده ام؟ 

رز
۰۹ آبان ۰۳ ، ۱۲:۵۰ ۰ نظر

 

شیرینی های دردناک بارداری

سوزن سوزن شدن پاشنه پا رو انگار نگفته بودم! 

درد استخوان های لگن رو چه طور؟ 

 

خدایا نصیب همه بکن، البته راحت ترش رو. 

رز
۰۹ آبان ۰۳ ، ۱۲:۴۳ ۰ نظر

در شمارش تعداد ایام باقی مانده تا تولد فرزندک، از یک رویه واحد پیروی نکرده ام، گاهی ماکزیمم را حساب و اعلام کرده ام، گاهی مینیمم، گاهی هم میانگین.

نتیجه اینکه ممکن است اطرافیان به مدت یک ماه، از من شنیده باشند که یک ماه دیگر باقی است و همین سردرگمشون کرده باشه

حالا نیست دیگران دارن طبق تاریخ زایمان من، برنامه زندگانی و اجلاس سران گروه هشت و ملل متحد و اینا میبندن، ازون جهتwink

خلاصه اینکه هفته پیش همین ساعتها بود که سر دفاع پایان نامه گفتم دو سه هفته باقی مونده تا تولد بچه، و الان هم دقیقا میگم دو سه هفته مونده.

 

لبست بلندبالایی تهیه کرده ام از کارهای بعد از دفاع و قبل از تولد بچه، که تیک خوردنشان قند در دلم آب میکند.

کارهایی هم بدون نوشتن در فهرست کارها، دارم انجام میدم، مثل چرخ و بسته بندی و فریز کردن گوشت و مرغ

یا پیگیری مباحثات تدبر، که همیشه هست الحمدلله و در فهرست نوشته نمیشه

خرید و دوخت ملافه رختخواب نینی

کوتاهی مو

و کارهای معوقه شرکت

چند کار مهمی هستند که انجامشون، باعث میشه نفس راحت عمیق بکشم

 

برای گسترش تخت هم اخرش کاری نکردیم و به زودی. با تولد پسرجان کوچک، همسرجان کوچ میکنه به اتاق بچه ها crying

رز
۰۷ آبان ۰۳ ، ۱۳:۱۴ ۰ نظر