آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب


حمومانه

امروز با بابایی دوتایی بردیمت حموم عزیزم. دیگه خانواده ی سه نفره مون حسابی مستقل شده.

بعدا نوشت: اینجوری میبریمت حموم. من میرم حموم و خودم رو میشورم و تو این مدت شما و بابایی با هم کیف میکنین. 

بعد من که شورونده شدم! بابا رو صدا میکنم، لباسهات رو در میاره و یه عدد سپهر لخت عزیز تحویل من میده که همیشه

 چشماش از تحیر تغییر فضا گرد گرد شده. بعد من میشینم کف زمین و شما رو به میزان لازم میشورم. همیشه تو حموم هم 

حالت تدافعی داری. اونقدر محکم مشتت رو میبندی که دستت کبود میشن. از آب نمیترسی، ولی هنوز که هنوزه حموم رفتن

 برات تازگیش رو حفظ کرده. فقط اگه خوابآلو یا گرسنه باشی به ریختن آب روی سر و صورتت اعتراض میکنی.

بعدش که تمیز شدی صدا میکنم: بـــــــــابـــــــــایــــــــِی بیا منو بگیر.

بابایی هم شما رو با حوله میگیره. خشکت میکنه و سشوار میکشه و پوشکت رو میپوشونه. تا من خودمو آب بکشم و

 خشک کنم و بیام لباسای یه گل تمیز رو بپوشونم. بدین ترتیب قصه ما به سر میرسه، سپهر به حموم میرسه (12 اردیبهشت 91)


مامان؛ سه شنبه 29 آذر1390 ساعت 22:20 | لینک ثابت

سنجش ارتفاع

نیم ساعت از نیمه شب گذشته و شما بعد از یه مقدار گریه ی جانسوز و چند قطره دایمیتیکون و مقداری شیر اروم تو
 بغلمی و داریم با هم تو تاریکی قدم میزنیم تا بیست دقیقه اماده باش بعد از شیر خوردنت بگذره و دو تایی بتونیم بخوابیم.

راستی از کجا میفمی من کی میشینم؟! تا درست همون موقع دوباره گریه رو از سر بگیری؟!


مامان؛ دوشنبه 28 آذر1390 ساعت 0:30 | لینک ثابت

توازی

با دست چپ بغلت کردم تا آروغ بزنی و با دست راست سبزی ها رو از آب در میارم و یه دستی گل ها رو از رو ترب ها پاک
میکنم و در همین حال به تربیت شما فکر میکنم و یادم میفته مادر شدن یعنی حواست باید به همه چیز باشه، همه ی کارا باید
انجام بشن: درست به موقع و موازی هم. من یه مادر دانشجو ام و دست تنها. خدا کنه بتونم از پس این همه خطوط موازی بر بیام.


بعدا نوشت:

دو خط موازی هیچ وقت هم دیگه رو قطع نمیکنن. خطوط موازی من داشتن همدیگه رو اذیت میکردن. یکی رو پاک کردم تا خط 

مادر شدنم که خط اصلی زندگیمه راه مستقیم خودش رو بدون خدشه و بدون انقطاع ادامه بده. (12 اردیبهشت 91)


مامان؛ یکشنبه 27 آذر1390 ساعت 17:13 | لینک ثابت

ما سه نفر

امشب اولین شب مستقل خانواده ی سه نفره مونه: بابا و شما و من. الان شما سمت چپم خوابیدی و بابایی سمت راستم.
 و من بین این دو خوشبختی دارم برات مینویسم پسرم. از اولین روزهای عمرت.

سه روزه قطره ی مولتی ویتامین بهت میدم. با قطره چکون قطره قطره میریزم توی دهانت و تو ملچ ملوچ کنان میخوری و

 لبات رو جمع میکنی و قیافه های مختلف به چهرت میدی و خلاصه دیدنی میشی عزیزم. ان شاالله از غذاهای بهشتی روزیت

 بشه پسرم.

امروز سه تایی با ماشین خودمون - که تازه و به برکت وجود شما گرفتیم- از قم اومدیم تهران، خونه ی خودمون. بعد ده روز 

که مامان جون خونه ی ما بود و بعدش یه هفته ای که ما قم بودیم، امروز از مامان جون جدا شدیم


مامان؛ شنبه 26 آذر1390 ساعت 0:30 | لینک ثابت

فرشته ی تمیز

سلام فرشته ی دو هفته ای مامان.

دو هفته پیش این موقع ها بود که آوردنت پیشم. من تازه به هوش اومده بودم و گیج و منگ بودم. به خاطر بخیه هام هم

 نمیتونستم تکون بخورم. بی حال و گیج حالت نیمه هوشیار داشتم که خانم پرستار مهربون تختت رو آورد و تو رو گذاشت 

تو بغلم. دقیق یادم نیست، چون گفتم که تازه به هوش اومده بودم. اما فکر کنم گفتم سلام پسرم، چقدر کوچولویی تو!

فرشته ی زمینی رو به زور جا دادن تو بغلم تا اولین غذای زمینیش رو بخوره. بغلت کردم و شیرت دادم و غرق شدم تو 

لذت مادر بودن.

اذان و اقامه و سوره هایی رو که وارد شده برای نوزاد بخونین تو گوشت خوندم و شما به وضوح با دقت گوش میکردی.

این اولین ملاقت رسمی من و شما بود نازنینم.

امروز، یعنی دیروز بعد از ظهر، بردمت حموم. البته به همراه هدایت کنترل از راه دور مامان جون. وقتی تن برهنه و لطیفت 

رو زیر دوش حموم شامپو میزدم و میشستم و تو بی نهایت آروم از حموم کردن لذت میبردی، بیش از پیش غاشقت شدم.

 خیلی مظلوم و معصوم بودی فرشته ی کوچولو. ان شاالله همیشه همین قدر معصوم بمونی عزیزم.

بعد هم که لباسای کرمی پوشیدی و لپ های تازه در اومدت بیشتر خودشون رو نشون دادن، خیلی خوردنی تر و فرشته تر شدی.

 رنگ کرمی خیلی بهت میاد پسرکم


مامان؛ چهارشنبه 23 آذر1390 ساعت 0:40 | لینک ثابت | آرشیو نظرات آرشیو نظرات

12 روزه شدی عزیزم. پسر آرومی هستی، خوب میخوری، خوب میخوابی و خوب شکمت کار میکنه. شنبه وزنت کردیم 

3 کیلو شدی ماشااله. قدت هم 2 سانت اضافه شده، دور سرت هم 1.5 سانت. لباسات کم کم دارن اندازت میشن.

 آخه روزای اول همه ی لباسای سایز صفر هم برات خیلی بزرگ بود و ما دنبال لباس سایز دو صفر بودیم. 

الان صفرها دارن اندازت میشن و به زودی برات کوچک خواهند شد. انشاالله

وقتی گریه میکنی معمولا به یکی از این راه ها آروم میشی: شیر خوردن، عوض شدن پوشک (بابابزرگ و مامان جون میگن 

شما خیلی قدر اونجات رو میدونی!) پیچیده شدن توی پتو که تو این حالت ساندویچ خوشمزه مامانی میشی

 (که البته درستش پیچیدن پتو دور شماست که نمیدونم چرا ذهن من اصرار داره همش اینو اشتباه بگه) ، بغل شدن و 

دمر خوابیدن و شیوه ی آخر بغل مامان جونه. تو بغل مامان جون یه آرامشی داری که من آرزو میکنم کاش جای تو بودم.

به مامان جون میگم یه دونه نوه ی سید که بیشتر ندارین، حقوقمون دوبله. دوباره از قم با هم برگردیم تهران.


مامان؛ یکشنبه 20 آذر1390 ساعت 1:0 | لینک ثابت

لحظه های عاشقی

داری شیر میخوری ، انگشت اشاره دستم رو محکم گرفتی و من دارم تک تک انگشتات رو نوازش میکنم و به سال های 

دور فکر میکنم. به اینکه پسرنوجوونی بشی و همراه بابا برید هیئت برای عزاداری امام حسین، به وقتی که یه روزی میای 

و میگی همسر آیندت رو میخواهی. به عروسم فکر میکنم و با همه ی این فکرها لبخند روی صورتم پهن شده، 

و تو داری همچنان شیر میخوری: قورت قورت.

نوش جونت پسرکم


مامان؛ جمعه 18 آذر1390 ساعت 1:0 | لینک ثابت

فرغ در باب استفعال

امشب از سر شب بی اشتها بودی. بعد کلی مدت که از شیر خوردنت گذشته بود، یا شیر رو نمیگرفتی، یا بی قراری میکردی
 یا فوری عقب میکشیدی.

دلت هم درد نمیکرد، جات هم خشک شد، ولی بازم کسل بودی عزیزم. تا اینکه رو مبل که خوابیده بودی یه هو یه صدایی اومد.

 فکر کردم شکمت کار کرده، اما نگو شیر از اول شب سر دلت مونده بود و نمیدونم چرا معده ی کوچولوت نتونسته بود هضمش کنه.

 همه لباسات و پتو و تشک و مبل و همه جا شیری شد.

اولین بار بود شیر بالا می‌آوردی. برعکس خیلی نوزادا که هنوز شیر رو نخورده بالا میارن. به خاطر همیناست که میگم تو پسر

 عزیز قوی منی سپهرم.


بعدا نوشت: 

الان که دارم تایپ میکنم 4 روز مونده به 5 ماهگی تو. و هنوزم اگه باد گلو داشته باشی و دلت سنگین باشه هیچ جوره نمیشه 

بهت شیر خوروند! حتی اگه من فکر کنم تو خیلی خیلی گرسنه ای! و البته ازین تجربه های فراغت هم کم نداشتی تا الان!

 البته به اون غلظت و شدت بار اول، نه!


مامان؛ جمعه 18 آذر1390 ساعت 0:0 | لینک ثابت

استقلال از اتصال

روزه شدی عزیزم. به همین زودی. به وضوح بزرگتر شدی. نگاهت از پریروز دقیق تر شده.

 برای حدود 20-30 ثانیه تمرکز میکنی روی صورت مامانی و به حرفام گوش میدی.

از دیروز دستهات رو به عنوان خوراکی جایگزین شیرمادر پیدا کردی. خیلی خوردنی میشی وقتی

 دست هات رو مزه مزه میکنی و گاهی ملچ ملوچ. مثل همین الان که یکمی خوابت سبک شده و داری

 بدنت رو کش و قوس میدی و دنبال دستات یا پتو یا کلاهت یا ترجیحا شیر! میگردی.

دیشب بند نافت هم افتاد. نزدیک نه ماه درون بدن من بودی، با من یکی بودی و نه روز پیش

 وقتش رسید که جسم مستقل خودت رو داشته باشی. نمیدونم چرا دلم میگیره. الان میتونم

 بغلت بگیرم، از شیره ی جونم تغذیت کنم، ببوسمت، بویت کنم، همون کارایی که این همه مدت

 براشون لحظه شماری میکردم، و الان هم که دارم انجامشون میدم حس فوق العاده ای دارم؛ 

اما حس دلتنگی هم دارم، برای روزها و شب ها و لحظه هایی که فقط من و تو بودیم، 

من و تو یکی بودیم و یه عالمه راز بینمون رد و بدل میشد. تو سنگ صبور من بودی عزیزم.

پسرم بزرگ شدی. بند نافت، نشانه ی اتضال تو به جسم من افتاد. امیدوارم در پناه خدا

 مستقل و سربلند باشی. امیدوارم خدا به من و بابا عمر و توانایی و لیاقت بده تو رو برای

 بنده ی خوب خدا بودن مستقل و محکم تربیت کنیم.

خیلی خیلی دوست دارم سپهر زندگیمون


مامان؛ پنجشنبه 17 آذر1390 ساعت 13:0 | لینک ثابت

مامانی نه به 3 هفته زود اومدنت نه به اینکه 11 ساعته جماعتی رو سرکار گذاشتی

داری حسابی ناز میکنی


مامان؛ سه شنبه 8 آذر1390 ساعت 22:30 | لینک ثابت

داری میای مامانی

نمیدونم چرا اینقدر عجله داری برای اومدن به این دنیاپایشالا که این دنیا برات پر از اطاعت خدا باشه، پر از سلامتی، پر از موفقیت

منتظرتم پسرم


مامان؛ سه شنبه 8 آذر1390 ساعت 16:25 | لینک ثابت

یه هفته ای میشه که شکمم خیلی حساس شده، با کوچکترین تماسی با یه شی خارجی شدیده منقبض میشه.
مثلا دیروز که پشت میز درس میخوندم گوشه ی برگه های جزوم میخورد به شکمم، فوری منقبض شد و عین سنگ شد.
حالا نمیدونم این انقباض فقط به ماهیچه های رحم محدود میشن یا آقا پسر گلمون هم حساسه به این تماسها و واکنش
 نشون میده. فکر کنم نینی هم واکنش داره، چون این جور وقتا اصلا تکون نمیخوره.

وقتی اینجوری منقبض میشم (یا میشه) یاد دو تا چیز میفتم

اول گرگ قصه ی شنگول و منگول، که مامان بزی، شنگول و منگول رو از شکمش بیرون اورده بود و جاش رو سنگ

 پر کرده بود؛ یاد قسمت سنگش میفتم و میتونم کاملا با آقا گرگه ی بیچاره همدردی کنم!

دوم هم یاد گل قهر میفتم. یه گلی هست که تا لمسش میکنی حالت پژمرده به خودش میگیره و به اصطلاح قهر میکنه.

 دیروز به بابای نینی میگفتم پسر ما هم پسر قهره. تا بهش دست میزنی حالتش عوض میشه و خودش رو گوله میکنه.

امروز تو تیکرم 26 روز مونده رو نشون میده. روزهای باقیمانده کمتر و کمتر میشن و انتظار من برای دیدن و بغل کردنت

 هر لحظه بیشتر میشه.

امروز صبح خوابت رو دیدم. بغل کردنت حس فوق العاده ای بهم میداد. خیلی تمیز و دوست داشتنی بودی. ازون بچه هایی

 که آدم میخواد بوشون کنه و خیره بشه بهشون. دوست دارم زودتر ببینمت عزیز کوچولوی تمیزم. ولی بمون، تو شکم مامانی

 بمون و خوب از شیره ی جونم تغذیه کن تا بزرگ بشی. تا رشدت کامل بشه و زندگیت رو در این دنیا با سلامتی کامل شروع کنی.

 راه طولانی و سختی در پیش داری پسرم. پس عجله نکن و خوب بزرگ شو گل پسرم


مامان؛ جمعه 4 آذر1390 ساعت 11:51 | لینک ثابت

سفرت بخیر، اما...

همه منتظرت هستیم پسرکم. و مامان از همه بیشتر.

روزها رو لحظه ها رو میشمارم و به بودنت فکر میکنم. وقتی تکون میخوری دلم میخواد تو بغلم بگیرمت و خیره بشم به 

صورت معصوم تازه از سفر رسیده ات.

سفری طولانی از یه دنیای دیگه. یه دنیای پاک که ای کاش هرگز فراموش نکنیش. دنیایی که به خدای خودمون قول دادیم،

 باهاش عهد بستیم که جانشینش تو این دنیای خاکی باشیم.

خدا کنه بتونیم امانت دارهای امینی باشیم. خدا کنه بتونی پسرم. خدا کنه بنده خوبی برای خدا باشیم. تو و مامان و بابا و همه مون.


مامان؛ سه شنبه 1 آذر1390 ساعت 13:0 | لینک ثابت
رز
۳۰ آذر ۹۰ ، ۰۱:۵۰ ۰ نظر

 

هدیه با حکمت

بعضی وقت ها یه حرف هایی مثل خار میره تو مغز آدم و تا در نیاد، آرامش رو ازت میگیره. یه حرف‌هایی که شاید ظاهر ساده داشته باشند، یا غرض خاصی پشتشون نباشه، یا حتی خود گوینده چند دقیقه بعدش یادش بره که اون حرف رو زده، ولی میتونه مدت ها تو رو آزار بده

هرکسی وظیفه خودش میدونه به نحوی در مورد بارداری آدم صحبت کنه. مثل یه جور احوالپرسی میمونه. خود من هم در مواجهه با آشنایی که داره دوران بارداریش رو میگذرونه احتمالا همین طور بوده ام و خواهم بود. این وسط بعضی حرف ها آدم رو خوشحال میکنن، بعضیا آدمو میخندونن، بعضیا نشون از محبت زیاد گوینده دارند، و بعضی حرف ها آدم رو آزار میدن.

دیروز یه نفر، که در حالت عادی تا حالا تنها حس من نسبت به اون فرد مثبت بود، یعنی به نظرم خانم مهربون قابل احترامی میومد (یعنی پیش زمینه منفی ازش نداشتم که بخواد رو احساسم از حرفش اثر بذاره) وقتی من رو با لباس و هیبت بارداری  دید، به جای هر حرف خوشحال کننده یا تبریک آمیزی گفت: اوه! چقدر هولی شما! یا چقدر عجله داری، یا یه چیزی تو این مایه ها. اولش فکر کردم منظورش از عجله، عجله در پوشیدن لباس به اون گشادیه! از بس منظور اصلیش برام دور از ذهن بود، که چنین فردی با این نسبت دور به خودش اجازه همچین اظهار نظری بکنه و  بنابراین توضیح دادم که زود نیست که! 8 ماهمه! و ایشون هم در جواب توضیح من توضیح دادند که چه فوری هم حامله شدی!

هیچی دیگه! الان اون آدم فکر میکنه با این جملات قشنگش با من ارتباط برقرار کرده و اون احوالپرسی که احساس میکرده وظظیفه اشه انجام داده.

خب این حرفش حالم رو گرفت. اصلا خوشم نیومد از اینکه بارداری من اینطوری توصیف شده. دیشب موقع خواب داشتم بهش فکر میکردم. یه دفعه یادم اومد که بچه ی تو شکم من هدیه است، از بهترین هدیه دهنده ی عالم. هدیه دهنده ای که دقیقا میدونه چه وقتی چه چیزی رو به چه کسی هدیه بده. حتی اگه همه (از جمله خودمون) فکر کنن وقتش مناسب نیست، هدیه اش اونی نیست که میخواستیم و هزار تا اما و اگر دیگه، مهم نیست. چون هدیه دهنده همه چیز رو میدونه و اونقدر مهربونه و اونقدر حکیمه که همیشه بهترین رو برات در نظر میگیره، حتی اگه تو حکمتش رو ندونی. حتی اگه خیلی سختت بشه. حتی اگه بهت بگن هولی و تو ناراحت بشی.

 

خدایا ممنونتم. به خاطر هدیه ی بزرگ و ارزشمندی که تو دامنمون گذاشتی. ممنون که بدون اینکه ازت بخوایم، این لطف رو به ما کردی. لیاقت پدر و مادر شدن رو بهمون عطا کردی. خدایا هزار هزار هزار بار ممنونتم.


مامان؛ شنبه 28 آبان1390 ساعت 15:15لینک ثابت

تجدید دیدار

از چهارشنبه هفته پیش که تو 34امین هفته عمرت رو میگذروندی ولی دکتر گفت شکم من 30 نهایتا 32 هفته نشون میده، نگرانی اومد سراغم. سرازیر شد تو تک تک لحظه هام با یه عالمه نکنه ... نکنه...

البته دکتر گفت شاید نینی افقی باشه و اینطوری کوچیک به نظر بیاد، شاید به خاطر قد بلندم باشه، شاید خود دکتر اشتباه بکنه. ولی همه اینا فقط شاید بود و چیزی از فکر و خیالای من کم نمیکرد.

چند وقتی هم بود که مثل قبل شیطونی نمیکردی، آروم تر شده بودی. این رو که به دکتر گفتم علاوه بر سونوگرافی که برام نوشته بود، نوار قلب هم نوشت، نوار از صدای قلب کوچولوی تو. یه هفته طول کشید تا بتونم وقت سونوگرافی بگیرم و برم. تو این یه هفته خیلی نگران بودم. دکتر گفته بود اگه وزنت کم باشه، باید استراحت کنم و خودم رو تقویت کنم. نگران بودم نکنه دانشگاه رفتنم اذیتت کرده باشه و کوچولو مونده باشی. هزار جور فکر و خیال کردم تا چهارشنبه که وقت گرفتم و بعد از کلی انتظار رفتم که نوار قلبت رو بگیرن. یه دستگاهی رو با کش رو شکمم ثابت کردند و گفتند 20 دقیقه حرکت نکنم و فقط هر وقت تکون خوردی، یه دکمه رو فشار بدم. شکلات هم دادن دستم که بخورم تا تو به جنب و جوش بیفتی.

اما تو لج کرده بودی و جم نمیخوردی. شایدم خواب بودی. شایدم ازون چیزی که رو شکمم بود ترسیده بودی. همیشه همین طور هستی. وقتی چیزی غیر از دست خودم و دست بابایی با شکمم تماس پیدا میکنه میترسی و خودت رو جمع میکنی و تا خیالت راحت نشده که خطر! رفع شده، تکون نمیخوری. شایدم جات راحت نبود، به خاطر همین چرخیدم که راحت باشی که خانومه آخرش گفت نباید میچرخیدم. هیچی دیگه آخرش تو 20 دقیقه فقط 2 بار یه کوچولو تکون خوردی و چند باری هم سکسکه کردی. همین! خانم دکتر میگقت حرکت مامان، بیشتر از نینی بوده! فرستادنم آبمیوه و خوراکی شیرین بخورم بلکه بیدار بشی و خودی نشون بدی. گفتن اگه جواب سونو خوب بود که هیچی، اگه نه دوباره باید نوار قلب بگیرن.

مامانی نمیدونی چقدر ترسیده بودم. چقدر نگران سلامتیت بودم. تو سالن منتظر نشسته بودم و آبمیوه و کیک میخوردم و بی اختیار اشک میریختم. تا اینکه دوباره صدام کردند داخل. این بار سونو. دیدمت پسرم. خانم دکترسر و دست و پا و ستون مهره ها و حتی تک تک انگشتای دستت رو  نشونم داد. هر چند تصویر برای من دور بود  و کامل تشخیص نمیدادم، اما دکتر گفت که سالمی، که وزنت خوبه و جای نگرانی نیست.

این بار اونقدر تکون خوردی تا کاملا غصه رو از دل مامان در بیاری. و بعد از اون روز هم به وضوح حرکتت بیشتر و بیشتر شده.

خدا رو شکر کردم، بارها و بارها، و از مطب بیرون اومدم، بازم با گریه، این بار از خوشحالی و حس سپاسگزاری نسبت به خدای مهربونی که تو رو به ما داد و خودش تو رو در پناه خودش حفظ میکنه ایشالا.

همیشه در پناه خدا باشی عزیز کوچولوی مامان: سالم و صالح و مومن.


مامان؛ شنبه 28 آبان1390 ساعت 15:0لینک ثابت

این یه رازه

تو دانشگاه استاد داره درس میده و تو برای خودت شلوغی میکنی؛

وقت استراحت تو نمازخونه دراز کشیدم و با بچه ها حرف میزنیم و تو برای خودت شنا میکنی؛

تو مهمونی همه از هر دری حرف میزنن و تو یواشکی فوتبال بازی میکنی؛

از تو حرف میزنن و خبر ندارن همزمام تو داری درون من اعلام وجود میکنی، قلقلکم میدی، مشت و لگد میزنی و گاهی مامان رو کیسه بکس فرض میکنی.

و اینا همش یه رازه:

بین من و تو

 


مامان؛ یکشنبه 8 آبان1390 ساعت 14:41لینک ثابت

خانم معلم ماهی

دیروز بابایی داشت برای زهرا «خانم معلم ماهی» میکشید و زهرا مشتاقانه نگاه میکرد و تو دل من قند آب میکردن.

شبای مهربون و صمیمی خونوادمون رو تصور میکردم: من و بابایی و شما پسر عزیزم.

بابایی برات نقاشی میکشه و شما با ذوق نگاه میکنی و من افتخار میکنم به بابایی و به پسرمون، و خدا رو هزار هزار هزرا بار شکر میکنم به خاطر بابا و به خاطر تو.

تازه برای نقاشی ها هم نقشه کشیدم که بعدا به عنوان کتاب داستان ازشون استفاده کنم و قصه هاشون رو برات بگم. به این میگن استفاده بهینه از ظرفیت ها و امکانات خانواده.

http://bayanbox.ir/id/9065684405913995407?preview

*-*-*-*

چند روزیه قلقلکم میدی. میای تو پهلوم و با عضوی که احساس میکنم پات باید باشه و پهلوم رو قلقلک میدی!


مامان؛ یکشنبه 1 آبان1390 ساعت 15:49لینک ثابت

 

رز
۳۰ آبان ۹۰ ، ۰۱:۴۴ ۰ نظر


باورنامه

روزها دارن می گذرن و تو بزرگ تر میشی و من مشتاق تر برای دیدن روی ماهت، بغل کردن و بوییدنت.

هنوز هم باور نمیکنم حدود دو ماه و ده روز دیگه میای. میای و «ما» ی من و بابا رو سه نفره میکنی. هنوزم باور نمیکنم یه مدت دیگه وقتی اینجا وسط اتاق دراز کشیدم، تو هم کنارم هستی. یا شایدم اونقدر مشغول تو بشم که اصلا وقتی برای وسط اتاق ولو شدن نداشته باشم.

باورم نمیشه مامانی. باورم نمیشه مادر میشم. باورم نمیشه و از تصورش اشک تو چشمام حلقه میزنه. از بس این اتفاق عظیمه و مهمه. از بس تولد هر نوزاد یه معجزه خیلی خیلی بزرگه. نه ماه برای باورش کمه. خیلی هم کمه.

باید بیای و لمست کنم، بوی بدنت رو حس کنم و صدات رو بشنوم تا باور وجودت تو قلبم ریشه کنه.

هرچند الان هم حرکاتت رو حس میکنم، سکسکه ات رو میفهمم، وقتی تکون نمیخوری میفهمم خوابی یا خسته ای. ولی اینا کافی نیست عزیزم. هنوزم باور نمیکنم دارم مادر میشم. باید بغلت کنم مامانی.

*-*-*-*

این روزها با هم میریم دانشگاه و درس میخونیم. جدیدا هم دعوامون میشه کی پشت میز بشینه ;)


مامان؛ جمعه 22 مهر1390 ساعت 20:40 | لینک ثابت

سپهر پارسای ما

سلام عسل مامان

هفته پیش دو روز با هم رفتیم دانشگاه. بابایی میخندید، میگفت پسرمون رو میخوای ببری دانشگاه. خدا کنه بتونم این ترم رو تموم کنم. بابایی که چند روزه نگرانه شماست. میگه نکنه کلاس رفتن من، باعث فشار اومدن به شما و زود به دنیا اومدنت بشه. باید برای اینکه خیالمون راحت بشه با دکترم مشورت کنم.

درباره اسمت هی شک داشتیم، یعنی از همون اول گفتیم سارا/سپهر. بعدن من به شک افتادم. درمورد پارسا هم فکر کردیم. معنی پارسا رو بیشتر دوست داشتیم و آهنگ و کلمه سپهر رو. دعای اصلیمونه که پسرمون پارسا باشه. نظر مهگل رو که پرسیدم حرف قشنگی زد، گفت اسمش رو بذارین سپهر، ولی پارسا بارش بیارین. 

خدا کنه موفق باشیم تو این هدف.

با این اوصاف احتمالا همون سپهر قطعی باشه عزیز دلم. کاش میدونستم خودت چه اسمی رو بیشتر میپسندی.

دیروز از صبح با بابا رفتیم خرید برای شما. تااااا شب. اول بازار، بعد جمهوری، بعد ولیعصر-پارک ساعی، آخر سر هم خیابون بهار.  سابقه نداشت این همه ساعت برای خرید بیرون باشیم. ولی خدا رو شکر خدا انرژی داد تونستم این همه ساعت سر پا دووم بیارم. خلاصه کلی برات خرید کردیم. ساک و کریر و لوازم بهداشتی و یه عالمه لباس. البته بازم کلی خرید دیگه مونده.


مامان؛ شنبه 2 مهر1390 ساعت 0:40 | لینک ثابت

رز
۳۰ مهر ۹۰ ، ۰۱:۴۴ ۰ نظر


ماچ

دو روزه احساس میکنم خیلی بزرگ شدی پسرم. ماشاالله. سر سفره درست نمیتونم بشینم. شکمم چین میخوره! حوصلم سر میره. احساس میکنم با کله میای تو معدم. سر نماز هم همین طور. البته توفیق اجباری میشه صاف بشینم بلکه یه کمی جا برای هر دوتون باز بشه : تو و معده بنده خدا.

امشب وقتی داشتم شام درست میکردم بابایی اومد با دستای یخ تازه وضوگرفتش یه عالمه نازت کرد و برای اولین بار بوست کرد. بوسه بارونت کرد مامانی. اولین بوسه ات رو از بابایی هدیه گرفتی عزیزم. نوش جونت. ایشالا همیشه قدر این بابایی به این ماهی رو بدونی و خدا برای هر دومون حفظش کنه.

اول برات نوشتم شبت به خیر. اما از اوضاع و احوالت اینطور به نظر میاد که تازه اول سرحالیته. پس گلم بازیت رو بکن تا مامانی لا لا کنه. فقط دست به چیزای خطرناک نزن!

از من شب بخیر عسل مامان


مامان؛ دوشنبه 14 شهریور1390 ساعت 0:50 | لینک ثابت

مامان دانشجو

بازم طبق معمول گذاشتم خبر قشنگ بیات بشه، بعد بزارمش اینجا.

خبر اینکه نتیجه یکی از کنکورای ارشد اومد و طبق انتظارم همون انتخاب اولم رو قبول شدم. حالا دیگه بقیش به کرم استادا و آموزش دانشکده ربط داره. که بتونم یه ترم رو بخونم و امتحانا رو دیرتر یا زودتر بدم، یا اینکه دو ترم رو کامل مرخصی بگیرم و بعد یه کمی بزرگ تر شدن گل پسر شروع کنم درسم رو.

خدا کنه اون یکی کنکور هم نتیجش قبولی باشه.

توکل به خدا.


امروز رفتم جیز شدم. آزمایش خون و ادرار. خانومه برای هر بار خون گرفتن مدت مدیدی دنبال رگ میگشت و بعدشم به صورت دردناکی خون میگرفت. ولی خدا رو شکر فعلا که تو جاش از کبودی و درد قابل توجهی خبری نیست.

یه لباس به نظر خودم گشاد هم گرفتم، مثلا بارداری. ولی با این منوال باید دوباره لباس بگیرم. بعد پوشیدن فهمیدم اونقدرها هم که تصورش رو میکردم گشاد نیست. خلاصه اینکه کلا اطلاع دقیق و ثابتی از سایزم ندارم!


آقای پدر هم امروز ساعت 4 اومد خونه، با حالت پریشون. ظاهرا سرما خورده. خدا کنه زودتر خوب بشه. الاهی آمین.


مامان؛ شنبه 12 شهریور1390 ساعت 16:45 | لینک ثابت

این مکالمه دیشب من با یکی از دوستام بود

:

مهگل:
مرضیه بی صبرانه منتظر دیدن حالات و احساساتت بعد بچه داری هستم.میخوام بر مبناش تصمیم بگیرم.

من:

خوب از کجا معلوم بچه من و تو مثل هم بشه؟

شاید بچه من خیلی با ادب و متین باشه و از همون روز اول بگه مامان لطفا شیر بده، بعدشم ازم تشکر کنه. بگه مامان لطفا منو ببر دستشویی بعد دوباره باز تشکر کنه.
بعد من هی تعریف کنم بعد تو گول بخوری! بعد بچه بیاری بعد بچت ناجور از آب در بیاد!

بعد اصلن برعکسشم رو که فکرشو نکن!


ببین مامان جون، حالا این تو و این ادعاهای من! خودت ببین چی کار میکنی و چه جوری روسفیدم میکنی.

بوس بوس


مامان؛ دوشنبه 7 شهریور1390 ساعت 17:35 | لینک ثابت

شست پا

پسرم، عسلم

دو سه روزیه رسما شکمم رو سوراخ میکنی، فکر کنم با انگشت شست پات!

خدا به داد ماه هشتم نهم برسه!


مامان؛ شنبه 5 شهریور1390 ساعت 1:36 | لینک ثابت

چوب خدا

سر بارداری خاله سمیه همش سر به سرش میذاشتم که شمکت مثل این خربزه مشهدیا میمونه که از وسط نصف کرده باشن گذاشته باشن رو دلت! و هی هی هی بهش میخندیدم!

یکی دو روز پیش خونه مادر جون اینا، مادرجون با ذوق و شوق ازم خواستن که شکمم رو نشونشون بدم. لباسم رو یه ذره تنگ گرفتم به تنم که ببینن. خوشحال شدن و گفتن چه خوشگله و کلی محبت کردن. بعد در حضور عمه جون در وقت مناسبی بازم گفتن که به اون هم نشون بدم! گفتم محدثه دیده و آخه دیدن نداره و خجالت میکشم و اینا. بعد مامان گفتن دیدی محدثه چه خوشگل بود؟ شکل خربزه هم نبود که میگفتی!

اولش یه ذره ته دلم همچین خوشحال نشدم در مورد به کار برده شدن این لفظ در مورد شکم فندقی 5 ماهم که هیچ کی باورش نمیشه یه بچه با وزن مناسب اون تو داره فوتبال بازی میکنه. بعدش یاد دو و نیم سال پیش افتادم و خودم و خاله سمیه و شوخی های به جای خودم در مورد شکمش!

گفتم ای روزگار! راست گفتن چوب خدا صدا نداره ، بعضی وقتا هم مزه خربزه میده!!

تازه سمیه سر 9 ماه ملقب به این لقب آبدار و شیرین شد، من در 22 هفته و 3 روزه ای کنجدم (5 ماه و کم روزه ای ) خربزه شدم!

باید زودتر از ساحت سمیه  طلب حلالیت کنم و گرنه خدا عاقبت من و این میوه بهشتی که  گذاشته تو دامنم رو به خیر کنه.


مامان؛ پنجشنبه 3 شهریور1390 ساعت 2:15 | لینک ثابت

کنجد فهیم

عسلی من اون یه روزی و یه شبی که خونه مادر جون بودیم برای حضور در مراسم آش نذری پزون هر ساله شون، میفهمید مامانی سرش شلوغه و نمیتونه جلوی همه ناز و نوازشش کنه. همه شلوغیاش رو نگه داشت برای دیشب و امروز که برگشتیم خونه خودمون. تا فقط من باشم و بابایی و لگد های پسرمون.

دلم برات تنگ شده بود پسرم، این یه روز و خورده ای که کمتر شلوغی میکردی، و البته هی نگرانت میشدم.

تازه میخواستم به مادرجون هم نشون بدم چه نوه شلوغی داره که تو آبروداری کردی و به جز چند تا لگد پراکنده (اونم فقط محض جمع شدن خیال مامان  ) بقیش رو آروم و بی سر و صدا یه گوشه تو بغل مامانی نشستی و با اسباب بازیات (احتمالا دل و روده من! و دوستت (جفت خودت!) بازی کردی.


مامان؛ سه شنبه 1 شهریور1390 ساعت 18:59 | لینک ثابت

رز
۳۱ شهریور ۹۰ ، ۰۱:۴۲ ۰ نظر
دیشب شب احیا بود. گل مامان تا صبح با مامانی بیدار بود و داشت با تمام قوا اون تو فوتبال بازی میکرد.

سحر وقتی بابایی از احیا اومد، براش گفتم چه پسر شب زنده دار ورزشکاری داره، و تمام صورت بابا پر شد از محبت به گل پسر عزیزمون.


خدایا به حق این شبای عزیز، به حق این ماه عزیز، خودت این هدیه دوست داشتنی رو در پناه خودت و در پناه شب های قدر حفظ و عاقبت به خیر کن.


مامان؛ شنبه 29 مرداد1390 ساعت 18:46 | لینک ثابت

رز
۲۹ مرداد ۹۰ ، ۱۸:۴۶ ۰ نظر

وقتایی که نوشته های یه نفر رو میخونم که در موقعیت مشابه خودمه و میبینم چقدر بهتر از من، احساسش رو در  اون موقعیت مشابه توصیف کرده، غبطه میخورم. دروغ چرا؟ بدجوری میرم تو لک. به این فکر میکنم که لابد فلانی از من خیلی خوشبخت تره. فلانی عشقش رو یا بچه نداشتش رو از من بیشتر دوست داره که این طوری قشنگ حسش رو توصیف کرده. اما حقیقت این نیست. حقیقت امسلم ینه که اولا بعضیا بهتر مینویسن. خوب هر کسی تو یه چیزی استعدادش بیشتره و مثلا استعداد من تو پخت خورشت هویج بیشتره تا نوشتن. (مثلا عرض کردم! ) و دوم اینکه من خیلی وقتا میتونم خیلی خوب بنویسم. کلی جمله پشت سر هم ردیف سر میخورن تو ذهنم و اون موقع هاست که تنبلی من عود میکنه. میذارم احساسم از اون ور قبلم بریزه بیرون. میذارم ازم عبور کنه. مثل همون لحظه ای که توش هستم. و این قسمت دردناک تر ماجراست.

وقتی من میرم سونو گرافی و پاره تنم رو میبینم و هزار جور و با هزار تا وصف براش ذوق میکنم، و وقتی همه اون ذوق ها رو شاید تکه تکه برای باباش و خالش و دوستام تعریف کنم و خیلی هم عالی تعریف کنم و بذارم ازم عبور کنن، خب این درد داره. شاید امروز که جمعست و من یک شنبه پسرمو دیدم، نتونم به خوبی همون یک شنبه احساسمو توصیف کنم. چون شاید خیلی از احساسمو گذاشتم با ثانیه ها بگذرن و عبور کنن.

 

 

یکشنبه دیدمت عزیزم. بزرگ شده بودی. اونقدری که باورم نمیشد این تو باشی. خانوم دکتر داشت به زور به من حالی میکرد که چشمات کجاست و پلکت کجاست ولی من منتظر دیدن کل بدنت بودم تا بتونم بفهمم چی به چیه. گفتم خب کل بدنش کو؟ گفت بابا بزرگ شده. همه تن قشنگش که یهو تو مانیتور دیده نمیشه. آخه عسلم دفعه پیش که دیدمت کل قدت تو مانیتور جا میشد و من حواسم نبود که پسر مامان چقدر بزرگ شده تو این مدت.ماشاالله قدت شده 30 سانت عزیزم. لب هات رو تکون میدادی و انگار خواب بودی. اومد پایین تر، گردن کوچولوت و پایین تر ، یه عضو زنده پر تکاپو داشت بین قفسه سینت پیتکو پیتکو میکرد. معدت، لوزالمعدت و به قول خانم دکتر اونجایی که نباید نامحرم ببینه، که فهمیدیم مسافر کوچولوی ما گل پسره. شازده پسره. دست هات و پاهات. که رو به بالا گرفته بودی، درست به سمت شکم من نشونه گرفته بودیشون و من تازه فهمیدم چرا همیشه لگد هات رو از اون نقطه حس میکنم. فهمیدم همه اون ضربه ها هم لگد بود که فرود میاری تو شکم مامان که جات بازتر بشه. فهمیدم احتمالا وقتی گوله میشی  و یه قلمبه کوچولو از شیکمم میزنه بیرون ، وقتاییه که میبینی لگد افاقه نمیکنه و هر چی زور داری با پاهات فشار میاری تا خونه موقت کوچولوت بزرگتر بشه. شایدم فهمیدی اینجور وقتا محاله نوازشت نکنم و اینجوری میکنی تا ناز بشی. هر چقدر میخوای خودت رو گوله کن و شمک مامان رو مثل قلوه سنگ سفت کن که نازت خریدار داره عزیزم. خیلی هم خریدار داره. نوازشت میکنم تا دوباره ریلکس بشی و بازم شیطونی کنی و هرچقدر میخوای لگد بزنی.

به بابا میگم یه کچل دیگه میخوایم تحویل اجتماع بدیم. الاهی من دور بابایی این گل پسر بشم که کم مو و حتی بی موش یه ذره هم از محبتش تو دلم کم نمیکنه.

آره پسرم. تو پسری. قند عسل مامان و بابا. ایشالا که به حق این شب قدر عزیز، قدمت خیر باشه و زندگیت پر از خوبی و سراسر رضایت خدا عزیزم.

رز
۲۸ مرداد ۹۰ ، ۱۹:۴۸ ۰ نظر

یه وری لم دادم رو صندلی، و به قول خودم دارم تیوب سواری میکنم(به خاطر کمر دردم رو حلقه میشینم) و دارم وبلاگ یه همسر مهربون رو میخونم و رسیدم به قسمتای مامان شدنش. شکمم به علت لم دادگی و به علت شلوارم قلمبه زده بیرون و داری تکون میخوری. با یه دستم دارم نوازشت میکنم و یه دستم زیر چونمه و تو حال و هوای وبلاگ و قضیه شیر دادن صمیم به بچش دارم سیر میکنم.

بابایی اومده میخنده. میگه چه احساسی داری که حامله ای؟ (به خاطر قلمبیدگی شکمم میگفت!) گفتم وقتایی که تکون میخوره احساس دارم و بقیش نه. بیشترین حسم ناباوریه. گفت هنوز؟؟ گفتم هنوز. بابایی باور کرده داره بابا میشه. شاید به خاطر اینکه بابا شدن خیلی اتفاق بزرگی نیست. یعنی بزرگ هستا، ولی به اندازه مامان شدن بزرگ نیست.

داری تکون میخوری و هر دفعه که تکون میخوری همیشه نوازشت میکنم و برای عاقبت به خیری تو دعا میکنم عزیزم.

به بابا میگم تازه وقتایی که تکون میخوره هم باورم نمیشه یه پوست بینمون فاصلست و بچم تو بغلمه. فکر میکنم تو هنوز از تو بهشت تکون میخوری و این حرکت ها و بالا پایین پریدن شکمم فقط نمود ظاهری داره.

عزیزم دوست دارم. دوست دارم بغلت کنم و صورتم رو بذارم کنار صورتت. که نفست بخوره به صورتم. اونقت با تمام وجود پر بشم از احساس مادرانه. خیلی خوشبینم. مطمئنم خدا یه هدیه خیلی خوب و آروم بهمون میده. از سورپریز خدا کمتر ازین انتظار نمیره


رز
۲۱ مرداد ۹۰ ، ۰۰:۲۶ ۰ نظر

سلام کنجد مامان

یه هفته ای هست که تکون هات رو خیلی واضح حس میکنم گل قشنگم. حتی از رو شکمم هم پیداست. سه شنبه هفته پیش بود، دراز کشیده بودم و داشتم به شکمم نگاه میکردم و تصور میکردم که عزیز مامان الان کجاست و داره چی کار میکنه، که یهو یه چیزی مثل تق تق در خورد به شکمم و یه کوچولو اومد بالا. بعد دوباره و چند باره تکرار شد. تمام صورتم از خنده و اشک پر شده بود زندگی مامان. الان هم با یادآوریش و با هر بار تکونت از عشق به تو لبریز میشم و سرمست.

اونشب یه کمی از بابایی دلخور بودم و خیلی حالم گرفته بود. با هم حرفی هم نمیزدیم. بعد بابا دید من دارم همینجوری پیوسته میخندم و شکمم رو ناز میکنم.  بهش گفتم داری تکون میخوری، حضور تو خود به خود یخمون رو باز کرد، بابایی هم خنده رو لباش نشست ، تکون هات رو دید و اومد نوازشت کرد.

همه تعجب میکنن که چقدر زود داری ورجه وورجه میکنی! نکنه ازون بچه های خیلی شیطون بلا باشی که خونه رو به مسجد تبدیل میکنن بس که وسیله سالم نمیذارن بمونه تو خونه؟ اگه اینجوری باشه که خدا به دادمون برسه عزیزم!


مامان؛ دوشنبه 17 مرداد1390 ساعت 13:31 | لینک ثابت

رز
۱۷ مرداد ۹۰ ، ۱۳:۳۱ ۰ نظر
سلام مامان جونم، الان چهار ماه و نیمته، دوران بارداری نصف شده.

پنجشنبه ششم مرداد، وقتی داشتم از قم برمیگشتم تهران، تو ماشین یه چیزایی تو دلم حس کردم و فهمیدم کوچولوی مامانه که داره تکوناش رو به من نشون میده.

و یه هفته هم هست که یه روح پاک و لطیف داری. بابایی میگفت باید برای بچمون جشن تولد بگیریم، آخه روح دار شده عزیز دلمون. الان بیشتر حست میکنم عزیزم.

امروز روز اول ماه رمضونه. من و شما که روزه نمیگیریم. طفلک بابا هم بی سحری موند امروز. تقصیر من شد، ساعت رو نمیدونم کی و چرا! خاموش کردم و خوابیدم، یهو دیدم داره بابایی بیدارمون میکنه که پاشو نماز بخون. خیلی شرمنده شدم. خدا کنه بهش سخت نگذره امروز.


مامان؛ سه شنبه 11 مرداد1390 ساعت 12:42 |
رز
۱۱ مرداد ۹۰ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر

 سلام عزیز مامان خوبی گلم؟ خیلی دلم میخواد قبل اومدنت با بابا بریم یه مسافرت دوتایی. دوست دارم بریم کیش و از اونجا برات یه عالمه لباس و چیز میزای خوشگل بیاریم. امروز به بابا گفتم، گفت باشه، برنامه ریزی کنیم بریم. فعلا که ماه مبارک رمضون رو پیش رو داریم، ان شاالله بعدش باید بریم. حالا یا تو بیست روز باقی مونده از تابستون، یا با آغاز پاییز، که هم خلوت تر بشه و هم خنک تر. البته سفرمون بستگی به نظر دکتر داره. اگه تو اذیت نشی، میریم عزیزم. فردا عیده، تولد امام زمانه. من و بابایی تهنا موندیم تهران. مامان جون و بابابزرگ که مرندن، خاله سوده و خاله زینب هم دیروز رفتن، خاله سمیه هم مهمون دارن و مشغولن. خلاصه من و بابایی باید برای خودمون یه تفریحی جور کنیم که بعیده! به احتمال زیاد فردا طبق معمول روزای تعطیل که تو خونه ایم، تا 10-11 میخوابیم، بعدشم بابایی سر کامپیوترش و مامانی هم یا پای کامپیوتر، یا تو آشپزخونه.

قربونت برم که وقتی بیای برنامه زندگیمون رو عوض میکنی. دیگه همه برنامه ریزیا مطابق برنامه زندگی و خواب و خوراک تو تنظیم میشه. آخه تو هدیه عزیز خدایی گل قشنگم.


سه سال بعد نوشت: (31 فروردین 93) خوبیه نوشتن اینه که آدم میبینه چقدر کوچولو بوده و آرزوهاش کوچولووار! اینکه چیزی که روزی دغدغه آدمه، با گذر زمان، میره در هاله فراموشی و بی اهمیتی! دنیا همینه، همه چیزش گذراست. کاش ما خودمون رو پابند این جریان نکنیم.

رز
۲۵ تیر ۹۰ ، ۱۴:۵۲ ۰ نظر