آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب


موز

لطیفه ای هست با این مضمون که شخصی موز را میخورد، و بعد می‌پرسد با هسته اش باید چه کار کند؟

قهرمان آن لطیفه خود شمایی پسر نازم.

پوست موز را با ولع میخوری، و در مقابل ورود هسته اش به دهانت گریه میکنی!


بعدا نوشت: میگم که، چیزه، پوست موز هم خاصیت داره دیگه، مگه نه؟ همه ی اون تیکه پوستی رو که تو دستت بود خوردی!


مامان؛ پنجشنبه 27 مهر1391 ساعت 13:9 | لینک ثابت | 6 نظر 6 نظر

کشف

اونقدر راه حل ساده طبیعی برای انواع بیماری های جسمی و حتی روحی وجود داره، که میشه گفت علت اصلی بیمار شدن، و بیمار ماندن مردم (من جمله خودم) تنبلی است!

مطالب رو میخونیم و میشنویم و میگیم به به! چه خوب. بعد صفحه رو میبندیم و میریم پی کارمون! 

به همین تنبلانه و بیمارانه.


مامان؛ سه شنبه 25 مهر1391 ساعت 16:35 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

تا تی

چهار دست و پا را بوسیده ای و گذاشته ای کنار. به جایش، حتی برای فاصله ی دو قدمی هم دستهایت را ستون میکنی، بلند میشی (اول از همه باسنت به هوا میره!)، تاتی میکنی و راه میری. گاهی برای همان دو قدم هم دوبار میخوری زمین. دوباره بلند میشی، اما چهار دست و پا نمیری.

دلم برای چهار دست و پا رفتنت تنگ شده -گفته بودم.- 

گاهی بین بازی هایت دقت میکنم تا شاید حواست نباشه و چهار دست و پا بری. اما حواست هست. هی بلند میشی، هی تلو تلو میخوری و هی تپ و تپ میفتی. اگر سرحال باشی که هیچ، اما اگر سر کیف نباشی عصبانی میشی از افتادن های مکرر.

میگن از 8-9 ماهگی به بعد، یک وقتی مغز فرمان صادر میکنه که راه برو! خیلی دوست دارم این مطلب رو. چون مشخصه فکر میکنی خوب بلدی راه بری، ولی هنوز عضلات و استخوان ها کاملا ورزیده نشدند برای اینکار.

البته راه رفتنت خیلی کم ایراد شده بود، اما مریضی اخیرت راه رفتن رو از یادت برد. 

چند روز بهانه گیری شدید، یک روز کامل منحصرا در بغل من. بدون خواب و خوراک و فعالیت. بدون حرف و خنده، با ناله و تب، حتی لحظه ای نمی نشستی، راه رفتن بماند.

صبح فردا که بیدار شدی و راه افتادی سمت در اتاق، از خوشحالی از جام پریدم.

شب را خوابیده بودی*، تبت کم شده بود، با گریه بیدار نشده بودی، راه افتاده بودی، از من جدا شده بودی و تازه حرف هم میزدی. اینها یعنی آخـــــــر خوشبختی یک مادر.

----------

* هرچند تقریبا تمام طول شب رو شیر خورده بودی، اما همین رو هم به فال نیک میگرفتم، که حالت بهتر شده که اشتها پیدا کردی. میشد فکر کرد که چون حال خودم هم تعریفی نداشت، و از خستگی و کم خوابی شیرم کم شده و شما سیرنمیشدی، اما من فکر را اول را دوست تر میدارم.


مامان؛ دوشنبه 24 مهر1391 ساعت 17:39 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

میوه

حرف خوب مثل میوه میمونه. مفیده. تاثیرگذاره، اما مثلا با یدونه سیب، آدم مریض حالش خوب نمیشه. باید همیشه استفاده کنی، تا سالم بمونی. 

حرف بد مثل زهر میمونه. با یه بار، آنچنان تاثیر مخرب و غیر قابل جبرانی میگذاره که هزار کیلو سیب و پرتقال و گلابی و موز نمیتونه زهرش رو از بین ببره.

خدا کمکمون کنه همیشه به اطرافیانمون میوه هدیه بدیم، مستمر و بی دریغ.


مامان؛ دوشنبه 24 مهر1391 ساعت 17:24 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

یعنی اونقدر مامانی شدی که حتی موقع بازی یا چیزی خوردن هم میخوای بشینی تو بغل من!!

بعد که میای تو بغلم، به شیوه ی دور از جان هر دویمان و جمع، چارپایان را هی کردن، هی میکنی من رو که بلند شم و برات یورتمه بروم!!!

عزیزکم، معمولا رسم بر اینه که باباها اسب دلبندانشون میشن، نه مامان ها!!


مامان؛ دوشنبه 24 مهر1391 ساعت 14:8 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

ریاضت

به جهت نزدیک شدن به موعد امتحان و کثرت دروس و کمی وقت آزاد،و من باب غنیمت شمردن وقت خواب شما، مدتی باید به خود سانسوری دیجیتالی بپردازم، شاید رستگار و ریاضیات مالی دان شوم.

خدا رو چه دیدی، شاید مجبور شدم صبحا بعد نماز هم نخوابم. 


مامان؛ شنبه 22 مهر1391 ساعت 13:14 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

مرخصی

شش روز مرخصی استعلاجی داشتیم به خونه مامان جون اینا. و برای اینکه یه وقت مرخصیمون حروم! نباشه، هر چی تونستیم دوتاییمون هی مریض شدیم، بعد یه ذره خوب شدیم، دوباره مریض شدیم و این داستان همچنان که برگشتیم خونمون ادامه دارد.

بدن درد شدید و گلو و گوش درد و حالت تهوع و خود تهوع و زانو درد شدید برای من

و تب و آبریزش بینی و بهانه گیری مفرط و گوش درد و تهوع و گریه های شبانه و وابستگی شدید به مامانی و بی خوابی و از ملاقات قاشق به گریه افتادن و اینا برای شما.

یعنی حلال حلال شد مرخصیمون، به سان شیر مادر!

جزوه امتحانم، حتی جهت انبساط خاطر از تو ساک هم بیرون نیومد.

چادری که قرار بود دوخته بشه حتی قیچی هم نخورد.

و من و شما که قرار بود تقویت بشیم لاغرتر شدیم و برگشتیم خونه.

و البته خدا رو هزاران بار شکر که تو اون روزا حضور گرم مامان جون و بابابزرگ و خاله(ها) دلگرممون میکرد و در ضمن نگران شام و ناهار هم نبودم. 

آخر، بابایی با شیرینی و گل اومد دنبالمون و من رو (به همراه شما) مجددا از مامان جون اینا خواستگاری کرد و برگشتیم خونمون.

-------

امروز خوابت کمی سبک شده بود و داشتی بهانه میگرفتی و دنبال شیر میگشتی. اومدم پیشت و هر دو در آرامش بودیم که صدای زنگ تلفن بلند شد. گفتم باباییه که میخواد حالمون رو بپرسه. دستم بند خوابوندن شما بود. تلفن رفت رو پیغامگیر. صدای آشنای مهربون نه چندان آرامش بخش مسئول آموزش، بهم گفت که امتحانم 24 آبانه.

استرس گرفتم. شدید. بعد چند لحظه نفس عمیق کشیدم و دلداری دادم به خودم، که یک ماه و دو روز وقت دارم، اگر فرصت را نسوزانم.

آرامتر شدم و پتو رو محکمتر به گوشت چسبوندم که از بوق تلفن و زنگ موبایل بیدار نشی.


مامان؛ شنبه 22 مهر1391 ساعت 13:7 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

لباس برازنده

رفتیم رولان. یکی از شاید معدود مارکهای خوب لباس بچه ایرانی، با طرح های نسبتا معقول.

حالا میگم چرا نسبتا:

اولا: جنسا جور نبود و گفتن به خاطر وضعیت ناپایدار ارز فعلا تولیدی ندارن. اون هیچ.

دوم: در بدو ورود چشممون به طرحی روی یه سری از لباسا افتاد که من رسما قلبم درد گرفت. واقعا نفسم در نمیومد. عکس خطر مرگ (یه جمجمه که ضربدر روشه ) چاپ شده بود روی لباس کودکان زیر دو سال. خدایا! حتی اگر روزی روزگاری بفهمم چرا تولیدی ها اینها رو چاپ میکنن، هرگز نخواهم فهمید مادر پدر ها با چه سلیقه ی تربیتی اینها رو برای غنچه های زندگیشون، که روحی آماده ی پذیرش هرگونه ورودی دارند میخرند.

وقتی بابایی از فروشنده در مورد علت این خوش سلیقگی پرسید، ایشون با خنده جواب داد: این که خوبه. سری پیش یه لباسایی بود طرح اسکلت، تمام لباس عکس استخوان های اسکلته بوده، و دور از جان بچه ها، دستا و پاها و سر بچه ها اون طرح کذایی رو تکمیل میکرده! بعد گفت که دو سری برای دو فصل آستین کوتاه و بلند ازشون زدن، و همش هم فروش رفته.

خدای من. خودت به این بچه ها و آینده شون رحم کن با این شیوه های تربیتی که نمونه اش رو تو انتخاب لباس میشه دید.

من هیچ ادعایی ندارم نسبت به شیوه ی تربیتی خودمون، ولی مطمئنا اسکلت!!!!! کمکی به رشد و تعالی بچه نمیکنه، اگر ضرری نزنه!!


مامان؛ جمعه 14 مهر1391 ساعت 1:35 | لینک ثابت | 5 نظر 5 نظر

پسر بزرگم

پسرم بزرگ شدی.

دیگه نیازهات از خوراک، پوشاک و خواب و حتی بازی فراتر رفته. امروز که چند ساعت تو ماشین تو بغل بودی، وقتی رسیدیم خونه نیاز داشتی کمی به حال خودت باشی. مثل همیشه نیومدی تو آشپزخونه از پام بگیری و بیقراری کنی برای بغل شدن.

خیلی آروم دقایق قابل توجهی داشتی با بطری آب بازی میکردی. منم نگاهت میکردم و تو دلم قربون صدقت میرفتم و جملاتی گهربار در مورد بزرگ شدنت تو ذهنم مرور میکردم!

یک دفعه دیدم در بطری آب یه طرفه، خود بطری یه طرف دیگه، آبهای توش هم کلا نیست!!

اومدم پیشت، دیدم در بطری رو نمیدونم چه جوری باز کردی و نتیجه ی تلاشت برای نوشیدن آب، سیراب شدن فرش و لباس هات شده.

پسرم خیلی بزرگ شدی. دوستت دارم هزار هزار تا.

____

در همین زمینه، میتونم به وقتی اشاره کنم که جایی از خانه مشغول کار بودم و هیچ صدایی از شما که بیرون تنها بودی نمی اومد. نگران اومدم بیرون. دیدم کیفم رو از مبل برداشتی، کیف پولم رو از توش در آوردی، پول ها رو ریختی بیرون و پاره کردی و با کمال تاسف مزه مزه کردی، و مشغول خوردن کارت هدیه و کاغذ رمزش هستی!!

___

داری کیف دنیا رو میکنی. چندین بسته پلاستیکی خرید فروشگاه تمام و کمال، البته با حذف موارد خطرآفرین، در اختیارته. بدون هیچ گونه دخالت دست اضافه!!


مامان؛ پنجشنبه 13 مهر1391 ساعت 22:46 | لینک ثابت | 4 نظر 4 نظر

امروز اینو اینجا خوندم و دلم لرزید. چقدر حواسم هست به این هدف؟


ای ثمر بــــــاغ دل و نور عین          جان تو صد بار فدای حسین

گرچه شب و روز دعایت کنم          پرورمـــت تا که فدایــت کنم


مامان؛ چهارشنبه 12 مهر1391 ساعت 23:29 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

ملاسپهرالدین*

میخوای در کشو رو باز کنی که کاغذی رو که جلوی چشمت انداختم تو کشو برداری، میبینی دستگیره نداره. میری در کمد بغلی رو باز میکنی!**

یادم می افته به ملانصرالدین که تو تاریکی سکه اش رو گم کرده بود و تو روشنایی دنبالش میگشت، چون تو تاریکی که چیزی دیده نمیشه.

------

تعداد قدم هات محدوده و خودت هم اینو فهمیدی. هر بار که تصمیم میگیری راه بری، میدوی که شاید مسافت بیشتری رو طی کنی!

------

* «سپهرالدین» رو خیلی دوست دارم. اسم ابداعی بابابزرگه. 

«آ سید پسر» (آ مخفف آقا) هم اسم ابداعیه دیگه ی بابابزرگه.

«سپهرالسادات» رو هم دوست دارم. ابداع عموی مامانیه. از نظر دستور عربی هم درسته و منافاتی با آقاسپهر بودن شما نداره، ولی چه کنیم که عرف زورش میچربه.

** عااااااشقتم مامانی جونم


مامان؛ چهارشنبه 12 مهر1391 ساعت 23:21 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

امان امان امان از فصل سرما.

حس کسی رو دارم که سه روز تمام تو گونی داشتن با بیل میزدنش!

تمام بدنم درد میکنه.

بهش اضافه کن آبریزش بینی و گریه های نیمه شب خودت رو، به خاطر بسته شدن راه تنفست.

سورمون تکمیل میشه.

و البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تب نداری و سرحالی.


مامان؛ سه شنبه 11 مهر1391 ساعت 15:21 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

هر بار که آب مینوشی، این سوال رو از خودم میپرسم که کی یاد میگیری که دستات رو تا حد امکان توی فنجون فرو و توش شنا نکنی!


مامان؛ دوشنبه 10 مهر1391 ساعت 23:42 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

ده ماهگی

هر روزِ بودنت را با اشتیاق میشمارم.

امروز درست ده ماهه که با مایی.

ده ماهِ عجیب خواستنی.

مبارکمان باشد، ده ماه حضور تو در زندگیمان. ده ماه زیبا و زیباتر شدن لحظه هایمان.


مامان؛ شنبه 8 مهر1391 ساعت 13:2 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

اطلاعیه

به تعداد معتنابهی کمد و کشوی قفل دار، یا کمدهایی با بیش از یک متر ارتفاع از سطح زمین نیازمندیم.


پ.ن: «بالا» هامون تموم، کاغذهامون جویده، و وسایل کمدها و کشوها روی زمین ولو و در معرض انقراض هستند!

پ.ن: مقدم میهمانان گرامی را به خونه-موزه مون گرامی میدارم. شایان ذکر است پذیرایی به صورت سلف سرویس، روی اپن آشپزخانه و سرپایی انجام میشود!


مامان؛ چهارشنبه 5 مهر1391 ساعت 13:26 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

5

سلام مامانم.

ممنونم بابت شب های قصه ای که من در ذهنم از ژیلای خطاکار برائت میجستم و با فاطمه ی قهرمان همذات پنداری میکردم.


برچسب‌ها: مامان من
مامان؛ چهارشنبه 5 مهر1391 ساعت 8:58 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

این شهر غریب

در این شهر میتوان دوری راه را بهانه کرد و تنها ماند.

در این شهر میتوان کار زیاد را بهانه کرد و تنها ماند.

در این شهر میتوان طرح ترافیک، آلودگی هوا، نبود همسر در طول روز و .... را بهانه کرد و تنها ماند.

در این شهر، همه ی این ها وجود دارند.

در این شهر تنها ماندن چقدر طبیعی است.

-------

آنقدر دلم پر میزند برای یک سینی چای، دور هم، یک «بخور، چاییت سرد نشه» ی صمیمی،نگاه به چشم های هم، و خنده بی رودربایستی. آنقدر دلم پر میزند برای دور هم بودن همدلانه.


مامان؛ سه شنبه 4 مهر1391 ساعت 15:10 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

قاشق

بخش قابل توجهی از مواد غذایی که برای شما در نظر گرفتم، از طریق جذب پوستی وارد بدنت و گاهی ایضا وارد بدن من میشه:

به این صورت که دستان شما تا حد امکان، ترجیحا تا مرفق، باید توی ظرف غذا یا فنجان آب در حال شنا کردن باشه. سر قاشق رو، همون جایی که غذا توشه، خیلی وقتها با دستات تا دهانت همراهی میکنی. اگر یک تکه از غذا با ریتم بقیه غذا جور نیاد، مثلا یک تکه هویج چند میلی متری له نشده، همه ی محتویات دهانت خالی میشن بیرون، و اگر نجنبم صورت و بقیه جاها مستفیض میشن.

بعد ما سه تا قاشق لازم داریم برای غذا خوردن، دوتاش دست شما باید باشه، و سومی دست من. بعد تقریبا با هر بار نزدیک شدن قاشق به دهانت یادت میره که خودت دوتا قاشق داری، یکیشون رو ول میکنی، قاشق منو میگیری، بعد اون قاشقه که رو زمینه مال من میشه، برای لقمه ی بعدی شما.

بعد وقتایی که کلا هیچی جواب نمیده و میبینم الانه که تمام غذا جذب پوستی و فرشی و لباسی بشه، با دستای خودم تند تند غذا رو میریزم تو دهانت، به شیوه ماقبل اختراع قاشق!

و البته در ذکر مهارت من در این امر همین بس که اکثر غذاهای شما غلظتی مانند سوپ یا حلیم دارند، من چه جوری با سر سه انگشت اونارو برمیدارم و به دهن شما میرسونم، بماند!!


مامان؛ سه شنبه 4 مهر1391 ساعت 13:56 | 

4

سلام.

ممنونم بابت شبهایی که اجازه میدادید وقت خواب من مامان شما بشم، فرصتی که در خاله بازی های طول روز با بچه ها برام به دست نمی اومد.

(معمولا کوچکترین عضو گروه بودم و هیچ وقت «مامانِ» بازی ها نمیشدم. به طوری که شغل آرزوهایم وقتی بزرگ شدم مامان شدن بود!)


مامان؛ دوشنبه 3 مهر1391 ساعت 11:56
رز
۳۰ مهر ۹۱ ، ۱۶:۲۷ ۰ نظر


3

سلام مامان خوبم.

ممنون از زحمتی که برای شیر دادن به من کشیدید. روزهایی که قوایتان تحلیل رفته بود و جسمتان یاری نمیکرد. شما به خودتان سخت گرفتید تا بر من آسان بگذرد. اندامی که بارها خودم برآن خرده گرفتم یادگار آن فداکاری شماست.

من رو ببخشید.


برچسب‌ها: مامان من
مامان؛ جمعه 31 شهریور1391 ساعت 23:20 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

2

سلام مامان جون.

ممنونم برای درد و رنجی که برای تولد من کشیدید، که با اضطراب  برای دیر رسیدن بابا، نبود وسیله و سپردن بچه ها همراه بود.


برچسب‌ها: مامان من
مامان؛ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعت 14:6 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

1

سلام مامان جون.

ازتون ممنونم به خاطر 9 ماه زحمتی که برای به وجود آمدن من کشیدید. ممنون که 9 ماه بی دریغ از جانتان به من بخشیدید. زحمتی که با وجود سه خردسال و در غربت صد چندان بوده.

عیدتون مبارک.


برچسب‌ها: مامان من
مامان؛ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعت 14:4 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

مامانِ خوبِ من

میدونی سپهر جانم؟

نوشتن برای شما هنر خاصی نیست. چون غریزه ی مادرانه منو وادار میکنه هر لحظه ی شما رو ثبت کنم. یه بار هم قبلا گفتم، میل به جاودانگی بشر در این بین سهم زیادی داره. علاقه به خود نوشتن هم بسیار دخیله. یعنی من صرفا بر اساس غریزه و برای دل خودم این کار رو میکنم. 

چند روز پیش با الهام از اینجا تصمیم گرفتم برای مامان خودم بنویسم، برای مامان جون شما. برای تشکر از زحماتی که مامان من، و تقریبا همه ی مامان های دنیا بی دریغ و بی چشمداشت و تازه با عشق برای فرزندانشون میکشند.

زحماتی که منی که الان مادرم، البته فقط به اندازه ی دو تا 9 ماه ،(تقریبا) 9 ماه بارداری و 9 ماهی که از عمر شما میگذره، میفهممشون. تازه مادر یک فرزند با این همه امکانات کجا و مادر 4 خردسال پشت سر هم در اون غربت و نبود امکانات و گاهی نبود بابا کجا؟!

دیروز روز ولادت حضرت معصومه شروع کردم؛ برای مامان نوشتم که هم نام آن حضرته. برای مامان، که هر وقت در مورد مادریش فکر میکنم، اشک حلقه میزنه توی چشمام.

انشاالله خدا توفیق بده بهم که این کار رو به انجام برسونم، هر چند زحمتهای مامان ها، انجامی نداره.


مامان؛ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعت 13:54 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

یادمان

یادته مامانی؟ 

خیلی کوچولو بودی، با یه بار شیر خوردن آنچنان عرقی میکردی که دانه های درشت عرق تمام سر و صورتت رو میپوشوند؛

و تا جریان شیر برقرار میشد، سرت رو میکشیدی عقب و شیر میپاشید به سر و صورت و موهات؛

و چون خیلی کوچولو بودی نمیتونستی همه ی شیر رو قورت بدی و از کنار دهانت میریخت تو گردنت، و با وجود انواع دستمال پارچه ای و کاغذی که امتحان کردم، همیشه یقه ی لباسها و کناره ی کلاه ها و روسری هات شیری بود؛

و بنابراین همیشه بوی ترشیده میدادی، حتی بعد از اولین شیر خوردن پس از حمام.

مطمئنا یادت نیست ماه من. منم اگر نمی‌نوشتم، بعید نبود دیر یا زود یادم بره. اون روزا چون خیلی ضعیف بودم، خیلی اون بو رو دوست نداشتم، ولی الان دلم لک زده برای اون بوی شیری که از تنت میومد مامان جونم.


مامان؛ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعت 13:36 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

سنجاق

در سه حالت خودت رو میچپونی تو بغل من:

یا گرسنه اته،

یا خوابت میاد،

یا من کار دارم!!

و فراوانی حالت آخر از بقیه بیشتره.

و به این ترتیب پروژه ی دوختن ملافه ی لحاف، بعد از چند بار شروع و نیمه کاره رها شدن، به علت یک عدد سپهر در بغل چپانیده شده، با وصل کردن چند تا سنجاق قفلی برای نگه داشتن ملافه روی لحاف و موکول کردن دوختن آن به وقتی بهتر، سرهم بندی شد!!


مامان؛ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعت 13:0 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

امشب به سلامتی سومین مروارید هم رصد شد. مبارکت باشه عزیزم.

پیشرفتت در راه رفتن به ماکزیمم سه چهار قدم رسیده. از خودت چه پنهون، از الان دلم برای چهار دست و پا رفتنت تنگ شده!

ساعت ده دقیقه به یک بامداد، درست وقتی که با خودم فکر میکنم که: ظاهرا خوابید، طفلک بچم چقدر خوابش میومد، (در حالی که تلاش های قبلی برای خوابوندنت نافرجام مونده بودند) درست همون موقع با چشمانی باز و بسیار سرحال، راه میفتی و میری و عروسکت رو پیدا میکنی و بهش میگی : ای! (شبیه یه جیغ خفیف کوتاه)



مامان؛ چهارشنبه 29 شهریور1391 ساعت 0:1 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

برای آخرین بار

به سلامتی و میمنت آخرین وسیله ی نگه دارنده شما هم از کار بی کار شد، بدین صورت که دیروز در پی تلاش برای رساندن دستت به بشقاب پر از نون خورده، در مقابل نگاه حیرت زده ی من و بابایی، خودت رو با کله از روروئکت بیرون انداختی.

هر چند شاید در مجموع به طور میانگین روزانه 2 دقیقه شایدم خیلی کمتر ازش استفاده میکردم، ولی همون یکی دو دقیقه وقتی نیاز مبرم به غلاف کردن شما داشتم خیلی به کارم میومد.

دیگه دوران خوشی مامانی به سر اومد پسرم! :دی


________

پ.ن : این اصطلاح غلاف کردن رو بابایی در مورد امیرعلی بسیار بسیار ناز و دوست داشتنی یک سال و نیمه که سرگرمی هیجان انگیزش گاز گرفتن کسانی بود که نمیتونستن از خودشون دفاع کنن، از جمله شما، به کار برد و این گونه به دهن من هم افتاد.

( داشت میومد سمت شما، با دندان هایی آماده گاز گرفتن، که بابایی فریاد زد: یکی امیرعلی رو غلاف کنه!)


مامان؛ دوشنبه 27 شهریور1391 ساعت 14:59 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

روز موعود

دیگه وقتش رسیده هر روز از کارهایی که بلدی و من انتظارشون رو ندارم و نفهمیدم کی یاد گرفتی، شگفت زده بشم.

امشب وقتی داشتی نیمروی زرده تخم مرغت رو میخوردی، قاشق رو ازم گرفتی و خودت شروع کردی به تلاش برای پر کردن قاشق از غذا.

تا امروز این نوع استفاده از قاشق رو ندیده بودم ازت. همیشه قاشق رو ازم میگرفتی و به عادت همه ی چیزهای دیگه که هدفشون دهانته، میبردی سمت دهنت. یا باهاش میکوبیدی این طرف و اون طرف.

و وقتی داشتی تلاشی  مضاعف برای رسیدن به درون سفره میکردی و ممانعت ما باعث فریاد اعتراضت شده بود، ازت پرسیدم «برنج بدم بهت؟» و شما ساکت شدی و خیلی راضی گفتی «هه». اصلا انتظار نداشتم منظورم رو متوجه بشی چه برسه به اینکه جواب هم بدی.

(«هه»  رو نه با گلو، بلکه از نزدیکای شش هات گفتی. یه جوری که شونه هات همزمان باهاش تکون میخوره. نمیدونم تونستم منظورم و البته منظورت رو برسونم یا نه.)

و این ها یعنی  نه تنها سرعت قطار رشد شما، بلکه شتابش نیز در حال افزایشه و من باید بدو بدو دنبالت بیام که در این ماراتن رشد و (انشاالله) تعالی عقب نمونم ازت. که روزی نرسه که تعجب کنی که مامانت فلان فن آوری روز رو بلد نیست، یا از فلان علاقه ی شما، یا هدفت، یا دوستانت اطلاعی نداره.

توکل به خدا.


مامان؛ شنبه 25 شهریور1391 ساعت 23:55 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

علاقمندی

یکی از علاقمندی های شدید شما، الاغ است!

دیروز در حالی که تمام فکر و ذکرت پیش اون دو تا الاغ دم باغ عموجان بود و خودت رو شدیدا به سمتشون از بغلمون میانداختی پایین و از ذوق جیغ میزدی، فهمیدم.


مامان؛ جمعه 24 شهریور1391 ساعت 14:48 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

خندان من

ماشاالله و لاحول ولا قوه الا بالله


مامان؛ دوشنبه 20 شهریور1391 ساعت 13:14 | لینک ثابت | 6 نظر 6 نظر

ماست

دیشب بعد از شام، در حالی که داشتم خیلی متمدنانه بهت ماست میدادم و شما هم متمدنانه داشتی ماست میخوردی، یک هو حال و هوای دوران غار نشینی به سرت زد و شیرجه زدی تو بشقاب پر از ماست من.

5 دقیقه ای توی ظرف ماست وسط سفره کرال سینه رفتی و مشت مشت ماست خوردی و سیب گاز زدی و کیف دنیا رو کردی.

منم اولش که فقط با مشت رفته بودی تو بشقاب، بین 10-15 ثانیه گریه ی شما، به خاطر جدا کردنت از ظرف ماست، و یک ساعت کار خودم برای حموم کردن شما و شستن لباس ها و سفره، دومی رو انتخاب کردم و نشستیم با بابایی دوتایی یه ماست بازیت نگاه کردیم و خندیدیم


مامان؛ دوشنبه 20 شهریور1391 ساعت 13:2 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

پارچه خواه!

1. وقت نماز، شما بدو بدو به سمت چادر من، شیرجه به زیر چادر و مالیدن صورت به چادر، پیچیدنش دور خودت، کشیدن اون، قل خوردن باهاش و خوشحالی و شادمانی.

2. وقت خواب، شما اِدِّ اِدِّ گویان و خوشحال،(در حالی که تا نیم ثانیه قبلش داشتی روضه خواب میخوندی و بد و بیراه میگفتی!) بدوبدو سمت رختخواب ها و قل خوردن و دنده به دنده شدن روی رختخواب ها و بالش ها.

3. در حال بازی، مشاهده روسری مامان روی مبل یا صندلی، پایین کشیدن آن و خوردن و نوازش صورتت با اون.

4. تو بغل مامان، در حال به دندون کشیدن (میدونی! آخه الان شما دیگه با دندون شدی!!) بند کمر یا یقه لباس مامانی.

5. در حال بالا رفتن از روروئک و گاز زدن صندلی پارچه ای اون.

6. مامانی در حال تا کردن لباس ها، شما در حال شنا کردن بین لباس های تا شده (خوش سلیقه هم هستی!) و به هم ریختن و گاز گاز کردن اونا. 

7. و قس علی هذا....

 اگر قرار بود مثل قدیما فامیلی متناسب با شغل یا حال و روزت انتخاب میکردی، من شدیدا «پارچه خواه»  یا مثلا «الیافچی» رو پیشنهاد میکردم!


مامان؛ یکشنبه 19 شهریور1391 ساعت 21:29 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

استدراک

وقتی بچه دار میشوی، تازه معنی واقعی تر خیلی چیزها را میفهمی. حتی داستان زندگی خیلی از انبیا و اولیا را.

چه طور ممکنه بدون بچه، حال مادر حضرت موسی را درک کرد؟ چقدر ایمانش قوی بوده که الهام خدا را از تلقینات شیطان تشخیص داده و کاری کرده به ظاهر بر خلاف غریزه ی مادری، غریزه ای که گاهی تو را به اشتباه می اندازد که فکر میکنی آغوش تو همیشه امن ترین جا برای جگرگوشه ات است.

حال هاجر را یک مادر میتواند درک کند، که چه طور هفت بار فاصله ی بین کوه صفا و مروه را به امید آب جستجو کرد. غیر از یک مادر چه کسی ممکن بود در آن بیابان خشک مطلق، امید آب داشته باشد؟

بزرگی طاعت حضرت ابراهیم در تسلیم امر خدا برای ذبح اسماعیل، وقتی فرزند داری تازه برایت آشکار میشود.

حال حضرت مریم را تازه میتوان فهمید، که چه کشید در تنهایی بیابان از درد جسم و ترس از حرف دیگران که آرزو کرد پیش از این مرده بود و به فراموشی سپرده شده بود. در لحظاتی که حضور دیگرانی که منتظر فرزند تواند، به خصوص پدر این فرزند، برایت حیاتی است.

حال نوح نبی را، که با وجود اینکه میدانست فرزندش از اهل او نیست، باز نمیتوانست از او دل بکند و در آخرین لحظات هم ناصح او بود و دعایش میکرد.

حتی اگر نفهمیم (که نمیفهمیم) غم بانوی دو عالم را از ناحق شدن حقی که نه به نفع خودشان، بلکه به صلاح امت پدرشان بود؛ حداقل میتوانیم رنجی را که به واسطه ی از دست دادن محسن شان متحمل شدند، دریابیم.

و امان از کربلا، امان از دل رباب...


مامان؛ پنجشنبه 16 شهریور1391 ساعت 2:19 | لینک ثابت | 4 نظر 4 نظر

حکمت خدایی

خدایا شکرت که ما رو لاک پشت نیافریدی.

خدایا شکرت که ما هر سال با زحمت یه عالمه تخم نمیکنیم و روش رو با ماسه نمیپوشونیم، و راهمون رو نمیکشیم بریم تو ناکجای دریا گم بشیم و هرگز نفهمیم سر تخمامون چی اومد!

خدایا شکرت که سختی های بارداری و درد زایمان اول راه شیرینیه که احساس غالب لحظه لحظه اش، احساس خوشبختیه.

خدایا شکرت که به ما عمر و سلامتی دادی لبخند فرزندامون رو ببینیم و بزرگ شدن و بالندگیشون رو.

خدایا شکرت که در بدن ما، امکان تغذیه فرزندامون رو قرار دادی، که ضمنا باعث آرامش هر دو مون هم میشه.

خدایا شکرت که نمیشه نعمت هات رو شمرد.

خدایا شکرت که این قدر حکیمی.


مامان؛ پنجشنبه 16 شهریور1391 ساعت 1:53 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

جنس خوب!

بعد از تلاش های مضاعف بابایی و عمه جون برای پوشاندن پوشک (پمپرز) به شما بعد از حمام، و امتحان کردن انواع و اقسام فنون کشتی فرنگی و غیرفرنگی، و عاقبت ناکام موندنشون به علت فرارهای مکرر شما، بابایی به این نتیجه رسید که : پوشکاش اصلا خوب نیستن!

در این جا جا داره یه خدا قوت به خودم در این زمینه بگم!



مامان؛ سه شنبه 14 شهریور1391 ساعت 15:18 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

نقشه کشی

عزیز مامان، فکر کنم شما هم بعدها با خوندن حکایات دختر خاله و پسرخاله پر حکایتت لذت میبری، و درکم میکنی که چرا نتونستم از این مکالمات چشم پوشی کنم و تو وبلاگ شما نیارمشون.

______

زهرا، با نقشه ی پوشیدن دمپایی خرگوشیای احسان، با لحن گول مالنده:

- بیــا احسان، بیـــا کفش مهمونیات رو پات کنم، ببین چقدر قشنگن!

(که با پوشیدن کفش مهمونیا، دمپاییا آزاد بشن و زهرا بتونه اونا رو بپوشه!)

______

زهرا سوار دوچرخه است، احسان ازش میپرسه بیام دنبالت؟ و زهرا اجازه میده احسان بره دنبالش.

بعد نوبت احسان میشه و احسان از زهرا دعوت میکنه که این بار اون بره دنبالش.

زهرا، با حالت یک جنتل وُمَن!، با لب های به فرم پرانتز بسته:

-مگه من ماشینم بیام دنبالت؟ من آآآآدمم!!


مامان؛ یکشنبه 12 شهریور1391 ساعت 1:19 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

شیرخواره

عاشقتم سپهر مامان، که تو خواب و بیداری، تاریکی و روشنایی، وقت و بی وقت! بغل مامانی رو پیدا میکنی و شیر رو.

عاشق اون چهره ی پر از انتظار و دهان آماده ات هستم، وقتی به حالت شیر خوردن بغلت میکنم یا خودت، خودت رو تو بغلم جا میدی. وقتی میای سمتم و اومدنت با دفعه های دیگه فرق میکنه. به قول خاله زینب، مثل همه ی شیرخواره های دیگه رنگ چهره ات عوض میشه وقتی شیر میخوای.

گاهی تو خواب شیر میخوری و سیر میشی، ولی یادت میره که دیگه لازم نیست به فعالیت ماهیچه های دهانت ادامه بدی. و مدت ها بعد از خوابیدن، حتی وقتی که من بغلت نیستم، پانتومیم شیر خوردن اجرا میکنی. 

و گاهی خوابت عمیق میشه و  ماهیچه ها اتومات خاموش میشن.

یا تو  خواب به این نتیجه میرسی که باید اونوری بخوابی. ول میکنی، کش و قوسی به خودت میدی و پشت میکنی به من و ادامه ی خواب.

هیچ وقت برام تکراری نمیشه حس خوب این لحظه ها. چه نعمت بزرگیه این فرایند.

همیشه به مامانایی فکر میکنم که به هر علتی به نوزاداشون خودشون شیر نمیدن. یا عجیب‌تر اینکه خودشون انتخاب میکنن که شیر ندن به جگرگوشه اشون. از چه نعمت و عشق بزرگی محرومن.  چه جوری وقتی خوابشون سبک میشه، میخوابوننشون. چه جوری بهشون حس امنیت و آرامش میدن.

البته خدا اونقدر بزرگ و مهربونه که هیچ چیزی در این دنیا بن بست نداره :)


مامان؛ شنبه 11 شهریور1391 ساعت 11:55 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

خونه ی ما

این روزها خونمون دو حالت بیشتر نداره:

یا فقط چند دقیقه از اتمام جارو کشی گذشته و خونه تمیزه.

یا بیشتر از چند دقیقه گذشته و دقیقا همزمان با نوش جان کردن اولین خوراکی توسط شما، سراسر خونه، پارکت ها، سرامیک آشپزخونه، مبلها، لباسای من، لباسای خودت،اسباب بازی ها و روروئکت ویتامینه، پروتئینه و کربوهیدراته هستند!


مامان؛ چهارشنبه 8 شهریور1391 ساعت 14:17 | لینک ثابت | 4 نظر 4 نظر


وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا  

هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد، و هرکس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را می‌کند، خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند، و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.(طلاق 2و3)

_________

محال است عبودیت باشه،

ترک معصیت باشه،

مع ذلک انسان بیچاره باشه...

ندونه چی کار کنه چی کار نکنه...

حضرت آیت الله بهجت - رحمه الله علیه -


مامان؛ دوشنبه 6 شهریور1391 ساعت 19:1 | لینک ثابت

اندر حکایات اسباب کشی احسان اینا!

احسان، پسرخاله جان سه سال و سه ماهت، در پی شور و اشتیاق تجربه ی جدید و کاملا متفاوت اسباب کشی، بعد از شنیدن این که «همه چیز رو خواهیم برد»:

- چاه رو هم میبریم؟

یا در جای دیگه توضیح میده:

- همه چیز رو میبریم، درا رو هم میبریم، کابینتا رو هم میبریم، بعد یه ماشین خییییللللییی بزرگ میاد، اتاقا رو هم میبریم!!

و در پاسخ به سوال مامان جون که ما هم بیایم خونه جدیدتون میگه:

- نه شما برید خونه جدید خودتون!


مامان؛ دوشنبه 6 شهریور1391 ساعت 18:47 | لینک ثابت | 5 نظر 5 نظر

مادرانه

شستن لباس ها، به تفکیک رنگ و جنس

بازی کردن با کودک عزیز

توجه به نکات تربیتی

فکر غذای بچه و خانواده بودن

خوابوندن بچه

سرچ برای پروپوزال

فکر اگر مرخصی ندهند چه خواهد شد؟

فکر اگر مرخصی بدهند، بعدش چه خواهد شد؟

لبخند زدن به همسر و فرزند و همچنین خودت در آینه

هماهنگ کردن برای آخرین پارک دسته جمعی با خواهرت که داره از پیشت میره

پنهان کردن غمت، برای اینکه خواهرت غصه نخوره

مثل همیشه جنگیدن با خودت، برای اینکه قوی باشی، برای اینکه دیگران ناراحت نشن از ناراحتی و غصه ی تو. برای اینکه کسی اشکت رو نبینه ...

آماده کردن شام این پارک خداحافظی، همراه با کودکی که در تمامی موارد از پات گرفته،


همه ی این کارها با هم، با هزاران کار ریز و درشت دیگه همزمان، فقط و فقط از یه مادر، از یه زن بر میاد.

خدایا شکرت که به من قوت و توان و لیاقت دادی که مادر باشم.


-----

وقتی مادر میشی، دیگه «خیال راحت» معنی نداره. همیشه، شب و روز، خواب و بیدار، در کنار فرزند یا حتی دور از او، در حالت «آماده باش» به سر میبری. و فکر میکنم فرقی نمیکنه دلبندت هفت روزه باشه،هفت ماهه، هفت ساله، هفده ساله یا حتی هفتاد ساله.


مامان؛ یکشنبه 5 شهریور1391 ساعت 12:27 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

چندنما

دیروز یه تجربه جدید داشتی مامان جونم و رو سفیدمون کردی، مخصوصا بابایی رو!!

بله! گفتیم مگه این فرزند ما دل نداره؟ ببریمش سینما، کلاه قرمزی ببینه! (اصلا هم خودمون دلمون نمیخواست بریم!! انیمیشن سقف رو نگاه کردن)

این بود که پا شدیم رفتیم سینما. در ثانیه دوم خاموش شدن چراغ ها جیغت رفت هوا، ثانیه سوم تا چهارم داشتی شیر میخوردی بعد تصمیمت عوض شد و دوباره ثانیه پنجم جیغ، از ثانیه ششم الـــــی آخر با بابایی بیرون سینما داشتین گردش میکردین!!!

یعنی نیست بابایی نمیتونست توی خونه یا توخیابون یا مثلا پارک شما رو بغل کنه!! رفتیم براش بلیط سینما خریدیم، بلکه بتونه تو سالن انتظار سینما یه دو ساعتی بغلت کنه و راه ببرتت.

بعد من از دیشب تو عذاب وجدان مفرط تشریف دارم. مخصوصا با اون فیلم لایتچسبک!

البته من تلاشم رو کردم که جامون رو با بابا عوض کنیم،ولی بابای مهربون فداکار قبول نکرد.

این بود خاطره ی خانواده ی ما از شبی که خیلی به همه مون خوش گذشت! 


مامان؛ چهارشنبه 1 شهریور1391 ساعت 15:43 | لینک ثابت 
رز
۳۱ شهریور ۹۱ ، ۰۲:۱۳ ۰ نظر


فطر

اولین عید بندگی مبارکت باشه عزیزم.

دیروز اولین نماز عیدت رو با هم خوندیم عزیز مامان. 

شما تو بغل من، با هم قنوت گرفتیم و هر بار از خدا خواستیم بر محمد و آل محمد درود بفرستد و بهترین آنچه که بندگان صالحش از او میخواهند به ما عطا فرماید و پناه بردیم به او از آنچه بندگان مخلصش از آن دوری میجویند.

****

(دندونت رو هم که خدا عیدی بهمون داد. مبارک باشه عزیزم، ان شاالله برای خوردن غذاهای طیب و طاهر ازشون استفاده کنی ماه من)


مامان؛ دوشنبه 30 مرداد1391 ساعت 15:52 | لینک ثابت | 4 نظر 4 نظر

مروارید

یه تیزی خیلی کوچیک،

یه مهمون سفید که از سفیدیش هنوز فقط سایه ای پیداست،

یه برآمدگی دوست داشتنی زیر انگشتم،

از امشب مهمون دهان زیبای شماست مامان جونم.

جونه زدن اولین مروارید صدف دهانت مبارکت باشه عزیزم.


(امشب وقتی داشتی سعی میکردی حین تماشای تلوزیون، اقصی نقاط صورت و بدنم رو شکار کنی، دندون قشنگت رو با پوستم رصد کردم مامان جونم)


مامان؛ شنبه 28 مرداد1391 ساعت 22:10 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

احوال

ساعت یک و خرده ای بامداد،

من در رویای ناتمام امشب را زود میخوابم که آخرین سحر ماه رمضون سرحال باشم،

شما بعد از یکی دو ساعت خواب، بیدار و  صد در صد سرحال در حال صحبت کردن با نقاط نورانی متصاعد از تلوزیون و دستگاه گیرنده ی دیجیتال در تاریکی شب،

این است احوال امشب ما.

دوست دارم مامان جونم.



مامان؛ شنبه 28 مرداد1391 ساعت 1:9 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

دنده به دنده

بالاخره فهمیدم هدفت از بوکساوات کردن چیه.

سعی میکنی خودت رو به این شیوه بخوابونی. البته تقریبا از اون نوشته به بعد پیشرفت کردی و به جای بوکساوات، دنده به دنده میشی. صورتت رو میزاری روی بالش، یا تشک، یا کلا رختخواب جات، بعد دو ثانیه صبر میکنی، بعد اون طرف صورتت رو میذاری، بعد دوباره اون طرف، بعد هی هی این چرخه تکرار میشه، بعد یه چند تا قل میخوری، دوباره صورت روی ملافه.

دیشب بعد از سعی مکرر برای خوراندن شیر به شما، عاقبت کوتاه اومدم و گذاشتم هر چه قدر دلت میخواد تو رختخواب خودت و ما بچرخی.

حدود یک ربع این کارو تکرار کردی: اول کنار خودم، بعد قل زدی رفتی کنار اسباب بازیات دنده به دنده شدی، بعد قل خوردی اومدی کنار پام و عاقبت خوابیدی!

خدارو شکر، این معما هم حل شد.

البته معمولا قصه به این خوشی تموم نمیشه. اکثرا یا حوصلت سر میره و گریه میکنی، یا یادت میره و میری دنبال بازی. و البته معمولاتر! من نمیزارم به هیچ کدوم ازینا ختم بشه و پیش دستی میکنم و به هر ضرب و زوری هست میخوابونمت!! 


مامان؛ جمعه 27 مرداد1391 ساعت 13:3 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

حس خوب من

خیلی حس خوبیه یه آدم کوچولو وقتی تو رو میبینه ذوق کنه و وقتی از کنارش رد بشی و بری گریه.

وقتی داره اعتراض میکنه با دیدن تو ندونه بخنده یا به اعتراضش ادامه بده و نتیجه بشه ترکیبی از این دو.

وقتی تو آشپزخونه ایستادی و کار میکنی ، یا پشت میز نشستی، از پات بگیره و بلند بشه شروع کنه به خواهش و التماس که بغل بشه

وقتی بغلش میکنی اول چند ثانیه سرش رو بچسبونه به شونت و بعد بلند کنه و اینور و اونور رو نگاه کنه. یا غر بزنه که پاشو، یا راه بیفت!

هر چند گاهی ترجیح میدی این حس خوب برای دقایق بسیار کوتاه pause بشه تا بتونی مثلا سری به سرویس بهداشتی بزنی.


مامان؛ پنجشنبه 26 مرداد1391 ساعت 0:40 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

ناکام

یه ظرف فرنی آماده، که همیشه ولع داشتی براش ولی امروز وقتی با زور از لای قفل لب هات چپاندم تو دهنت، ریختی بیرون،

دو ظرف برنج و نون سنگک و مرغ، با آب مرغ، یکی آبکی تر، یکی جامدتر؛ که فکر کنم در نتیجه ی شنا کردنت توشون و آغشته شدن سر تا پای خودت و لباسات، به اندازه نوک قاشق ازش رفت تو شکمت،

یه ظرف سیب زمینی پخته با کره؛ که یه تکه اش تو دستات له شد و مالیده شد به لباسا و روفرشی و هر تکه ایش که اشتباها میرفت تو دهنت، سر میخورد میومد بیرون، 

یه ظرف سیب درختی پخته؛ که به سرنوشت همون یه تکه سیب زمینی مبتلا شد،

یه تکه سیب درختی نپخته، ایضا با سرنوشت دو قلم قبلی. البته وضع این یکی کمی بهتر بود، تکه های سیب تو دهنت یه چرخی هم میزدن و بعد سر میخوردن بیرون!

موزی که حتی از دست گرفتنش هم ابا داری،

شیشه ات که از آب سیب پر و بعد آب سیب خراب و شیشه خالی میشه،

در شیشه ات که هر از گاهی به هوای بازی ، یه قطره آب ازش میخوری

و شکمی که هنوز روان کار میکنه،

حاصل تلاش مذبوحانه من برای غذا خوراندن به شما و مداوای اسهالت است.


مامان؛ چهارشنبه 25 مرداد1391 ساعت 17:50 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

عافیت

وقتی مادر میشوی، خیلی چیزها مفهوم دیگری برایت پیدا میکنند.

خیلی مسایل قبلا پیش پا افتاده، میشوند دغدغه ی اصلی و تمام هم و غم تو.

وقتی بعد از چندین شبانه روز تب، یه شب تا صبح هی بیدار میشی و دست میزنی به صورت و پیشانی و بدن پاره ی تنت و میبینی داغ نیست، معمولیه معمولیه، دلت قنج میره. نیم درجه، یک درجه، دو درجه خیـــــــــــــلی اهمیت پیدا میکنند.

وقتی چشمت به غلظت محتویات پوشک فرزند دلبندته و دعا دعا میکنی اینبار که شکمش کار میکنه کمی، فقط کمی از دفعه قبل غلیظ تر باشه، خوب کار کردن دستگاه گوارش برات میشه رویا.

وقتی بعد از چندین روز ناآرامی و بیخوابی، یه روز فرزند عزیزت یه شب تا صبح رو راحت میخوابه، و تو هم باهاش میخوابی، که هردوتون جبران کم خوابی هاتون رو کرده باشین، زمان، خواب، بیداری، معیار ارزش گذاری همه شون تغییر میکنه برات. لحظه لحظه ی خواب پسرت میشه غنیمت، میشه گنج. چون نشونه ی اینه که درد نداره، که میتونه بخوابه.

وقتی بعد از روزها، که حتی از دست گرفت گلابی هم  - که قبلا عاشقش بود- به گریه می افتاد که نمیخواد بخوره، کمی میلش میکشه به چیزی خوردن و دهانش رو باز میکنه برای خوردن، میفهمی اشتهای بچه چه نعمت بزرگی بوده. 

وقتی میخنده، وقتی بازی میکنه، وقتی ادای بوق تلفن رو در میاره، وقتی از دیدن عروسکش دوباره ذوق میکنه، همه ی اینا خیلی مفاهیم مهمی دارند برای منِ مادر.

---

پسرم این روزهای نقاهت شما، همه چیز برام با ارزش تر از قبل شده. قدر عافیت رو بیش از پیش میدانم و امیدوارم همیشه شیرینی عافیت دین و دنیایت را با تمام وجودت حس کنی.

یا ولی العافیه، نسئلک العافیه، عافیه الدین و الدنیا و آلاخره


مامان؛ چهارشنبه 25 مرداد1391 ساعت 1:44 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

1. به بابا می گم آدم تا وقتی بچه دار نشده، نمیفهمه دغدغه یعنی چی. بعد خودم میگم آدم با هر مرحله از زندگیش بزرگ میشه، دغدغه های هر مرحله ای از زندگی به جای خودش بزرگ و طاقت فرساست.

2. این چند روز بیشتر از همیشه یاد نوه ی همسایه ی مامان بزرگ بودم، با 11 ماه سن، هنوز نه غلت میزنه، نه میشینه، نه میخنده و نه وزنش از یه نوزاد یه ماهه بیشتر میشه، و شب تا صبح گریه میکنه. امتحان خیلی سختیه. حتی نمیتونم تصور کنم پدر و مادرش چی میکشن. 

3. وقتی تب بر اثر میکنه و اشکی که تو چشمات به خاطر تب جمع شده بود ناپدید میشه و ناله هات به حرف زدن تبدیل میشه، یادم میفته چقدر دلم تنگ خنده هات بوده.

4. این چند روزه همش برای پدر و مادر کاشف مسکن/تب بر دعا کردم. چقدر این مضر عوارض جانبی دار دوست داشتنی رو دوست داشتم این روزها. هر چند هر بار با دلهره مصرفشون کردم.

5.  اللهم اشف کل مریض.


مامان؛ یکشنبه 22 مرداد1391 ساعت 19:59 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

تبدار

تب

گریه

بی خوابی

تب

تلاش برای خوراندن دارو

تب

بی اشتهایی

ناله

تب

پاشویه

تب بر

بی خوابی

اضطراب

فکر و خیال

بغض

حال این دو روز ماست.


خدایا مادرانی که پاره های تنشون بیماری های لاعلاج دارند چی ازشون باقی میمونه جز تمنا؟


مامان؛ شنبه 21 مرداد1391 ساعت 17:39 | لینک ثابت | 4 نظر 4 نظر

نرمش

چه چیزی غیر از لبخند شما ممکن بود منو وادار به نرمش بکنه؟!

این روزها، وقتی شما کلافه و من خسته میشوم، نرمش هایی که دکتر برای تسکین کمردردم داده بود به کمکون میان.

من رو زمین قل میخورم و پاهام رو بالا پایین میارم و شما شادمانه میخندی و به شیوه خودت دست میزنی و حال هردومون بهتر میشه.


مامان؛ چهارشنبه 18 مرداد1391 ساعت 22:47 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

به نام نامی او

«بسم الله الرحمن الرحیم» معجزه است.

معجزه ای که میتوانی با اعتماد به صاحب آن ، به زبان بیاوریش و مطمئن باشی فرزندت که دارد می افتد، و تو به او نمیرسی، در پناه اسم خدا حفظ میشود. هر لحظه، هر روز، هر چند بار که باشد.

خدایا ممنون به خاطر معجزه هایت.


مامان؛ چهارشنبه 18 مرداد1391 ساعت 18:49 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

محیا/احیا

همین الان دعا رسید به 

«یا من رزقنی و ربانی»

سال پیش این موقع از شما جز تکان های گاه و بی گاه و عکس و صدای قلبی در سونو گرافی خبری نبود، امروز در کنار من احیا نگاه داشتی و داری با تسبیح ذکر میخوری!

خدای رازق و رب رو شکر.

_____________

این روزها که تمرکز ندارم، به صدای قران جز خوانی اکتفا میکنم و به صدای جوشن کبیر تو خونه و به نماز با عجله، دلم را خوش میکنم به 

«  قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ »

خدایا زندگانی ما را برای خودت بپذیر. 


مامان؛ چهارشنبه 18 مرداد1391 ساعت 1:47 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

نعمت

یکی از نعمت هایی که هرگز روزیم نخواهد شد و حسرتش به دلم مانده، دیدن لحظه ی تولد شماست. 

این نعمت را به بها میدهند، که من ساعت ها بهای آن را پرداختم، ولی باز انگار کافی نبود.

قسمتمان نبود مامانی که بازوهای من اولین آغوشی باشند که تو را میفشارند. 

قسمتمان نبود صدای من اولین صدایی باشد که در گوشت عشق زمزمه میکند.

حکمتی دارد، حتما. هیچ چیز در این دنیای بزرگ بی حکمت نیست.


مامان؛ دوشنبه 16 مرداد1391 ساعت 20:1 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

میراث گرانبها

عکس های نوزادیت رو نگاه میکردم

چقدر شیرین بود یادآوری اون لحظه ها.

چقدر کوچک و ناتوان بودی

و  فقط یک مادر میتواند بنشیند و به تک تک آنها این طور عشق بورزد و ناخودآگاه در این مدت لبخند از لبانش محو نشود.

چقدر دلم تنگ شد.

همیشه از خدا میخواهم اگر نصیبمان بهشت بود، تکرار این لحظه های شیرین تو، از نعمت هایش باشد.

_________

امروز با خودم فکر میکردم نمیتوانم این عشق مادرانه را در وجودت به ودیعه بگذارم. 

تو -انشاالله- مرد خواهی شد و عشق را باید از پدرت بیاموزی. عشق مردانه و پدرانه.


مامان؛ دوشنبه 16 مرداد1391 ساعت 1:43 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

دوم

بزرگ ترین سختی به دنیا آوردن فرزند دوم، تصمیم گرفتن در مورد زمان تولد اوست!

(از سخنان حکیمانه خودم!)


مامان؛ دوشنبه 16 مرداد1391 ساعت 0:56 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

جوجه ی من

مثل جوجه های زرد کوچولو و کرکی، هر جا میرم دنبالم میای.

آشپزخونه، اتاق، پای تلفن، وقتی پشت میز میشینم،

حتی وقتی سری به سرویس بهداشتی میزنم میای و پشت در بست میشینی و صدام میکنی.


دوست دارم جوجه ی عزیز من.


مامان؛ یکشنبه 15 مرداد1391 ساعت 18:28 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

رضایت

ازت راضی ام پسرم، خدا ازت راضی باشه ان شاالله.

--------

پ.ن: انشاالله این دعا رو اگر عمری باقی باشه،

وقتی نوجوان هستی و من یک مادر نه چندان جوان،

وقتی مرد جوانی هستی و من میانسال، 

و وقتی مرد کاملی هستی و من یک مادر پا به سن گذاشته، 

بارها و بارها تکرار کنم. 


مامان؛ یکشنبه 15 مرداد1391 ساعت 16:8 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

وطنم ای پاره ی تنم!

من دوست ندارم در مورد کشورم بد بگم. هر چند که انتقادات و پیشنهادات! زیادی در موردش دارم. ولی ازون دسته آدم ها نیستم تا یه عیب کوچک یا بزرگ ببینم بگم ایرانه دیگه!!

ولی الان با خبری مواجه شدم که منو بر آن داشت این حرف رو بزنم!

تماس گرفتم دانشگاه برای پیگیری مرخصی. نگهبان گوشی برداشت و گفت رفتن!

گفتم شما که دیروز گفتین تا 2 و نیم هستن؟

گفت نه دیگه! امروز روز آخر بود، زود تعطیل کردن، همه رفتن.

با خودم مرور کردم، آیا نزدیک سال تحویل است، آیا چهارشنبه سوری است، آیا بین التعطیلین است؟ (که نرمالش اینه که هیچ کدوم ازین ها نباید منجر به تعطیلی زود هنگام دانشگاه بشه، ولی اونقدر تکرار شده که عادی به نظر میرسه دیگه) که همه ی گزینه ها اشتباه بود.

گفتم اونوقت تا کی تعطیله؟

فرمودند تا ده شهریور!!

یعنی اومدنی سمت لپ تاپ نزدیک بود فکم زیر دست و پام بمونه!!

کجای دنیا ممکنه کل یه دانشکده رو (که اکثر دانشجوهاش تحصیلات تکمیلی هستن) ییییییککککککک ماه تعطیل کنن برن؟!!

بعد جالبیش اینجاست که در فرم اخطاری که برای همه ی دانشجوهای ورودی ما صادر شده بود آخرین مهلت ارائه طرح پایان نامه رو 4 شهریور زدن!

یعنی احتمالا باید بریم طرحمون را از لای در بندازیم توی دانشکده، دستامون رو بذاریم تو جیب شلوارمون، سوت بزنیم، و خوشحال از محل دور بشیم!!!!!

بله مامانی جونم. هر جای دنیا یه عجایبی داره، بعضی جاهای دنیا عجایبش عجیب تره. این یه جورشه دیگه عزیزم،  زندگیمون از یکنواختی در میاد!


مامان؛ چهارشنبه 11 مرداد1391 ساعت 13:46 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

ادامه نماز

چادر نمازم توی ماشین لباسشویی دارد میچرخد. 

چادر دیگری آورده ام برای نماز. کمی کوتاه تر از چادر همیشگی است. یک طرفش را بلند تر و ناگزیر آن طرفش را کوتاه تر میگیرم، برای سهم شما از نماز،

که میدانم با دیدن چادر و جانماز خوشحال به سویمان خواهی آمد.


مامان؛ سه شنبه 10 مرداد1391 ساعت 13:44 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

نماز جماعت

میگویند از اولین گام های انس بچه ها به نماز، ایجاد خاطره ی خوب از نماز برای بچه است.

این روزها سعی میکنم خاطرات شما از نماز خوب باشد.

وقتی نمازم را میخوانم که سرحال باشی. اگر خوابت بیاید، گرسنه باشی یا بازی بخواهی، نماز دوم را به کمی بعدتر موکول میکنم.

بغلت میکنم و ازت میپرسم بریم نماز بخونیم مامانی؟

بعد چادر و جانماز را می‌آورم. 

جانماز و تسبیح مال شماست و مهر مال من.

بالای چادر مال من است و پایینش مال شما. 

ذکرهای نماز مال من است و حرکات نماز مال هر دویمان:

گاهی میبینی مهری هم هست که دست شما نمی افتد، فهمیده ای که وقت سجده از آن رونمایی میشود و دوباره غیب میشود. سعی میکنی بین دو سجده بهش برسی. موفق نمیشی. سعی میکنی بعد از سجده فرز بجنبی و تصاحبش کنی، باز موفق نمیشی.

جدیدا یاد گرفته ای همراه با من به سجده بیایی ، البته نه با پیشانی، بلکه با یک طرف صورت، و  در آرزوی به دهان بردنش، به نگاه کردن این گرد گلی عزیز بسنده کنی و با زبان بی زبانی بگویی منم سجده میکنم، پس مهر من کو؟


گفتم که پایین چادر مال شماست. که دوست داری بیایی زیرش و از فضای معنوی اختصاصی خودت زیر چادر نرم و لطیف مامان فیض ببری.  و منتظر باشی تا نماز مامان تمام شود و بغلت کند و «دالی» کند و تو متواضعانه و صبورانه بخندی به مامان.

امشب داشتیم با شما نماز میخواندیم. نماز ظهر و عصر را دوتایی جماعت میخوانیم و نماز مغرب و عشا را با بابا نوبتی. به عادت همیشگی می آمدی زیر چادرم و بابایی برای اینکه حواس من پرت نشود بلندت میکرد و کمی آن طرف تر پارک!ت میکرد!! و دوباره شما چهار دست و پا می‌آمدی زیر چادرم.

عاقبت بابایی در نقش آقا پلیس مهربون شما را به جرم نمازآزاری دست گیر کرد و تو بغلش برد.

نماز جماعتمون به فرادا تبدیل شد. :)


مامان؛ سه شنبه 10 مرداد1391 ساعت 1:22 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

هلو

از خواب بیدار شده بودی و داشتی بازی میکردی.هنوز کسالت بعد از خواب کاملا برطرف نشده بود. بی هدف ازمبل میگرفتی و بالا میرفتی، مینشستی و کمی این طرف می آمدی و کمی آن طرف میرفتی.

یهو ریتم حرف زدنت عوض شد. خوشحــــال اِدِّ اِدِّ گویان با عجله رفتی به سمت اوپن. پشتت به من بود و صورتت رو نمیدیدم، ولی میتونستم برق خوشحالی رو توی چشمات تصور کنم. 

با خودم گفتم یعنی چی دیدی که این طور ذوق زده شدی. نگاه کردم دیدم موقع جا به جا کردن میوه ها یه هلو قل خورده و اومده پایین و شده قسمت خوشحالی تو!

ازین هلوها که پرز ندارن، که فکر کنم اسمش شلیله! 

بزرگ بود، به زور میچپوندیش تو دهنت و با لثه هات گاز میگرفتی و هربار زیر پوست میوه، قسمت زیر لثه هات،  آب لنبو (لمبو!؟) میشد. و بعد از هر گاز میاوردی جلوی صورتت و چپ چپ نگاهش میکردی!

اونقدر با انگیزه گاز میگرفتی که هر دفعه سرت همراه با بدنت مقادیری به جلو پرتاب میشد.

هر آن ممکن بود پوست نازکی که روی آب هلو کشیده بود پاره بشه و دیگه اونوقت جدا کردن شما و هلو از هم دیگه جنایتی بود بزرگ!

ازت گرفتمش و تند و تند رنده اش کردم و آبش رو گرفتم و تو شیشه ریختم برات. تو این مدت نشسته بودی کنار پام و داشتی غر میزدی! (فحش میدادی!!)

تا شیشه به دست و دهانت رسید، همه ی غصه ها فراموش شد. خوابیدی تو بغلم و تا ته شیشه یه نفس آب هلوی عزیزت رو خوردی.

نوش جونت. قربونت برم که اینقدر سریع غصه هات رو فراموش میکنی.


مامان؛ دوشنبه 9 مرداد1391 ساعت 17:2 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

بوکساوات

این روزها یکی از مراحل لاجرم خوابت، بوکساوات کردنه.

مقداری -کم یا زیاد- شیر میخوری، بعد ول میکنی، قل میزنی و کمی آنطرف تر، روی تشکت دمر میخوابی وظاهرا بی هدف دست و پا میزنی . صورتت رو به تشک یا ملافه میمالی. با سر و پاهایت درحال که دمر خوابیده ای عدد 8 فارسی را میسازی، گاهی همراه با چند سانتی متری جابه جایی. و گاهی عاقبت بلند میشوی و میشینی. و کلا جریان خواب را منتفی تلقی میکنی.

 حتی نمیتوانم حدس بزنم به نظر خودت داری چی کار میکنی!!

یک جور کلافگیه ظاهرا.

باید دوباره بغلت کنم، دوباره در موقعیت شیر خوردن قرارت بدم و بستگی به شما داره که تصمیم بگیری استقبال کنی و شیر بخوری، یا بهت بربخوره و گریه کنی که به حال خودت بگذارمت.

یکی دو قورت دیگه، و دوباره بوکساوات. و این چرخه بارها تکرار میشه. تا یکی ازین بارها دیگر شیر را ول نکنی و آنقدر بخوری تا خوابت ببرد.

یکی دو شب پیش که باز خواب کوتاه سر شب ، باعث بیخواب شدنت شده بود، ساعت را نگاه کردم ببینم اگر به حال خودت بمانی چقدر طول میکشد تا از گل در بیایی و راه بیفتی!

از ساعت ده دقیقه به دو تا دو نیمه شب داشتی تقلا میکردی، بی آنکه ناراحت باشی، یا مشکلی باشد. آنقدر هر دویمان گیج خواب بودیم که نمیدانم عاقبت شما کوتاه اومدی یا من.


مامان؛ یکشنبه 8 مرداد1391 ساعت 16:58 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

نوه نگاری

وبلاگ اکثر دوستان، در مورد فرزند عزیزشان است که به دنیا آمده یا قرار است ان شاالله به زودی به دنیا بیاید.

با خود فکر می کنم وقتی این نسل از وبلاگ نویسان پا به سن گذاشتند و فرزند کوچکی نبود که عاشقانه هایشان را برایش بنویسند، درباره ی چه خواهند نوشت؟ احتمالا نوه های عزیزشان :)


مامان؛ یکشنبه 8 مرداد1391 ساعت 16:20 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

بی فرهنگ لغات

گاهی آن تک کلمه ی فرهنگ لغاتت را آنقدر غلیظ ادا میکنی و برای مخرج حرف «د» زبانت را از پشت دندان های نداشته ی فک بالایی تا میان دو لبت ارتقا میدهی، که همزمان با استخراج صدای «د» مقادیر معتنا بهی کف و _با عرض معذرت_ تف به بیرون شلیک میکنی!!

به این صورت که کلمه ی مورد نظر با «اِ» شروع و به ترکیبی از «دِّ» ،آب مبارک دهان، و حروفی که قلم از نوشتن آنها عاجز است ختم میشود!

نظیرش دیروز که داشتم سعی میکردم مفهوم و خود کلمه ی «مو» را در ذهنت جا بیندازم، نتیجه ی تلاشت باز کلمه ی «اِدِّ» شد، به همراهی آبیاری قطره ای صورت من!!

و بعد هاج و واج مرا نگاه میکردی که چرا افتاده ام زمین و دارم از خنده قل میخورم!!


مامان؛ یکشنبه 8 مرداد1391 ساعت 15:32 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

هشت ماهه ی عزیز

هشت ماهه ی من پشت میز من در بغلم نشسته و داره با دسته ی سطل لباس ها، که خودش از سطل به غنیمت گرفته، بازی میکنه و همزمان با صدای قرآن به زبان خودش قرآن میخونه و تند و تند غنیمتش رو می اندازه تا من خم بشم و از زیر صندلی براش بیارم. هر بار که سعی میکنم خودم یا حداقل دستم رو به اسباب بازی عزیزش برسونم چپ چپ نگاهم میکنه! مامان این ژانگولر ها چیه در میاری؟ درست بشین پشت میز دیگه!!

 همزمان رومیزی رو میکشه و سعی میکنه خودشو به لپ تاپ برسونه.

نوشتم که یادم بماند چگونه هشت ماهه شدی عزیز ماهم.


مامان؛ یکشنبه 8 مرداد1391 ساعت 15:25 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

آسمانی

میگویند زمینی میشوی

دلم میگیرد، سخت.

اما دل خوشم به آسمانیانی که در زمین می‌زیستند و به زبان زمینیان سخن می‌گفتند و در بازار راه میرفتند و هرگز وجود آسمانیشان را به زمین نیالودند.

دل خوشم به آنان و امیدوار به دستگیری و عنایت آنان.

که به تو، به ما عنایت کنند و دستمان را از زمین بگیرند و بلندمان کنند.



مامان؛ یکشنبه 8 مرداد1391 ساعت 15:15 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

زبان تو

نزدیک یک ربعه داری «اِ دِّ..اِ دِّ » گویان بازی میکنی.

این کلمه ایه که وقت شادی با خوشحالی 

وقتای معمولی با بی تفاوتی

و وقتای ناراحتی و مخصوصا عصبانیت با غصه اداش میکنی. و یه ادامه هایی هم  بنا به اقتضای زمان داره:

 اِدِّ اِ اِ .. بوووو boovv



مامان؛ شنبه 7 مرداد1391 ساعت 16:43 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

قطره قطره

مادر بودن یعنی هر لحظه به کار انداختن ذهن و ابتکار به خرج دادن. برای هر سنی هم یه جوره.

برای ایمن سازی خونه

برای غذا پختن و خوراندن به کودک

برای سرگرم کردنش

یاد دادن دستشویی رفتن، از شیر گرفتن و ....

و بعدها که بزرگتر شد، برای آموزش دادن موارد مختلف، که مطمئنا راه بیان مستقیم به کار نمیاد

برای صمیمی ماندن با کودک، که الان دیگه نوجوان شده 

و برای هر لحظه از زندگی مادرانه.

---

قطره های ویتامین و آهنت رو نمیخوری. یعنی تا قطره چکون رو میبینی لب پایینیت رو با لثه های فک بالات قفل میکنی که یه وقت قطره چکون اون تو راه پیدا نکنه. ایرانی و خارجی، انواع و اقسام قطره ها و مزه ها! نه خیر!! هیچ کدوم اثر نمیکنه.

تا اینکه فعلا برای قطره آ د دادن بهت یه راه حل پیدا کردم. قطره رو میریزم توی فرنی، یا سوپت، که هم غذات یه طعم شیرینی بگیره، (شکر و نمک نمیریزم برات) و هم قطره رو خورده باشی.

البته این روش وقتی جواب میده که کاملا گرسنه باشی و کاملا غذات رو دوست داشته باشی. اگه چند قاشق غذا خورده باشی و ته دلت رو گرفته باشه، بازم لبات قفل میشه و خودت هم فرار میکنی!

برای قطره آهن هم هنوز راه حل دیگه ای به ذهنمون نمیرسه، جز صرف نظر کردن از تمیزی لباسهات، مقداری زور مردانه ی بابایی، تمرکز مادرانه ی مامانی، ریختن قطره ته حلق شما، 

و البته در انتها بیرون ریخته شدن تقریبا همه ی قطره از دهان مبارک شما به روی لباسهات و گردن و صورتت، و باقی موندن بوی زنگ آهن با وجود تعویض لباس و شستن دست و صورتت.

هیچی نمیره تو شکمت. فقط دلمون رو میتونیم خوش کنیم که پدر و مادر بسیار با فکری هستیم که هی قطره هات رو میدیم بهت!!


مامان؛ پنجشنبه 5 مرداد1391 ساعت 13:24 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سپهر لالا

در حالی که امروز یک چهارم روزای عادی تو طول روز خوابیده بودی، الان دیگه رسما بیهوش بودی! چشمات باز بودن، ولی عملا خواب بودی. یه کمی هم شیر خوردی و بعدش فرار کردی.

این بود که من برای هزارمین بار تصمیم گرفتم شانس خودم رو امتحان کنم. 

پاهام رو دراز کردم و روی پام گذاشتم که بخوابیدی

و 

و 

و شما خوابیدی!!

من این موفقیت بزرگ رو به خودم و به جامعه ی بشریت تبریک میگم.

باور کن مامانی جونم این اتفاق اونقدر بزرگ هست که بخوام به جامعه بشری تبریک بگم.

البته عملا شما روی پای من نخوابیدی ها! شما خواب بودی و روی پام چشمات بسته شد. 

ولی همینم دل خوشی داره که روی پای من بودی و خواب بودی!


مامان؛ چهارشنبه 4 مرداد1391 ساعت 21:32 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

چهارچنگولی

پای چپت رو بلند میکنی تا از مبل بالا بری! 

البته هنوز ارتفاع پات به یک سوم ارتفاع مبل هم نمیرسه. اما اینا مهم نیست! مهم طلب کردنه :)

_____________

خونه امیر علی اینا بودیم. شب اول ماه رمضون. مامان امیرعلی پرسید: ا؟ سپهر چهار دست و پا میره؟

گفتم نه! میره رو چهار دست و پا، ولی جلو نمیره.

گفت ولی الان داره میره!

نگاه کردم دیدم حواست پرت بچه هاست، داری چهار دست و پا میری.

تو این چند روزه همینه، خیلی ریلکس چهارچنگولی راه میری، بعد تا حواست جمع میشه دست و پات رو شل میکنی و میخوابی رو شکم و ادامه مسیر میدی!


مامان؛ چهارشنبه 4 مرداد1391 ساعت 13:46 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

ظلم خرد

باید دست به سینه بنشینم پشت کامپیوتر، حداکثر صدای مجاز، که خوابت رو بر هم نمیزنه، صدای تق تق کلیدهای کیبورده.

______________

گفتم دست به سینه

یاد دبستان افتادم که وادارمان میکردند دست به سینه بنشینیم. نمیدانم یادش به خیری دارد یا به شری. 

اطاعت پذیری لازمه سنین کودکی هست (  اَلوَلَدُ سَیِّدٌ سَبعَ سِنینَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنینَ....)

اما آن شکل مطیع سازی؟!!

هر چه هست احساس میکنم در آن سال ها، در مدرسه به کمتر چیزی که اهمیت داده میشد انسانیت بچه ها بود.

چه طور به خودشان اجازه میدادند زنگ تفریح! ها با خط کش چوبی نیم متری بیایند توی حیاط و سالن ها و مراقب ما! باشند؟؟ باورم نمیشه.

چه طور جرات میکردند بر دست های معصوم بچه های هفت هشت نه ساله خط کش فرود بیاورند؟؟ چون درسش را نخوانده بود؟ 

هر چند خودم هرگز مورد این تهاجم بی رحمانه واقع نشدم، به جز یک بار کلاس چهارم که معلم همه را از دم خط کش رد کرد، به جرم اینکه سر و صدا کرده بودیم. یک ساعت کلاس بی معلم، مبصری که از پس خود بر نمیآید چه برسد به چهل همکلاسی هم سن، که هر یک برای خودشان ادعایشان میشد. از بچه های ده ساله چه انتظارها داشتند؟!!

به جز آن یک بار، حتی تهدید هم نشدم. همیشه شاگرد زرنگ و آرام و سر به راهی بودم، اما وحشت آن ثانیه ها، که بغل دستی ام ، پشت سری ام و همکلاسی ام تجربه اش میکرد، من را میگرفت. عذاب وجدان داشتم که من مشق هایم را نوشته ام و درسم را بلدم و او نه!

احساس میکنم این اتفاق ها مال قرن ها پیش، در یک جای دورافتاده ، دور از تمدن، انسانیت و مهم تر از همه دور از اسلام است.

-----------

مامان جان دعا کن خدا ریشه ی ظلم را بخشکاند. در دنیای ما ریز و درشت دارد به بزرگ و کوچک ظلم میشود. دعا کن خدا ستاننده ی داد مظلومان را برساند.


مامان؛ سه شنبه 3 مرداد1391 ساعت 13:14 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مهمانی

سر سفره افطار تو بغلم نشستی و دارم غذات رو بهت میدم.

ولی تمام فکر و ذکرت پیش زهرا و احسانه که دارن روی مبل بپر بپر بازی میکنن و کوسن ها رو پرتاب میکنن، به هوا، به زمین، به همدیگه، به بقیه، و به سفره! و خوشحال میخندن و جیغ میکشن.

گردنت رو تا جایی که امکان داره کشیدی جلو که مسلط تر نگاه کنی این بزم کودکانه رو.

میگم: مامانی خوب نگاه کن، یاد بگیر! سال دیگه ان شاالله شما هم اونجایی، پیش زهرا و احسان!

بابای احسان میگه: نه! سال دیگه سپهر داره کوسن پرتاب میکنه، زهرا و احسان دارن مبلا رو بلند میکنن پرتاب میکنن!!!

------

اندر حکایات مهمونی های اکشــــن ما!!


مامان؛ سه شنبه 3 مرداد1391 ساعت 1:51 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

زبل خان

به مامان جون میگم : من کی دست به دیوار راه افتادم؟

(میدونستم ها! برای ادامه ی مطلب که همون پست پیش باشه، این پرسش رو مطرح کردم)

مامان جون: هفت ماهگی. 

بعد مامان جون ادامه ی مطلب رو حدس میزنن و خودشون ادامه میدن:

«پسرت زرنگه، ولی به پای خودت نمیرسه. هر کسی میخواد تعریف بچه ی خودش رو بکنه!!»


بله گل پسری! بدو از مامانی جا نمونی. الان هفت ماه و سه هفته و سه روز داری و تازه یه قدم برمیداری. تازه دست به مبل که خیلی راحت تر از دیواره!! زمان ما امکانات نبود، ما دستمون به دیوار فقط بند میشد.


مامان؛ یکشنبه 1 مرداد1391 ساعت 15:40 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

قدم

با احتیاط در حالی که از لبه ی مبل گرفتی یکی دو قدم برمیداری. 

یا وقتی از روروئک گرفتی آهسته دستات رو یکی یکی ازش جدا میکنی و مبل رو میگیری.

وقتی هم ایستاده داری با یه اسباب بازی، هر چند عزیز بازی میکنی، اگه بیفته اول یه کمی زانوهات رو خم میکنی و یه دستت رو ول میکنی که بگیریش. وقتی میبینی همون طوری ایستاده دستت بهش نمیرسه بی خیالش میشی، و یا در مواردی مثل امروز دو دستی مبل رو میچسبی، یه پات رو بلند میکنی و با پات با اسباب بازیه بازی میکنی!! 

البته هنوز حالت پاندول رو حفظ کردی و فقط دامنه ی نوسانت کاهش پیدا کرده!!

عزیزم کاش میشد بهت زره و کلاه خود بپوشانم، تا تق و توق اینور اونور نیفتی و گریه ات به نشانه  اعتراض یا درد بلند نشه. 

____

به قول مامانی محمدصادق، ان شاالله همیشه در صراط مستقیم قدم برداری مامانی جونم.


مامان؛ یکشنبه 1 مرداد1391 ساعت 15:34 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

صواب

الان فاز دوم چلوندنزاسیون انجام شد.

حس این قوطی ها رو دارم که وصل میشن به دستگاه مکش، توشون خلا ایجاد میشه، بعد توسط فشار هوای بیرون مچاله میشن. همون!

(فکر کنم آزمایش علوم راهنماییمون بود.)

دارم لیوان لیوان آب گوشت میریزم تو حلقم بلکه فرجی بشه.

فکر میکنم اگر امشب را تا صبح توی یخچال احیا بگیرم، به صواب نزدیکتر باشد.


مامان؛ یکشنبه 1 مرداد1391 ساعت 0:50 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

شب روزه دار

خب به سلامتی من فهمیدم چه جوریه که روزه شیر آدم رو کم میکنه و چرا بده که شیر آدم کم بشه!

تا دو سه ساعت مونده به افطار که همه چی اوکی بود. هم خودم، هم شیرم، هم سپهرم!

بعد اون آخرا حس میکردم یه کم سرم گیج میره که باز مشکلی نبود. چون خیلی کم بود و بالاخره روزه ای گفتن چیزی گفتن. نمیشه که آدم بشکن بزنه تا خود افطار!!

بعد باز خوب بود بعد افطار. شیر هم بد نبود.

تاااا شد وقت خوابت.

اون موقع بود که من و شما هی چپ و راست هم میخوابیدیم، بعد هی شما منو میچلوندی بلکه فرجی بشه یه شیری چیزی نازل بشه بیاد تو دهان شما.

هر از گاهی از شدت سوزش آن عضو مورد نظر، تا کمی ول میکردی یه کمی میکشیدم عقب و شما عین این براده های آهن که دنبال آهن ربا بلند مشن، همونجوری سرت رو با دهان باز بلند میکردی میومدی دنبالم.

گاهی انگشتم رو میگذاشتم توی دهنت، چون به نظر میرسید از انگشت بیشتر شیر میاد تا از آن عضوی که از آن انتظار میرود این کار را بکند.  و شما مسلما قبول نمیکردی!

بعد نمیتونستی بخوابی دیگه. هی غلت میزدی و پتو رو گاز گاز میکردی و بغلت هم که میکردم ازم بالا میرفتی شاید اون بالا بالا ها زودتر اون هدیه ی آسمانی نازل بشه.

 همزمان با مکش قوی شما، احساس میکردم میتونم صدای باد رو بشنوم که توی مجاری شیر داره زوزه میکشه و یه بوته ی خار رو جابه جا میکنه و تارهای عنکبوت رو که گوشه کنار بسته تکون میده!!


بدیش اینه که از افطار تا سحر واقعا وقت نیست آدم خودشو ببنده به مایعات و میوه و خوراکی های شیر افزا. 

بعد تا افطار میکنی سنگین میشی و میل نداری، بعدشم که وقت خوابه. حتی به شام هم نوبت نمیرسه.

موقع سحر هم که غذای خودم رو هم نمیتونم بخورم چه برسه به فوق برنامه.

بله مامان جونم. این بود خاطره ی ما از روز اول ماه رمضان. :((((


مامان؛ یکشنبه 1 مرداد1391 ساعت 0:9 | لینک ثابت |
رز
۳۱ مرداد ۹۱ ، ۰۲:۰۸ ۰ نظر


احتمالات

اونقدر که به صدا حساسی و حتی صدای فیس فیس شیشه پاک کن از تو اتاق شما رو بیدار میکنه، و صدای راه رفتن بابایی از کنارت حواست رو پرت میکنه و نمیذاره شیر بخوری (و البته از کودکی که وقتی تو شکم مامانی بوده تماس نوک ورق کاغذ با شکمم باعث واکنش و انقباض شدیدش میشده کمتر ازین انتظار نمیره) چند روزه به این فکر میکنم اگه ما تو یه خانواده ی شلوغ بودیم شما سو تغذیه، سو خواب و سو سرویس بهداشتی میگرفتی!

و البته یه احتمال دیگه هم وجود داره و اون اینکه نسبت به شلوغی مقاوم میشدی و بی خیال.

و البته احتمال دومی خیلی بیشتر از اولیه.



مامان؛ شنبه 31 تیر1391 ساعت 16:53 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

رمضان

ماه خوب مهمانی خدا آمد پسرم.

رمضانی که دیر می آید و زود میرود. و چقدر من دلتنگ رمضانم.

دعا کن خدا من را هم به مهمانی خودش بپذیرد.

دعا کن در این ماه من روزه باشم، و شما نه!

دوست دارم شیری که در تمام روزهای این ماه از وجودم به تو مینوشانم، با زبان روزه باشد. 

که برکت این مهمانی نصیب شما هم بشود.

دعا کن خدا کمکم کند.


مامان؛ شنبه 31 تیر1391 ساعت 13:15 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

از مبل، صندلی، پای بابایی، و رورئکت میگیری و تنهایی بلند میشی. 

هنوز نمیتونی کامل تعادلت رو حفظ کنی و با زبون خوش خودت بشینی سرجات.

موقعیت های خطرناکی هر لحظه به وجود میاری. 

فکر کنم تا اطلاع ثانوی و حتی ثالثی باید خودمو ببندم بهت!!


مامان؛ جمعه 30 تیر1391 ساعت 17:43 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

نع ناع

بابایی نگران: مرضیه این شیشه توش چی بود؟؟ سپهر خوابوندش ازش خورد 

مامان نگران میره میبینه منظور بابایی شیشه گنننددده عرق نعناع بوده که در ناکجا گوشه ای از اتاق گذاشته بودتش. (درش رو هم خود سپهر باز کرده بود)

مامان خوشحال: عرق نعناع بود!

مامان خوشحال رو به سپهر خوشحال که لبخند فاتحانه ای بر لب داره: خدا رو شکر خود کفا شدی پسرم، عرق نعنات رو هم خودت میخوری.  مامانی بدو برو سوپت رو هم خودت بپز!

این گفتگوها در حالی انجام میشه که عطر نعنا فضای اتاق رو نعناعی کرده.


مامان؛ جمعه 30 تیر1391 ساعت 16:53 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

قریبی

الهی دور پسر نازم بگردم که امروز پشت سر مامانی صدای گریه اش به کوچه میرسید.

باید میرفتم جایی. دیدی آماده شدم و چادر سرمه خوشحال و خندان تو سه راهی در بیرون- در اتاق- سالن نشسته بودی که از هر راهی بخوام برم خفتم کنی.

دستهات رو خوشحال بالا آوردی و اومدی بغلم. بردمت حیاط. یه دوری زدیم و برگشتیم خونه شما بغل بابایی و من رفتم بیرون.

صدای جیغت تا دم در حیاط و توی کوچه اومد.

ببخشید مامانی که تنهات گذاشتم.

وقتی اینجوری میبینم، بیشتر و بیشتر خودم رو به هر لحظه در کنارت بودن ملزم میکنم.


مامان؛ جمعه 30 تیر1391 ساعت 1:33 | لینک ثابت | 5 نظر 5 نظر

هر کسی کار خودش...

تو ماشین بغل مامان بزرگ خوابت برد. 

مامان بزرگ میگن ماشین براش مثل ننو میمونه.

یادم می افته که ماشین برات ننو ست،

ننوت برات اسباب بازیه

و اسباب بازیهات برات خوراکی اند!

خیلی عالیه. همه چیز سر جای خودشه.


مامان؛ جمعه 30 تیر1391 ساعت 1:25 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

بدون شرح

دوست دارم مامانی جونم.

خیلی خیلی زیاد


مامان؛ جمعه 30 تیر1391 ساعت 0:57 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

نشسته بودم کنارت و داشتی بازی میکردی. با توپ و با سیم مودم و پرده ی دم در.

برگشتی و نگاهم کردی. 

لبخند زدی بهم. مثل خیلی وقت های دیگه.

به چشمات دقیق شدم. 

انگار اولین بار بود میدیدمت.

باورم نمیشه.

شما پسر منی؟


مامان؛ چهارشنبه 28 تیر1391 ساعت 23:36 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

قصه ی شب

قصه ها اونجوری که موقع رویدادنشون فکر میکنیم قراره تعریفشون کنیم، پیش نمیرن.

دیشب از مهمونی که برمیگشتیم با خودم مرور میکردم که برات بنویسم که امروز آبروداری کردی و سر سفره به یه تکه نون بربری خودت قانع بودی، و تو طول غذا داشتی با اشتها اون رو میخوردی، و البته میمالیدی به سر تا پات. (روی ملافه ی خودت) به طوری که بعد از غذا یک لایه ی نازک خمیر نون بربری از صورتت تا پاهات رو پوشونده بود!

بله نون بربری خودت رو میخوردی و فقط یکی دوبار نتونستی چشمهات رو به روی چشمک برگهای سبز و خوشگل ریحان ببندی و دست دراز کردی که بگیریشون.

و این گونه ما خوش و خرم برگشتیم خونه، در حالی که شما از شدت خواب آلودگی صدات در نمیومد.

رسیدیم و شما داوطلبانه شیر خوردی و بدون هیچ مقاومتی خوابیدی.

 ساعت یک ربع به یک بود که چشمای من داشت گرم میشد. با جیغ بلندی از خواب پریدی.  ازونایی که آدم فکر میکنه بچه خواب بد دیده.

ولی قربون شکل ماهت برم. گریه ی خواب بد یه دقیقه میشه، دو دقیقه میشه، یه ربع میشه، نه یک ساعت و ریع که!

وسط گریه ها دیدم ریتم نفس کشیدنت عوض شد. یعنی اصلا ریتمی وجود نداشت. تا میومدی نفس بکشی گریه امانت نمیداد. خیلی خیلی ترسیده بودم

جیغ زدم و بابا رو بیدار کردم. (بابایی سیستم خواب هوشمنده داره عزیزم. تا وقتی ضرورت ایجاب نکنه از خواب بیدار نمیشه)

گفتم سپهر داره نفسش بند میاد. بردیمت تو حیاط، بعدشم تو کوچه. یه کمی آروم شدی، برگشتیم خونه، دوباره همون برنامه ها

به زور یکی دو قطره آب ریختم تو حلقت

زنگ زدیم آژانس بیاد ببریمت دکتر*

تا آماده بشیم ، یه باد گلو وسط گریه هات زدی.**

رفتیم تو کوچه.

به سلامتی آزانس نیم ساعت بعد اومد، وقتی که شما ده دقیقه ای بود که بعد از کمی ادامه ی گریه، و بعد از هق هق های بعد از گریه، تو بغل مامانی خوابت برده بود.

آژانس رو رد کردیم و رفت، اومدیم خونه و گذاشتمت تو رختخوابت. 

حالا نوبت مامانی بود.

تمام بدنم میلرزید و هق هق میکردم.

از فکر اذیتی که شدی.

از فکر اونچه ممکنه بعد ازین اتفاق ها سر آدم بیاد.

از یاد دختر عموی سه ماهه ام که سال های سال پیش چنین شد و شبش صبح نشد،

«نصیبه» ای که نصیب عمو و زن عمو نبود.

تصاویر شکنجه ی مردم میانمار هم جلوی چشمام بود.

شب سختی بود مامان جونم. خیلی خیلی ترسیدم.

خدا رو شکر بخیر گذشت.

---

* وقتی ماشین دم در نباشه و یه خیابون اونورتر تو پارکینگ باشه اینجوری میشه دیگه! یعنی انگار ماشینی وجود نداره.

** نون بربری سنگین بود و شما هم زیاد خوردی و ظاهرا دلت درد گرفته بود عزیزم. باد گلو که زدی آروم شدی.

ـــــــــــــــ

خدایا ما را به آنچه طاقتش را نداریم آزمایش نکن.


مامان؛ چهارشنبه 28 تیر1391 ساعت 20:33 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

ام پی مالتی!*

وقتی گریه هات برای خواب از چند دقیقه میگذره و به یک ساعت به درازا میکشه، و چاره ای ندارم جز بغل کردن و راه بردنت، در حالی که نه دستهام دیگه جونی داره، نه پاهام، و نه کمرم، همه ی آرزوهام کمرنگ میشن. فقط یک آرزو پررنگ میمونه و هی پررنگ تر میشه: آرزوی خوابیدن شما.


(* ام پی تری- ام پی فور و ... ام پی مالتی، همه ی آرزوها در یک آرزو خلاصه میشن.)


مامان؛ چهارشنبه 28 تیر1391 ساعت 13:5 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

پناه

پناه میبرم به خدا، که اطرافیانم مرا با گناه کبیره ی تهمت بشناسند.

(رونوشت به نظرات پست درک نامتقابل)


مامان؛ سه شنبه 27 تیر1391 ساعت 16:14 | لینک ثابت

العجل

دست هام دلم و همه ی وجودم میلرزه مامانی جونم

عکس هایی دیدم از ظلم به مسلمانان میانماری.

کاش میشد همه شون دروغ باشه. کاش میشد آدم تصور کنه اون بچه ها، اون زنا و اون مردای مسلمون درد نکشیدن، عذاب ندیدن و نمیبینن.

کاش صاحب این دنیا بیاد، مامان جونم دعا کن. تو پاکی. دعا کن آقامون بیاد.

دعا کن آقای همه بیاد. 

این دنیا ازین بدتر چی میخواد بشه؟!


خدایا چی کار باید بکنیم؟*

____

* مَنْ اَصْبَحَ لا یَهْتَمُّ بِاُمورِ الْمُسْلِمینَ فَلَیْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً یُنادى یا لِلْمُسْلِمینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ 

هر کس صبح کند و به امور مسلمانان همّت نورزد، از آنان نیست و هر کس فریاد کمک خواهى کسى را بشنود و به کمکش نشتابد، مسلمان نیست. (پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم)


مامان؛ سه شنبه 27 تیر1391 ساعت 15:7 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

متحرک

وقتی خوابت سبک میکشه، حالا ممکنه به خاطر یه صدای کوچیک مثل کشیدن پرده باشه، یا گرسنگی، یا هر چیز، همه ی اقدامات حرکتی رو که بلدی انجام میدی.

تا وقتی نوزاد بودی و فقط بلد بودی دستات رو حرکت بدی، دستات رو میاوردی بالا، همراهش هم پتو 

بعدا یاد گرفتی غلت بزنی

بعد سینه خیز

الانم تا خوابت سبک میشه اول چند دور غلت میزنی و تشکت رو چند دور میپیچی دور خودت، یکمی هم کله خیز!!! میری جلو، تا برسی به بن بست، بعدش با چشمای بسته بلند میشی میشینی!

خدا رحم کنه وقتی دوییدن یاد بگیری مامانی!


مامان؛ سه شنبه 27 تیر1391 ساعت 14:43 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

درک نامتقابل

میتونم درک کنم که دیگران چقدر دوست دارن چیز میز* بذارن دهان شما.

ولی دیگران نمیتونن درک کنن من چقدر دوست ندارم این کار رو بکنن.

شاید از خود خواهی من باشه. نمیدونم! اما حس خوبی ندارم هر کس هر چیزی دستش میاد میخواد بذاره دهان شما تا قیافه ی شما رو موقع خوردن اون ببینه!

خوب غذا خوردن کودک خیلی قشنگ و خواستنیه درست، ولی اگر هر کسی هر چیزی بذاره دهان شما اولا شما به ریزه خواری عادت میکنی، ثانیا هنوز خیلی چیزا برات مناسب نیست، ثالثا کنتور میزان تغذیه ات از دستم خارج میشه.

دوست ندارم دیگه.

---

* دقیقا چیز میز، نه غذای خودت! از هندونه و خیار بگیر تا شربت انبه و نون برنجی!! 

(بدون توجه به جلز ولز کردن من که میوه براش زوووده.)


مامان؛ دوشنبه 26 تیر1391 ساعت 20:8 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

واقعا بچه هم بچه های قدیم!

من یادمه پسر عموی 18 ساله ام وقتی نوزاد بود تا مدت ها چشم هاش رو نمیشد دید! یعنی همیشه بسته بود. خب این کودک مسلما دیرتر هوشیار میشه و خواسته هاش متناسب با اون دیرتر شکل میگیره، تا فرزند دلبند من که شما باشی که تو بیمارستان با چشمانی تمام باز دنبال دست مامانی چشم هات رو میچرخوندی.


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 22:49 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

زندگی امروزی ما

اگه مامانی رو بشناسی، میدونی اونقدر غده که حالا حالا ها به روی خودش نمیاره تحت فشاره. هر چی میخواد باشه. 

ولی مامانی تعارف که با هم نداریم، به کارای خونه نمیرسم. اصلا نمیرسم.

بدجوری عادت کردی به اینکه پیشت باشم. بشینم یا دراز بکشم. روی صندلی و مبل هم قبول نداری. باید رو زمین پیشت باشم، یا رو هوا! (تو بغل) پیش هم. یعنی تا بلند میشم از کنارت اعتراض که حتمیه. اگه بی حوصله باشی گریه و التماس هم چاشنیش میشه.

از کنارت رد بشم و برم که گناه نابخشودنیه!

تو آشپزخونه رفتن رو که نگو و نپرس.

آخه مگه من شما رو این جوری عادت دادم ؟! اصلا مگه قرارمون این بود؟! (میدونم زبان حالت اینه که زرشک!! کدوم قول و قرار؟؟ :دی)

سوال: واقعا قدیما چجوری به کاراشون میرسیدن؟ در حالی که نه فریزری بود، نه سبزی پاک کرده خرد کرده ای، نه ماشین لباسشویی، نه پوشک کامل، نه حتی اجاق گاز و لوله کشی آب؟؟

جواب های احتمالی:

- قدیمیها زرنگ بودن و ما تنبل هستیم!

- قدیمیها میذاشتن بچه گریه کنه و التماس کنه ولی ما نمیذاریم!

- بچه های قدیم میذاشتن ماماناشون کار کنن ولی بچه های ما طاقت دیدن زحمت کشیدن ما رو ندارن!

- بچه هم بچه های قدیم!!

- مامان هم مامانای قدیم!

- قدیمیها در مورد بچه اول یا حتی بقیه ی بچه ها، پیش اقوام شوور بودن و همه همدیگرو بزرگ میکردن و یه نفر غذا میپخته. در مورد بچه های دیگه هم بچه بزرگتر بقیه رو بزرگ میکرده.

- قدیم خونه ها بزززرررگ بوده و اونقدر سر و صدا بوده که یه صدای تق و توق بچه رو بیدار نمیکرده،بنابراین وقت خواب بچه به کاراشون میرسیدن. اما الان خونه ی ما فیسقول است و آرام است و تق مساوی با بیدار شدن فرزند دلبندمان است.

- همه موارد


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 22:42 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

فر(ش/نی)

فرنی میخوری، 

با دو تا دست و تمام صورتت و از انصاف نگذریم کمی هم با دهانت.

بعد با دستای فرنی دارت گلای فرش رو میگیری و بهشون فرنی میدی بخورن! منم با ذوق نگاهت میکنم. 

چه دل گنده ام من :)

----

یادم باشه ازین به بعد اول روفرشی، بعدا غذا. حتی برای شما فرزند عزیز!


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 13:29 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سین جیم

خودم رو سرزنش میکنم و نگرانم که جواب بابایی رو برای این اتفاق چی بدم. که شاید کوتاهی از من بوده باشه. 

کاش برای خطاهای عمد و سهو ریز و درشتمون حداقل همین قدر نگران جواب به خدا بودیم.


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 13:3 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

یا سریع الرضا...

نشستی کنار کشوی پایینی کمدت، بیرون کشیدیش ، داری لبه اش رو میخوری


داشتم این رو مینوشتم که به همین جا ختم بشه. و بیام بغلت کنم و ازونجا بردارمت. به دلم یک هو نگرانی افتاد، یک دفعه با صورت رفتی تو لبه ی کشو.

جیغ بدی زدی، 

دویدم و بغلت کردم، 

اشکت سرازیر شد،

اول فکر کردم لبت خورده، نگاه کردم دیدم چیزی نشده و خیالم راحت شد

زود آروم شدی. تراس رو دیدی و عروسک های وصل به پرده رو و خندیدی.

کمی بعدتر چشمم به گوشه ی چشمت افتاد که ورم کرده و قرمز شده.

خدا چقدر مهربونه و راحمه که چشمت نیم سانت اونورتر بود

خدا چقدر مهربونه که فراموشی رو گذاشته تو وجود آدم

خدا چقدر مهربونه که اندکی ، قطره ای از دریای «سریع الرضا» یی خودش رو تو وجود پسرم گذاشته.

خدایا ممنونم.


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 13:0 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

تعالی

وقتی برای اولین بار دستت رو آوردی جلو که اسباب بازیت رو بگیری،

وقتی سینه خیز رفتی،

وقتی غذا خوردن رو شروع کردی،

و وقتی نشستی

و هر بار که یه کار جدید یاد میگیری، هر چند خیلی کوچیک که به چشم دیگران شاید اصلا نیاد، 

هر بار و هر بار با خودم میگم پسرم بزرگ شده.

میبینی پسرم؟ برای بزرگ شدن، لازم نیست کارای خارق العاده بکنی. هرچند هر کدوم ازین ها به نظرم یه کار خارق العاده است.( از کجا میفهمی که الان وقتشه بشینی و دوران دراز کشیده بازی کردن تموم شده؟!)

برای بزرگ شدن، اولین قدم اینه که هر روزت بهتر از دیروزت باشه.


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 12:23 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

انرژی مثبت

دیروز شدیدا به این اعتقاد رسیدم که بچه ها آرامش درونی، انرژی مثبت، یا هر اسم دیگری که بشه رو این خصلت خوب ذاتی بعضی افراد گذاشت رو خیلی بیشتر از بزرگترها درک میکنن.

دیروز پشت سر  مامان مهربون نرگس عزیز، که یه خانم دکتر مهربون برای بچه ها هم هستن گریه کردی! درحالی که شاید مجموع مدت آشناییت باهاشون دو دقیقه بود و بعد رفتی بغلشون و چنان با آرامش سرت رو روی شونه شون گذاشتی که اگر چند ثانیه بعدش با لبخند و اشتیاق بغلم برنمیگشتی، سنسورهای حسادتم شروع به پیغام دادن میکردن!!


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 11:46 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

شناس

تو مهمونیا، احساس میکنم شما شناسنامه ی منی.

یه جور مدرک شناسایی معتبر بین المللی.

نمیدونم قبلا بدون شناسنامه چطور میرفتم مهمونی؟!


مامان؛ یکشنبه 25 تیر1391 ساعت 11:26 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مطنطن

تا نیم ساعت بعد از تعویض پوشکت،  آن بوی روح بخش همچنان در بینی ام طنین انداز است!

----

چند روز بعد نوشت: اینم بخشی از زندگیه. مینویسم که وقتی بزرگ شدی یادت باشه چی بودی.

که هیچ وقت غره نشی (نشیم).
که بدونی (بی هیچ مزد و منتی) پدر و مادر یعنی چه.
نه ازین جهت که قدرشون رو بدونی و خوش به حالم بشه، نه عزیزم.
برای این میگم که دونستن ارزش پدر و مادر برای خودت خوبه. برای این دنیات و برای آخرتت خوبه نازنینم.
برای کسب رضای خدا، به رضایت پدر و مادر نیاز داری مامانم.


مامان؛ چهارشنبه 21 تیر1391 ساعت 19:24 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

ژلک

از حالت دراز کش، بلند میشی و میشینی ، البته نشستنت به بچه ژله بیشتر شباهت داره، تا نشستن کودک آدمیزاد!

و البته امروز با کمک بالش، بلند شدی و از لبه ی مبل گرفتی و ایستادی و داشتی به شیوه پاندول ساعت حفظ تعادل میکردی.

چنین کودکی هستی شما، که الان داری زیر میز، شست پای مامانی رو مزه مزه میکنی!!


مامان؛ چهارشنبه 21 تیر1391 ساعت 18:45 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

روزهای سپهری

بین لباس های تا شده و لباس های تا نشده، به لباس های شما نگاه میکنم که برای خودشون قسمت «لباسای سپهر» رو درست کردن، پیش قسمت لباس های مامانی و قسمت لباس های بابایی.

قبلا این قسمت اینجا نبود. هیچ جا نبود. 

امروز ما تو خونمون بین لباسای تا شده، قسمت لباسای سپهر رو داریم.

این یعنی سپهری داریم که این لباسا رو میپوشه.

سپهری داریم که وقتی غذا میخوره، غذاش رو لباساش ریخته میشه و اونا رو کثیف میکنه.

سپهری داریم که اونقدر رو زمین سینه خیز میره که لباساش کثیف میشن.


سپهری داریم که یک هو با جیغ از خواب میپره و بین نوشته ها فاصله میندازه 

و این ها همه شون خیلی خوبن.

---

بعدا نوشت: خدا رو شکرش رو تو دلم گفته بودم. اینجا هم بنویسم بهتره.

خدا رو شکر.


مامان؛ سه شنبه 20 تیر1391 ساعت 23:42 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

آرامش خونگی

اونروزی که برات از آرامشت تو خونه نوشتم یه منظور عام داشتم که همون آرامش و اینا بود، یه منظور خاص هم داشتم که گفتم شاید بعدها دوست نداشته باشی گزارش لحظه به لحظه ی کارکرد سیستم گوارشت مکتوب و منشور باشه.

ولی باور کن حیفه ننویسمش. 

پسر نازم، دیگه دارم به صورت علمی بهش فکر میکنم که آیا خونه ی ما ملیّن است؟ آیا خونه مون مسهل است؟ آیا خونمون چی هست؟!

چهار روز سفر بودیم و در این چهار روز دریغ از یه حرکت مثبت از سیستم گوارش شما، یعنی شب اول با ایجاد فضایی شبیه خونه (من و شما تنها تو اتاق، شما در حال بالا رفتن از سر و صورت من) به اندازه ی یک چهارم حد نصاب حرکت مثبت انجام دادی و دیگر هیچ!! هیچ هیچ ها!

البته درک میکنم که وقت نداشتی! یا تو بغل بودی، یا دو-سه- چهار نفر همزمان داشتن باهات حرف میزدن و میچلوندنت. فقط امیدم به وقتای خوابت بود، که اونم اونقدر خسته به بغل من میرسیدی که وقت و البته باتری نداشتی دستگاه گوارشت رو روشن کنی و کلا خودت هم خاموش میشدی.

بعد فکر کن که در 5 دقیقه اول ورودمون به خونه شکمت کار کرد، و عرض کمتر از یک ساعت بعد، یک باره دیگه،

یعنی من مرده ی این درک بالای شما از تغییر فضا هستم مامانی جون.


مامان؛ دوشنبه 19 تیر1391 ساعت 10:28 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مبارک

به برکت وجود شماست که میتونم به «بهشت زیر پای مادران است» امید ببندم.


مامان؛ دوشنبه 19 تیر1391 ساعت 10:14 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

غنچه

چند روزیه یه بازیه جدید کشف کردی به این صورت که لبهات رو به حالت «او» ی «هلوووو» نگه میداری.

ه و لام ش رو نمیشنویم، ولی اووو ش رو تا دلت بخواد میبینیم!

***

در همین زمینه مامان بزرگ از قول مامان بابابزرگ این لطیفه رو تعریف میکنن که مامانه میخواسته بره خرید، برای دخترش میخواسته خواستگار بیاد. مامانه به دخترش میگه خواستگارا پرسیدن مامانت کجاست نگو رفته خیییار بخره، بگو رفته هلوووو بخره! 

(با دقت به وسعت دهان هنگام ادای این دو کلمه میتوان به حکمت این داستان پی برد!)

بله گل پسر عزیز من هم تو کار هلووو ست، لباشم همچین غنچه و جمع و جوره که بیا و ببین. :)


مامان؛ دوشنبه 19 تیر1391 ساعت 10:13 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

تکامل

خیلی برام جالبه که میدونی نباید به سینه خیز اکتفا کنی.

از هر فرصتی استفاده میکنی و تمرین میکنی روی چهار دست و پا ایستادن. 

البته هنوز دستها و زانوهات اونقدر قوت نگرفتن که بتونن بدن نازت رو حرکت بدن، فقط در حد چند ثانیه تعادل و بعد دوباره سینه خیز میشی و پیش به سوی جلو

یا از هر جای ممکن، به خصوص مامان و بابا میگیری و بلند میشی، بالا میری، میشینی، با یه دست که تکیه دادی به زمین، یا گرفتی از ما یا بالش، یا یه وری لم میدی و کیف میکنی از فتوحات این روزهات

یا با پاهایی بدون خم، و کمری که با پاهات زاویه ی 90 درجه ساخته خودت رو به حالت رکوع در میاری.

خیلی دوست دارم بشینم و تماشا کنم مراحل رشدت رو طبق برنامه ای که از ابتدای خلقتت در وجودت قرار داده شده و شما مو به مو به اون عمل میکنی.

پاینده باشی مامانی جونم.


مامان؛ چهارشنبه 14 تیر1391 ساعت 13:3 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

پچ پچ

صبح ها که بیدار میشی، و معمولا زودتر از من، تا مطمئن نشی که همه بیدار شدن و بیدار باش رسمی اعلام شده و تا چراغ ها روشن نشه با صدای پچ پچ حرف میزنی! به صورت هههه !!

چنین کنجد فهیمی دارم من! :)

فقط قربونت میخوای یه معامله کنیم؟ 

شما بلند حرف بزن، من قول میدم بیدار نشم یا کلا مشکلی پیش نیاد، فقط به شرطی که موهام رو بی خیال بشی نازنینم.

البته که موهام قابل شما رو نداره، فقط چه کنیم که اینا که میکشی اون ته مهاش وصله به یه جاهایی به نام عصب!!


مامان؛ دوشنبه 12 تیر1391 ساعت 19:15 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

اوکازیون

یکی از موقعیت های اوکازیونی که تو طول روز ممکنه برات پیش بیاد اینه که من دراز بکشم.

اگر آب هم دستت باشه میذاری زمین و دوان دوان (خیزان خیزان!) خودت رو میرسونی بهم و شروع میکنی به مامان نوردی، مسابقه طناب کشی با موهام، فرو کردن ناخن هات در اقصی نقاط صورتم ، مخصوصا لب ها و دهانم، و صد البته کیف کردن!!

نوش جون عزیزم!!


مامان؛ دوشنبه 12 تیر1391 ساعت 19:9 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

لقمه لقمه

چند روزیه با سر انگشتان مبارک (شما بخون با ناخن ها!) شخصا اقدام به لقمه گرفتن از محل ارتزاقت میکنی.

فقط نمیدونم چرا عضو مورد نظر زخم شده!

راستی گل مامان شیر رو جرعه جرعه بخوری بهتره ها، باور کن. 


مامان؛ دوشنبه 12 تیر1391 ساعت 19:5 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مامان ضایع میکنیم!

اصولا اگر بچه ها مامانشون رو ضایع نکنن اموراتشون نمیگذره. شما هم از این قاعده مستثنا نیستی مامانی جونم.

به مکالمه ی ساعت 10 شب من با عمه جون دقت کن: 

عمه: آخی خوابش میاد؟ چشماشو میماله

مامان: آره خوابش میاد ولی نمیخوابه! 

ع : آخه وقت خوابه بچه هاست دیگه

م: سپهر 12 میخوابه! یه بار ساعت 10 و نیم خوابید من کلی خوشحال شدم، بعد 12 بیدار شد تا 2 و نیم بیدار بود!

در اینجا کار مامانی تموم میشه، میاد به شما شیر میده و شما راس ساعت 10 و ربع تو بغلم در حال شیر خوردن میخوابی و تا الان که خوابی و شکر خدا خبری از بیدار شدن نیست. 

خب هم در مورد ساعت خوابت مامانی رو ضایع کردی، هم بیدار شدنت در صورت زود خوابیدن.

حالا خوب شد یادم رفت این نکته رو در صحبتم با عمه جون اضافه کنم که سپهر تو بغل شیر نمیخوره یا حداقل درست شیر نمیخوره و باید دراز بکشم کنارش!


مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 23:53 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

تشکر

چقدر خوبه وقتی شب میخوای بخوابی آشپزخونه تمیز باشه ، ظرفا شسته (یک خروار!) و گاز و روی کابینت ها تمیز باشه. البته از کف فاکتور میگیریم و به سقف و ماکزیمم روی کابینت ها نگاه میکنیم و سوت میزنیم.

مخصوصا که یه شام خوشمزه هم درست کرده باشی.

و مخصوصاتر که مشقاتم نوشته باشی  و آروم و بی صدا تو پاکت منتظر باشن برسن دست استاد.

با تشکر از شما که زود خوابیدی و من تونستم ظرفا رو بشورم.

و با تشکر از عمه جون و بابایی که مواظب شما بودن که تونستم شام خوشمزه درست کنم

و مجددا با تشکر از شما که تو روز خوابیدی و تونستم مشقامو تموم کنم.

و با تشکر ویژه از شما که هستی،

 که روح زندگی مایی،

 که شادی و انرژی مایی،

که امید و آرزوی مایی،

که یه خنده ات رو با دنیا عوض نمیکنم.


مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 23:45 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

پوست کلفت

از بس سینه خیز رفتی پوست آرنج دست راستت که عمود بر بدنت روی زمین میذاری میری جلو کلفت شده!

یه چیز تو مایه های دست انسانهای زحمت کش، ورژن کودکان!


مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 19:25 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

بالا بالا بالاتر!

داری سعی میکنی از مبل بالا بری! 

لازم به یادآوریه که هنوز نشستن رو یاد نگرفتی عزیزم.



مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 18:10 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

چند منظوره

میخوایم برات اسباب بازی بگیریم.

البته فکر میکنم اگه یه سری به مغازه لوازم پلاستیک فروشی بزنیم، بتونیم اسباب بازی های ارزان و مناسب و جذاب تر و چند منظوره ای برات تهیه کنیم.

اونقدر که با این چیزا سرگرم میشی، و البته خب به دلیل تازگی داشتن شونه. اسباب بازی های خودت برات تکراری شدن.

اسباب بازی های آموزنده ای از قبیل سبد پلاستیکی، زیر چای صاف کنی، بطری آب، و الخ! 

و البته جا داره از دمپایی هم یادی کنیم که فکر کنم حسرت یه بازی حسابی با یه جفت دمپایی رو به دلت گذاشته باشم.


مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 18:9 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

کی بود؟

دیروز در پاسخ به صدای جارو برقی که گاهی وسطش بوق ناشی از شاید خرابی میزد، جیـــــــغ میزدی، و تا به سمتت بر میگشتم قیافه ی کی بود کی بود من نبودم به خودت میگرفتی! و گاهی یک لبخند محبت آمیز هم چاشنیش میکردی.


مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 14:59 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

با من بخوان

قرآن میخونی،

اذان میگی،

صدای جاروبرقی در میاری،

منو صدا میکنی،

صدای بوق تلفن در میاری،

با مداحی تو تلوزیون هم خوانی میکنی،

قاشق بعدی غذات رو ازم میخوای،

ابراز علاقه میکنی،

ابراز ناراحتی میکنی،

و ...

همه و همه با جیغ!

برای هر کدوم ازین حرفا یه جیغ مخصوص داری. 

این زبون این روزای شماست که مامانی بلده این زبون رو.


الان داری میگی من خواااابممممم میاااااد !!


مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 14:57 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

یک عدد مامان زرنگ خوشحال که مشقاشو زودتر از زمان مقرر تموم کرده در خدمت شماست مامانی جونم.

با خیال نسبتا آسوده و یه هفته ده روزی تعطیلات،

تا انشالله دوباره شروع کنم به خوندن برای امتحان بعدی و سرچ برای پروپوزال.

دوست دارم مامانی.


مامان؛ یکشنبه 11 تیر1391 ساعت 14:16 | لینک ثابت |
رز
۳۱ تیر ۹۱ ، ۰۲:۰۷ ۰ نظر


مسابقه

این روزا موقع تعویض لباس و پوشک مسابقه ی سپهر بدو-مامان بدو داریم با هم،

به این صورت  یا این صورت: 

ولی عزیز ماهم  بعد تعقیب و گریزهای فراوون در هر صورت مامانی برنده است  چون که نمیشه که ل خت و عو ر بمونی عزیزم! 


مامان؛ چهارشنبه 31 خرداد1391 ساعت 18:7 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

لایستوی

فرنی که ارد برنج رو با آب بپزی بعد شیر اضافه کنی، با فرنی ای که ارد رو تفت بدی بعد توش شیر بریزی یکی نیست!

به سه علت:

1) اولی رنگش سفیده، دومی کرمی

2) اولی بوی فرنی میده دومی بوی حلوا

3) اولی رو وقتی میخوری گل از گلت میشکفه و بی صبرانه منتظر قاشق بعدی هستی، دومی رو وقتی میخوری اخمات میره تو هم و با تعجب به من نگاه میکنی!

(میخواستم ببینم اگه میشه، برای مواقع ضروری، مثل همین مسافرت اخیر کویر و جنگلمون که دسترسی به امکانات رفاهی نداشتیم، ارد برنج تفت داده داشته باشم. شدنش که شد، ولی بیشتر شبیه کاچی شد!!)


مامان؛ چهارشنبه 31 خرداد1391 ساعت 11:28 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

قرار من

شما هنوز جزیی از وجود من هستی عزیزم، و احتمالا تا همیشه.

وقتی ازت دور میشم، یک تکه از وجودم ازم جدا میشه و من بی قرار اون تکه جدا شده.

خدا شما رو برای ما حفظ کنه مامانی جون.


مامان؛ چهارشنبه 31 خرداد1391 ساعت 10:22 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

مناجات

خدایا تو که اینقدر خوب و مهربون و خالق و همه چیز هستی، چرا نمیگی دگمه ی خاموش این دلبندان ما کجاست؟!


مامان؛ سه شنبه 30 خرداد1391 ساعت 0:53 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

بیدارالود

امشب با خودم میگفتم عجب که سپهر زود خوابیده. و زود شما ساعت 10:30 شب است. و خودم رو سرزنش میکردم که چرا شبای دیگه شما رو زود نمیخوابونم! (حالا انگار وقت خوابیدنت دست منه! جو گرفته بود دیگه منو)

بعد ساعت 12 شب درست در لحظه ای که بابایی داشت رختخواب ها رو پهن میکرد، و شما در حال شیر خوردن و کاملا تو خواب بودی، تاکید میکنم کاملا خواب بودی، یک جمله ی من به بابایی باعث شد با صدای هَه شروع به اظهار نظر کنی!

و در واکنش به خاموش شدن چراغ ها بخندی!

و نتیجه اینکه الان خیلی خوشحال داری بابایی رو طواف میکنی و قربون صدقش میری و سعی میکنی خواب بسیار راحتی براش فراهم کنی.


مامان؛ سه شنبه 30 خرداد1391 ساعت 0:19 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

ابعاد استاندارد!

رسما تو خواب رفتی تو دیواره ی پایین مبل!

بعد به من میگن چرا بچه رو نمیذاری تو تخت!

خوب عزیز من اگر تخت سپهر دو متر در سه متر بود و دیواره هاش هم بالش بود نه نرده، چشم!

والّا!!


مامان؛ دوشنبه 29 خرداد1391 ساعت 23:37 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

دست بالای دست

عاشق دست بالایی وقت شیر خوردنتم!

که وقتی اون یکی دستت زیرت زندانی شده، برای جبران حصر اونم که شده، دو برابر فعالیت میکنه و با همه چی بازی میکنه:

گوش خودت رو میکشه، موهات رو میکشه، لباسای من، گردنبندم، با دستام بازی میکنه،

اگه ملافه ای چیزی دم دستت باشه اونو هرچند وقت یه بار به دهنت میبره و یه گازی به اون میزنی وسط شیر خوردن،

همینجوری میزنه اینور اونور. رو پات، رو بدن من.

بعد یهو میفته پایین، و این یعنی نوید رضایت دادن شما به خواب!


مامان؛ دوشنبه 29 خرداد1391 ساعت 23:34 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

اطلاعیه

با حل مساله ای که دیروز فکرم رو مشغول کرده بود، و البته با ناهار آماده از دیروز در یخچال، زندگی زیباتر و درس خوندن با بچه داری و خانه داری آسان‌تر شد. :) البته کمی!


مامان؛ دوشنبه 29 خرداد1391 ساعت 19:18 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

رؤیا

کمی بعدتر نوشت پست واقعیت!

هر ترکیب دو تایی ازین سه کار، خیلی سخت نیست،

یعنی بچه داری+ خونه داری

بچه داری+ درس خوندن

یا درس خوندن+ خونه داری.

و از این سه ترکیب ممکن، سومی که امکان نداره.

اولی خالی هم دوست ندارم.

اگه میشد دومی بشه، چی میشد؟

به این صورت که من از صبح که بیدار بشم خونه تمیییز باشه، کمدها مرتب باشه، آشپزخونه مرتب باشه، غذای خودمون و سپهر آماده باشه، لباس ها شسته و تا کرده باشه و قس علی هذه. و لازم نباشه من به هیچ کدوم ازینا فکر کنم و نگرانشون باشم.

بعد من درس بخونم و به سپهر برسم.

اونقده خوبه، اونقده خوش میگذره، اونقده دوست دارم.


مامان؛ یکشنبه 28 خرداد1391 ساعت 18:47 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

هتل

در ادامه پست قبل باید بگم که خوش (میخوام چندین تا خوش بنویسم ، اما به خاطر رعایت نکات ادبی متن! پرهیز میکنم) به حال اونایی که مامانشون نزدیکشونه و البته کارمند نیست.

برای این دسته از آدم ها، درس خوندن + خونه داری + بچه داری یعنی هتل.


***

سپهر عزیزم، در هر صورت برات بهترین ها رو میخوام. شما عشق، امید و زندگی منی.



مامان؛ یکشنبه 28 خرداد1391 ساعت 18:13 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

واقعیت

واقعیت اینه که خیلی خیلی خیلی سخته

درس خوندن + خونه داری + بچه داری خیلی سخته

دارم اذیت میشم، به خصوص اینکه تمام سعی ام اینه که درس خوندنم روی زندگیم سایه نندازه،

سخته

اما نخوندنش روحم رو آزار میده

بغض داره گلوم رو میخراشه

خدایا خودت کمکم کن.


مامان؛ یکشنبه 28 خرداد1391 ساعت 18:9 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

آپشنال

چه طور ممکنه ایـــــــــــــــن همه آپشن تو یه موجود قرار داده شده باشه که هر کدومشون یک به یک و به وقتش فعال میشن؟

باز کردن دهان نزدیک سی**نه مادر==> t>=0

دراز کردن دست موقع دیدن چیزی==> t>= 2 months (مثلا)

رفتن به سمت شی مورد نظر (سینه خیز)==> t بین 6 و 7 ماه مثلا

رفتن به سمت شی مورد نظر (چهار دست و پا) ==> t بین 7 تا 8-9 ماه

رفتن به سمت شی مورد نظر (راه رفتن) ==> t بزرگتر یا مساوی 11 ماه (مثلا)

باز کردن دهان هنگام نزدیک شدن قاشق به دهان وقت گرسنگی==> t بزرگتر از 6 ماه

باز نکردن دهان هنگام نزدیک شدن قاشق به دهان وقت سیری==> t بزرگتر از 6 ماه

گریه موقع احساس ناراحتی

احساس گرسنگی و نارضایتی قبل غذا و احساس سیری و رضایت بعد از غذا

و ...و....و.......................


اوووه! تازه هر کدوم از اینا آدم تا آدم فرق میکنه، برای هر موجود یه دنیا آپشن منحصر به فرد !

خدایا تو چقدر بزرگی؟ چقدر توانایی؟ چقدر خلاقی؟؟؟


مامان؛ یکشنبه 28 خرداد1391 ساعت 15:8 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

کشفیات

خوش به حالم!

همین الان نحوه ی باز کردن کشوی کمدت رو کشف کردی!

همه جا رو بالشت گذاشتم،

دیگه داره بالشتامون تموم میشه، باید بریم از در و همساده بالشت قرض بگیریم!!

البته دیری نخواهد پایید که کنار کشیدن بالشت و بالا رفتن ازون رو هم یاد خواهی گرفت عزیزم ماهم.

هر چی فکر میکنم که اونوقت باید چی کار کنم عقلم به جایی قد نمیده.

البته که خدا کریم و مهربان و راهگشاست.



مامان؛ یکشنبه 28 خرداد1391 ساعت 14:11 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

خواب پیمایی

وقتی تو خواب گرسنه ات میشه، بیدار نمیشی گریه کنی، بلکه با چشمان بسته به راه میفتی!

قبلا پات رو میکوبیدی زمین، اونقدر محکم که با هر بار کوبیدن 20-30 درجه ای میچرخیدی،

بعدا قل میخوردی،

الان هم که مثل این فیلم پلیسی ها که میخوان خیلی کار مهمی انجام بدن، خودشون رو میندازن زمین، قل میخورن و سینه خیز میرن! همون جوری!!

بعد میری میری به بن بست که میرسی تازه گریه میکنی.

خب بچه جون همون اول پاشو گریه ات رو بکن دیگه!!


مامان؛ پنجشنبه 25 خرداد1391 ساعت 21:12 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

عبادة

عاشقانه به بابایی خیره میشی و لبخند میزنی و ذوق میکنی.

خیلی خاص. این نگاهت فقط مخصوص باباییه.

عبادتت قبول عزیزم*.


-------

*«یَا عَلِىّ: نَظَرُ الوَلَدِ اِلَى والِدَیهِ حُبَّا لَهُمَا عِبَادَة»

اى على، نگاه محبّت آمیز به پدر و مادر عبادت است.


مامان؛ پنجشنبه 25 خرداد1391 ساعت 20:30 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

مناسبزاسیون

تازه که ازدواج کرده بودیم خاله های بچه کوچیک دار همش میگفتن خونتون مناسب بچه کوچیک نیست. خب طبیعتا خونه تازه عروس رو که برای بچه نمیچینه آدم.

این روزها روزبه روز خونمون بیشتر مناسب بچه کوچیک میشه:

دمپایی‌ها بالا، روی مبل و میز.

گیرنده ی دیجیتال یک طبقه بالاتر،

بالشت ها جلوی میز تلوزیون، که سر و صورتت نخوره به لبه های میز،

یه بالشت جلوی تختت، که نری زیر تخت، سرت بخوره به لبه ها!

جاروشارژی بالای جاکفشی،

میز کوچک، جلوی پریز برق، که سیم لپتاپ رو نکشی بخوری!

پلاستیک بازیافتی ها در هوا!

و البته توفیق اجباری مرتب نگه داشتن (فعلا صرفا زمین!) و جارو کردن بیشتر خونه برای جلوگیری از تناول بیش از حد گرد و خاک!

و اینها فقط در مرحله ی سینه خیزه.

برای مراحل بعدی هم باید آماده باشیم.


و البته نشون به اون نشون که جورابی که پیچیده بودم دور شیر گاز که سرت نخوره بهش رو در اورده و در جای مناسب تری!! (حالا من نمیگم عزیزم، ولی تو فکر کن مثلا دهان مبارکت) تعبیه کرده بودی!!!


مامان؛ پنجشنبه 25 خرداد1391 ساعت 20:16 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

معارف

تولد و رشد هر نوزاد یک دوره ی کامل خداشناسی عملی ست

اگر بیندیشیم.


مامان؛ پنجشنبه 25 خرداد1391 ساعت 16:37 | لینک ثابت | 2 نظر 2 نظر

العطش

بعد از سوپ تشنه شده بودی.

آب آوردم برات و نوشیدی

جرعه جرعه و با اشتها.

دست هات رو توی آب فرو میکردی و صدای هَههه از خودت در میاوردی و کیف میکردی


کاش علی اصغر هم آب داشت...


مامان؛ چهارشنبه 24 خرداد1391 ساعت 23:35 | لینک ثابت | ثبت نظر ثبت نظر

تفاوت

من در حالیکه دستم بنده به زهرا که در حال بازی با احسان و با کادوهای تولد مشترک سه سالگیشون هستن:

زهرا جون لطفا تلفن رو بذار سر جاش. (گوشی تلفن کمی اونطرف تر تلفن روی زمین رها شده، توسط امیر علی یک سال و 5 ماهه)

زهرا: نه! ما داریم سوار ماشین میشیم. (کوله پشتی های هدیه ی تولدشون بر پشت،میخوان سوار بر ماشین خیالی بشن)

من با لحن بازیگونه: خانووم! لطفا قبل از اینکه سوار ماشین بشین میشه تلفن رو بذارین سر جاش؟

زهرا: بی گفت و شنود به سمت تلفن میره و تلفن رو سر جاش میذاره.

نتیجه: مشاهده ی تفاوت ژرف بنشین و بفرما و ...!


مامان؛ چهارشنبه 24 خرداد1391 ساعت 22:32 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

آن تایم

بعد از چند ساعت تلاش و بهانه گیری و کشیدن موهای مامان و انجام تمام بازی های ممکن بالاخره قبول میکنی درست شیر بخوری و خوابت میبره، من هم چشمام گرم میشه.

درست همون موقع تلفن زنگ میزنه.

بی بروبرگرد، ممکنه ساعت 11 صبح خوابت ببره یا 6 بعداز ظهر، فرقی نداره، همون ساعت، وقت به صدا در اومدنه تلفنه.

در بهترین حالت فقط من بیدار میشم، در حالت های دیگه هر دومون!

و این برنامه ی هر روزمونه!


مامان؛ چهارشنبه 24 خرداد1391 ساعت 15:47 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

نخ گفتار

خوردن هر چیزی صدای خاص خودش رو داره

مخصوصا وقتی به نخ، ریشه ی فرش، ریشه های پتو یا بندهای بلوز من میرسی یه جور خاصی باهاشون حرف میزنی، یه چیزی شبیه «اینق َ» البته نه با ولوم اینقه گفتن های نوزادا موقع گریه کردن.

طوری که اگر نبینمت هم میفهمم باز یه چیز ریش ریش پیدا کردی.


مامان؛ چهارشنبه 24 خرداد1391 ساعت 14:35 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

حضور

جانمازم رو پهن میکنم و شما با عجله و خوشحالی خودت رو میرسونی به جانماز

مهر رو تو دستم میگیرم و شما تسبیح و جانماز رو به دهان

نماز میخونم و شما با جای نماز من بازی میکنی و غلت میزنی و میخوریش

میخوام سجده کنم و شما داری جای سجده ی من بازی میکنی و باید تو هر رکعت بغلت کنم و کمی اونطرف تر بذارمت

به سجده میام و شما چادرم رو همچون غنیمتی ارزشمند میچسبی و به دهن میبری

سلام نمازم رو میدم و بهت لبخند میزنم و شما با یه لبخند عریض جوابم رو میدی.

این چنین با حضور قلب و با حضور شما نماز میخونم این روزها.


الهی ان کان فیها خلل او نقص من رکوعها او سجودها...


مامان؛ چهارشنبه 24 خرداد1391 ساعت 14:6 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

پر وااز

عشق منی

با دو تا اسباب بازی جدید نیم ساعتی هست سرگرمی.

قل میخوری و سینه خیز میری و میذاریشون دهنت و باهاشون حرف میزنی.

چه جوری احساسمو بهت بگم سپهرم؟

احساس خوشبختی میکنم، میخوام پرواز کنم

از اینکه سالمی از اینکه سرحالی، صبوری، مهربونی، شادابی.

خدا رو شکر. خدایا هزار هزار هزار بار شکرت.

از دست و زبان که برآید؟


مامان؛ چهارشنبه 24 خرداد1391 ساعت 10:10 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

صبورم

چشمات از بی خوابی قرمز شده. بی خوابی دیروز و دیشب و امروز، ناشی از واکسن.

هنوز صبوری میکنی.

انگشت شست به دهان، در حال کوبیدن پا به زمین و آواز خوندن و ذوق کردن به چراغ.

دوستت دارم عزیز صبور کوچولوی من.


مامان؛ سه شنبه 23 خرداد1391 ساعت 17:38 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مسألتن!

سوالی که برام هی پیش میاد اینه که چرا تو دوران بارداری کم برات نوشتم؟!

و سوال دوم اینکه پخش مجدد نداره آیا؟!


مامان؛ سه شنبه 23 خرداد1391 ساعت 17:32 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

اشتباهی

این قطره ای که کمی پیش خوردی استامینوفن بود عزیز دلم نه نوشابه انرژی زا!

و قطع تب و درد  و ایجاد خواب آلودگی کارکردهای استامینوفنه. بیش فعالی جزو اثرات مستقیم یا اثرات جانبیش نیست گل مامان!

واکسن 6 ماهگی با دو هفته تاخیر. تا الان بی حال بودی و تب دار. الان هنوز تب داری ولی بسیار باحال!


مامان؛ دوشنبه 22 خرداد1391 ساعت 23:50 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

اعتیاد

چند خط از کتابی که باید برای استاد خلاصه کنم میخونم و یه چیزایی مینویسم و دوباره دستم نشانگر رو میبره به سمت آیکون فایرفاکس و وبلاگ شما.(و البته وبلاگ دوستان)

معتاد شدم به وبلاگت. همون طور که خیلی پیش از اینها به خودت معتاد شدم.

و البته کلیک کردن و باز کردن وبلاگ ها بسیار آسان تر از خلاصه کردن 300 صفحه کتاب زبان انگلیسی راجع به آمار ریاضیه.


مامان؛ یکشنبه 21 خرداد1391 ساعت 17:23 | لینک ثابت

بهشت

این روزا تازه میفهمم چه جوریاست که «ولدانٌ مخلّدون» یکی از نعمتای بهشته.


مامان؛ شنبه 20 خرداد1391 ساعت 16:55 | لینک ثابت

ابدیت

عزیزم هر وقت خیلی خیلی دوستت دارم ترس برم میداره. ترس از اینکه این روزها بگذرن. ترس از نبودن

بعد یاد گذرا بودن این دنیا میفتم و اینکه میل به جاودانگی ما اون دنیا ارضا خواهد شد،

بعد دلم پر میشه از دعا، از تمنا، از خجالت که چی کار کردیم تو این دنیا، که توقع تکرار و ابدیت لحظه های خوب رو تو اون دنیا داشته باشیم.


یه مدته دلیل این همه ولع برای ثبت لحظه لحظه ی اوقات خوشمون، مخصوصا با بچه رو پیدا کردم. و اون همون میل به جاودانگیه. سعی میکنیم از هر لحظه، هر کار جدید و قشنگ، هر صحنه ی دوست داشتنی عزیزمون عکس و فیلم بگیریم که به خیال خودمون جاودانش کنیم.

اما نمیشه. مطمئنا نمیشه، چون هیچ چیز جاودانه نیست، غیر از خودش.


مامان؛ شنبه 20 خرداد1391 ساعت 14:25 | لینک ثابت

حال استمراری

زیر میز و در حال کشیدن و خوردن سیم ها

لبه ی فرش و در حال خوردن ریشه فرش ها

دم روروئک و در حال خوردن پایه ی اون

تو بغل مامان و در حال خوردن سر شونه یا لباس یا روسری یا گردنبند مامان

رو زمین و در حال خوردن اسباب بازیهات، یا پایه ی پنکه یا دمپایی های مامان

تو ماشین و در حال خوردن دسته ی کیف

خلاصه ی احوال شما: در هر جا در حال خوردن!

و البته استثنائا موقع شیر خوردن و در حال فرار از بغل مامان!


پ.ن. البته اون حال ها ، در حالیه که به حال خودت رها بشی، و صد البته مامان سعی میکنه شما رو به حال بهداشتی تری هدایت کنه.


مامان؛ جمعه 19 خرداد1391 ساعت 23:36 | لینک ثابت
رز
۳۱ خرداد ۹۱ ، ۰۲:۰۶ ۰ نظر


دریا

فدات بشم که بزرگترین غصه ات چرخیدن تو خواب و دمر افتادن، یا نرسیدن به شی مورد نظره.

ان شاالله غصه ات، غصه ی دین باشه و اون دنیا. ان شاالله دلت بزرگ باشه و قلبت دریا.


مامان؛ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ساعت 16:10 | لینک ثابت

دست

دست من یکی از پرکاربردترین اسباب بازی های شماست. گاهی پستونکه، گاهی دندون گیر و هدف گازهای محکم لثه های بی دندون شما که نمیدونم چرا ماشاالله اینقدر قویند. گاهی جغجغه میشه، گاهی عروسک، دستهام شما رو نوازش میکنند، بغلت میکنند و میشن هادی جریان مادرانه.

شما و دستهای من قصه ها دارید با هم.


مامان؛ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ساعت 16:0 | لینک ثابت

همه ی تو

وقتی تو بغلم آواز اعتراض میخونی

وقتی رو زمین بهانه میگیری و تا بغلت میکنم چند کلمه به نشانه ی رضایت از تو بغل بودن و شکایت از دوران! رو زمین بودن میگی

وقتی گرسنه و خواب آلود رو زمین میخوابونمت و تا بخوابم و بهت شیر بدم روضه میخونی و از چشمات انتظار رو میشه دید،

وقتی تو کریرت اونقدر دست و پا میزنی و شکمت رو میدی بالا که از پایینش سر میخوری و همه ی بدنت میاد بیرون و سرت میمونه توش و هیچ کاری نمیکنی جز اینکه با اَوو...اِِ ِ ا ِ .. منو صدا کنی

وقتی بابایی شما رو میاره تو آشپزخونه میذاره تو کریرت و من هنوز برنگشتم شما رو ببینم و شما با اَ اَ.. صدام میکنی،

وقتی میخوام پوشکت رو عوض کنم و شما هی میخوای بچرخی و هی با دستات چسب پوشک رو میگیری و تشکچه ی تعویضت رو بلند میکنی و میخوای کهنه ی خشک کردن پاهات رو به دهن ببری و مراسمی داریم با هم،

وقتی تو خواب -مثل همین الان- مک مک صدای شیر خوردن از خودت در میاری،

وقتی چند ثانیه بعد از اینکه خوابت برد پاهات رو میاری بالا و به سمت چپت - و همیشه هم فقط به همین سمت- میچرخی و میخوابی، و اگر سمت چپت پر باشه و نتونی بچرخی از خواب بیدار میشی،

وقتی تو خواب غلت میزنی و بیدار میشی و چشمت به من میفته و میخندی، یا چشمت به یه چیز جالب میفته و هنوز بیدار نشده دست میندازی که بگیریش

وقتی هستی،

وقتی نگاهت میکنم

وقتی بوت میکنم

وقتی لمست میکنم

پر میشم از احساس. دلم میخواد لحظه ها جاودانه بشن و فکر میکنم بهشت چی میتونه باشه غیر از ابدیت لجظه های شیرین من با شما تو این روزها.

و رضوان من الله اکبر

این روزها خوبن، چون شما و این روزها و همه چیز همه مون هدایای خدا اند.


مامان؛ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ساعت 15:20 | لینک ثابت

باب بی دندون

الان موقع نماز برای اولین بار مهر رو تو دستم گرفتم، چون شما در حرکت غلت دو ضرب خودت رو به جانماز رسوندی (آفرین پسر حرف گوش کن زرنگ، در ادامه پست قبلی) و مشغول به دندون! کشیدن غنیمت به دست آورده شدی. البته با مقداری دعوا!

طفلک جانماز. هم داری میخوریش هم دعواش میکنی که چرا باب دندون(!) تر از این نیست.

منم دلم نیومد این غنیمت غلتی رو تصرف کنم و از دستت بگیرمش. بالاخره غنیمتی گفتن، جنگجویی گفتن، سپهری گفتن.


مامان؛ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ساعت 13:25 | لینک ثابت

ضمیر اول شخص مفرد

ضمیر ناخودآگاهت خیلی خوب سینه خیز میره، و ضمیر خود آگاهت دمر دراز میکشه و دست و پا و نفس نفس میزنه و فکر میکنه خیلی جلو رفته! چون چند ثانیه یک بار دستات رو ستون میکنه و وقتی میبینه به هدف سانتی متری هم نزدیک نشده جیغ اعتراضش بلند میشه.

تو خواب به راحتی سینه خیز میری و غلت میزنی و در حالی که رو شکم خوابیدی دور خودت میچرخی. اما وقتی بیداری برای انجام هر کدوم از اینها اکثرا فقط دست و پا و جیغ میزنی. حالا آخرش آیا موفق بشی، آیا نشی!

البته صبحا وقتی من هنوز نمیتونم چشمام رو باز نگه دارم، حرکاتت بسیار موفقیت آمیز تره و همون طور که قبلا گفتم تو رختخواب خودت و ما شنا میکنی. فقط من هر از گاهی چوب کبریت میذارم لای پلکام و پتویی بالشی چیزی رو از راهت کنار میزنم. انگار وقتی من هستم به امید من جیغ جیغ میکنی که به واسطه من به هدفت برسی . و صد البته جیغ کشیدن خیلی راحت تر از سینه خیز رفتنه.

امیدت به خدا باشه مامان جان، نه به خلق خدا! (که یکیش مامانی باشه)


مامان؛ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ساعت 10:10 | لینک ثابت

با با

برای بابایی...

بی تو بی‌شمار «بی» بی مهابا در من سقوط میکنند.

با تو باران باران «با» با طراوت با من بازی میکنند.


مامان؛ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ساعت 1:0 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

حال خوب من

امروز حال مامانی گرفته است و تنها چیزی که باعث میشه لب و دلم خندون بشه دیدن روی ماه شماست.

شما حال خوب منی مامان جان.


مامان؛ جمعه 29 اردیبهشت1391 ساعت 16:5 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

نقطه سر حوصله

نمیدونم بعدها شما این روزمرگی ها رو که مینویسم دوست خواهی داشت یا نه، یا اصلا آیا حوصله ی خوندنشون رو خواهی داشت؟

اما کلمه کلمه این ها، لحظه لحظه زندگی مادرانه من رو شکل میدن، زندگی ای که شما در اون نقش اول رو بازی میکنی و سعی میکنم با ثبتشون لحظه های شیرین مادر بودنم رو جاودانه کنم.


مامان؛ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت 15:15 | لینک ثابت

آینده شیرین

با دیدن هر پسر بچه ای ذوق میکنم و سال های مختلف آینده ی شما جلوی چشمام میاد.

همین الان پسر بچه ای زنگ خونمون رو اشتباهی زد که چیزی ازش دیده نمیشد جز یه مقدار از موهای سرش. بقیش پایین آیفون مونده بود. لبخند روی لب هام دوید.


مامان؛ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت 15:0 | لینک ثابت

ادامه نظم!

دیشب اونقدر خوابم میومد که تمرکز نداشتم جمله بندی کنم. بالاخره یک و نیم اینا کوتاه اومدی و خوابیدی. میخواستم بگم که خوشحال بودم برنامه ی خوابت مرتب شده و سر شب میخوابی. دیشب و پریشب ساعتای 8 خوابیدی. اما پریشب ساعت 1:30 و دیشب ساعت 11 شیپور بیدار باش زدی و در برابر چشمان ملتمس مامان، با چشمانی نه چندان سرحال و با اصواتی نه چندان خوشحال از خواب بیدار شدی و یکی دو ساعتی بیدار بودی.

قربونت بشم مامانی. همون 11:30- 12 شب که قبلا میخوابیدی خوب بود ها !

***

دیروز صبح تقریبا از 7 تا 9 تنهایی برای خودت بین من و بابایی سینه خیز شنا میکردی و قل میخوردی و جیغ میزدی و باب الش و پتو و من و بابا که سر راهت قرار میگرفتیم دعوا میکردی.

فدات بشم نصفه نیمه سینه خیز میری و البته سر و صدایی که ایجاد میکنی خیلی بیشتر از مسافتیه که طی میکنی!

***

قرار شده 8 خرداد امتحان ریاضیات مالی جا مونده از ترم پیش به علت قدوم مبارک شما رو بدم، تا ببینم این مرخصی دو ساله که قولش رو دادند، به عمل هم میرسه یا در حد حرف و اخبار تلوزیونه.

اگر شد که چه بهتر، اگر هم نشد فدای یه تار موت پسرم، فدای یک لحظه آرامشت، فدای یک لبخند قشنگت عزیز مامان


مامان؛ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 11:0 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

نظم

خواب پشت پلک های من و شما منتظره. شما که داری چشم هات رو میمالی و باهاش (سوم شخص غایب مجهول، و شاید به احتمال زیاد خودم!) دعوا میکنی. منم به زور چشمام رو باز نگه داشتم که مغلوب خواب نشم.
چقدر سر شب داشتم با تصور مرتب شدن خواب شما، مقدم خیالی نظم رو به زندگیمون گرامی میداشتم!


مامان؛ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 1:0 | لینک ثابت

لبخند

خدایا شکرت که پسرم جواب هر لبخند من رو با لبخند میده، حتی اگر در خواب برای چند ثانیه چشم هاش رو باز کرده باشه.


مامان؛ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ساعت 9:0 | لینک ثابت

زهرا تو وبلاگ نینیش نوشته...

خوشحالم که احساسات مادرانه ام و توصیفشون تونسته کمی از نگرانی های یک مادر آینده رو که طبیعتا آینده ی با بچه براش -کم یا خیلی- مبهمه کم کنه.

***

راضیه (پیامک) : سپهر چی کار میکنه؟ خودت چی کار میکنی؟

من: ما هم مشغولیم. سپهر بغل سواری میکنه، من هم سپهر رو بغل میکنم :) ;)


مامان؛ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ساعت 21:10 | لینک ثابت

نه!

دیروز با بابایی سه تایی رفتیم رای دادیم، یه دوری زدیم و اومدیم خونه. بیشترش هم بغل بابایی بودی و همون طور که قبلا گفتم الکی کالسکه رو میروندیم. وقتی برگشتیم خیلی خسته بودیم. بابا که از صبح رفته بود سرکار منم که از صبح سرکار بودم.

امروز صبح برای نماز که بیدار شدیم، بغلت کردم و داوطلبانه بهت شیر دادم. شما هم از خدا خواسته تند تند تو خواب خوردی و گذاشتمت سر جات.

بعد گفتم پوشکت روهم عوض کنم که یه وقت نم ندی. ولی کاش میذاشتم نم بدی.

پوشک با خوبی و خوشی در خواب عوض شد ولی آخرش یه صدای کوچیک باعث شد با چشمای گرد و صداهای تعجب آمیز از خواب بیدار بشی. ذوق زده بودی. به چراغ، به دیوار، به لوستر خاموش به همه چی ذوق میکردی و احوالشون رو میپرسیدی: غغغغغ؟؟ اوغغغغ!!! و....

یه کمی که کاملا سرحال بازی کردی و منم به شدت خوابم میومد با نیت خداپسندانه! تصمیم گرفتم دوباره بهت شیر بدم بلکه بخوابی. شما هم استقبال کردی. هی شیر میخوردی هی وول میزدی هی دوباره شیر میخوردی.

منم با خودم میگفتم طفلک بچم! چقدر گرسنه شده بود. آخی! بچم شبا بلند نمیشه شیر بخوره ضعف میکنه ها! و همین جوری هی خوشحال بودم که تونستم گوشه ای از گرسنگیات رو پر کنم.

بعد یهو جیغ زدی. بلند شدم و بغلت کردم. بغل کردن همانا و آمیخته شدن سرتاپای خودم و لحاف به مخلوطی از شیر و پنیر فرد اعلا همان.

نگو از همون اول وول خوردنات به خاطر سنگینی دلت بوده و لابد اینکه استقبال میکردی هم مونده بودی تو رودربایستی مامان!

بچه جون از همین الان باید توانایی «نه» گفتن رو کسب کنی عزیز مامان، حتی در مواقع لزوم به مامان.


مامان؛ شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 10:10 | لینک ثابت

دیروز روز در مجموع خوبی بودی. بازم یه تجربه ی جدید دوتایی داشتیم. مامانی و سپهر در بغل و ساک سپهر بر دوش مامانی رفتیم پارک شهر که پیاده روی قابل توجهی بود که شکر خدا از پسش بر اومدم.

ناهار مهمون خاله سمیه و احسان بودیم تو پارک. یه آلاچیق پیدا کردیم و دوساعتی اونجا بودیم. خاله سمیه و احسان به خرگوشا غذا دادند و ما از کمی دورتر نگاه کردیم. آخه مامانی به حیوانات از نزدیک ارادت خاصی نداره. ممکن بود آلودگی اون ها هم برای شما مضر باشه، به همین خاطر ما به همون فاصله اکتفا کردیم.

بعدشم یه کمی پیاده روی و بعد رفتیم خونه خاله سمیه.

بابایی این روزا و طی چند ماه گذشته خیلی سرش شولوغه. من و شما هم حسابی حوصله مون سر میره. یعنی شما کلافه ی خواب میشی. روزی چند بار و هر بار به مدت طولانی. و بعد از تلاش های من و پیاده روی های طولانی تو خونه به خواب میری که اغلب بیشتر از یه ربع نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه. مدت زمانی که طول میکشه تا بخوابی اغلب چند برابر مدت خوابته.

به خاطر همین کلافگیات سعی میکنم هر روز یه ساعتی بریم بیرون که حال و هوای هردومون عوض بشه. البته گاهی خستگی نمیذاره تو کالسکه بند بشی و من با یه دست شما رو بغل میکنم با یه دست دیگه کالسکه رو تو این کوچه و خیابونای ناهموار و ناصاف با پیاده روهای عجیب و غریب میرونم.

بلند بشم تا بیدار نشدی لباسهات رو بشورم و یه نظمی به خونه بدم.

قراره بابایی امروز بعد مدتها زود بیاد خونه. باید ببرمت حموم که بعد از ظهر که مامان بزرگ اینا میان تمیز باشیم.


مامان؛ جمعه 15 اردیبهشت1391 ساعت 16:10 | لینک ثابت

خودکفا

گفتم که برنامه ای داریم با این میل وافر شما به غلتیدن و خود را از خواب بیدار نمودن!

در ادامه ی برنامه ی امروزمون در همین زمینه، با خودم گفتم تا خوابت نپریده رو پام بذارمت تا بخوابی (مامان خوش خیال که هنوز از خوابوندن شما روی پا ناامید نشده! نهضت ادامه دارد، حتی اگر شب و روز سپهر تو بغل بخوابد!)

رو پام گذاشتمت و داشتم تکونت میدادم و شما تو خلسه خیره به من بودی و همین جوری گرمای مادر و فرزندی بود که از باسن شما به پای من منتقل میشد و من غرق در این گرمای محبت آمیز داشتم دست و پا میزدم! چند دقیقه بعد طبق معمول حوصله ات سر رفت. خواستم بلندت کنم که دستم خورد به منبع گرمای محبت و تازه فهمیدم چی شده!

بله گل پسر عزیزم، نم داده بودی و لباسات و شلوار من و بالش همه خیس شده بودند.

یکی دو ذره فکر کردم که پات رو بشورم، لباست رو عوض کنم چی کار کنم که در نهایت طی یک عملیات ژانگولر تنهایی بردمت حموم.

آسونتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم. البته با تشکر از سپهر عزیزم که طی مراحل نم دادن، تصمیم گیری، حموم کردن، لباس پوشیدن (خودت و خودم) آروم بودی که مسلما این آرامش نقش تعیین کننده ای در درجه ی سهولت این امر خطیر داشت.

و امروز با این اقدام شجاعانه ی در خورد تحسین من در تاریخ بچه داری مامانی ثبت شد. و مامانی یک قدم دیگه در صنعت بچه داری به خودکفایی نزدیک شدم.


مامان؛ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ساعت 17:30 | لینک ثابت

ده دقیقه است تو کریرت خوابیدی* و زل زدی به ماشین لباسشویی. ظاهرا خیلی برات جالبه .

تا این ماشین مهربون جذابیتش رو از دست نداده برم نمازمو بخونم.


* این در حالیه که در حال عادی بند نمیشی تو کریر و خودت رو سر میدی پایین


مامان؛ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ساعت 13:5 | لینک ثابت

مکارم اخلاق

داریم با هم حرف میزنیم. چشم در چشم هم.

تمام تلاشت رو میکنی و اصواتی از ته گلوت در میاری شبیه اییییغغغغ غییییی عِییی

همراه با خنده و دست و پا زدن.

کم کم دارن به اعتراض تبدیل میشن

***

پسر خوش اخلاق خنده رویی هستی ماشاالله.

تقریبا امکان نداره با لبخند بهت نگاه کنم و جوابم رو با خنده ندی.

دوستت دارم خوش اخلاق کوچولو.


مامان؛ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ساعت 20:20 | لینک ثابت

کدوکدوی قلقله زن 2

از وقتی یاد گرفتی بغلتی برنامه ای داریم ها!

دمر میشی، یه کمی بازی میکنی و پتو یا تشک زیرت رو گاز گاز میکنی، اما خیلی زود خسته میشی و جیغت در میاد. بلدی دوباره به پشت بخوابی ها! ولی فکر کنم یادت میره ازین قابلیتت استفاده کنی. یا اینکه نگهش داشتی برای روز مبادا! لابد با خودت میگی تا مامان هست و جیغ هست چه نیازیه من خودمو اذیت کنم؟!

حالا باز این خوبه. تو خواب هم غلت میزنی و بعدش نمیدونم بدنت خشک میشه یا دچار وارونگی میشی که با گریه از خواب بیدار میشی.

مثل همین الان که دیدم دمر شدی، دوباره به پشت خوابوندمت ولی دوباره چرخیدی و همون جوری خوابت برد.

چه اصراری داری عزیزم برای غلتیدن تو اوج خواب آلودگی؟ چند دقیقه قبل مجبور شدم با دست نگهت دارم تا یه جا بند بشی و دوباره خوابت ببره. -هر چند بی فایده بود!!


مامان؛ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ساعت 16:36 | لینک ثابت

سفر

آخر هفته ی گذشته اولین سفر رسمی خانواده ی خوشبخت سه نفرمون رو تجربه کردیم. یه تجربه ی شیرین.

(البته با خانواده ی خوشبخت یه نفره ی خاله سمیه اینا میشدیم 6 نفر)

هر چند رفتنی 40 ساعت شد که نخوابیدم و عجیب اینجا بود که بیخوابی اذیتم نمیکرد، و هرچند همراه راننده بودن در شب و بیدار موندن با وجود لالایی شبانه جاده منو شدیدا به این فکر واداشت که این بار اول و آخره که با ماشین خودمون میایم چنین سفری، ولی تو مرند و برگشتنی اونقدر خوش گذشت و اونقدر همه چی قشنگ بودی که همون جا برای سفر تیر ماه به مرند و خرداد ماه به مشهد هم برنامه ریزی کردیم.

حالا چقدر عملی میشه، بمــــــاند!!


مامان؛ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ساعت 15:8 | لینک ثابت

صبح زود گردی

امروز دمدمای صبح ساعت 4:30 با صدای کوبیده شدن پای شما به پارکت ها و آواز خوندنت بیدار شدم.

نمیدونم کی، چرا! و چه جوری از خواب بیدار شده بودی و بی سر و صدا از مسیرهای صعب العبور و تنگه ای که من و مبل اینور و اونورش رو پوشش میدادیم رد شده و رسیده بودی به اونجا و خیلی شاد و خوشحال داشتی بازی میکردی. چشمات که به من افتاد لبخند رضایت از پیدا کردن هم بازی شادیت رو تکمیل کرد.

الحق که روی جنب و جوش رو کم کردی عزیز ماهم. خدا به داد من برسه!


مامان؛ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ساعت 11:30 | لینک ثابت

امروز در حال تلوزیون دیدن خوابت برد. سرت رو بالش بابایی بود. تا بیام عکس بگیرم خوابت سبک شد و دنبال شیر بِِِخ بـِخ میکردی که دیگه دکورت عوض شد.

خوب، روش راحتی بود و خوب جواب داد. (البته اگه جواب بده!) اما نمیدونم کدومش برات مضرتره؟ نخوابیدن و جیغ زدن، یا به تلوزیون عادت کردن؟!

البته برنامش خوب بود. نماز ظهر و عصر بود و بعدش عزاداری برای حضرت فاطمه و البته فقط تصویری.

***

یکی دو روز پیش که برای خودت غلت میزدی و جیغ جیغ و بخ بخ میکردی به نوزادیت فکر میکردم. به اینکه چقدر ناتوان و ضعیف بودی و به این که خدا چقدر تواناست و چقدر مهربونه.

***

چند روزه پاهات رو کشف کردی. وقتی دراز کشیدی میاریشون بالا و میگیریشون و بعد با دست و پاهای بالا یه وری میشی که گاهی به غلت منجر میشه گاهی به بازگشت به حالت طاق باز اولیه.

وقتی هم تو بغلم نشستی میگیریشون و همزمان سرت رو میاری پایین تا بخوریشون. تا کنون تلاش من برای شکار این وصال زیبا (رسیدن دهان به شست پا!) توسط دوربین نافرجام مانده است.

***

نمیدونم تا حالا گفتم یا نه. یکی از بازی های بسیار مورد علاقت که یکی دو ماهیه کشف کردم پارچه بازیه. یه لباس، روسری، پتو، ملافه چادر و اگر چیزی پیدا نکنی تشکت رو میکشی روی سرت و دستات رو ول میکنی و ریتم نفس کشیدنت تندتر میشه و منتظر میشی تا بیام از روی صورتت بردارم و سلااام یا دالـــــی بگم

اونقدر هم در این فاصله تند تند دست و پا و نفس نفس میزنی که آدم فکر میکنه اون زیر داره خیلی بهت سخت میگذره. ولی اغلب - به جز موارد کمی که حال و حوصله نداشته باشی و دلت از یه جای دیگه پر باشه، که در این صورت به جیغ منتهی میشه- وقتی پارچه رو از روی صورتت کنار میزنم و میخندم، میخندی و خیلی ریلکس دوباره پارچه رو میکشی روی صورتت و بازی از اول شروع میشه.


مامان؛ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ساعت 14:35 | لینک ثابت
رز
۳۱ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۱:۵۸ ۰ نظر

کدوکدوی قلقله زن

لجظاتی پیش شما اولین غلت مستقل زندگیت رو زدی مامان جون. الانم داری لحافت رو گاز میزنی و کم کم داری کلافه میشه. چون همین چند لحظه پیش یاد گرفتی دمر بشی و هنوز بلد نیستی دوباره به حالت اولیه برگردی. پس تا اعتراضت بلند نشده بیام کمکمت کنم پسر قوی سالم باهوش ثبورم.

بهت  افتخار میکنم مامان جون. ان شاالله همیشه مایه ی افتخارما و اسلام باشی.

5 دقیقه بعد

عزیز ماهم! همین الان چرخیدن معکوس رو هم یاد گرفتی. من الان یک مامان ذوق زده ی خوشحالم. خدا حفظت کنه نازنینم.

داری تلاش میکنی سینه خیز بری، ولی فعلا که حاصل تلاشت جمع شدن پتو زیرت و کلافگی شماست.

از دیروز هم یاد گرفتی لثه هات رو با شیر مامانی امتحان میکنی! میخوای ببینی چقدر قوی اند! با همه بازی، با شیر مامانی هم بازی؟!


مامان؛ پنجشنبه 31 فروردین1391 ساعت 16:25 | لینک ثابت

دالی بازی

امروز یه بازی جدید کردیم با هم. یعنی قبلا هم این بازی رو میکردیم ولی شما به این خوبی دل به بازی نمیدادی!

دراز کشیدم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم و شما رو خوابوندم روی پاهام، طوری که سرت بین زانوهام باشه و پاهات روی ساق پاهام.

بعد پاهام رو میاوردم پایین و زانوهام رو کمی از هم باز میکردم و شما منو میدیدی، همزمان میگفتم بیییغغغ. یا یه چیزی تو همین مایه ها. چند ثانیه به من با شادابی نگاه میکردی و شما هم میگفتی بییییغغغغ (بازم یا یه چیزی تو همین مایه ها)

سعی کردم ازین برازی قشنگ فیلم بگیرم. اما حاصل تلاشم فیلمی شد از خودم، با صدای دوتامون! شرمنده دیگه گل پسرم. تصویرت خیلی تو فیلم نیفتاد!

حالا باید با حضور بابایی این بازی رو تکرار کنیم که هم باباییی تو شادیمون شریک بشه هم یه فیلم درست و حسابی از سپهر آقامون بگیره. ان شاالله


مامان؛ چهارشنبه 30 فروردین1391 ساعت 13:16 | لینک ثابت

شهرگرد

پسر چهار ماه و بیست و یک روزه ی من!

دیشب یه تجربه ی جدید دو نفره داشتیم. یه شهر گردی حسابی، اونم مستقل ، دوتایی.

دیروز با دوستام قرار گذاشته بودیم بریم پاساژ تیراژه. رفتنی با آژانس رفتم و اونجا کلی تو کافی شاپ نشستیم و حرف زدیم و یه کمی آخراش با شما کشتی گرفتیم. بعدش بلند شدیم چهار طبقه پاساژ رو گشتیم،(ازون کارایی که از من بعیده! بی هدف تو مغازه ها گشتن!!) بچه به بغل. 5 نفر آدم بزرگ یه بچه فیسقول رو که شما باشی رو بهانه میکردیم میرفتیم لباس بچه گونه میدیدیم. به قول افسانه قدیم یه خانم بود با 5 تا بچه. الان 5 تا خانم همراه یه بچه اند!

برگشتنی جو استقلال و «من میتوانم» منو گرفت. -البته کمی هم صرفه جویی- گفتم با وسایل نقلبه ی بسیار عمومی اعم از مترو و بی آر تی برگردم. تا آزادی با اتوبوس اومدم، غافل از اینکه بارندگی های شدید اخیر خظ چهار مترو رو تعطیل کرده.

خلاصه دوباره یه دور دیگه هم سوار اتوبوس و بعدشم سوار تاکسی شدم و بعد یه پیاده روی حسابی سپهر به بغل داشتم که در مجموع 2 ساعت طول کشید تا برسم خونه و حالم حسابی جا اومد.

ساعت 5 و ربع رسیدم خونه، داغ بودم و نمیفهمیدم، فکر میکردم  حالم خوبه! بلند شدم برای اولین بار با دنگ و فنگ قلیه ماهی درست کردم . ساعت نزدیکای 9 شب که شد تازه فهمیدم حالم چه طوره! تک تک سلولهای بدنم خوابشون میومد.

خدا رو شکر کمردرد نگرفتم، ولی حیلی خسته بودم که شکر خدا امروز صبح اونم برطرف شد و خاطره ی شیرین یه روز مستقلانه برامون موند.

پ.ن: کنارت خوابیدم و داری سعی میکنی خودکار رو ازم بگیری. شکمت رو از روی لباس آهسته گاز میگیرم و تو میگی : گیییییغغغغغ. صدایی که من عاشقشم.


مامان؛ سه شنبه 29 فروردین1391 ساعت 12:19 | لینک ثابت

سخت خوب من

تا به حال موقع کنار گذاشتن چیزی، این طور از صمیم قلب نبوسیده بودمش.

رویای شیرین ادامه تحصیل که داشت محقق میشد رو با تمام وجود بوسیدم و کنار گذاشتم.

بر هیچ کس هم منتی نیست. نه سر سپهرم، نه ایمانم، نه خدا و نه هیچ کس. امید به لطف خدا دارم و دستگیریش. دعا میکنم جای خالی این خواسته ی قلبیم رو با بهتریم چیزی که خودش برام و برامون رقم میزنه پر کنه.

سخت ترین و ان شاالله بهترین تصمیم زندگیم رو گرفتم. خدا ازمون راضی باشه.


مامان؛ یکشنبه 20 فروردین1391 ساعت 18:55 | لینک ثابت

تصمیم کبری

دیشب شاید بزرگترین تصمیم زندگیم رو گرفتم.

البته بعد از یک هفته بررسی کارشناسانه و مشورت با بابایی و مطرح کردن با خاله سمیه و مامان جون و بابابزرگ.

دیگه درسم رو ادامه نمیدم. به خاطر تو عزیز ماهم، که فکر میکنم رضایت خدا و مسئولیت من در همینه. ان شاالله خدا کمکمون کنه، تو رو بنده ی خوب خودش تربیت کنیم. من با خدا معامله کردم پسر نازنیم. درس و دانشگاه رو -البته ان شاالله فعلا- میبوسم و  کنار میگذارم و در عوضش عاقبت به خیری و سلامت دین و دنیای تو رو از خدا میخوام.

الهی آمین.

دوستت دارم عزیزم و برات بهترین ها رو از خدا میخوام.


مامان؛ شنبه 19 فروردین1391 ساعت 23:57 | لینک ثابت

هدیه ی تولد

به خاله سمیه میگم: سپهر اولش با یه طرف لبش میخنده، اگه موضوع خنده دار تر بود با اون طرف لبش هم میخنده.

خاله میگه: همه ی بچه ها یه کارای جالبی میکنن. اما نوع تعریف کردن تو باعث میشه کار سپهر جالب تر به نظر برسه.

(این حالا تعریف از خودم بود یا نوشتن خاظره ای از شما، بماند!)

امروز تولدم بود مامانی. ربع قرن سن از خدای مهربون گرفتم و امسال یه هدیه  ی ارزشمند به نام سپهر تو بغلم دارم.

خدا رو هر روز و هر لحظه به خاطر این هدیه ی بزرگ و با ارزش شکر میکنم.


مامان؛ شنبه 19 فروردین1391 ساعت 11:55 | لینک ثابت

تنت به ناز طبیبان...

قربان مظلومیتت برم یا امام حسین

چی کشیدی وقتی نوگل شش ماهت روی دستات پرپر شد؟

امروز واکسن چهار ماهگیت رو زدی عزیزم. تا چند ساعت اولش خوب بودی و ما خوشحال از اینکه این دفعه تب نکردی. اما بعد چند ساعت دردت شروع شد و ناله هات. تا از بغلم تکونت میدادم، حتی اگه تو خواب عمیق هم بودی از خواب میپریدی و گریه میکردی. گریه که چی بگم، ناله بود. چشم‌هات ملتهب شده بود.

مقاومت میکردم استامینوفن ندم بهت تا بعدا برات ضرر نکنه.  میخواستم تو بغلم آروم نگهت دارم. اما دیدم داری اذیت میشی. دیگه تسلیم شدم. با خوردن 5 قطره استامینوفت الان بهتری عزیزم.

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...


مامان؛ پنجشنبه 10 فروردین1391 ساعت 12:2 | لینک ثابت

علی اصغر

دیشب یه شب تاریخی بود در تاریخ عمرت. نه ازون جهت که اولین نوروز عمرت بود. ازون جهت که عیدت مبارک باشه عزیزم و صد سال به این سالها و ان شاالله سال خوبی باشه برای همه و ان شاالله سال ظهور امام زمان باشه.

دیشب اونقدر گریه کردی، اونقدر گریه کردی که بعد آروم شدن و خوابیدنت با آب قند و شیرینی و شکلات یواش یواش حال من جا اومد! تمام بدنم میلرزید از نگرانی. آخرشم نفهمیدیم چی شده بود. خوابت که میومد. حالا اگه مشکل دیگه ای هم داشتی -که فکر نمیکنم- و خود به خود رفع شد یا چی، الله اعلم.

خونه مامان بزرگ اینا رفته بودیم و خانم عموی تازه ات هم اومده بود و قرار بود مراسم نوروز و عیدی دادن و شام و اینا طی مراسمی اجرا بشه که البته طی مراسمی هم اجرا شد! اونم چه مراسمی، عزاداری تمام عیار بود.

انگار از شلوغی خسته شده بودی. آخرش دست به دامن علی اصغر امام حسین شدم. یاد دل بی قرار مادر علی اصغر افتادم و غصه خودم کمرنگ شد. ظلمی که به امام حسین علیه السلام و فرزندان و یارانش رفته بود جگرم رو سوزوند و  اشک رو روی صورتم جاری کرد. نذر علی اصغر 6 ماهه کردم که چیزیت نباشه و آروم باشی. همون لحظه تا یاد دردانه ی امام حسین علیه السلام افتاد به دلم، آروم شدی. آروم شدی و خوابیدی.

السلام علی الحسین

وعلی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

وعلی اصحاب الحسین


مامان؛ چهارشنبه 2 فروردین1391 ساعت 12:44 | لینک ثابت

تحویل

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال


مامان؛ سه شنبه 1 فروردین1391 ساعت 11:24 | لینک ثابت
رز
۳۱ فروردين ۹۱ ، ۰۱:۵۷ ۰ نظر


نکتار سپهر

پایه ی بوسیده شدنی عزیز ماهم. خوردنی هم هستی، اونقدر هم خوب و شیرین از بوسیده شدن استقبال میکنی که شیرین تر و خوردنی تر میشی. دلم میخواد لقمه لقمه بوس بوس بخورمت. گردنت رو، لپات رو، پیشونیت رو و بعدشم فشارت بدم یه لیوان آب سپهر تر و تازه نوش جان کنم. از این کار هم استقبال میکنی و با خنده هات دل من و بابایی رو میبری.

خدا حفظت کنه عزیزم.


مامان؛ دوشنبه 29 اسفند1390 ساعت 12:40 | لینک ثابت

دوران

چند روز پیش که برای نماز و شیر دادن به شما بیدار شدم دیدم اینجوری خوابیدی:

 

در حالی که دیشب موقع خواب اینجوری خوابونده بودمت:

 


اونقدر تو خواب دست و پا زده بودی که تقریبا 170 درجه چرخیده بودی. اولش گفتم نکنه خودم بیدار شدم و شیر دادم بهت و سرو تهت کردم و یادم نیست. ولی چند بار که بعدش این عملیات ژانگولر تکرار شد مطمئن شدم که کار، کار خود وروجکته عزیزدلم.*

یکی دو روزیه دوتایی اومدیم قم، که هم بابا به کاراش برسه و هم من و شما پیش مامان جون و بابابزرگ بهمون خوش بگذره.

* بعدا نوشت: یه مدتی وقتی  گرسنت میشد پات رو می آوردی بالا و محکم میکوبیدی زمین و با هر بار کوبیدن یه چند درجه ای میچرخیدی و نتیجه دوران 180 درجه ایت میشد. اونقدر محکم که یه شب که پیش خاله زینب بودیم خاله از صدای پای شما بیدار شد.

الان دیگه بزرگ شدی، پات رو نمیکوبی زمین. غلت میزنی و شنا میکنی وقتی گشنت میشه! (27 اردیبهشت 91)


مامان؛ دوشنبه 22 اسفند1390 ساعت 13:30 | لینک ثابت

دست در دست هم

سه ماه و دوازده روزه ی عزیز من!

هفته ی پیش بود که وقتی انگشتام رو روبروی صورتت تکون میدادم تا مشغول باشی، برای اولین بار دستای کوچولوی قشنگت رو بالا آوردی و سعی کردی دستم رو بگیری. موفق هم شدی عزیزم.

اونقدر ذوق کردم که هزار تا بوست کردم و یه عالمه آفرین باریکلا بهت گفتم. بعد همین آزمایش رو با جغجغه ات انجام دادم. باز هم دستت رو بالا آوردی و سعی کردی بگیریش. عزیزم یه قدم دیگه از نوزادیت فاصله گرفتی و بزرگ شدی.



مامان؛ شنبه 20 اسفند1390 ساعت 15:45 | لینک ثابت

عشق سه ماه و دو روزه

عاشقتم کوچولوی سه ماه و دو روزه ی من.

عاشق حرف زدنهات –به زبون خودت، لبخندهات، بهانه گیریهات برای خواب، آماده ی شیر خوردن شدن ها وقتی له له میزنی برای شیر و با دهنت دنبالش میکردی و وقتی پیداش میکنی با دستات میری استقبالش نه با دهنت، و برنامه ای داریم برای پایین آوردن دستهات و رسوندن شیر به دهنت ؛

عاشق بخم بخم کردن هات وقتی تو خواب گرسنه میشی و به صورت increasing ring این اصوات دوست داشتنی ات بلند و بلندتر میشه تا مامانی از خواب نیمه شب بیدار بشه و وضو بگیره و بیاد به عزیز گرسنه اش شیر بده.

عاشق گریه های یهوییت که وسطش میگی وَ ـَ ـَ ـَ یا مَــَــَــَــَــَــَ و به گریه ات ادامه میدی.

عاشق اعتراضاتم وقتی تنها میمونی و منو صدا میکنی و عاشق لبخند رضایت آمیزتم وقتی صورت خندون مامانی رو میبینی.

عاشق کلافگیتم وقتی خوابت میاد و صورتت رو تو بغلم به شونه هام میمالی

عاشق خیس عرق شدنتم ، وقتی شیر میخوری.

مامانی عاشق لحظه لحظه ی توام. هر روز بارها و بارها خدا رو شکر میکنم که خدا شما رو به ما داد.


مامان؛ چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 10:30 | لینک ثابت

هیپنوتیزم

دیروز هیپنوتیزمت کردم خوابیدی! رو زمین بازی میکردی و با هم حرف میزدیم. یواش یواش خسته شدی و صدای حرف زدنت یه کمی گلایه آمیز شد. همین طوری که به چشمات نگاه میکردم و لبخند میزدم شروع کردم به نوازش گردنت (عاشق نوازشی، مخصوصا زیر گردن)

شما هم به چشمام خیره شدی و در حالی که لبخند روی لبات بود یواش یواش دستات شل شد و پلکات روی هم افتاد.

البته گشنت بود و خوابت سنگین نشد که با یه پرس شیر مفصل قشنگ گرفتی خوابیدی و بعد از مدت ها سه ساعت پشت سر هم تخت خواب بودی. ماشاالله.


مامان؛ چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 10:25 | لینک ثابت

سه ماهگیت مبارک باشه نوگل عزیزم.

لحظه شماری میکنم هوا بهتر و شما بزرگ تر بشی و بتونی بشینی تا حسابی آب بازی کنیم با هم.

جغجغه ات رو دادم دستت و داری تکونش میدی. هنوز حرکت دستهات کاملا غیر ارادیه، ولی فهمیدی که یه چیزی تو دستته و سفت چسبیدیش. دیروز که دادمش دستت هی ولش میکردی.

آخ چشمت کردم! الان هم ولش کردی.

سه ربعی هست که رو زمین داری بازی میکنی. نیم ساعت از زمین و هوا برات حرف زدم و یه ربع هم با جغجغه سرگرمی. الان کم کم داری خسته میشی.

دیروز نزدیک یک ساعت با لباست سرگرم بودی. لباست رو گذاشته بودم رو سینت و شما هی میگرفتیش و میذاشتی رو صورتت، بعد دست و پا میزدی و بعد میاوردیش پایین و سعی میکردی بخوریش و خلاصه حسابی مشغول بودی.

شکر خدا وقتی مشکل یا نیازی نداری، آرومی.

همین الان حین بازی یهو جیغت رفت هوا! علت هم این بود که دستات رو به هم قفل کرده بودی و جلوت نگه داشته بودی. یه هو از هم باز شدند و هر کدوم به یه طرف پرتاب شدند و بدین وسیله تمرکزت به هم خورد. بچه ی ما هم که حســـــٌــٌاس!

قشنگیش اینجاست که به محض اینکه اومدی تو بغلم درجا ساکت شدی. دنبال بهانه میگشتی برای بغل مامانی؟


مامان؛ دوشنبه 8 اسفند1390 ساعت 19:36 | لینک ثابت
رز
۰۱ اسفند ۹۰ ، ۰۱:۵۶ ۰ نظر


آینده روشن

سپهر یکی دو ساله، در حال بدو بدو کردن وخندیدن با مامان و بابا – همگی شاد و سالم و سرحال: تصویریه که چند روزه دلم رو قنج میبره.


مامان؛ جمعه 28 بهمن1390 ساعت 20:55 | لینک ثابت

آشنای غریب

گاهی اونقدر مادر بودن برام حس آشناییه که فکر میکنم قبل ترها هم زمانی مادر بودم. مثلا با یه دست بغل کردن شما و با دست دیگه کارهای خونه رو انجام دادن اونقدر بدیهی و غیر جدید به نظرم میاد که باور نمیکنم تنها دو ماه و یازده روز از بودنت میگذره. حس میکنم سالها پیش هم مدتها چنین تجربه ای داشتم. حتی همین الان هم که دارم مینویسم موتور جستجوی مغزم شدیدا داره میگرده که کی بوده چنین تجربه ی غریبی؟

و گاهی اونقدر مادر بودن برام غریب و تازست که فکر میکنم ماهها و سالها باید بگذرند تا باور کنم حضور شما و مادر شدن خودم رو.

***

غریب یا آشنا، جدید یا قدیمی، در هر صورت حس قشنگ و البته عجیبیه ومسئولیتی فوق العاده بزرگ.


مامان؛ چهارشنبه 19 بهمن1390 ساعت 19:40 | لینک ثابت

ماجراهای خواب

تقریبا میشه گفت تمام دیروز رو بیدار بودی. شاید در مجموع 1 و نیم-دو ساعت خوابیدی. و البته مساله فقط نخوابیدنت نبود. گریه میکردی و ظاهرا مشکل دیگه ای غیر از خواب آلودگی نداشتی. آخه عزیز مامان بخواب دیگه!

دو تا از دوستای مامانی اومده بودن دیدن شما. فکر کنم زهرا رو که ازدواج کرده از بچه دار شدن و فاطمه رو که ازدواج نکرده کلا از ازدواج کردن پشیمون کردی مامانی!

برنامه عزاداری تا 11 و نیم شب ادامه پیدا کرد و اون موقع خوابیدی و چه خوابیدنی! ساعت ده دقیقه به 6 بیدار شدی برای شیر خوردن. 6 ساعت و 45 دقیقه بدون شیر یکسره خوابیدی!

بعد 6 شیر خوردی و دستشویی کردی و عجیب اینکه با اینکه خوابت ظاهرا پریده بود یه کمی با خودت بازی کردی و خودت خوابت برد. بی سابقه بود! دوباره 8 شیر خوردی و دستشویی کردی و خوابیدی تا 10. و بعدش هم طی امروز کلا جبران کم خوابی دیروز رو کردی.

***

دیروز به یه عزیز میگم این پسر ما با هود میخوابه.

میپرسه: با صداش؟؟!!

میخواستم بگم نه پس! عملکردش براش جالبه ؛)


پ.ن: تا حالا بهت گفتم چقدر دوستت دارم مامانی؟


مامان؛ چهارشنبه 19 بهمن1390 ساعت 19:35 | لینک ثابت

ماهی

بچه ها کلاس رو پیچوندند و تشکیل نشد. اولین روز جداییمون موکول شد به فردا عزیز ماهم. دعاهای قبلی رو تکرار میکنم خدای مهربون.

پنجشنبه 13 بهمن تو قم بردیمت مسلمون شدی. از درمانگاه تا خونه مامان جون اینا و نیم ساعتی بعد از اینکه رسیدیم اونجا یکسره جیغ زدی. چشمات پر از درد و التماس بود. اشک چشمای قشنگت رو خیس و دل مامانی رو کباب میکرد. ولی شکر خدا همون یه ساعت شد. بعدش تو بغلم و زیر آفتاب دلچسب ظهر زمستون خوابیدی.

بعدش هم یکی دوبار استامینوفن خوردی و خوابیدی و صبح فردا دیگه خبری از درد نبود. دیشب هم پانسمانت که باز شده بود رو برداشتیم و امروز بردمت حموم. تو یه لگن کوچک یه عالمه آب بازی و کیف کردی-گفته بودن یه ربعی بذاریمت تو لگن آب- به خاطر همین حمامت از همیشه طولانی تر شد و شما خسته تر از همیشه.

وقتی میخواستم بدمت بغل مامان بزرگ دهنت تو بغلم نزدیک سینه اومد و آماده ی شیر خوردن شدی. ولی نذاشتم شیر بخوری که زود لباس بپوشی تا سرما نخوری. وااای! انچنان بهت برخورد و آن چنان گریه ای کردی که برای درد ختنه هم اون طوری نکرده بودی!

هیچی دیگه با عجله شلوار پوشیدم و دو تایی بدون بلوز تو بغلم یه نیم ساعتی داشتی جبران مافات میکردی.

به قول مامان بزرگ قربون دهن ماهیت بشم من. (از لحاظ تشابه دهانت هنگام شیر خوردن به دهان ماهی!)


مامان؛ چهارشنبه 19 بهمن1390 ساعت 19:10 | لینک ثابت

یا رحیم

امروز اولین روزیه که میخوام این همه تنهات بذارم و برم دانشگاه. خیلی استرس دارم. تا حالا دو سه باری برای امتحان و دکتر تنهات گذاشتم، ولی این همه ساعت نبوده.

خدایا به سپهرم سخت نگذره لطفا. خدایا شیر به اندازه ی کافی گذاشته باشم براش لطفا. خدایا لطفا کمکمون کن که تو از احوال همه ی بندگانت آگاه هستی و تو الرحم الراحمینی.


مامان؛ شنبه 15 بهمن1390 ساعت 11:45 | لینک ثابت

آینه

آروم و مظلوم سرت رو گذاشتی رو شونم و آهسته ناله میکنی. به خاطر واکسن صبحه. از صبح تا حالا حالت همینه. گریه، بغل، راه رفتن، یه خواب کوچولو، درد، تب.

البته الان حالت بهتره عزیزم. یه شیر مفصل خوردی ، دستشویی مفصل کردی و کمی به مامان خندیدی، ایشالا یه خواب مفصل هم بکنی که این ساعت های بعد واکسنت خیلی اذیتت نکنه.

***

تو آینه به خودمون نگاه میکنم. خیلی کوچیکی تو بغل مادرانه ی من. به جوونیت فکر میکنم، به اینکه قدت از من بلندتر میشه و غبار گذر سال های مادرانه رو چهره من افتاده. به اینکه وقتی باهات حرف میزنم باید سرم رو بلند کنم. لبخند میاد رو لبهام.

سلامت و پایدار و مومن باشی عزیزمامان.


مامان؛ شنبه 8 بهمن1390 ساعت 20:30 | لینک ثابت

اتومامان

اومده بودم یه چیز دیگه بنویسم ها! حرفی اومده بود تو ذهنم که به علت حواس پرتی فراموش کردم!

***

آها! یادم اومدن

میخواستم بنویسم کلا رفتم رو مود آتو! وقتی گریه میکنی به صورت اتوماتیک شروع میکنم به لالایی خوندن و مثل پاندول ساعت حرکت کردن. حتی اگر بغل من هم نباشی!

البته به این جا ختم نمیشه و حتی وقتی گریه ات تموم شده و خوابیدی و گذاشتمت سرجات، به لالایی خوندن و پاندولیت ادامه میدم (در اینجا دکمه آتو از کار افتاده!!) حتی اگر به صورت فیزیکی هم این کارو نکنم هم ذهنم مدام لالایی زمزمه میکنه و تاب میخوره

 ***

امروز شاید بیست بار خوابوندیمت و شما بعد نهایتا 5 دقیقه بیدار شدی. داری عوض دیروز رو درمیاری که از بعد از ظهر خوابیدی تــــــا امروز صبح. البته وسطا برای شیر و عوض شدن جات چند تا نی ساعت یه ربع – دوباره بیدار شدی! ولی شکر خدا زود خوابت برد- بیدار میشدی ، ولی دیگه دردسر خوابوندنت و گریه شما و هی راه رفتن و کمر درد من رو نداشتیم. حالا امروز عوضش رو در آوردی. اگه یه روز در میون باشه و فردا وقت خوابت باشه راضی ام. البته خب راضی ترم که برنامه خواب هر روزت مثل دیروز باشه. اصلا هم خوش اشتها نیستم!

فعلا که خوابی. منم برم بخوابم که فردا بیدار باش داریم، به صرف واکسن.


مامان؛ جمعه 7 بهمن1390 ساعت 23:50 | لینک ثابت

سختی مقدس

فردا دوماهه میشی نوگل من و باید یکی از دردسرهای بزرگ شدن رو تجربه کنی: واکسن دوماهگی. امیدوارم خیلی اذیت نشی عزیزم.

واقعیت اینه که این دنیا لحظه لحظه اش سختی و آزمایشه و هر روز که بزرگتر میشی نسبت به دیروز مسئولیتت بیشتر و سختی هات هم بیشتره، اما در کنار این سختی ها شیرینی هایی هم هست، و البته اهداف مقدسی، که تحمل این ناهمواری ها رو نه تنها راحت بلکه شیرین و مسلم میکنه برامون.

از خدا میخوام کمکت کنه و کمکمون کنه راه زندگی و هدفمون رو بشناسیم تا تحمل سختی های این دنیا برای رضای او برامون هموار و شیرین بشه

آمین.


مامان؛ جمعه 7 بهمن1390 ساعت 23:45 | لینک ثابت

بارون اگه بباره...

احساس مادری مثل تگرگ نیست که یک دفعه و با شدت بر آدم بباره.

احساس مادری مثل نم نم بارونه، آروم آروم بر خاک وجودت می‌باره و تا اعماق اون نفوذ میکنه؛ آهسته ولی موثر.

زمین وجودم از این نم نم پربرکت جون تازه ای گرفته، و هر روز سبزتر و سبزتر میشه.

خدا تو رو برای من و بابا حفظ کنه ان‌شاالله.


مامان؛ چهارشنبه 5 بهمن1390 ساعت 1:40 | لینک ثابت

معجزه ی سشوار، آقای هود

 

یکی از مهم ترین کشفیات من در زندگیم، کشف علاقه عجیب شما به صدای سشوار و به تبعش صدای هود و جاروبرقیه. البته این دوتای آخری به پای سشوار نمیرسن. چون سشوار علاوه بر صدای دلنشین! گرمای مطبوعی هم داره و جون میده برای مواقع تعویض؛ وقتی شستمت و تو هنوز –طبق معمول- همچنان داری به بمباران هوایی و زمینی ادامه میدی و من منتظرم ببینم این صداها و بادهای شکم پسر فسقلی من تمومی داره آیا؟! تا بعدش ببندمت، بلکه یه ده دقیقه ای خشک بمونی. حالا این جریان دائم الخیس بودنت بماند! از معجزه ی سشوار دور نشیم.

آره گل مامان، اونقدر با این صدای روح بخش قشنگ آروم میشی که حد نداره. قبلا خونده بودم که نوزادها از صداهای این طوری خوششون میاد و یاد صداهایی که تو شکم مادر میشنیدند میفتن و اینا. ولی باور نمیکردم تا این حد اثر داشته باشه. بعد از چند روز استفاده ی مداوم از سشوار و تفکر درباره ی قبض برق بعدی، فکر اقتصادیم به کار افتاد و جایگزین مناسبی براش پیدا کردم. هم مقرون به صرفه تره، هم وسط خونه نمیمونه که خونه نامرتب بشه، مزاحم کارم هم نمیشه: جناب آقای هود –به قول بابایی-

معمولا وقتی دیگه خواب کلافت کرده و هیچ روشی اثر نداره، آقای هود به کمکمون میاد. تو بغل، در حالی که با پتو ساندویچ شدی میریم کنار هود و با صدای هود، معمولا در کمتر از سی ثانیه خوابت میبره. اگر بغل بابایی هم باشی که سلام و علیکی هم با آن جناب میکنید:

بابایی: بریم پیش آقای هووود؟

سپهر: وَََََ یا مََََََ

بابایی: سلام آقای هود

آقای هود: هوووووووو

چند ثانیه بعد

سپهر: خواااااپیـــــــــشــــــــــش

هر چی به صداهای تقه ای مثل به هم خوردن ظرف یا صدای عطسه یا فین کردن و حتی صدای دستشویی کردن خودت! حساسی و میپری، صدای هود و سشوار و جاروبرقی آرومت میکنه

اونقدر که گاهی این مساله رو از نظر علمی بررسی میکنم که نکنه این صدا تاثیر مخدری تو ذهنت داشته باشه. فعلا که به نتیجه ای نرسیم و با صدای هود یاد خاطرات اون دنیای شما رو گرامی میداریم.

خب این از آقای هود.

چند روزی هست که میخندی. وقتی سرحالی و باهات حرف میزنیم یه صداهایی حاکی از خوش وقتی شبیه هووم غوووم از خودت درمیاری و گاهی یه عالمه میخندی. البته هنوز بی صداست. مخصوصا وقتی مامان بزرگ باهات صحبت میکنه خیلی قشنگ ارتباط برقرار میکنی و خیلی مخندی. این جور وقتا حس میکنم یه عالمه بزرگتر میشی.


مامان؛ دوشنبه 3 بهمن1390 ساعت 19:15 | لینک ثابت

چند روزه کلی مطلب تو ذهنم برات نوشتم ولی وقت نکردم رو کاغذ بیارم. سرما خورده بودم و قبلش هم که امتحانا. الان هم باید برم writing زبانم رو که قرار بود 4 روز پیش برای استاد بفرستم بنویسم. پس یادم باشه در مورد خندیدنت، گریه ی دیشبت، خرگوشی خوابیدنت و خیلی چیزای دیگه که باید یادم بیاد برات بنویسم


مامان؛ دوشنبه 3 بهمن1390 ساعت 11:30 | لینک ثابت
رز
۰۱ بهمن ۹۰ ، ۰۱:۵۵ ۰ نظر


مامان آوازه خوان

این روزا درگیر امتحانام هستم. پسر 48 روزه ی من هر روز بزرگتر میشه خدا رو شکر.

دیروز برات قصه ی جوجه کوچولو رو که مامانش رو گم کرده بود تعریف میکردم. (با ادای کامل صداهای حیوانات محترم مزرعه!) و شما با دقت گوش میکردی. کم کم هرچی شعر و قصه از بچگی و بزرگسالی بلد بودم و فراموش کرده بودم، داره یادم میاد و برات میخونم تا آروم باشی. اگر باهات حرف نزنم، فورا حوصله ات سر میره و گریه میکنی.


مامان؛ یکشنبه 25 دی1390 ساعت 20:5 | لینک ثابت

خواص نعناع

از ساعت ده که بیدار شدی تا الان یک ریز میخوای تو بغل باشی. خدا بهم رحم کنه اگر بغلی بشی.

***

دیروز گذاشتمت پیش مامان بزرگ و رفتم دانشگاه امتحان بدم. امتحان قبلی رو با شما و مامان بزرگ رفتیم دانشگاه. این دفعه مامان بزرگ گفتن چرا بچه رو ببریم تا اونجا، میم خونه نگهش میدارم. تو برو امتحانت رو بده و برگرد. خیلی برام سخت بود دوری از شما. ولی به خاطر آسایش شما و البته بیشتر مامان بزرگ قبول کردم.

برات شیر دوشیدم. اندازه ی همون دفعه که رفته بودیم دانشگاه، و شما طی سه مرحله نوش جون کرده بودیش. اما دیروز همه ی اون شیر رو یک جا خورده و خوابیده بودی. مامان بزرگ هم نگران که نکنه بیدار بشی و گرسنه باشی. امتحانم رو دادم و تو تاکسی دربست بودم به سمت خونه. نزدیکا بودم که گفتن بیدار شدی. به مامان بزرگ گفتم قطره ی  ویتامین آ د ت رو بده که مشغول باشی تا من برسم. وقتی رسیدم دیدم اوضاع هنوز قرمز نشده و در حد زرد مونده. داشتی بهانه میگرفتی و دهنت رو به امید پیدا کردن شیر این طرف و اون طرف میانداختی.

مردم از نگرانی تا رفتم و برگشتم پسرم. اما خدا همیشه کمک میکنه.

شما که همیشه صبحا بیقراری میکردی، دیروز صبح رو خوابیده بودی. برگشتنی نزدیکای خونه دیدم تا تاکسی بره خیابون ایران رو دور بزنه تا بیاد تو کوچه شاید طول بکشه. سر کوچه پیاده شدم و تا خونه دویدم.

خدا رو شمر به موقع رسیدم و شیر خوردی. مامان بزرگ و بابابزرگ رفتن. یه کم خوابیدی و دوباره بیدار شدی و مشغول بهانه گیری و بغل سواری بودی که مامان بزرگ اینا برگشتن. برامون ترنجبین و بادرنج خریده بودن. بردیمت حموم و اونا رفتن و شما هم خوابیدی. یه نفس تا 12 شب!! فقط بیدار میشدی شیر میخوردی دوباره میخوابیدی. یه بار هم جات رو کثیف کردی. (البته بعدش تا 2:10 نصفه شب و امروز از 10 تا حالا داری جبران میکنی!)

حالا از قطره ی ویتامینت بپرس! میدونی به جای ویتامین چی خورده بودی؟

: یه میلی لیتر عرق نعناع! (روزی در حد 2یا3 دهم میلی لیتر بهت عرق نعناع میدم، برای دل دردات.) وقتی فهمیدم چه اشتباهی شده، فهمیدم چرا اینقدر آروم تا شب خوابیدی!

البته مامان بزرگ تقصیری نداشتن. عرق نعناع رقیق شده رو تو ظرف ویتامین ریخته بودم، فقط فکر میکردم دم دست نیست که مامان بزرگ اشتباهی بگیرن. مامان بزرگ میگفتن وقتی داشتی میخوردی اخمات میرفت تو هم! تعجب کردم که شما که اینو دوست داشتی. بعدا فهمیدم که چرا اخم میکردی و البته حق هم داشتی گلم!


مامان؛ چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 13:6 | لینک ثابت

نیمه شبانه

بی خوابی زده به سرت. درست ساعت 12 که میخواستم بخوابم بیدار شدی.

ظاهرا کم کم داری کوتاه میای که بخوابی. تو این حدود 2 ساعت شونصد بار شیر دادم بهت به این امید که بخوابی. اما زهی خیال باطل! در ضمن با همین نیت خداپسندانه 3 بار هم جات رو عوض کردم. البته بهتره بگم شما با نیت شب زنده دار کردن مامانی 3 بار جای مبارک رو کثیف کردی.

دیگه داشتم تلو تلو میخوردم از شدت خواب آلودگی. (هنوز هم البته!) آب و کمپوت آناناس هم چاره نکرد. ناچار به راه حل پفیلا متوسل شدم. خوب بود. برای چند دقیقه خوابم رو پروند.

***

مامان جون به زهرای خواب آلود در حال بهانه گیری: زهرا! سپهر بزرگ شده، تپل شده.

دقایقی بعد، زهرا سرحال شده و یاد حرف مامان جون افتاده: مامان جون سپهر تپل شده، مثل شما شده.

***

زنعموی بزرگ مامان خواب دیده یه صدای خوب قرآن خوندن میاد. دقت کرده بود دیده بود شما بودی که قرآن میخوندنی، تو همین نوزادیت عزیزم. انشاالله که با قرآن محشور بشی عزیز دلم.

***

بالاخره خوابیدی عزیزم و ساعت داره دو و هشت دقیقه رو نشون میده. شبت بخیر عزیزدلم.


مامان؛ چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 1:43 | لینک ثابت

زنبور بی عسل

بچه داری وقتی بچه خوابه و درس خوندن وقتی امروز امتحانت رو خوب دادی و تا امتحان بعدی یک هفته فاصله هست چقدر شیرین و سادس!

وقتی خوابی با خودم فکر میکنم ببین کاری نداره! ببین به کارات میرسی. و وقتی بیداری و گریه میکنی، مخصوصا وقتایی که طول میکشه تا علتش رو بفهمم ، وقتی کمرم و دستم درد میکنه از بغل کردن و راه بردنت، میفهمم چرا بهشت زیر پای مادران است.

پ.ن توضیح تیتر در صورت لزوم: بچه داری وقتی بچه خواب است به چه ماند؟ لابد به زنبور بی عسل!


مامان؛ سه شنبه 20 دی1390 ساعت 21:28 | لینک ثابت

چله

امروز در ساعت های منتهی به چهل روزگیت تغییرات مثبتی مبنی بر بزرگ شدنت دیده میشه.

اولا که آروم تر بودی امروز شکر خدا.

ثانیا بیشتر از قبل زل میزنی تو صورتم و به حرفام گوش میدی و با حرفام آروم میشی. تازه یه چشمه هایی از واکنش به صحبت کردن هم تو چهرت دیدم امروز

از همه مهمتر درست 5 ساعت مونده به چهل روزگیت چنان با قدرت و ابهت دستشویی کردی که درجا از پشت پوشکت زد بیرون! پوشکی که هیچ وقت نم نمیده. البته این ضربه ی نهایی رو بعد حدود نیم ساعت تلاش صدادار باد دار و آب دار! زدی. بعدشم تا کارت تموم شد اعتراضت شروع شد که: مـــــــــــــــامـــــــــــــــان بــــــــــدو منــــــــــــــــو بشــــــــــــــور (البته لطفا!)

هیچی دیگه گل پسرم. چهل روزگیه افتخار آمیزت مبارک باشه.

الان بابایی رفته ماشین رو بیاره که به همین مناسبت بریم خونه ی مامان بزرگ و سورپریزشون کنیم.

بعدا نوشت: شما اولا و تا قبل این تاریخ مورچه مورچه دستشویی میکردی، یعنی به محض تعویض پوشک دوباره یه نمه زرد میشد این طفلی! به خاطر همین مامانی ندید بدیدت از یهو دستشویی کردنت ذوق کرده بوده (13 اردیبهشت 91)


مامان؛ یکشنبه 18 دی1390 ساعت 19:15 | لینک ثابت

خداحافظ تعطیلات

بعد دو هفته استراحت خونه ی مامان جون اینا، امروز بابا اومده دنبالمون که فردا بریم سر خونه و زندگیمون. الان مامان جون و بابابزرگ و بابایی رفتن حرم و من و شما موندیم خونه. دو روز دیگه امتحان پایان ترم اصول بیمه دارم و دارم ناخونای کوچولوت رو که بلند شندن روی برگه های جزوه ی اصول بمیه میگیرم.

نگران امتحانم هستم. اما عزیزم همّ و غم و دغدغه ی و فکر اصلی من شمایی و راحتی و سلامتی جسم و جان شما.


مامان؛ پنجشنبه 15 دی1390 ساعت 20:0 | لینک ثابت

شیدایی

آروم خوابیدی و من غرق تماشای توام. وقت شیر خوردنته. خوابت سبک میشه، آروم چشمات رو باز میکنی و یه کمی میگردونی، دوباره پلکات روی هم میفتن. چند ثانیه بعد دوباره باز میکنی چشمای قشنگت رو، دوباره به خواب میری. چند دقیقا با این حالت که من اسمش رو شیدایی گذاشتم میگذره. یواش یواش صداهای مربوط به "ننه ننه من گشنمه" ازت خارج میشه. صداهایی که اگه به دادشون نرسم بیشتر و بلندتر و در نهایت بعد چند دقیقه به گریه تبدیل میشن. همزمان دهنت رو باز و بسته میکنی و سرت رو میچرخونی و دنبال شیر میگردی. اگه بیدار باشی دستات رو پیدا میکنی و میخوری، اما الان خوابی و دستات زیر پتواند.

بلندت میکنم و بهت شیر میدم. سیر میشی. حالا وقت بلند شدن و بادگلو زدنه. بغلت میکنم و بلند میشم کاغذ و قلم بیارم برای ثبت این لحظه ها. این لحظه های پر آرامش و پر از محبت.

پ.ن. اوقات خوشی داریم. سرشار از مادر و فرزندیه


مامان؛ پنجشنبه 15 دی1390 ساعت 2:15 | لینک ثابت

چای مادرانه

مادر بودن گاهی یعنی یه لیوان چای داغ برای خودت بریزی و منتظر خنک شدنش باشی، نوزادت به نشانه ی گرسنگی آماده ی گریه بشه. مشغول شیر دادنش بشی و نوزادت وقتی سیر بشه که چای تو یخ کرده باشه.

تو به مادر شدنت فکر میکنی و با عشق چای رو دوباره گرم میکنی


مامان؛ جمعه 9 دی1390 ساعت 19:50 | لینک ثابت

ماهگرد

درست یه ماه پیش همین لحظه ها بود. منتظرت بودم. یه انتظار مبهم و دردناک، اما پر از امید، پر از احساس مادری. عجله داشتی برای اومدن، و اضطرابِ ٍ "چه خواهد شد؟" همه ی وجودم رو گرفته بود. انتظارمون برای اومدنت طولانی شد. اوضاع خیلی خوب نبود و من نگران میوه ی درخت وجودم بود. میوه ای که برای به ثمر نشستنش نزدیک 9 ماه زحمت کشیده بودم. لحظه به لحظه و با هر نفس به فکر بودم و مواظب خوب بزرگ شدنش، سالم بودنش. به فکر تغذیه ی روح و جسمش بودم.

میوه ی من رسیده بود، آماده ی چیدن بود.

.

.

.

نوزاد یه ماهه ی من خوش اومدی به این دنیا و به زندگی ما.

(بعدا نوشت: در قسمت خط چین ها قرار بوده ادامه مطلب نوشته بشه که احتمالا به دلیل سپهر! نوشته نشده)



مامان؛ پنجشنبه 8 دی1390 ساعت 20:30 | لینک ثابت

مادر تفضیلی

روزها به سرعت میگذرند و شما به سرعت بزرگ تر میشی و من و شما بیشتر به هم عادت میکنیم، بیشتر باهات آشنا میشم. زبون گریه هات رو بیشتر میفهمم و مادرتر میشم.


مامان؛ چهارشنبه 7 دی1390 ساعت 11:50 | لینک ثابت

بازگشت

در پی استقلالی که تو پست قبلی ادعا کردم، چهارشنبه به علت ضعف و بی حالی و سیاهی رفتن چشم و چرخیدن اتاق و آنچه درون اون بود به دور سرم، دوباره برگشتیم قم.

قضیه این بود که دوشنبه به غیر از یه بشقاب آش ظهر و یه بشقاب شب چیز دیگه ای نخوردم، یعنی وقت نکردم بخورم. و سه شنبه رو به موت شدم به شرح بالا. دیگه بابای مهربون سپهر گفت که دوباره یه هفته به صورت استعلاجی برگردم قم، که واقعا نیاز داشتم بهش. تو اون چند روزی که تهران تنها بودم کارم شده بود گریه. ناخودآگاه گریه میکردم. احساس ناتوانی و عجز میکردم. خیلی زود بود برام مستقل شدن و صبح تا شب تنها بودن و شب تا صبح با دل درد نوزاد سر کردن.

این چند روزه که قم هستم فقط فکر شیر دادن به سپهرم و اکثرا بقیه کاراش یعنی آروم کردن و تامین نیازش به بغل و حتی گرفتن آروغش و حتی گاهی عوض کردن پوشکش رو بابا و مامان انجام میدن. خدا بهشون طول عمر با عزت و سلامتی بده انشاالله. تو این چند روزه کمی تونستن درس بخونم. امتحانام نزدیکه و من به لطف خدا امید دارم.

***

سپهر 27 روزه ی من، امروز داشتی شیر میخوردی. یه دفعه وسطش ول کردی و زل زدی به من. خیلی دقیق و متفکرانه. به این فکر افتادم که منو میشناسی یا نه، و اینو باهات درمیون گذاشتم. گفتم عسلم منو میشناسی؟ آقا سپهر، سپهر مامان، مامانی رو میشناسی و همین طور خیلی صمیمانه داشتم باهات حرف میزدم و تو گوش میکردی. یک دفعه جیغ بلندی کشیدی به نشانه اعتراض. نگو اون موقع که من فکر میکردم به شناسایی مامانی مشغول، داشتی به این فکر میکردی حالا یه اشتباهی شده، شیر از دهن من دراومده! شما که مامان منی نباید دوباره با زبون خوش بذاریش دهنم؟ حتما باید جیغ بزنم؟!!


مامان؛ دوشنبه 5 دی1390 ساعت 15:45 | لینک ثابت
رز
۰۱ دی ۹۰ ، ۰۱:۵۳ ۰ نظر