آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

قیافه «من قهرم» به خودم میگیرم که درِ سبد لباس ها نبدی  تا از آن بالا بروی و بگذاری کارم را بکنم.
لبخند میزنی به من. در چشمانم میخندی و دیگر آن کار را تکرار نمیکنی.
افسوس میخورم. میتوانستم کمی بیشتر صبر کنم. 
کاش کوپنم را به این سادگی خرج نمیکردم.
رز
۱۹ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۱۳ ۰ نظر

اعضای بدن: 

پا (عضو مورد علاقه، به کفش و دمپایی و جوراب هم اتلاق میشه. البته اکثرا به صورت پاپا)

گوگِ یا گودِ ! (گوش)

مم مم (بر وزن بینی! جدیدا دیگه تکرار نمیکنی و فقط نشون میدی، مخصوصا این چند روز که همش با جمله ی «بزار بینیت رو تمیز کتم» زیاد بهش ارجاع داشتیم!)

نام! (ناف، جدیدا از سرت افتاده، قبلا با هر بار شیر خوردن یه سراغی هم از نام میگرفتی!)

بوو (مو!)

چشم رو با پلک زدن پشت هم نشون میدی.


خوردنی ها:

آب (وقتی آب رو میریزی، تبدیل میشه به : آبِّه، همراه با تعجب و سوال! به چای هم میگی آب، یا داغ)

دوغّ (نوشیدنی بسیار مورد علاقه، به خصوص دوغ آلیس! بچم علایق غذاییش مثل مامان و باباشه :) به شیر گاو هم میگی دوغ. )

نوم (نون)

گووجی (گوجه)

قاگ و بعد قاچ (قارج که باز هم در علاقه به این مورد داری راه مامان و بابا رو ادامه میدی)

بقیه ی خوراگی ها: هام یا آم. باور کن من این اسمو نذاشتم! شما خودت یاد دادی به من این اسمو. احتمالا دلیلش هم این بوده که هر بار با اشتها چیزی رو خوردی من با ذوق گفتم : آآممم.

ش ش اینو جدید یاد گرفتی: شیر مامان.


وسایل:

الللو (تلفن. به صورت نمایشی هم دستت یا دو دستت رو میزاری گوشت و از صمیم قلب الو میگی.)

گل

آم آم (ماشین)

داغ: غذا، اسپند دودکن، کتری، قابلمه و هر چیزی که میتونه بالقوه یا بالفعل داغ باشه. حتی شومینه خاموش رو با اینکه جایی ندیده بودی داغ تشخیص دادی. 

اوتتو (اتو، چند هفته پیش یه بار دیده بودیش و اسمشو گفته بودم. دیروز تعجب کردم که یادت مونده و اسمش رو بلدی.)


اشخاص: 

بابا

ماما

عمه

گاهی آلــه (خاله)

نِ نِ (نینی)

آ آ (آقا)


و همچنان ورد زبانت چیه؟ است:

وقتی اصرار داری به چیزی: چیه‌چیه؟

وقتی داری سعی میکنی از صندلی بالا بری و به زحمت افتادی: چیـــــه چیـــــه؟

رز
۱۸ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۲۳ ۰ نظر

در هر تصمیمی، بازخورد اونه که نقش مهمی در احساس آدم بعد از تصمیم داره!

خیلی پیچیده شد.

پارسال که تصمیم گرفتم پیش شما بمونم و دانشگاه نرم، تا وقتی تشویق های بابایی و مامان بزرگ بود، دلم قرص بود، وقتی تشکیک های بابابزرگ اینا وارد کار شد دلم لرزید. وقتی دوستام و مسئولین دانشگاه شنیدن و گفتن حیفه و تنبلی نکن! و اینا، دیگه واقعا سختم بود پایبند باشم به این تصمیم. 

در مورد بستن وبلاگت هم همین طور. تا تصمیم خودم بود، میتونستم خودمو قانع کنم به این که چرا بستم. وقتی بابایی فهمید و خوشحال شد، دلم قرص تر شد، ولی وقتی همون اندک خوانندگان وبلاگ میگن حیفه! دلم میسوزه که ای وای! حیف بودااا!

در حالی که هیچ چیزی رو از دست ندادم، جز چند خواننده که آشنا ها و فامیلاش معذبم میکردند. البته که اکثرشون رو خودم دعوت کردم، و بعد از بیخ و بن پشیمون شدم.

حیف، خاطرات مادر و فرزندی ما دو نفره، که در ملا عام منتشر بشه عزیز مامان.

دوستت دارم پسرم.

رز
۱۷ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۰۵ ۰ نظر

سلام پسر خوبم

وبلاگ جدیدت مبارکمون باشه ناز مامان.

وبلاگ جدید کاملا خصوصی. :)

رز
۱۶ فروردين ۹۲ ، ۱۶:۲۱ ۰ نظر
یک ماه قبل: بابابزرگ پدری مهمانمان هستند و بعد از ظهر میخواهند خانه ی ما استراحت کنند. پتوی بابا را می آوریم برایشان. با جدیت و اعتراض پتو را از رویشان میکشی کنار. میگذاریم به حساب اینکه از جنس پتو خوشت می آید و میخواهی پتوبازی کنی.

چند هفته قبل: کیفم را به دست آقای کیف ساز میدهم که ببیند میتواند بندش را نو کند یا نه. جیغ میزنی و اعتراض میکنی. میگذارم به حساب اینکه بعنی چرا ایستادی، برویم.

چند روز قبل:

- در راه بازگشت از حرم، توی تاکسی مامان جون کیف من را میگیرند که راحت تر با شما کشتی بگیرم. بند کیف را میگیری و میکشی سمت خودمان و با اعتراض میگویی «مامان»

- در مسجد دخترک هفت هشت ماهه که ظاهرا از قرمزی کیف من خوشش آمده دستش را میاندازد که بگیردش. به زور کیف را از دستش بیرون میکشی و میبری یک متر آن طرف تر رها میکنی.

- بابابزرگ مادری مهمانمان هستند. باز پتوی بابا را، این بار با عصبانیت از رویشان میکشی و مدام میگویی: بابا!!


اینها را دیگر نمیشود به حساب چیز دیگری گذاشت. شک نداریم که رادارهای مالکیتت به همین زودی بسیار فعالانه دارند عمل میکنند.

شکر خدا این یکی هم به کار افتاد. خدا به خیر کند عاقبتمان را!!

نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1392ساعت 0:53 توسط مامان| یک نظر یک نظر

عزیزی میگوید: سال گذشته سال خوبی بود.

با خودم فکر میکنم چه کردم در سالی که گذشت؟

یادم می آید که مادری کردم و بس.

با خود به نتیجه میرسم: سال گذشته سال خوبی بود.

نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1392ساعت 0:36 توسط مامان
رز
۰۸ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۴۶ ۰ نظر
گفتم دعای دولـت تو ورد حافـــظ اسـت

گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند

----

پسرم بیا دعا کنیم امسال، همان سال موعود فرج باشد.

دعا کنیم امسال سلامتی و عاقبت به خیری برای همه باشد.

پسرم، پاره ی تنم عیدت مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه 30 اسفند1391ساعت 1:6 توسط مامان| 4 نظر 4 نظر

شایدتر هم داشتن وبلاگی که مامان برای آدم نوشته باشد و تعداد خوانندگان آن، در آینده یک پرستیژ باشد برای نوجوانان آینده و اگر ننویسیم خِرِمان را بگیرند که پس کو وبلاگ من؟!!!
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 15:33 توسط مامان| ثبت نظر ثبت نظر

پسرم اگر بزرگ شدی و دوست نداشتی از این که خاطراتت را پیش از خودت، دیگرانی خوانده اند چه کنم؟!

شاید اسباب کشی کنم، به سوی خاطره نویسی بدون انتشار عمومی.

شاید.

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1391ساعت 2:30 توسط مامان| 3 نظر 3 نظر

یکی از نیازهای اساسی شما، که حتی نیاز به خواب و خوراکت رو تحت تاثیر قرار میده، نیاز به آرامشه.

نیاز به رها بودن، به حال خود بودن. 

از نوزادیت هم همین طور بودی. یادته برات تعریف کردم روز اول عید سال 91 رو؟ که چقدر گریه کردی؟ اون موقع نزدیک 4 ماهت بود، و دقیقا از شلوغی دورت خسته شده بودی.

یک ماه قبلش، توی مهمونی بله برون عموجون هم همین اتفاق افتاد، و نتیجه این شد که من در طول مدت مهمانی یا توی اتاق داشتم عوامل مختلف گریه ات رو بررسی میکردم، یا کنار هود عزیز، به صدای روح بخشش گوش میدادیم.

هنوز هم وقتی شلوغی اطرافت از مدت مجاز تجاوز میکنه، کل سیستمت میریزه به هم و فقط صدای بهانه گیری ازت ساطع میشه!

امروز وقتی بعد از 12 ساعت تنها شدیم، شدی همان سپهر همیشگی، در حال بالا رفتن از سر و کول من و مبل و بدو بدو کنان و حرف زنان.

به بابایی میگم: نیاز داره به حال خودش باشه.

بابایی میگه: دقیقا!

و ادامه میده: مثل خود ما.

و من میگم: دقــیقاً!!

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1391ساعت 1:13 توسط مامان| یک نظر یک نظر

نمیدانم چه طور جرئت کردم عشق ابدی و ازلی ات، پتویت را میگویم، در مقابل چشمانت به لباسشویی بیندازم!!

در طول مدت شستشو سعی میکردی از شیشه عبور کنی و به عشقت برسی! 


مجبور شدم بساط خانه تکانی را دوباره راه بیندازم تا عشق بر آب رفته‌ات از سرت بیفتد.

اسپری و دستمال و بالا رفتن از صندلی سور و ساتی برایت به ارمغان آورد. 

من روی این صندلی بالا میپریدم که دستم به قسمت های بالای دیوار برسد، شما هم روی صندلی خودت بالا میپریدی! 

نردبان هم که فکرش را نکن. بار آخری که نردبان را آوردم و بالایش رفتم تا پرده را در بیاورم، وقت پایین آمدن باید مواظب می‌بودم پاهایم را روی دستهایت که یک پله بالا آمده بودی نگذارم. تازه اون موقع زورت به پله اول میرسید هنوز. عصر همان روز، یا فردایش بود که پله ی آخر هم فتح کردی، با اسکورت مامان. 

خب مسلما وقتی من بالای نردبان باشم، اسکورتی هم در کار نخواهد بود، بنابراین همان امن تر که پای نردبان به خانه باز نشود و همچنان من روی صندلی بپرم بالا و پایین.

من دستمال خودم را میکشیدم، و شما... شما در اولین فرصت دور از چشم من، حساب جعبه ی دستمال کاغذی را که به لطف صندلی بهش دسترسی پیدا کرده بودی، و دستمال های داخلش را رسیدی. 

من پتوها را شستم و پهن کردم، شما هم با دستهای چرب تازه غذا خورده نوازششون کردی.

من هی تلاش کردم خانه را جمع کنم و شما هی پخش تر کردی اسباب های خودت و اسباب های داخل کابینت ها را.

خلاصه همکاری مستحکمی داشتیم و داریم با هم عزیز مامان.

نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1391ساعت 23:12 توسط مامان| 6 نظر 6 نظر

به استحضار عموم میرساند علت گریه ی نیم ساعته ی نیمه شب کودک پانزده ماه و نیمه هنوز* هم میتواند به علت بادگلو باشد، بدون توجه به اینکه گریه ی بادگلو برای نوزدای نهایتا چند ماهه است.

--------

* هنوز که میگویم، داستان دارد مادر جان. قصه ی شب را که یادت هست؟!! 

این بار اما، خیلی نترسیدیم. بالاخره تجربه ای گفتن، چیزی گفتن. باز هم گریه هات شبیه کسی بود که ترسیده باشه. باز هم چند قطره آب به کمکمون اومد. همه ی عوامل رو بررسی کردیم، ولی صادقانه هیچ جوره احتمال بادگلو به ذهنمون خطور نمیکرد. 

--------

بعد از اینکه سبک شدی، خنده هات برگشت،  «چیه چیه » گفتن هات هم، همه چیز آرام شد و زندگی زیباتر.


نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1391ساعت 14:1 توسط مامان| 2 نظر 2 نظر

فقط در خانه ی بچه داری ممکن است آفتابه را رو میز پذیرایی ببینید!

نوشته شده در شنبه 19 اسفند1391ساعت 11:47 توسط مامان| 5 نظر 5 نظر

این مکالمه در طول روز بارها و بارها و بارها تکرار میشه:

سپهر: اِه اِه اِه...

مامان: فلان چیز رو میخوای؟/ فلان کار را بکنیم؟

سپهر: هِه هِه!

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 16:29 توسط مامان| یک نظر یک نظر

پسر مهربان و مودب ما بعد از اینکه چیزی را میخواهد، یا نمیخواهد و ما بهش میدهیم، و میگوییم بفرمایید، حتی وقتایی که نمیگوییم بفرمایید، مهربانانه نگاهمان میکند و میگوید: نَی نَی nay nay، حرفی بین نون و میم، یا چیزی شبیه به این.

هنوز هم باورمان نمیشه به این زودی تشکر کردن را یاد گرفته باشه.

ماشاالله.

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 16:27 توسط مامان| 2 نظر 2 نظر

با کودک 15 ماهه ای که زود عصبانی میشود، و برای نشان دادن عصبانیتش مامان را گاز میگیرد باید چه کرد؟

صبوری؟ بی تفاوتی؟ پرت کردن حواس؟ 

خب همه ی این ها را انجام میدهم و باز تکرار میشود، چه کنم؟!


پ.ن: تربیت روز به روز وارد فازهای مشکل تری میشود. خدایا توکلمان به توست. این بچه ها امانت های تو هستند، نزد ما. پس خودت همراهمان باش در امانت داری.

نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 16:5 توسط مامان| 7 نظر 7 نظر

1. هر چه میسابی و میشوری، مشخص نمیشود. هیچ کس نمی فهمد چقدر تمیز کاری کرده ای، تقدیر و تشکر پییش کش. ولی اگر ولش کنی به حال خودش، داد میزند که من تمیز نشده‌ام. (در مورد فواید خانه تکانی!)

2. هر چه بیشتر میگردی، از آنچه میخواهی یا میخواستی یا دوست داشتی به دست بیاوری دورتر میشوی!(در مورد سرچ مقاله برای پایان نامه)


الان یعنی تابلوه که امروز به ادامه خانه تکانی پرداختم  و امشب دوباره بساط «مقاله سرچ کنون برای ایده و رفرنس پایان نامه پیداکنون»!! به راه بوده؟!

نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 1:18 توسط مامان| 7 نظر 7 نظر

1. چیییهه؟

2. کلاه

1. چیه؟

2. کلــاه

1. چیه؟

-2. کــلـــاهه

.

.

.

1. چیه؟

2. کــلـــاهه، کُ لــــا هه! اِ! هی میگه چیه چیه!!


- شماره 1 ، سپهر و شماره ی 2 زهرا بود. من و مامان زهرا نماز میخوندیم. 

- اون سه نقطه چندین بار تکرار همون سوال و جواب بود که برای اینکه حوصله ی خوانندگان مانند حوصله ی فرد شماره 2 نشه، خلاصه نویسی شد!

- بعد نماز نگاه کردم دیدم مورد سوال، کلاه نبوده، بلکه علت باز شدن کشوی لباسهای زهرا بود.

- مامان جون میگن سپهر خیلی زود چیه چیه هاش رو شروع کرده.

- این روزها بدون اغراق چند صد دفعه «چیه» میگی.

- تو خواب گاهی موقع غلت زدن هم یکی دو دفعه ای سوالی کلیدی ات رو تکرار میکنی.

- گاهی به اسم شی اشاره شده اکتفا میکنی. و گاهی چیه، یعنی برام توضیح بده این چرا اینجاست، این چی کار میکنه؟ چرا این، اینجوریه و ده ها سوال دیگه.

مثل امروز صبح که پرده دم در کمی جمع شده بود و تو به محض اینکه از خواب بیدار شدی، متوجهش شدی و با تعجب نگاهش میکردی و میپرسیدی چیه؟!!

نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1391ساعت 15:39 توسط مامان| 2 نظر 2 نظر

در پست قبلی صحبت نماز خوندن شما شد. خوبه که برات بنویسم که علاوه بر مهر، سجده روی دستگیره ی دایره شکل دراور مامان جون اینا که از جا کنده بودیش، توی حمام روی در شامپو، و روی لیف کنفی (به جهت شباهت رنگش با مهر) هم قبوله!! 

البته فقط برای شما گل پسر من. :)

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1391ساعت 14:19 توسط مامان| 3 نظر 3 نظر

مدتی پیش یه شب با هم در بازی میکردیم! بازی ساده ولی جذاب ابداعی خودت. در اتاق رو میبستی، بعد باز میکردی، بعد دوباره میبستی و سعی میکردی چفتش کنی و همین طور ادامه  میدادی. من بیرون اتاق نشسته بودم و هربار که در را باز میکردی میخندیدیم و من شادمانه میگفتم : سلاام.

این طوری بود که از اون به بعد، بعد از سی چهل بار باز وبسته کردن در و سلام بازی، سلام رو یاد گرفتی. هم لفظش رو، هم محل استفادش رو.

این روزها از اتاقی به اتاق دیگه که میای، از بیرون میای و چشمت بهمون می افته، بابا از بیرون میاد، حتی گاهی وقتی از خواب بیدار میشی و ما رو میبینی، سلام میکنی. 

بدون اینکه حتی یک بار هم بهت بگم: «سپهر بگو سلام!»

-------

راستش کاملا مخالف این جمله هستم. سپهر بگو فلان. سپهر گوشت رو نشون بده. سپهر الله بکن. سپهر اینجوری بازی کن. اینجوری نکن.

خدا رو شکر تا حالا هم خیلی کم مستقیما ازت خواستم کلمه ای بگی یا کاری رو انجام بدی. (البته اعتراف میکنم قبلا چند بار ازت خواستم بگی مامان! و شما هم نگفتی!!)

مادربزرگ سپهر به خواهرشون تعریف کرده بودند که مامان سپهر بهش الله گفتن رو یاد داده. ولی واقعیت اینه که من تا حالا یه بار هم ازت نخواستم سجده کنی یا الله بگی. صرفا نماز خوندم و گاهی ذکرهای بعد از نماز رو بلند گفتم و شما شنیدی.

به نظرم این راه بهتری است.

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1391ساعت 14:14 توسط مامان| 3 نظر 3 نظر

با مامان بزرگ بیرون رفتید. مانکن های چادر به سر را نشان میدهی و میگویی «ماما».

لباسم را بر میداری و «ماما ماما» گویان میکشی روی زمین.

جورابم را از توی کمد بر میداری و میبری میدی دست بابابزرگ و میگویی «مــاااما»

حین شیر خوردن، چند لحظه مکث میکنی و لبخند میزنی به رویم و بارها صدایم میکنی «مــاما»

(بعد دستت رو به نشانه «الله محمد علی فاطمه حسن و حسین » به صورتم میکشی و اَلااا  اَلاه  میگویی.)

کنارم بازی میکنی و یادت می افتد به توانایی جدیدت. سرت را بلند میکنی و خوشحال ماما ماما صدایم میکنی.

عکسم رو در کنار خودت توی شیشه میبینی و با انگشت بهش اشاره میکنی و میگویی «ماما».

... و این منم که غرق در لذت «ماما» بودن، «جانم»، «عزیزم»، «بله پسر گلم»، را نثارت میکنم.

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1391ساعت 0:49 توسط مامان| 5 نظر 5 نظر

چند روز بعد از تولد یک سالگی ات رفتیم آرایشگاه. آرای شگ اه کو دک ان.واقع در س ر ز م ی ن ع ج ا ی ب. مکانی که برای همچون مایی، یک بار رفتنش مساوی بود با توبه ی نصوح.

دو ساعت در ترافیک همت گیر کردیم،

خیلی دیر رسیدیم.

پانصد متر مانده به محل، شما خوابت برد و با پیاده شدن از ماشین و وارد شدن به آن مکان کذا، خوابت پرید.

برای رسیدن به آرایشگاه باید ورودی میدادیم. ورودی بابت خرد شدن اعصاب و روان از آن همه صدا.

هزینه ی آرایشگاه قابل اعتنا بود!

همه ی این ها به کنار، همه ی این سختی های قابل پیش بینی را به جان خریدیم که موهای شما با آرامش کوتاه شوند، اما سیل اشک و التماس و وحشت و گریه جاری بود طی مدت اصلاح.

هر چند نتیجه رضایت بخش بود، اما به نظرم به آن همه گریه ی شما نمی‌ارزید . 

خیلی زود دوباره موهات بلند شدند و فر خوردند و رفتند توی هوا. نهایتا دو دقیقه بعد از هر بار شانه زدن، موهات مرتب بود و دوباره همان آش و همان کاسه. حوصله ی من و بابا که همیشه از موهای نامرتب و بلند بچه ها، مخصوصا پسر بچه ها فراری بودیم، دائم سر بود.

(اگر کارتون Brave‌ رو دیده باشید، سپهر شبیه برادران سه قلوی مریدا شده بود! یعنی اینا)

خلــــــــاصه

امروز بردمت حمام. موهات رو که خیس کردم، خودم دست به قیچی شدم. یک عدد سر و بدن چرخان و سُرخوران زیر دست من ووول میخورد و منِ فوقِ ناشی هم آرایشگری میکردم. هر دو شانه هم در لحظات اول توسط شما ضبط شدند.

منت خدای را عزّ و جلّ که موهای شما حالت دارند و خودشان میدوند میروند بالا! و گرنه با آن موهای زیگزاگی روی پیشانیت (زیگزاگ نامرتب!) احیانا امشب را باید پشت در خونه میخوابیدم!

خلاصه متوسل شدیم به دعای کظم غیظ! (آل عمران134) (چپ چپ نگاه نکنید! من از بابای بچه ها! نمیترسم که! فقط جهت حفظ احترام بود!!)

بابا که اومد چند ثانیه ای نگاهش ماند روی موهای تمیز و شانه کرده و البته مرتب شما. بعد نگاهش سر خورد رفت روی تلوزیون. دستی به سر شما کشیدم و موهات رو به هم ریختم. بابا اعتراض کرد که چرا به هم میریزی موهاش رو؟

اینجا بود که (بنا به توصیه ی خواهرانه ی خاله جان شما) پشت چشم نازک کردم، قیافه ی قهرمانانه به خود گرفتم از بابایی در مورد تغییرات احتمالی شما پرسیدم.

بابایی فهیم، ناباورانه گفت یعنی کوتاه کردین موهاش رو؟

- بله +لبخند فاتحانه.

- با مامانم؟

- نه خودم تنهایی +لبخند قهرمانانه.

- +کمی تعجب + تشویق و تایید ضمنی + چهره ی رضایت آمیز + بیشتر کوتاه کن!

بنابراین بابایی رو سر شب خوابوندیم و با شما دوتایی اومدیم تو اتاق. شما شونه ها رو گرفتی دستت و من قیچی و برس رو. (کجای دنیا مو رو با برس کوتاه میکنن؟! :دی)

کناره ی گوش هات، پشت سرت و الخ رو مرتب نمودم، شما رو با نتیجه ای رضایت بخش‌تر خوابوندم و اومدم تا شرح رشادت هایم را برایت تعریف کنم پسر خوبم.

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1391ساعت 0:39 توسط مامان| 4 نظر 4 نظر

دلم آبا* را میخواهد...

ساده زیستی اش، مهربانی اش، بزرگی اش، خانه ی مادربزرگی اش، آن احساس خودمانی خانه اش را.

هنوز بعد از یک سال و ده ماه شماره ی خانه اش روی گوشی ام ذخیره است، هنوز شماره خانه اش را حفظم. هر چند دیگر خانه ی آبا در کار نیست.

هنوز داغدار آبا هستم. هنوز یادش اشکم را جاری میکند. 

از وقتی آبا رفته، حس میکنم ریشه ی من هم از مرند کنده شده. دیگر مرند شهر آبا و اجدادی ام نیست. 


پ.ن : آبا، مادربزرگ پدری ام بود که به رحمت خدا رفت. داغ دوباره دیدنش، حتی دوباره شنیدنش به دلم مانده.

دیگر هرگز کسی را به این نام نخواهم خواند.

پ.ن : خدا مامان جون رو حفظ کنه. مادربزرگ مادری ام، که بسیار دلتنگش هستم. 

-----

چهلم آبا شرکت نکردم. به خاطر شما پسرم که سه ماه بود درون من مهمان شده بودی. دقیقا هم نمیدانستم مراسم چه وقتی است. عصر خواب دیدم مراسم ختم آبا است. همه بودند. آبا آمد توی آشپزخانه ی خانه اش. فقط من او را میدیدم و هق هق گریه میکردم. میدانستم رفته است. آرام بود و مطمئن. آمد مرا سخت در آغوش گرفت. گفت من هیچ کار ناتمامی در این دنیا ندارم. هر چه بوده انجام دادم. باقی را هم به آقای فلانی (یکی از روحانیون معروف، که نمیدانم دلیل اسم ایشان در خوابم چه بود) سپرده ام. از تو هم گفتیم پسرم. از اسم های انتخابیمان. گفت خوب است. بعد از انگشت خودش یه انگشتر فیروزه درآورد و در دست من کرد.

از خواب که بیدار شدم، به دنبال انگشتر میگشتم. دستانم را نگاه کردم، اطرافم را. نبود. باورم نمیشد که نباشد. بس که طبیعی و باورکردنی بود خوابم.

سالگرد آبا که صندوقچه اش را باز کردند، عمه ها انگشتر فیروزه ی آبا را فرستادند برای من. 

وقتی مطمئن شدم همه اش خواب بوده، زنگ زدم به مامان. گفت که مراسم چهلم که روز یکشنبه، به عادت همیشگی جلسات قرآن یک شنبه آبا برگزار شده بود تازه تمام شده. گفت که کتابچه های دعا را که بچه های آبا به یادش چاپ کرده بودند، بین خانم های مسن توزیع شده بود و چقدر همه دوست داشتند کتاب ها را. چقدر همه دعا کرده بودند برای آبا.

صفحه اول کتاب نوشته شده:

هدیه به روح بانویی پارسا،

در زندگی ساده گیر

و در عبادت، خستگی ناپذیر

با مردمان، مهربان

و از قیودات این جهان گریزان.

برای شادی و آمرزش روح حاجیه خانم ....

و همسرش حاج ....

این دو، که چشم ما بودند.

نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1391ساعت 1:42 توسط مامان|

بوی بهار که می آید، دوباره زنده میشوم.

خدایا شکرت به خاطر بهاری که هر سال برمیگردد.

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 17:57 توسط مامان|

نشسته ایم و داریم روی پارکت ها سر میخوریم. یعنی من شما را سر میدهم.

ازت میخواهم بنشینی تا من برم دستشویی. با جدیت سریع بلند میشی، دست منو میگیری و میبری دم در دستشویی. بعد اقدام به هل دادن در میکنی که باز بشه و بریم داخل!


پ.ن. 1: این روزها با دانسته هایت مدام من رو غافلگیر میکنی.

پ.ن. 2 : خیلی دوست دارم دست در دست هم راه برویم. گاهی خودت دست منو میگیری و من رو بلند میکنی و دور خونه قدم میزنیم با هم. هر دویمان کیفور میشویم. من بیشتر!

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 0:19 توسط مامان| 3 نظر 3 نظر

رز
۳۰ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۳۹ ۰ نظر
نو نوار
بعدا نوشت: امروز معلوم شد که یه استخوان روی هر دو پام هم از جای خودشون تشریف بردن یه جای دیگه، به سلامتی و میمنت.

گفتم که یه وقت مدیون نباشم!!

------

در جلسه ی دوم فیزیوتراپی به خانم مهربان فیزیوتراپ میگویم گردنم را که خم میکنم ستون فقراتم تیر میکشد. دست میزند و عضلاتم را که مثل سنگ سفت شده اند در میابد! عضلات پشت ساق پایم هم، همچنین. حتی سوزن چیچیوتراپی هم فرو نمیرود در ماهیچه ها، بس که گرفته اند.


میگوید از زیاد بغل کردن بچه است.

والا آدم اگر آدم بود (آدم اول مرجعش منم!) با بغل کردن بچه به این حال و روز نمی‌افتاد.

حال و روز که میگویم منظور فقط گرفتگی چند ماهیچه که با ماساژ دردناکی قرار است انشاالله رفع شود نیست.  جابجایی دنبالچه و مهره ی پنجم ستون فقرات که قرار است جا بیفتند و باید یک هفته استراحت مطلق داشته باشم، درد زانو، وزن ده کیلو زیر نرمال، گیج رفتن سر بعد از یک دور بازی عموزنجیرباف و پرت شدن به یک طرف، یک مشت داروی تقویتی هر روزه و غیره را که اضافه کنیم، حال و روزم تا حدی تکمیل میشود. گودی کمر و افتادگی شانه هم دراین ملغمه نقش ایفا میکردند که تا حد زیادی رفع شدند، شکر خدا.

دوستی سالها پیش پیشنهاد کرد که باید منو بدن، یه نو اش را بگیرند. سالهاست دارم به این پیشنهاد فکر میکنم!


پ.ن: خدایا هر لحظه ات را شکر.



نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1391ساعت 9:36 توسط مامان| 7 نظر 7 نظر

شلوغ پلوغ
این روزهای بی خاطره‌نوشت که میگذرند، سرمان شلوغ است مادرجان. و اخلاق و اشتهای شما در نوسان ازین شلوغی و بی برنامگی زندگی. 

البته خدا را شکر که این شلوغی ان شاالله به خیر است و این بی برنامگی برای بازسازی آپارتمان عموجان است که ان شاالله زندگی مشترکشان را شروع کنند، در همسایگی ما. در حقیقت در بسیار همسایگی ما: طبقه ی بالای خانه ی مان.

نوشته شده در شنبه 28 بهمن1391ساعت 19:4 توسط مامان| 5 نظر 5 نظر

روز من
وقتی روزت را با بوسه ی آرام و مهربان پسرک آغاز میکنی که پیش تر از تو از خواب برخواسته و میخواهد تو را نیز بیدار کند، امید به یک روز طلایی در دلت جوانه میزند.


یاد بوسه های مهربان و لطیف صبحت که می افتم، دلم قنج میرود پسرکم، پاره ی تنم.

متشکرم از این همه فهم و مهربانی‌ات عزیزم.

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 13:41 توسط مامان| 12 نظر 12 نظر

سفره
یک پیشنهاد ساده ی پیش پا افتاده ی معمولی شاید کارآمد دارم.

وقتی بچه به سن نشستن رسید، که تقریبا با غذا خوردنش و تمایلش به دست گرفتن قاشق همراه میشه، براش یه سفره در نظر بگیرید. بگذارید بشینه روی اون و با غذاش هرکاری میخواد بکنه. خیلی زود عادت میکنه به سفره ی خودش. وقتی از کشو درش میارین ذوق میکنه و وقتی پهنش میکنین میشینه وسطش و منتظر غذاش میشه.

سفره رو ازین جهت به جای روفرشی و زیرانداز پارچه ای پیشنهاد میکنم که با یک دستمال پاک میشه، غذایی که روش ریخته میشه قابل مصرفه، شستشو و خشک شدنش سریعه، و رنگ هم نمیگیره. تو جیب که نه، ولی تو کیف هم راحت جا میگیره.

چند وقت پیش یکی از فامیل ها وقتی سفره ی سپهر رو دید، خوشش اومد و گفت چه فکر خوبی!

برای همین نوشتم، شاید به کار مادرای بچه دارِ دوست دارِ «قاطی کردن غذا» و «دست گرفتن قاشق» بیاد.

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 1:11 توسط مامان| 3 نظر 3 نظر

بودن یا نبودن
مشغول شستن ظرف های ناهار بودم و غرق در افکار و دوختن و شکافتن های مکرر وقایع و شایدها و اگرهای بی انتها.

بابا توی اتاق و بابابزرگ که مهمونمون بودند روی کاناپه خواب بودند. شما هم با احترام به خاموشی خانه و خواب اهالی خانه ساکت بازی میکردی و گه گاه با پچ پچ با من حرف میزنی. (خدا پسر باشعورم رو حفظ کنه که هر وقت کسی چشماش رو به نشانه خواب میبنده، تن صداش رو پایین میاره و پچ پچ میکنه)

یک باره چشمت به پای بابابزرگ افتاد که از چادری که رویشان کشیده بودم بیرون مانده بود. من رو صدا زدی، با لب های غنچه شده، چشمای گرد، نگاه متعجب که جمله ی «ای داد بی داد! حالا چی کار کنیم؟؟!!» همراهش بود، به پاهای بابابزرگ اشاره کردی و گفتی «اووه!»

دلم قنج رفت برات. همه ی افکار درهم برهم دویدند بیرون و جاشون رو شیرینی قندی که در دلم آب میشد گرفت.


وقتی بچه نداری، زمان دست خودت است، به ظاهر! ممکن است مدتها غرق در افکار پریشان، حتی رویای شیرین باشی و حواست نباشد. ممکن است ساعتها وقتت با کارهای غیر ضروری بگذرد و حواست نباشد.

با بچه کار هست. زیاد هم هست. شاید از وقتی بچه نیست، بیشتر.

اما با بچه دلخوشی هم هست. خیلی خیلی زیاد هم هست. خیلی بیشتر از وقتی بچه نیست.

اگر بچه نباشد، چه چیزی ممکن است یک دفعه، بی مقدمه این طور انسان را به وجد بیاورد؟

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 1:4 توسط مامان| 4 نظر 4 نظر

دوستت دارم پسرم. عاشقتم سپهر.

این ذکر هر روز و هر شب من است، بعد از شکر خدایی که شما را به ما داد.

نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 0:53 توسط مامان| ثبت نظر ثبت نظر

مامان
وقتی خوشحالی و مشکلی نیست من رو آلــه (خاله)، بابا، عمه، اِه اِه، «    » (هیچی!) ، دا دِّ، و اسمهای فضایی دیگر خطاب میکنی.

سعی میکنی همه ی کلمات رو تقلید کنی، اما عجیب در مورد کلمه «مامان» مقاومت میکنی و خودت رو به هر کوچه پس کوچه ی ممکن میزنی که مثلا من نمیفهمم چی میگی!!

اما قربونت برم که وقتی زمین میخوری یا از چیزی دلخوری و گریه میکنی، بین گریه هات «ماما» رو صدا میکنی.


فدات بشم که هر چقدر بغل دیگران (مخصوصا مامان بزرگ مهربونت) بهت خوش میگذره و جز گاه گاهی نگاه تایید گیرنده، یادی از مامان نمیکنی، وقتی سر نمیدانم چه به گریه می افتی، دست هایت را با التماس به سمت مامان دراز میکنی و خودت رو از بغل مهربون دیگران بغل مامان می اندازی.

میگن مادر کانون محبت و عواطف آدم است. برای همینه که لوس کردن برای مامان، یک جور متفاوتی به آدم میچسبه.


(از مریم عزیز عذر میخوام، اگر با این پست غصه دارش کردم. این روزهای مادرگریزی برای خیلی از بچه ها پیش میاد، وقتی که میخوان فریاد بزنن من بزرگ شدم و ظاهرا ابراز علاقه و وابستگی به مادر رو با این استقلال و بزرگی در تضاد میبینن. این روزها نیز بگذرد. انشاالله)


نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1391ساعت 15:16 توسط مامان| 2 نظر 2 نظر

واقعیت
در زندگی مقاله ای، جارو کشیدن خانه باعث انتشار ذرات غبار در هوا میشود. هوای خارج شده از جاروبرقی نیز حاوی ذرات ریزی از غبار است که برای سلامتی مضر است. بنابراین باید کودکان را هنگام جارو کشیدن به اتاقی دیگر برد تا آب ها از آسیاب و خاک ها از هوا بیفتد.

اما

در زندگی واقعی نه تنها نمیتوان کودک را در اتاق دیگر نگه داشت، چون حتی اگر هم از تنهایی نباشد از شدت جذابیت و ضمنا کمی ترس از جاروبرقی دور از جانش دق میکند در اتاق؛ بلکه وقتی کودک بعد از مختصر اصطکاک بابت گرفتن لوله ی آن و ممانعت شما ناامید میشود، یک لحظه به خود می آیید و میبیند فرزند عزیز نشسته روبروی جاروبرقی و صورتش را مستقیم گرفته جلوی محل خروج هوا و از گرما و وزش آن دارد حظ وافری میبرد!

(مدتی بود خانه را چهار دست و پا جارو میکشیدیم . چون لوله اش توسط سپهر مصادره میشد. این بار به علت حفظ سلامتی چهارستون بدن، امتناع کردم از دادن لوله جاروبرقی به سپهر.)

نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1391ساعت 15:8 توسط مامان| 3 نظر 3 نظر

مهمانی
با احسان سه و اندی ساله تلفنی حرف میزنیم.مکالمه ی مان با «یادته سپهر دکمه های تلفن رو همش میزد» و بررسی علل آن شروع میشود و با پیشنهاد خرید یک مجسمه! ی موز و بعد توت فرنگی برای سپهر از طرف احسان ادامه می یابد.

بعد دامنه ی میوه ها گسترده میشود و تصمیم میگیریم یه سبد میوه داشته باشیم.

بعد قرار میشود مهمان دعوت کنیم که میوه ها را بخورند. چون سبد میوه خیلی بزرگ است، احسان نگران است که مهمان ها دلشان باد خواهد کرد!

قرار میشود خیلی مهمان دعوت کنیم که میوه ها درست تقسیم شوند دل کسی باد نکند از آن همه میوه!

بعد از سرو خیالی میوه خیالی:

من: احسان به مهمونات غذا چی میدی؟

احسان: بیل میکانیکی!

من: بیل مکانیکی رو که نمیتونن بخورن، گیر میکنه تو گلوشون.

احسان: خب بیل میکانیکی کوچیک بهشون میدیم!


من از طرف احسان همگی را به صرف یه عالمه میوه  و بیل مکانیکی کوچک که در گلو گیر نکند دعوت میکنم.


به مامان احسان جریان مهمانی را تعریف میکنم. میگوید پس قضیه این بوده، میبینم داره با ربط حرف میزنه!!

شما خودتان فکر کنید و بی ربط حرف زدن احسان را تصور کنید، وقتی با ربطش این باشد. الهی خاله دورش بگرده با اون زبون شیرینش.

نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1391ساعت 14:59 توسط مامان| 2 نظر 2 نظر

مسجد
قبل از اذان رسیدیم مسجد. تا اذان گفته بشه و انتظار برای نماز و اذان و اقامه ی امام جماعت، یخ شما باز شد و خوراکی ها و اسباب بازی ها هم جذابیتشون کم شد. به این ترتیب ما نماز رو شروع کردیم:

نماز ظهر:

رکعت اول: راه افتادی به سمت جانمازهای مردم. زانوهام رو کمی خم کردم و از پشت یقت گرفتم که پیش روی نکنی. از جیبم تکه های چوب شور رو دادم بهت تا مشغول باشی.

رکعت دوم: چوب شورهای توی جیب من و جلوی شما تموم شدند. ریسک بود، نمیشد کل ظرف رو بگذارم جلوت، به خاطر خرده های ته ظرف و حفظ نظافت مسجد. بغلت کردم که خانم های بغلی بی مُهر و من خجالت زده نشم. با هم قنوت گرفتیم.

رکعت سوم: از کنارم رفتی عقب. تا وقتی پشت سرم احساست میکردم مشکل چندانی نبود. بعد کمی عقب تر رفتی.

رکعت چهارم: آخرهای نماز رو نیتم رو فرادا کردم و سریع سلام دادم. دیدم چند صف عقب تر خانم مسن همسایه که قبل از نماز سلام و علیک کرده بودیم باهم، و به خاطر پا درد روی میز و صندلی نماز میخونه، در حال نماز یقه ات رو گرفته که ازون فراتر نری. در حقیقت داشتید با هم کشتی مسالمت آمیز میگرفتید، به قدری که من فکر کردم بنده ی خدا به نماز نرسیده و مشغول مواظبت از شماست. خدا خیرش بده، لطف کرده بود به ما.

برای نماز عصر رفتیم عقب، صف آخر. که پشت سرمون به اندازه یک صف جای خالی بود و یه خانم با سجاده ی پهن خارج از صف ایستاده بود اونجا. یه چهارپایه ی پلاستیکی برات گذاشتم که باهاش مشغول باشی، مُک عروسکت رو هم بهش چسبوندم.

نماز عصر:

رکعت اول: چهار پایه برات جذاب بود. سعی میکردی هلش بدی.

رکعت دوم: جذابیتش تموم شد. رفتی عقب. با یه کتاب دعا برگشتی که لابه لای کاغذهاش پر از نشانه بود که هر ان امکان داشت همه شون بریزن بیرون. با لطایف الحیلی ازت گرفتمش و زیر جانمازم قایمش کردم.

رکعت سوم: رفتی عقب، با یه تسبیح پاره شدنی برگشتی. ازت گرفتمش و گذاشتم کنار کتاب دعا که بعد نماز تحویل خانم پشت سری بدمشون. تسبیح خودم رو بهت دادم.

رکعت چهارم: با تسبیح و چهارپایه مشغول بودی. کمی هم این طرف و اون طرف رو بررسی کردی. از چشمم دور نشدی خدا رو شکر.

و السلام.


خودت حساب کن یحتمل چندبار صورتم از قبله برگشته و چند بار کل بدنم!


پ.ن. می ارزد. به سختی و حواس پرتی و کلنجار رفتنش میارزد، اگر خدا بخواهد و شما بچه مسجدی باشی.

نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1391ساعت 14:51 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

زبان مادری
دیروز یکی از آشناها که بعد از چندین ماه شما رو دیده بود، میگفت: ترکیبی از خودت و باباشه.

گفتم: وااقعا؟ یعنی بهش میاد ممکنه پسر من هم باشه؟!

گفت: آره، لحن حرف زدنش شبیه خودته!!

(منظورش همین حرفایی بود که به زبون کره ای میگی)

جانم. قربون لحن حرف زدنت برم مامان جونم.

----

چند روزه کاملا هدفمند بابا رو صدا میکنی. دنبالش میری، یا بهش اشاره میکنی و صداش میکنی. در اینجا جا داره از خودم! تشکر کنم که اونقدر بابایی رو با لفظ بابایی و باباجون صدا کردم که یاد گرفتی.

همچنان «مامان» م آرزوست.

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 15:28 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مچ
ای مادرانی که بچه آورده اید، بر شما باد به خریدن شلوار مچ دار برای کودک نو سینه خیز، نوچهاردست و پا و نوپایتان، باشد که رستگار شوید.

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 15:22 توسط مامان
رز
۳۰ بهمن ۹۱ ، ۱۶:۴۵ ۰ نظر
یه وقت دیگه ای هم که خیلی احساس «مادر خوبی بودن» بهم دست میده اینه که برای بیرون رفتن یه عالمه تدابیر خوب اندیشیده باشم از قبیل غذا و خوراکی و اسباب بازی و لباس اضافه، بعد اینا به کارم بیاد، بعد همه ازم تعریف کنن که چه مجهز هم اومدی! مخصوصا تر که همه ی اینا رو توی یه کیف فیسقول جا داده باشم و فلفل نبین چه ریزه و اینا.

مخصوصا تر که برای سپهر که غذا برداشتم، یه قاشق اضافی هم برداشته بودم که به کار یه بچه ی دیگه اومد.

دیگه آخر احساس مادر خوب کاردان بودن بود!!


پ.ن: یه وقت فکر نکنید احساسات مادرانه ی من به همین نزدیکیا ختم میشه ها! نه. اینها رو چون همین اخیرا تجربه کردم نوشتم، وگرنه ما اونقدر مادر خوبی هستیم که احساساتمون خیلی ناب تر ازین حرفاست 

نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1391ساعت 14:50 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

من عاشق اینم که بچه تو راه بخوابه، بعد تو بغلت بیاریش خونه، بچه با وجود تغییر فضا همچنان خواب باشه (اتفاقی که برای سپهر خیلی کم پیش میاد) بعد یواش بخوابونیش سر جاش و آهسته کفش و کلاهش رو دربیاری.

این جور وقتا احساس مادریِ خوبی بهم دست میده!!


نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1391ساعت 14:43 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

قول شرف به خودم میدم اگر مثل دیشبی، شب امتحان نخوانده ای بود، پلکهام از شدت سنگینی چوب کبریت لایشان را میشکستند و روی هم می افتادند!

ساعت 2:45 نیمه شب بعد از به زور نیم ساعت خواب، حس خفگی، دیدن یک روح سرگردان در کنار همسرجان بین خواب و بیداری، چک کردن تک تک خودمون که مطمئن شوم روح متعلق به هیچ یک از ما نبوده باشد، خدای نکرده، و این روح فرد دیگری است که به خیال من آمده.

و بعد بی خوابی، بی خوابی، بی خوابی تا خود صبح.

حکایت دیشب من.

-----

پ.ن. اون روحه توهم بود ها!!!! یک وقت جدی نگیریدش. همان طور که من جدی نگرفتمش و بی خوابیم هم هیچ ربطی به اون نداشت. فقط سیستم تنظیم خوابم قاطی کرده بود و فکر میکرد نیم ساعت خواب شبانه، یعنی خیلی!

نوشته شده در سه شنبه 26 دی1391ساعت 15:13 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

من آدم با حوصله ای که بتونه یک بچه 3 و نیم ساله و یک بچه یک ساله رو به خوبی برای مدت طولانی مدیریت کنه و آخ نگه و بچه ها هم آخ نگن، نیستم!

یا حداقل هنوز به اون میزان بلوغ نرسیدم.

تجربه ی 4 ساعته ی امروز، برای چندمین بار اینو به من ثابت کرد.

البته قبلا فکر میکردم من آدمی که حتی یک بچه رو به طور طولانی مدیریت کنه هم نیستم، که خدا رو شکر وقتی در موقعیت قرار گرفتم، با کمی اغماض تونستم و دارم میتونم، انشاالله. به همین خاطر میگم هنوز به اون رشد مورد نظر نرسیدم.

آدم با هر مرحله از زندگیش یک مرحله از بلوغ رو پشت سر میگذاره. دو فرزندی هم یکی ازین خوان ها است.

نکته اش هم اینه که اگه بچه، یا بچه ها ، فرزند خود آدم باشن که ییهویی نمیگن بفرما این دو تا بچه ی 3 و یک ساله، بدو مدیریتشون کن. نه. اول اولی میاد، اونم آسته آسته. بعد یواش یواش دامنه ی نفوذش به خونه و دامنه انرژی روحی روانی خلاقیتی! مورد نیازش گسترش پیدا میکنه. بععععععددددد دومی آآآآسسسسته آآآآسسسته میاد. آسته آسته اولی با دومی، تو با جفتشون، بابا با سه تاتون، و خونه با چهارتاتون وفق پیدا میکنه.

هرچند اون موقع هم سخت خواهد بود، ولی به سختی این که ییهویی لک لک مهربون توی بقچه یک جفت بچه قد و نیم قد برات بیاره، (یا یه بچه نیم قد داشته باشی و لک لک برات یه بچه قد! بیاره) نخواهد بود، در حالی که نه آمادگی روحیش رو داری، نه امکانات و دانش کافی برای سرگرم کردن جفتشون، نه شناخت از روحیات دقیق و نیازهای اولیه و ثانویه و ثالثیه شون و نه اعصاب درست درمون، به علت بیخوابی دیشب!!

نوشته شده در سه شنبه 26 دی1391ساعت 15:5 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

بابایی در حال گوش دادن به اخبار و ابراز تعجب نسبت به سرمای 50- درجه در روسیه: شنیدی؟ نچ نچ نچ.

سپهر نگاه به بابا، بعد از چند ثانیه، به مدت چندین دقیقه، خیره به تلوزیون: چییییههه؟* نچ نچ نچ!! چیییهههه؟ نچ نچ نچ!!  هه هه هه !!!!!هه هه هه!!!**

------

** در پاسخ به خنده ی من، که سپهر فکر میکرد من به تلوزیون دارم میخندم! بنابراین اول میپرسید، بعد بلافاصله تعجب میکرد، و دست آخر قاه قاه میخندید.

چنین پسر اخبار بینی دارم من.

------

* یک بار هم گفتم، این زبان ما به درد نمیخوره! زبانی که نشه آوای صدای نوزاد، و لحن صحبت و آوای حروف تولیدی کودک نوپا رو باهاش نوشت، کمیتش میلنگه. از ما گفتن بود.

نوشته شده در سه شنبه 26 دی1391ساعت 1:27 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

به ترتیب یاد گیری:

داء : داغ، قابلمه روی گاز، گتری، چای

اَلاّ : الله (اولِ صلوات، و نشانه ی نماز) (دیروز یک بار گفتی اَلاّ  اُمَّ)

نــــه! : نه، گاهی هم هویجوری برای تنوع،

گل: گل، سبزی، درخت.

چیییهه؟ : چیه؟ کیه؟ چرا؟ چه جالب؟ اِ؟ بیشتر توضیح بده، دربارش حرف بزن و ....

پا: دمپایی

و به ازای بقیه ی کلمات مورد نیاز، بلکه بقیه ی جملات مورد نیاز: اِه اِه!!!


بچم اسم علاقه مندی هاش رو زودتر یاد گرفته.

صلوات رو از همون ماقبل نوزادیش علاقه داشت. توی نوزادی هم همیشه واکنش مثبت و علاقه مند بهش نشون میداد.

عاشق چای هست.

عاشق هم زدن هر چیزی، مخصوصا اگر داغ باشه و روی گاز.

گرایش شدیدی به دمپایی داره، هربار میریم حموم که پاهاش رو بشورم، یه لنگه به غنیمت میاره! (البته مامانش با توسل به زور دمپایی رو ازش میگیره و آب میکشه، بعد اذن خروج به سپهر و دمپایی داده میشه). لنگه سمت راست دمپایی خودش و مامان و بابا رو میپوشه و کیف میکنه از قدم زدن باهاشون.

به گل و گیاه هم ظاهرا علاقه داره.

فقط میمونه شیر و مامان، که برای اولی نیازی نیست به زبون بیاره، خودش شخصا دست به یقه میشه.

در مورد دومی هم حرفی برای گفتن ندارم!

نوشته شده در سه شنبه 26 دی1391ساعت 1:18 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

عاشقتم که تو تاریکی* بیدار میشی و بدون هیچ حرفی و صدایی بدو بدو میای سمت من که پشت نور مانیتور دیده میشم.

اونقدر بیصدا که خیلی وقتا میترسم از یهویی به گوش رسیدن صدای پات.

بعد من، که دل تنگت شده‌ام، در حالی که چشمام به تاریکی عادت ندارند و شما رو نمیبینم، دستام رو باز میکنم و دعوتت میکنم به آغوشم، آغوشی برای شما، که بعد از دو ساعت خواب عصرانه ی معهود، دوباره شکفتی.

___

* خونه ی ما رو در هر ساعتی از شبانه روز میشه به شب یا نهایتا غروب تبدیل کرد. کافیه چراغ رو خاموش کنیم.

نوشته شده در دوشنبه 25 دی1391ساعت 17:15 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

شیر مامان کارکردهاش با رشد بچه تغییر میکنه.

اولش خب تنها و بهترین وسیله ی ارتزاق طفل صغیره.

بعد کم کم کارکردی دوگانه پیدا میکنه و تبدیل میشه به بهترین و مطمئن ترین وسیله خوابوندن کودک، ضمن ارتزاق او.

بعد کم کم کارکرد کسب محبت، ای وای بچم زمین افتاد، ای وای مامان کجا بودی و غیره رو هم پیدا میکنه.

از یه وقتی به بعد، که ما تو همون مرحله قرار داریم، با حفظ سمت، تبدیل میشه به : آخ جون، مامان دراز کشید؛ حمله!

نوشته شده در دوشنبه 25 دی1391ساعت 17:12 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

یه بازی خوب داریم:

من با لب هام گوشهات رو گاز میگیرم، شما شادمانه و بزرگونه میخندی و به رسم بچگی هات! چونه ی منو گاز میگیری.

اونقده خوش میگذره.

یه بازی دیگه هم داریم. شما میای موهای مامان رو میکشی، مامان در حالی که سعی میکنه از درد جیغ نزنه، میگه ناز کن. و یکهو شما مهربون میشی و حرکات انتحاریت تبدیل به ناز کردن میشه.

این یکی بازی خیلی خوش نمیگذره، چون هنوز داره ریشه ی موها زق زق میکنه!

نوشته شده در دوشنبه 25 دی1391ساعت 17:6 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

حدس میزنم روی تلوزیون به زبانی که فقط سپهر آن را میبیند و میخواند نوشته : لطفا غذا یا دستهای غذا مالی‌ات را بمال به من!

نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1391ساعت 22:34 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

تا میام گرم سرچ، درس، خوندن مقاله برای ایده یابی پروپوزال یا کار جدی بشم، یه بچه بازیگوش ته دلم جیغ میزنه و منو مجبور میکنه برم سمت کارای تفننی غیر درسی غیر جدی!

باز کردن صفحه بلاگفا یکی از متداول ترین کارهای شیرین غیر درسیه.

این یکی از آسیبهای درس خوندن و مطالعه با کامپیوتره.

آخه بچه جون حتما باید قسم بخورم برای خودم که وسط مطالعه دست نزنم به این چیزای جییییزززز؟!!

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1391ساعت 15:27 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

دیروز ماشین پلیست رو برای اولین بار دادم دستت. چنان حرفه ای دست به ماشین چهار دست و پا ماشین رو حرکت دادی و از آشپزخونه به سالن و بالعکس رفتی و صدای ماشین درآوردی که من که مامانتم انگشت به دهن موندم کی و کجا این طور ماشین بازی رو یاد گرفتی.


راستی قبل از اختراع ماشین، حتی قبل از اختراع چرخ، پسربچه ها با چی ماشین بازی میکردند؟!! بس که این بازی با گوشت و خون پسرها عجینه. شایدم یک وقتی، حوالی اختراع ماشین، جهشی ژنتیک در نسل ذکور، چنین عارضه ای را به دنبال داشته است.

نوشته شده در سه شنبه 19 دی1391ساعت 16:13 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

دو روزه یه کلمه جدید یاد گرفتی: گگِ

گل کنار آینه، گل توی تلوزیون جلوی آقای سخنران، گل نقاشی شده در تابلوی عمو که تو خونمون نصبه، حتی درخت توی تلوزیون رو شناسایی میکنی و با افتخار و با قدرت و به کرات میگی: گگِ

------

فرداش نوشت: گل کلم رو هم گل تشخیص دادی، به سلامتی. همچنین اسفناج رو.

-----

فردا شبش نوشت: راستی من فقط و فقط گل رز مصنوعی کنار آینه رو به عنوان گل بهت معرفی کرده بودم. همه ی بقیه رو خودت استنباط کردی.

نوشته شده در سه شنبه 19 دی1391ساعت 15:8 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

هر وقت بعد از دو سه روز به خانه برمیگردیم، خانه را به آغوش میکشم، صمیمانه به پشتش میزنم و میگویم خوشحالم که دوباره برگشتم.

با تمام وابستگی ها، دلبستگی ها و دلخوشی هایم در خانه ی پدری، و در کنار عزیزترین هایم.

نوشته شده در جمعه 15 دی1391ساعت 23:54 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

فنجان رو که توی دستم میبینی، دستم رو میگیری و تا زمین پایین میاری، حتی اگر توی بغلم ایستاده هم باشیم خم میشی که دستت برسه به زمین. فنجان را روی زمین میگذاری، دستم رو کنار میزنی، بعد خودت بلند میکنی و مینوشی. در ضمن لباس ها و زمین رو هم سیراب میکنی.

به این میگن آغاز راه پرپیچ و خم استقلال.

توکل به خدا.

----

باید خیلی خودم رو آماده کنم که همیشه احترام بگذارم به این حس شما. حتی اگر خارج از چارچوب ذهنیم (که به مرور برام نقش بسته و تخطی ازش هیچ حرامی رو حلال نمیکنه) عمل کنی.

نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1391ساعت 0:55 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

بار دیگر که می خواهید کار کودکتان را اصلاح کنید، از خود بپرسید:

 

1- آیا این موضوع حیاتی است یا به سلامتی مربوط است؟

 

2- آیا این موضوع تا 10 سال دیگر به همین نحو باقی خواهد ماند؟

از اینجا

نوشته شده در شنبه 9 دی1391ساعت 23:10 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

بعضی از مادرا هستن که فکر میکنن خیلی بلدن، و ازین جهت هی به خودشون اجازه میدن نظر بدن درباره ی بچه ی بقیه. 

وای از دست این مادرا!




پ.ن: دیشب من یکی از همون مادرا بودم، که چپ و راست ناخواسته به مامانی محمدصادق اظهار نظر میکردم! ترجیحا در این صحنه صورت من شطرنجی بشه بهتره! 

با مزگیش اینجاست که یادم رفته بود ما هم خونمون بچه پوشکی داریم. به رسم خودم که هر جا میرم یا پلاستیک میبرم یا از صاحبخونه میگیرم، به مامان محمدصادق هم پلاستیک تعارف! کردم. همچین مامان با حواس با تجربه ای هستم من!!

نوشته شده در جمعه 8 دی1391ساعت 16:52 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

«صبح که از خواب پا میشم، مثل یه گل وا میشم»

عینا زبان حال شماست گل قشنگم.


نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1391ساعت 16:23 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

دو تا لوله دستمال کاغذی حوله ای در دو قطر متفاوت، که یکی داخل اون یکی جا بگیره، میدونید چقدر جذاب، «خلاقیت ایجاد کن»، «مامان و سپهر خوشحال کن»، «مامان و سپهر سرگرم کن»، «به سپهر چیز جدید یاد بده»، «مامان رو از دیدن دقت سپهر ذوق زده کن» و کلا خوبه؟

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1391ساعت 15:36 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مقادیر زیادی در مورد لزوم آزادی دادن به کودک افاضه فرموده بودم که ناغافل صفحه را بستم!

خلاصه ی کلام این بود که بگذارید فرزند دلبندتان بریزد و بپاشد و غذا را با دست بخورد و شما هی برایش لباس عوض کنید. 

در غیر این صورت هم اعصاب خودتان خط خطی خواهد شد، هم فرزندتان و هم تمام اطرافیان.

بگذارید بچه تجربه کند که خیر دنیا و آخرت همگی  در این است. انشاالله.

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1391ساعت 15:29 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

دیدی مامان جوجه ها چه جوری از ته حلقشون به جوجه هاشون غذا میدن؟

خونه ی ما هم همین طوریه. البته برعکس.

شما گاهی یکباره سخاوتت شکوفا میشه و تکه غذایی که دیگه چیزی نمونده مراحل هضم و جذبش تکمیل بشه رو از ته حلقت در میاری و با اصرار میگذاری دهن مامانی.

نمیدونم اون وقتها غذای تعارفی توی دستت رو بخورم، یا نگاه معصومانت رو یا خودت رو بالکل؟!

---

در مورد آب هم همین طوره. البته خوشبختانه این یکی رو نمیتونی از ته حلقت در بیاری!

یه بار یه اشتباهی کردم و برای اینکه ترغیبت کنم به نوشیدن آب، لیوان رو گذاشتم جلوی دهانم و «هوت هوت» مثلا صدای آب خوردن در آوردم. الان هربار یه قورت خودت مینوشی و یه قورت هم مامانی باید برات صدا در بیاره. بدون صدا هم بنوشم قبول نداری. «اِه اِه» میگی و دوباره لیوان رو میچسبونی به دهن من.

مامانای مردم چه چیزا یاد بچه هاشون میدن، اونوقت مامان شما هورت کشیدن یاد بچه طفل معصوم داده!

آدم به کی بگه؟!!

نوشته شده در سه شنبه 5 دی1391ساعت 0:12 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

دلم میسوزد برای پسرکم و روزهایش که در آپارتمان بدون نور و بدون چشم اندازمان شب میشوند.

دلم میسوزد که از حیوانات جز نامی و صدایی که ما برایش در میآوریم، و نهایتا عکس یا عروسکی از آنان چیزی نمیبیند.

دلم میسوزد برای گردش های دو نفره ی مان که در خیابان چیزی جذاب تر از ماشین، یه ماشین دیگه، حالا یه موتور، بازم موتور، بازم موتور بازم.... بازم.... نیست که نشانش دهم. 

دلم میسوزد که رد شدن گربه، یک آپشن محسوب میشود و ما سطل به سطل دنبال گربه میگردیم که بایستیم و دور شدن یا قایم شدنش را تماشا کنیم و بگوییم عزیزم گربه که میگفتیم، همین است!!

اصلا چرا این همه گربه کم شده تو کوچه و خیابان؟ چرا آن وقتی که من فوبیای گربه داشتم از زمین و آسمان برایم گربه نازل میشد و الان باید بگردیم تا بلکه یه لحظه گربه نشان پسرک بدهیم؟!

دلم میسوزد که جذاب ترین اتفاق برای پسرم صدای زنگ آیفون است. آنقدر که ذوق میکند و سمت در میدود و یک نگاهش به در است و یک نگاهش به آیفون، که ببیند از کدامشان زودتر فرد جدیدالورود را میبیند.

دلم میسوزد ازین دنیای کسل.

پس چرا بهار نمیشود لااقل بتوانیم پنجره ی بی چشم انداز و بی نور تراسمان را باز کنیم؟

-----

این مطلب را صبح نوشتم که برق رفت و نتوانستم منتشرش کنم. ظهر که رفتیم بیرون، چند دقیقه ای ایستادیم و سپهر گربه ای را نگاه کرد. گربه هم فهمیده بود مورد توجه است، هر چه توانست خودش را قل داد روی زمین و حرکات نمایشی اجرا کرد که بیشتر جلب توجه کند. بعد از 3-4 دقیقه که راه افتادیم، گربه هم دنبال ما راه افتاد و ول کن نبود. با توسل به دعا و فرار! تا جایی که از حوزه ی استحفاظیش بیرون رفتیم، از شرش راحت شدیم.

خدایا این همه دعای پنهان تو متنم بود، فقط گربه اش قابل استجابت بود؟ :دی

نوشته شده در دوشنبه 4 دی1391ساعت 17:20 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

مامان رو روسری به سر و چادر به دست آماده ی بیرون رفتن میبینی. ذوق میکنی و با خوشحالی میگی «ماما»

مامان ذوق زده: جان مامان؟ عزیز مامان. آفرین 

سپهر: بابا با با

مامان: مـــامــــان

سپهر : بــــابـــــا !!

خوب بود لج میکردم بیرون نمیبردمت اصلا؟! خوب بود میگفتم منتظر باش باباییت بیاد ببرتت بیرون؟!! 

----

بعدا نوشت: البته هنوز بابا ماما گفتنت کاملا هدف دار نشده. (از سری دلداری های یک مامان نذوق زده!!! به خودش.)

نوشته شده در یکشنبه 3 دی1391ساعت 15:37 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

رز
۳۰ دی ۹۱ ، ۱۶:۴۳ ۰ نظر

کنجــــــــــدانـــــــــــــــــــــه

تبریک میگم به خودم بابت حذف اون صدای کذایی که موقع باز شدن وبلاگ نواخته میشد.

و معذرت میخوام از همه ی دوستانی که با باز شدن وبلاگ کنجد و پخش اون صدا ترسیده اند، جا خورده اند، فرزند دلبندشان که به زور خوابیده بود بیدار شده، ناخودآگاه دستشان سمت بلندگو رفته که صدا را کم کنند و حتی صرفا خوشحال نشده اند.

(البته اگر خوانندگان عزیز هم به اندازه من به صدا حساس باشند.)

خیلی وقت بود (از همون اول) میخواستم اون صدا رو حذف کنم که مستلزم عوض شدن کل قالب بود.

خدا رو شکر امشب انجام شد.

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1391ساعت 1:8 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

ما چند راه بیشتر نداریم. 

یا من هیچ کار نکنم تو خونه و بنشینم رو زمین یا الکی راه برم و شما با خیال راحت بازی کنی.

یا من برم تو آشپزخونه و با شنیدن اولین صدایی که از روشن شدن گاز یا جلز ولز غذاهای روگاز بلند میشه شما بیای بچسبی به پام که بغلت کنم که ببینی چه خبره و اگر نکنم گریه و عصبانیت و بعدش هم زمین خوردن ناشی از عدم تمرکز به علت عصبانیت به راهه. اگر هم بکنم جواب کمر من رو کی میده؟ و تازه به نگاه کردن هم بسنده نمیکنی، باید شخصا وارد عمل بشی و غذاها رو هم بزنی، روی گاز!

یا من کارام رو بکنم و شما هم کارات رو. و در این صورت آخرش این منم که گریه میکنم!!

و مطمئنا سر این قصه حالا حالا حالا دراز است!


یه وقت فکر نکنید این وسایل فقط مال همون کابینتیه که توش جلوس فرموده اند! خیر. حاصل زحمت سپهر در استخراج سه تا کابینته. و البته من بسیاری از زحمت هاش رو با جمع کردن به باد دادم.

و البته بازم فکر نکنید که به همین جا ختم شد ها! خیر!! شیر تصفیه آب از جا کنده شد، ضمنا کشو های تو اتاق هم ولوووو شدند وسط اتاق و سالن. 

و بازم فکر نکنید من رفتم اونارو جمع کردم! خیر. من سپهر رو خوابوندم، اندکی با ناباوری دراز کشیدم و بعد اومدم نت. اونا هم همون جوری ولو هستند. البته بعد از چندییین بار جمع کردن. (اگه سر و صدا بشه و سپهر بیدار بشه، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ :دی)

----

خدایا شکر. ممنون به خاطر این خونه ی نامرتب. این یه عالمه معانی خوب داره. یعنی ما خونه داریم، یعنی سپهر داریم، سپهرمون سالم و سرحاله، و البته دل مامان هم گنده است! (نه ازون دلهای گنده که باید رژیم بگیرن ها!)

نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1391ساعت 0:8 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

دودو رو دودو (صدای شادمانی مضاعف)

بیست میشویم. باشد که نمره ی عطفی باشد در تاریخ سالیان سال! تحصیل و ممارست و مجاهدت من!!!

جا داره از همین تریبون از استاد عزیز که فهمیده بود یه فرمول ارزش این حرفا رو نداره، و به خاطر اون سوال امتیاز اضافی تشکر کنم.

البته اگر بیست هم نمیشدم، باز هم استاد عزیز بود و لازم التشکر، بس که انسانه.

خدا رو شکر.

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1391ساعت 12:58 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

تازه دارم مزه پسر دار شدن رو میفهمم. 

پسر دار شدن یعنی دیدن برق شیطنت توی چشمای پسرک، و بسم الله گفتن و دعا دعا کردن برای سلامت موندنش، وقتی داره سعی میکنه از دسته مبل خودش رو بکشه روی میز.

(توی عکس پیدا نیست، بین میز تا دسته مبل (که چادرم به صورت مرتبی روش دیده میشه!!) سی سانتی فاصله هست، و البته یک عدد پشتی صندلی. سپهر پاش رو گذاشت روی من که رو دسته مبل نشسته بودم، از روی پشتی صندلی خودش رو انداخت روی میز. و البته خنده ی فاتحانه فراموش نشد.)

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1391ساعت 12:54 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

میشه کنجدانه ننویسم الان؟ میشه مامان کنجدانه بنویسم؟

تمام چند روز گذشته رو با تمرکز بر نمره ی کامل سپری کردم. خودم رو میدیدم که شاد و خوشحال و راضی از نتیجه امتحان اومدم از جلسه بیرون، بدو بدو میام سمت خونه، برای خودم پفک میخرم (که چند ماهه شدیدا بهش نیاز روحی و جسمی دارم ولی به خاطر کنجد نمیخریم ) بعدا هم به عنوان جایزه ی نمره ی کاملی که گرفتم برای خودم یه روسری کرم قهوه ای که خیلی وقته دوست و لازم دارم میگیرم. 

اما این طوری نشد. خستگی امتحان به توان صد رسید و رسوب کرد توی تنم. 

نه به خاطر این که نصف سوالی که بلد بودم حل کنم رو به خاطر یه فرمول مسخره که به خاطر عدم تمرکز یادم نیومد، از دست دادم.

نه به خاطر این که برای اولین بار خودم رو شکستم و  از استاد خواستم راهنماییم کنه. ( و البته چقدر این آدم، انسانه. چقدر با مناعت و بدون منت بیشتر از اونکه فکرش رو میکردم راهنماییم کرد.)

نه به خاطر اینکه جلسه ی امتحان توی اتاق آموزش بود و هر لحظه چندین نفر میاومدن و میرفتن و بحث میکردن و تمرکز یعنی کشک.

بلکه به خاطر این بغضی که تو گلومه. بغضی که ناشی از استرس زیاده. از نگرانی نگران شدن بابای سپهر، بابای بابای سپهر، مامان بابای سپهر و خواهر مامان بابای سپهر!

من که قبل امتحان توضیح داده بودم دو سه ساعت امتحان دارم و خودم میام. من که اونقدر درگیر اون سوال کذایی بودم که غیر از اینکه دلم رو خوش کنم به اینکه انشاالله الان سپهر داره بازی میکنه و نیازی نداره کار دیگه ای به ذهنم نمیرسید، از کجا باید میدونستم اونا نشنیدن توضیح منو در باره ی غیبت چند ساعته ام و با خودشون فکر کردن حتما یک ساعته کارش تموم میشه و به موبایل سایلنت توی کیفم 36 بار زنگ زدن و نگران شدن و نذر و نیاز کردن و گریه کردن و دیابت حاج خانوم و بیماری بهجت حاج آقا عود کرده از نگرانی و بابای سپهر داشته سکته میکرده و به جای اینکه شماره دانشگاه رو از 118 بگیرن و زنگ بزن و خلاص ؛ حاج آقا رفته بود دنبال ایمان و دوتایی اومدن دانشکده.

محبت خیلی خیلی خیلی زیادشون رو میرسونه درست. خیلی خیلی نگران شده بودن و منم تا حدی مقصر بودم درست. 

ولی من الان بغض داره خفم میکنه از فشاری که بهم اومد.

 از فکر اینکه اگر در آینده واقعا اتفاقی برای کسی از خانواده بیفته، این ها چه خواهند کرد؟ پس تکلیف صبر، رضایت به رضای خدا، توکل چی میشه؟



-----

بعد از کمی استراحت نوشت: خدا رو شکر الان خوبم و خبری از بغضه نیست. خدا رو شکر همه ی نگران شده ها هم خوبن و اون عود بیماری ها هم فقط تصور بوده. 

میماند نذر ونیازهایی که باید ادا بشوند.

خدا رو شکر.


نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1391ساعت 16:3 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

یک کار خاص رو در نظر بگیرید. مثلا پوست کندن کدو حلوایی!!

خب شما تصمیم میگیرید کدو رو پوست بگیرید و خرد کنید. کدو را میشویید. چاقو و پوست کن را برمیدارید، می افتید به جانش. پوست میگیرد و خرد میکنید و تمام. و البته چون پوست کندن کدو حلوایی سخت است، خسته هم شاید بشوید.

خب حالا همین کار رو با حضور عزیزی به نام سپهر مرور میکنیم:

یک روز کدو می ماند روی اپن، از فکر اینکه وقتی وارد عمل بشوم چه خواهد شد. وقت خواب سپهر هم غنیمتی است که حیفه با کدو حلوایی پر بشه.

بالاخره دل به دریا میزنم. سپهر به بغل کدو را میشورم. کدو، سینی و سپهر را میگذارم روی زمین. (سینی صرفا برای قشنگی!)

پوست کن را برمیدارم، چاقو را میگذارم روی کابینت. دم دست بودن هم زمان دو شی برّنده مجاز نیست. چون سپهر دو تا دست دارد! و من فقط یه دستم آزاد است.

بعد من پوست میکنم، سپهر پوست ها را میریزد این طرف و آن طرف. مدتی همین طوری با مسالمت ادامه میابد. فقط کمی اصطکاک برای گرفتن چاقو پیش میاد که به قاشق راضی میشه، خدا رو شکر.

بعد کدو دو تکه میشود. یکی برای من، یکی برای سپهر میشود. طرفی که تخم دارد را سپهر برمیدارد. بلند میکنه درسته گاز بزنه، نمیشه. 

همین جوری که سپهر داره با پوست ها و خود کدو بازی میکنه اذان میشه. موقع وضو گرفتن چشم هام برق میزنه از اینکه اگه سپهر توی کدو رو کشف کنه چقدر ررر کیف خواهد کرد. تصمیم میگیرم بروم و یادش بدهم! بلافاصله به این نتیجه میرسم که تا حالا خودش حتما کشف کرده.

میام بیرون، میبینم سپهر کدو به بغل، در حالی که دستش تا آرنج توی کدو داره شنا میکنه، دهنش و اطرافش روی زمین، پر از تخم کدو است و صورت و دستا و لباساش نارنجی خوشرنگ شده، اومده نشسته روبروی تلوزیون داره اذان گوش میده.

بعد با همون اوصاف خوشرنگ میاد تو بغلم،چادرم رو ناز میکنه، با تسبیح ذکر میگه، برام جانماز رو مرتب میکنه. دستاش تقریبا تمیز شدن!

بعد از نماز میریم ادامه ی پروژه. کدو رو از وسط نصف میکنم. چشمای سپهر به وضوح برق میزنه از دیدن اون تخم ها و ریشه های نارنجی خوشرنگ. یه تکه برای سپهر، تکه تکه های کوچکتر هم برای سپهر. برایش بزمی است که نمیداند از کجایش باید بیشتر فیض ببرد.

بعد از کلی بازی، تصمیم میگیرد بخوابد. میاد صاف میشینه تو بغلم و منو «هی» میکنه که بلند شم. دست و صورتش را که برای چندمین بار طی این مدت میشورم متوجه میشوم دور دهانش حساسیت کرده به کدو و قرمز شده. 

با عذاب وجدان میخوابونمش. میرم پروژه رو تموم میکنم. پوست کندن بقیه و شستن مجدد کدو و اینکه تمام کف آشپز خونه تکه تکه های پوست و تخمه ریخته. 

حالا باید بروم طی چند ساعت آینده سینه خیز کف زمین سراسر خونه رو بگردم و تخم و پوست و ریشه ی نارنجی خوشرنگ از همه جا جمع کنم.

---

به همین ترتیب ما از صبح با هم لباس انداخیتم تو ماشین، لباس پهن کردیم ( در این موارد سپهر نقش ماشین زمان و حرکت به عقب رو داره!) یه عالمه گردو شکستیم و خونه مرتب کردیم. 

نوشته شده در شنبه 18 آذر1391ساعت 19:8 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

به افتخار پسر نمازخون خودم، که وقت نماز «الله» میگه و با دهان باز روی مهر دراز میکشه و سجده میکنه.

قبول باشه عزیز ماه مامان.

نوشته شده در شنبه 18 آذر1391ساعت 13:26 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

زهرای ما دختر منحصر به فردی است. البته هر آدمی در نوع خودش منحصر به فرد است. اما این دختر منحصر به فردتر است.

عرض میکنم چرا!

از قرار زهرا اینا و احسان اینا و مامان جون اینا میرن مراسم عزاداری. اواخر مراسم حوصله ی بچه ها سر میرود. خاله سمیه تصمیم میگیرد بچه ها را ببرد اتاقی که برای بازی بچه ها در اونجا در نظر گرفته بودند. بهشان میگویند برویم مهد کودک. زهرا هم عشق مهد کودک. ذوق میکند و مدام میگوید که میریم مهد کودک من. خاله مهد کودک من رو دیدی؟ و همین طور با ذکر مهد کودک «من» میروند تا میرسند به مهد کودک.

و ما ادرئک ما المهد کودک!

ظاهرا شبیه جنگل بوده. چند تا بچه نه چندان کودک (پسرهای هشت نه ساله) افتاده بودند روی تند شیطنت و فریاد و بچه های کوچکتر آزاری. بچه ها هم از کارای اونا میترسیدند و همگی با هم جیغ میزدند. 

جوجه های ما هم هنگ کرده بودند از دیدن این وضعیت. میبینن جای ماندن نیست و برمیگردن.

بعدا زهرا برای مامان جون تعریف میکند که: «بله! ما رفته بودیم مهدکودک احسان!!!!»

نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1391ساعت 22:6 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

چنین یک ساله شدی:

- یکی دوماهه راه میری. اما هنوز هم گاهی که عجله داری و باید بدوی، میافتی. روز تولدت برات اولین کفشت رو خریدیم و راه رفتنت به رسمیت شناخته شد.

- ظاهرا در حرف زدن هم مثل دنیا اومدن و راه افتادن عجله داری. یکی دو هفته ای هست که «داغ» رو میگی. می ایستی جلوی بخاری و با ذوق میگی «داغه دغه دغه..» و به صورت رندوم از بین کلماتی که میشنوی، بدون اینکه معنیش رو بدونی انتخاب و تکرار میکنی. فقط هم یک بار. «سپهر بگو فلان چیز» تو مرامت نیست!

این ها رو به طور مشخص یادمه که تکرار کردی: چای (با علم به معنی و البته ارادت به مزه اش!) میذاره، برمیداره- خداحافظ، برادر (تو تلوزیون نوحه میخوند خداحافظ ای برادر زینب...)

- تنها کلمه ای که هرگز حتی نزدیک بهش هم نشدی «مامان» بوده. یعنی کلمات دیگه رو که میشنوی شاید شبیه شون رو تکرار کنی، شاید هم به زبون خودت دربارشون حرف بزنی، فقط «مامان» ه که وقتی به زبون میارمش همیشه فقط با دقت نگاهم میکنی.

- همچنان علاقه داری به رختخواب بازی و چادر بازی. جدیدا هم هر چی از چادر و روسری و لباس و حتی پتو دستت میاد میندازی روی سرت و راه میفتی! اونقدر خطرناکه که نگو!

- دیروز رفتیم آتلیه و اونجا فقط راه رفتی و اخم کردی و دونه دونه موهای خانم عکاس با حوصله خود به خود دچار ریزش آنی شدن از دست شما! از بین اونهمه عکس فقط سه تا ، اونم با اغماض قابل ارائه بودن.

- گاهی میایستی جلوی ما و صدای بچه اژدها در میاری از خودت. پریشب، همون لحظاتی که سال قبلش داشتی دنیا می اومدی، آنچنان غرشی کردی که مامانی یه ربع داشت میخندید!

- الان هم با اسباب بازی های بسیار ظریف، شیک و کودکانه ات داری بازی می کنی: ماهیتابه تفلون بزرگ و کفگیر چوبی! 

- سرگرمی مورد علاقت قاطی کردنه! ازون قاطی کردنا نه ها، از این قاطی کردنا: ترجیحا غذاهای توی سفره، نشد کاسه ای که همیشه برات اضافه میارم سر سفره و توش برات دونه! میریزم که مشغول باشی. نشد هم کاسه و قابلمه خالی هم غنیمته. به لطف همین قاطی کردنا چند دقیقه ی اول سفره سرگرمی.

- در مجموع بچه آرومی هستی، البته اگر تمام وقت بغل مامان یا بابا مشغول تماشا کردن بالای کابینت ها باشی. یا مامان بابا پیشت نشسته باشن و مشغول باشی.

- با عروسک خرست رقابت داری!  حتی در خوابیدن روی پای من، که در حالت عادی تلاش برای روی پا انداختن شما منجر به جیغ و دادت میشه، وقتی برای لحظاتی خرسی رو میخوابونم روی پام، اونو کنار میزنی و میای خودت میخوابی و البته فقط برای چند لحظه که خطر خرسی رفع بشه! 

یا پاپوش هات رو به کرات در میآوردی، وقتی خرسی اونا رو پوشید اونا رو از پاش در اوردی و وقتی دوباره پات کردمشون، دیگه درشون نیاوردی.

... (شاید ادامه دارد)

نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 16:1 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

همه با دو لبشان میبوسند، دردانه پسر من با 6 تا دندانش.


نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 14:13 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

به زبون خودت یه عالمه تعریف میکنی، جدی و در حال زل زدن به صورت طرف مقابل. بعد آخرش خودت ذوق میکنی و میخندی.

ظاهرا باید تعریفی هات لطیفه یا خاطره ای طنز باشن!

نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 14:12 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

چند وقتی هست که جیغ میکشی. 

البته جیغ کشیدن در اینجا منظور فعل خاصی هست که با هدف قبلی (این خیلی مهمه) و به صورت ممتد، با صدای بلند و اکثرا بدون ناراحتی خاصی (اینم خیلی مهمه) صورت میگیره. 

مخصوصا وقتی سعی داری در رقابت با صدای جاروبرقی ثابت کنی صدای خودت بلندتر و البته ممتدتره، این صوت خاص خیلی گوش گیر! میشه.

(به خوانندگان عزیز وبلاگ: اگر زهرا و احسان ما را، و مسابقاتشان را برای جیغ زدن دیده و البته شنیده باشید، دقیقا میدانید از چه چیزی حرف میزنم!)

با این حساب، اگر همین طور پیش بره و حتی اگر دخترخاله ها و پسرخاله ها (و حتی برادر یا خواهر احتمالی آینده شما در سال های بعد) راه قبلی ها را ادامه ندهند، یه دو سه سال دیگه هم گوش های اهل خانواده با این نوای خوش روح بخش نواخته خواهد شد.

نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 13:50 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

دیشب که حس و حال یاد آوری تک تک لحظات «پارسال این موقع» داشت قل قل میجوشید، نشستم که بنویسم برای ثبت درتاریخ، که دقیقا برای ثبت در حالمان برق رفت! 

اونقدر وابسته ایم به این برق عزیز، که وقتی میره، فقط میتونیم بریم بخوابیم!!


نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1391ساعت 8:46 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام پسر عزیزمان. یک سال از سفر تو به این دنیا گذشت.

نازنینم، مرسوم است که بگویند چه زود گذشت. من هم این رسم را رعایت میکنم و با عقیده به آن میگویم «چه زود گذشت این یک سال» و همچنین «چه خوب گذشت.»

چقدر خوب بود که تو بودی، چقدر خوب است که تو هستی. چقدر عشق زیادتر شده در زندگیمان. اگر عشق قبلا در زندگیمان مال من و بابا و خدایمان بود، الان شده هزاران عشق. عشق به تو، به هر لحظه ی تو، هر نفست، هر قدمت، هر آوایت و بالاتر از همه عشق بی اندازه، روزافزون و شاکرانه به خدایی که خالق این همه خوبی است. و تازه تو، تنها یکی از بی شمار آفریدگان اویی- به راستی که پروردگارمان سزاوار ستایش است. به راستی که سبحان است.

عزیزکم، با آمدن تو، و قبل از آن با به وجود آمدنت، همه ی آرزوها و خواسته هایم از این دنیا خلاصه شدند در سلامتی و سعادت تو. این سلامت و سعادت را میتوان شکافت به بی نهایت دعا، برای تو نازنینم، و قبل از آن، برای آقای غریبمان که بی شک سعادت همه ی مان در ظهور اوست.

سپهر زندگی ما، تو را میسپارم به دست همان آقای خوبمان، و به پدران بزرگوارشان که «کلهم نور واحده». تو را الان که پاکی نه، خیلی قبل تر، از همان وقتی که بودنت در این دنیا رقم خورد، وقتی روحی پاک از عالمی بالا در جسم هنوز تکامل نیافته تو حلول کرد، حتی قبل تر از آنکه رشدت را درونم آغاز کنی، سپرده ام به اولیای خدا، که بهترین پدران هستند. تو را که امانت پاک خدایی، در همان وقت پاکی ات، قبل از آنکه غبار دنیا تو را بیالاید، سپرده ام به دست بهترین امانت دارهای عالم هستی، تا ابد، تا قیام قیامت که رو سفید شویم نزد خدا و رسولش، ان شاالله.

نور چشمم مواظب باش دست آقایمان را محکم بگیری. نکند حواست نباشد و گم شوی. این راه سخت دنیا را تنها به دنبال ایشان میتوان طی کرد.

الهم اجعل حیاتنا حیاه محمد و آل محمد

و مماتنا مماه محمد و آل محمد.

نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1391ساعت 8:37 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

ابر خوشبختی

درست بالای سر ما میبارد.

و من بی چتر زیر باران، 

خیس خوشی ام. 

نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1391ساعت 12:49 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سختی اش این است که نه بچه امتحان سرش میشود، و نه امتحان، بچه!

البته طفلک امتحان که شش ماه بچه سرش شد و به تعویق افتاد.

و طفلک سپهر من که برنامه ی خوابش را خیلی منظم تر کرده، که مامان بتواند حداقل برای یکی دو ساعتی در روز برنامه ریزی داشته باشد. 

-----

این ها را هفته ی قبل نوشتم، که استرس جلسات مرور نشده و تمرین های حل نشده داشت فشار میآورد. دیروز زنگ زدم به استاد، ساعت امتحان را بپرسم. قرار به این هفته بود. سه شنبه یا چهارشنبه اش را نمیدانستم و ساعتش را.

گفت 15 ام قرارمان بود؟(بدون منتظر ماندن برای جواب) اوکی 15 ام ساعت 1 بعد از ظهر.

این گونه بود که دیدم اگر هیچ چیز هم هیچ چیز دیگری حالی اش نشود، خدای مهربان دانای بینایی داریم که همه چیز را میداند.

نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1391ساعت 12:47 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

همه ی مان، تک به تک خواهیم رفت. مرگ با هیچ کس تعارف ندارد. از زندگان کربلا احدی باقی نمانده، جز یاد نیک و بدشان.

از خدا میخواهم رفتنت کربلایی باشه و نامت در میان لشگر نیکان عالم.

آرزو میکنم مرگت شهادت باشد.

هر چند وقت نوشتن این جمله، وقت آرزو کردنش دست و دلم لرزیده باشد.

دعا میکنم خدا دل من را قرص کند، و ایمان تو را. که با افتخار قدم برداری در راه شهادت مولایمان.

دعا میکنم از آن مرگ های «احلی من العسل» نصیبت و نصیبمان کند، به حق این شب ها و این روزها.

------

بخوانید

نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1391ساعت 12:43 توسط مامان| آرشیو نظرات آرشیو نظرات

چند شب پیش، طبق معمول وقتایی که تو آشپزخونه مشغول کارم، بغلم بودی تا نکند بالا، روی کابینت ها و گاز اتفاق جالبی بیفتد و از دست شما برود. داشتم پوستکن رو میگذاشتم توی کشو که دست انداختی بگیریش. دستت درست خورد به تیزی سرش. از چشمات فهمیدم.

چشمات یک دفعه گرد شدند و ثانیه ای بعد جیغت بلند بود و قطره قطره خونی بود که میچکید از سر انگشت اشاره ی دست چپت.

دلم ضعف کرد از دیدن خونت، از گریه ای که بلند بود و اشکی که جاری بود، از یاد چشمانی که از درد برای لحظه ای گرد شدند و بهت زده من را نگاه کردند.

حواست رو پرت لباسهای در حال چرخیدن توی لباسشویی کردم. تکیه دادم به دیوار و روضه ی شش ماهه خواندم برای خودم.

امام مظلوم که میگوییم، میدانی یعنی چه؟ یعنی تیر که بر گلوی شش ماهه مینشیند، نگاهت به چشمان گرد شده ی فرزندت باشد و بدانی این آخرین نگاه اوست.

نمیدانم شش ماهه ی شهید مجالی برای فریاد زدن یافت یا نه. کاش گریه نکرده باشد، کاش صدای گریه اش قلب پاره پاره ی امام را نفشرده باشد. خدا کند صدای گریه اش، گریه ای که با گریه هایی که از سر تشنگی میکرده فرق داشته است، بند دل رباب را پاره نکرده باشد.

امام مظلوم یعنی نگاهت به خونی باشد که قطره قطره نمیچکد، بلکه فواره میزند از گلوی پاره ی تنت و بدانی این خون بند نخواهد آمد. 

میگویند - و نمیدانم چقدر معتبر است- که قطره ای از خونی که امام به آسمان پاشیدند، به زمین بازنگشت. کاش همین طور بوده باشد.

میگویند - و باز نمیدانم چقدر معتبر است- که امام پیکر بی جان طفل را پشت خیمه ها میبرند و دفن میکنند تا اهل حرم نبینند، رباب نبیند.

و تازه این روضه، تنها لحظه ای از ابدیت عاشورا است.

مظلوم یعنی امام مهربان ما، که گمراهی و شقاوت امت جدش شاید دلش را بیشتر از بدن های پاره پاره ی فرزندانش میسوزاند.


(شب جمعه این طور شد. در طول روز روضه ی علی اصغر گوش داده بودیم. اما این، روضه ی مصور بود.)

نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1391ساعت 12:33 توسط مامان|

رز
۳۰ آذر ۹۱ ، ۱۶:۴۰ ۰ نظر

این روزها

هر چه میخواهم بنویسم، یاد علی اصغر اماممان می افتم و شرم میکنم.


مامان؛ سه شنبه 30 آبان1391 ساعت 15:8 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

برای رسیدن به حق، اولین قدم را باید روی دل گذاشت.
مامان؛ پنجشنبه 25 آبان1391 ساعت 1:30 | لینک ثابت | یک نظر یک نظر

تصورات ریزشی

احسان سه سال و 5 ماهه (چند هفته پیش):

من بزرگ شدم دندونام میریزن، دندونای تازه در میان.

من : آره خاله. دندونا ی قشنگ محکم.

احسان بی توجه به من با هیجان ادامه میده: بعد انگشتامم می ریزن، یه انگشتای تازه در میاد!


مامان؛ سه شنبه 23 آبان1391 ساعت 11:19 | لینک ثابت | 3 نظر 3 نظر

والاه!

نکته طلایی مادری:

هرگز نگذاریم فرزند دلبندمان آنقدر گرسنه بشه که خودش رو پرت کنه روی ظرف تخم مرغ، تخم مرغ داغ (کمی داغ) را با دستش برداره، بعد هی ببینه داغه هی پرتش کنه رو زمین، غر بزنه که چرا داغه، دوباره هی برش داره و بخواد با پوست اون رو گاز بزنه.

از دست بعضی از مادرها!!!!! 


مامان؛ دوشنبه 22 آبان1391 ساعت 15:58 |

سفره

آیا سفره جایی است که اهل خانه دور آن با آرامش مینشینند و از غذای کدبانوی خانه لذت میبرند؟

نه خیر هم! 

سفره جایی است که اهالی خانه دور آن به تعقیب و گریز میپردازند.

تلاش برای نفوذ به قلب سفره، شیرجه رفتن داخل غذاها، پاشیدن محتویات آن به بیرون، سعی در قاطی کردن همه ی غذا ها با قاشق و بیرون ریختن آن ها از بشقابها به علت بی مهارتی، و اندکی جیغ و داد به خاطر اینکه اجازه نداره سفره رو بالکل منفجر کنه نیز از ملزومات آن است، البته تنها برای یکی از اهالی خونه!!


مامان؛ جمعه 19 آبان1391 ساعت 6:41 |

سخت آسان

من از همین تریبون اعلام میکنم که بچه داری اصلا و ابدا سخت نیست. خیلی هم گوگولی و خوب و هتله.


اون چیزی که سخته، کارهای دیگه است در کنار بچه داری.

پ.ن: این کارهای دیگه میتونن به سختی درس خوندن یا به سادگی غذا خوردن باشن. در هر دو صورت فرقی نمیکنه. در کنار بچه داری، سخت میشن. و گاهی خیلی خیلی سخت.


مامان؛ سه شنبه 16 آبان1391 ساعت 15:37 | 

غدیر

اولین عید سیدی شما مبارک باشه، آ سید پسر عزیز ما.

انشاالله زیر سایه امیرالمؤمنین، و شیعه خوبی براشون باشی پاره ی تنم.

-----

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین -علیه السلام-


مامان؛ شنبه 13 آبان1391 ساعت 7:33 | 

خیر

این که فرموده اند «صدقه هفتاد نوع بلا را دفع میکند» بارها به چشم خود دیده ایم. بارها گفته ایم «خدا رحم کرد». بارها «به خیر گذشته است» 

دیروز هم وقتی بابایی به گفته خودش نفهمید چه طور شما رو از بین هوا و زمین گرفت، در حالی که کسری از ثانیه قبل از آن تو کالسکه ایستاده بودی و ما فکر میکردیم داریم احتیاط میکنیم که خطری پیش نیاد، از آن بارها بود که به طور عجیبی به خیر گذشت. آنقدر که حتی در تصورمان نمی گنجد اگر به خیر نمی‌گذشت، چه ممکن بود در انتظارمان باشد.

-----

الهی کم من بلاء دفعته.

خدایا چه بسیار بلاها که دفع کردی.


مامان؛ شنبه 13 آبان1391 ساعت 7:30 | 

مهربان هستی بخش

بزرگ پروردگارا

اگر 11 ماه پیش در چنین شبی کیسه آب اشتباها پاره نمیشد و نمیفهمیدیم که سپهر مکانیوم دفع کرده، ممکن بود چی بر سر پاره ی تنم، میوه ی وجودم بیاد؟

خدایا شکرت که سپهر رو در دامان من و بابایی گذاشتی.

11 ماهگی شما، و 3 سالگی سقف مشترک من و بابایی مبارکمون باشه نور چشمم.


مامان؛ دوشنبه 8 آبان1391 ساعت 23:48 | 

نکته ای، فرمولی، دعایی وجود نداره بچه رو از سرماخوردگی ایمن بداره؟

نه میزارم سردت بشه، نه عرق کنی، باد نزنه بهت، دستگاه تصفیه و بخور به راهه، غذا و اینا رو هم به نظرم بهت خوب میدم، دعا و صدقه هم که جای خود داره، آیه الکرسی و ماشاالله هم فراموش نمیشود، پس چرا هی مریض میشی گل مامان؟ نمیگی مامان طاقت مریضی و بیحالی شما رو نداره؟


مامان؛ یکشنبه 7 آبان1391 ساعت 13:29 | 

انواع سپهر

سپهر شاد اَدَّ اَدَّ  گوی شلوغ خانه و در خلوت خودمان، با سپهر ساکت بی صدا، اما همچنان شلوغ در حضور دیگران، با سپهر شگفت زده درون کالسکه توی خیابون* از ازمین تا آسمون با هم فرق میکنن.

یعنی اکثرا افراد فکر میکنن این بچه ی ما زبون نداره، و خندیدن بلد نیست. و فقط بلده بچسبه به مامانش و تپ و تپ بیفته زمین.

* اوایلش البته، کمی که طول بکشه، میشه همون سپهر وروجک تو خونه، معمولا آخرای گشت های کالسکه ای مون رو با دعا و ثنا طی میکنیم، چون جنابعالی بلند میشی و وایمیستی تو کالسکه! کمربند هم جلودارت نیست.


مامان؛ پنجشنبه 4 آبان1391 ساعت 0:30 | 

چشم اضافه

دیروز که دراز کشیده بودم، با جدیت سعی داشتی با انگشت اشاره، چشمم رو از کاسه در بیاری!

من دستم رو میگذاشتم روی چشمم، به زور دستم رو بلند میکردی و مجددا به حفاری مشغول میشدی.

چنین پسر مهربونی دارم من! :دی


مامان؛ چهارشنبه 3 آبان1391 ساعت 10:33 | 

خارانیدن برای خوابانیدن

اعلام میکنم شما خلف صالح بابابزرگی، از آن جهت که راه ایشان را در علاقه به و کسب آرامش از خارانیده شدن پشت مجدانه پیگیری میکنی.

چند شبه موقع خواب یک ساعت تمام قل میخوری تو رختخواب و نمیخوابی. هی شیر میخوری، هی نیمه خواب میشی، ولی نمیتونی بخوابی.

بعد من تازه کشف کردم که اثر خاروندن پشتت، میتواند سریعتر و موثر تر از یک ورق قرص خواب باشد.


مامان؛ دوشنبه 1 آبان1391 ساعت 14:2
رز
۳۰ آبان ۹۱ ، ۱۶:۳۱ ۰ نظر