آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب


ماچ

دو روزه احساس میکنم خیلی بزرگ شدی پسرم. ماشاالله. سر سفره درست نمیتونم بشینم. شکمم چین میخوره! حوصلم سر میره. احساس میکنم با کله میای تو معدم. سر نماز هم همین طور. البته توفیق اجباری میشه صاف بشینم بلکه یه کمی جا برای هر دوتون باز بشه : تو و معده بنده خدا.

امشب وقتی داشتم شام درست میکردم بابایی اومد با دستای یخ تازه وضوگرفتش یه عالمه نازت کرد و برای اولین بار بوست کرد. بوسه بارونت کرد مامانی. اولین بوسه ات رو از بابایی هدیه گرفتی عزیزم. نوش جونت. ایشالا همیشه قدر این بابایی به این ماهی رو بدونی و خدا برای هر دومون حفظش کنه.

اول برات نوشتم شبت به خیر. اما از اوضاع و احوالت اینطور به نظر میاد که تازه اول سرحالیته. پس گلم بازیت رو بکن تا مامانی لا لا کنه. فقط دست به چیزای خطرناک نزن!

از من شب بخیر عسل مامان


مامان؛ دوشنبه 14 شهریور1390 ساعت 0:50 | لینک ثابت

مامان دانشجو

بازم طبق معمول گذاشتم خبر قشنگ بیات بشه، بعد بزارمش اینجا.

خبر اینکه نتیجه یکی از کنکورای ارشد اومد و طبق انتظارم همون انتخاب اولم رو قبول شدم. حالا دیگه بقیش به کرم استادا و آموزش دانشکده ربط داره. که بتونم یه ترم رو بخونم و امتحانا رو دیرتر یا زودتر بدم، یا اینکه دو ترم رو کامل مرخصی بگیرم و بعد یه کمی بزرگ تر شدن گل پسر شروع کنم درسم رو.

خدا کنه اون یکی کنکور هم نتیجش قبولی باشه.

توکل به خدا.


امروز رفتم جیز شدم. آزمایش خون و ادرار. خانومه برای هر بار خون گرفتن مدت مدیدی دنبال رگ میگشت و بعدشم به صورت دردناکی خون میگرفت. ولی خدا رو شکر فعلا که تو جاش از کبودی و درد قابل توجهی خبری نیست.

یه لباس به نظر خودم گشاد هم گرفتم، مثلا بارداری. ولی با این منوال باید دوباره لباس بگیرم. بعد پوشیدن فهمیدم اونقدرها هم که تصورش رو میکردم گشاد نیست. خلاصه اینکه کلا اطلاع دقیق و ثابتی از سایزم ندارم!


آقای پدر هم امروز ساعت 4 اومد خونه، با حالت پریشون. ظاهرا سرما خورده. خدا کنه زودتر خوب بشه. الاهی آمین.


مامان؛ شنبه 12 شهریور1390 ساعت 16:45 | لینک ثابت

این مکالمه دیشب من با یکی از دوستام بود

:

مهگل:
مرضیه بی صبرانه منتظر دیدن حالات و احساساتت بعد بچه داری هستم.میخوام بر مبناش تصمیم بگیرم.

من:

خوب از کجا معلوم بچه من و تو مثل هم بشه؟

شاید بچه من خیلی با ادب و متین باشه و از همون روز اول بگه مامان لطفا شیر بده، بعدشم ازم تشکر کنه. بگه مامان لطفا منو ببر دستشویی بعد دوباره باز تشکر کنه.
بعد من هی تعریف کنم بعد تو گول بخوری! بعد بچه بیاری بعد بچت ناجور از آب در بیاد!

بعد اصلن برعکسشم رو که فکرشو نکن!


ببین مامان جون، حالا این تو و این ادعاهای من! خودت ببین چی کار میکنی و چه جوری روسفیدم میکنی.

بوس بوس


مامان؛ دوشنبه 7 شهریور1390 ساعت 17:35 | لینک ثابت

شست پا

پسرم، عسلم

دو سه روزیه رسما شکمم رو سوراخ میکنی، فکر کنم با انگشت شست پات!

خدا به داد ماه هشتم نهم برسه!


مامان؛ شنبه 5 شهریور1390 ساعت 1:36 | لینک ثابت

چوب خدا

سر بارداری خاله سمیه همش سر به سرش میذاشتم که شمکت مثل این خربزه مشهدیا میمونه که از وسط نصف کرده باشن گذاشته باشن رو دلت! و هی هی هی بهش میخندیدم!

یکی دو روز پیش خونه مادر جون اینا، مادرجون با ذوق و شوق ازم خواستن که شکمم رو نشونشون بدم. لباسم رو یه ذره تنگ گرفتم به تنم که ببینن. خوشحال شدن و گفتن چه خوشگله و کلی محبت کردن. بعد در حضور عمه جون در وقت مناسبی بازم گفتن که به اون هم نشون بدم! گفتم محدثه دیده و آخه دیدن نداره و خجالت میکشم و اینا. بعد مامان گفتن دیدی محدثه چه خوشگل بود؟ شکل خربزه هم نبود که میگفتی!

اولش یه ذره ته دلم همچین خوشحال نشدم در مورد به کار برده شدن این لفظ در مورد شکم فندقی 5 ماهم که هیچ کی باورش نمیشه یه بچه با وزن مناسب اون تو داره فوتبال بازی میکنه. بعدش یاد دو و نیم سال پیش افتادم و خودم و خاله سمیه و شوخی های به جای خودم در مورد شکمش!

گفتم ای روزگار! راست گفتن چوب خدا صدا نداره ، بعضی وقتا هم مزه خربزه میده!!

تازه سمیه سر 9 ماه ملقب به این لقب آبدار و شیرین شد، من در 22 هفته و 3 روزه ای کنجدم (5 ماه و کم روزه ای ) خربزه شدم!

باید زودتر از ساحت سمیه  طلب حلالیت کنم و گرنه خدا عاقبت من و این میوه بهشتی که  گذاشته تو دامنم رو به خیر کنه.


مامان؛ پنجشنبه 3 شهریور1390 ساعت 2:15 | لینک ثابت

کنجد فهیم

عسلی من اون یه روزی و یه شبی که خونه مادر جون بودیم برای حضور در مراسم آش نذری پزون هر ساله شون، میفهمید مامانی سرش شلوغه و نمیتونه جلوی همه ناز و نوازشش کنه. همه شلوغیاش رو نگه داشت برای دیشب و امروز که برگشتیم خونه خودمون. تا فقط من باشم و بابایی و لگد های پسرمون.

دلم برات تنگ شده بود پسرم، این یه روز و خورده ای که کمتر شلوغی میکردی، و البته هی نگرانت میشدم.

تازه میخواستم به مادرجون هم نشون بدم چه نوه شلوغی داره که تو آبروداری کردی و به جز چند تا لگد پراکنده (اونم فقط محض جمع شدن خیال مامان  ) بقیش رو آروم و بی سر و صدا یه گوشه تو بغل مامانی نشستی و با اسباب بازیات (احتمالا دل و روده من! و دوستت (جفت خودت!) بازی کردی.


مامان؛ سه شنبه 1 شهریور1390 ساعت 18:59 | لینک ثابت

رز
۳۱ شهریور ۹۰ ، ۰۱:۴۲ ۰ نظر
دیشب شب احیا بود. گل مامان تا صبح با مامانی بیدار بود و داشت با تمام قوا اون تو فوتبال بازی میکرد.

سحر وقتی بابایی از احیا اومد، براش گفتم چه پسر شب زنده دار ورزشکاری داره، و تمام صورت بابا پر شد از محبت به گل پسر عزیزمون.


خدایا به حق این شبای عزیز، به حق این ماه عزیز، خودت این هدیه دوست داشتنی رو در پناه خودت و در پناه شب های قدر حفظ و عاقبت به خیر کن.


مامان؛ شنبه 29 مرداد1390 ساعت 18:46 | لینک ثابت

رز
۲۹ مرداد ۹۰ ، ۱۸:۴۶ ۰ نظر

وقتایی که نوشته های یه نفر رو میخونم که در موقعیت مشابه خودمه و میبینم چقدر بهتر از من، احساسش رو در  اون موقعیت مشابه توصیف کرده، غبطه میخورم. دروغ چرا؟ بدجوری میرم تو لک. به این فکر میکنم که لابد فلانی از من خیلی خوشبخت تره. فلانی عشقش رو یا بچه نداشتش رو از من بیشتر دوست داره که این طوری قشنگ حسش رو توصیف کرده. اما حقیقت این نیست. حقیقت امسلم ینه که اولا بعضیا بهتر مینویسن. خوب هر کسی تو یه چیزی استعدادش بیشتره و مثلا استعداد من تو پخت خورشت هویج بیشتره تا نوشتن. (مثلا عرض کردم! ) و دوم اینکه من خیلی وقتا میتونم خیلی خوب بنویسم. کلی جمله پشت سر هم ردیف سر میخورن تو ذهنم و اون موقع هاست که تنبلی من عود میکنه. میذارم احساسم از اون ور قبلم بریزه بیرون. میذارم ازم عبور کنه. مثل همون لحظه ای که توش هستم. و این قسمت دردناک تر ماجراست.

وقتی من میرم سونو گرافی و پاره تنم رو میبینم و هزار جور و با هزار تا وصف براش ذوق میکنم، و وقتی همه اون ذوق ها رو شاید تکه تکه برای باباش و خالش و دوستام تعریف کنم و خیلی هم عالی تعریف کنم و بذارم ازم عبور کنن، خب این درد داره. شاید امروز که جمعست و من یک شنبه پسرمو دیدم، نتونم به خوبی همون یک شنبه احساسمو توصیف کنم. چون شاید خیلی از احساسمو گذاشتم با ثانیه ها بگذرن و عبور کنن.

 

 

یکشنبه دیدمت عزیزم. بزرگ شده بودی. اونقدری که باورم نمیشد این تو باشی. خانوم دکتر داشت به زور به من حالی میکرد که چشمات کجاست و پلکت کجاست ولی من منتظر دیدن کل بدنت بودم تا بتونم بفهمم چی به چیه. گفتم خب کل بدنش کو؟ گفت بابا بزرگ شده. همه تن قشنگش که یهو تو مانیتور دیده نمیشه. آخه عسلم دفعه پیش که دیدمت کل قدت تو مانیتور جا میشد و من حواسم نبود که پسر مامان چقدر بزرگ شده تو این مدت.ماشاالله قدت شده 30 سانت عزیزم. لب هات رو تکون میدادی و انگار خواب بودی. اومد پایین تر، گردن کوچولوت و پایین تر ، یه عضو زنده پر تکاپو داشت بین قفسه سینت پیتکو پیتکو میکرد. معدت، لوزالمعدت و به قول خانم دکتر اونجایی که نباید نامحرم ببینه، که فهمیدیم مسافر کوچولوی ما گل پسره. شازده پسره. دست هات و پاهات. که رو به بالا گرفته بودی، درست به سمت شکم من نشونه گرفته بودیشون و من تازه فهمیدم چرا همیشه لگد هات رو از اون نقطه حس میکنم. فهمیدم همه اون ضربه ها هم لگد بود که فرود میاری تو شکم مامان که جات بازتر بشه. فهمیدم احتمالا وقتی گوله میشی  و یه قلمبه کوچولو از شیکمم میزنه بیرون ، وقتاییه که میبینی لگد افاقه نمیکنه و هر چی زور داری با پاهات فشار میاری تا خونه موقت کوچولوت بزرگتر بشه. شایدم فهمیدی اینجور وقتا محاله نوازشت نکنم و اینجوری میکنی تا ناز بشی. هر چقدر میخوای خودت رو گوله کن و شمک مامان رو مثل قلوه سنگ سفت کن که نازت خریدار داره عزیزم. خیلی هم خریدار داره. نوازشت میکنم تا دوباره ریلکس بشی و بازم شیطونی کنی و هرچقدر میخوای لگد بزنی.

به بابا میگم یه کچل دیگه میخوایم تحویل اجتماع بدیم. الاهی من دور بابایی این گل پسر بشم که کم مو و حتی بی موش یه ذره هم از محبتش تو دلم کم نمیکنه.

آره پسرم. تو پسری. قند عسل مامان و بابا. ایشالا که به حق این شب قدر عزیز، قدمت خیر باشه و زندگیت پر از خوبی و سراسر رضایت خدا عزیزم.

رز
۲۸ مرداد ۹۰ ، ۱۹:۴۸ ۰ نظر

یه وری لم دادم رو صندلی، و به قول خودم دارم تیوب سواری میکنم(به خاطر کمر دردم رو حلقه میشینم) و دارم وبلاگ یه همسر مهربون رو میخونم و رسیدم به قسمتای مامان شدنش. شکمم به علت لم دادگی و به علت شلوارم قلمبه زده بیرون و داری تکون میخوری. با یه دستم دارم نوازشت میکنم و یه دستم زیر چونمه و تو حال و هوای وبلاگ و قضیه شیر دادن صمیم به بچش دارم سیر میکنم.

بابایی اومده میخنده. میگه چه احساسی داری که حامله ای؟ (به خاطر قلمبیدگی شکمم میگفت!) گفتم وقتایی که تکون میخوره احساس دارم و بقیش نه. بیشترین حسم ناباوریه. گفت هنوز؟؟ گفتم هنوز. بابایی باور کرده داره بابا میشه. شاید به خاطر اینکه بابا شدن خیلی اتفاق بزرگی نیست. یعنی بزرگ هستا، ولی به اندازه مامان شدن بزرگ نیست.

داری تکون میخوری و هر دفعه که تکون میخوری همیشه نوازشت میکنم و برای عاقبت به خیری تو دعا میکنم عزیزم.

به بابا میگم تازه وقتایی که تکون میخوره هم باورم نمیشه یه پوست بینمون فاصلست و بچم تو بغلمه. فکر میکنم تو هنوز از تو بهشت تکون میخوری و این حرکت ها و بالا پایین پریدن شکمم فقط نمود ظاهری داره.

عزیزم دوست دارم. دوست دارم بغلت کنم و صورتم رو بذارم کنار صورتت. که نفست بخوره به صورتم. اونقت با تمام وجود پر بشم از احساس مادرانه. خیلی خوشبینم. مطمئنم خدا یه هدیه خیلی خوب و آروم بهمون میده. از سورپریز خدا کمتر ازین انتظار نمیره


رز
۲۱ مرداد ۹۰ ، ۰۰:۲۶ ۰ نظر

سلام کنجد مامان

یه هفته ای هست که تکون هات رو خیلی واضح حس میکنم گل قشنگم. حتی از رو شکمم هم پیداست. سه شنبه هفته پیش بود، دراز کشیده بودم و داشتم به شکمم نگاه میکردم و تصور میکردم که عزیز مامان الان کجاست و داره چی کار میکنه، که یهو یه چیزی مثل تق تق در خورد به شکمم و یه کوچولو اومد بالا. بعد دوباره و چند باره تکرار شد. تمام صورتم از خنده و اشک پر شده بود زندگی مامان. الان هم با یادآوریش و با هر بار تکونت از عشق به تو لبریز میشم و سرمست.

اونشب یه کمی از بابایی دلخور بودم و خیلی حالم گرفته بود. با هم حرفی هم نمیزدیم. بعد بابا دید من دارم همینجوری پیوسته میخندم و شکمم رو ناز میکنم.  بهش گفتم داری تکون میخوری، حضور تو خود به خود یخمون رو باز کرد، بابایی هم خنده رو لباش نشست ، تکون هات رو دید و اومد نوازشت کرد.

همه تعجب میکنن که چقدر زود داری ورجه وورجه میکنی! نکنه ازون بچه های خیلی شیطون بلا باشی که خونه رو به مسجد تبدیل میکنن بس که وسیله سالم نمیذارن بمونه تو خونه؟ اگه اینجوری باشه که خدا به دادمون برسه عزیزم!


مامان؛ دوشنبه 17 مرداد1390 ساعت 13:31 | لینک ثابت

رز
۱۷ مرداد ۹۰ ، ۱۳:۳۱ ۰ نظر
سلام مامان جونم، الان چهار ماه و نیمته، دوران بارداری نصف شده.

پنجشنبه ششم مرداد، وقتی داشتم از قم برمیگشتم تهران، تو ماشین یه چیزایی تو دلم حس کردم و فهمیدم کوچولوی مامانه که داره تکوناش رو به من نشون میده.

و یه هفته هم هست که یه روح پاک و لطیف داری. بابایی میگفت باید برای بچمون جشن تولد بگیریم، آخه روح دار شده عزیز دلمون. الان بیشتر حست میکنم عزیزم.

امروز روز اول ماه رمضونه. من و شما که روزه نمیگیریم. طفلک بابا هم بی سحری موند امروز. تقصیر من شد، ساعت رو نمیدونم کی و چرا! خاموش کردم و خوابیدم، یهو دیدم داره بابایی بیدارمون میکنه که پاشو نماز بخون. خیلی شرمنده شدم. خدا کنه بهش سخت نگذره امروز.


مامان؛ سه شنبه 11 مرداد1390 ساعت 12:42 |
رز
۱۱ مرداد ۹۰ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر

 سلام عزیز مامان خوبی گلم؟ خیلی دلم میخواد قبل اومدنت با بابا بریم یه مسافرت دوتایی. دوست دارم بریم کیش و از اونجا برات یه عالمه لباس و چیز میزای خوشگل بیاریم. امروز به بابا گفتم، گفت باشه، برنامه ریزی کنیم بریم. فعلا که ماه مبارک رمضون رو پیش رو داریم، ان شاالله بعدش باید بریم. حالا یا تو بیست روز باقی مونده از تابستون، یا با آغاز پاییز، که هم خلوت تر بشه و هم خنک تر. البته سفرمون بستگی به نظر دکتر داره. اگه تو اذیت نشی، میریم عزیزم. فردا عیده، تولد امام زمانه. من و بابایی تهنا موندیم تهران. مامان جون و بابابزرگ که مرندن، خاله سوده و خاله زینب هم دیروز رفتن، خاله سمیه هم مهمون دارن و مشغولن. خلاصه من و بابایی باید برای خودمون یه تفریحی جور کنیم که بعیده! به احتمال زیاد فردا طبق معمول روزای تعطیل که تو خونه ایم، تا 10-11 میخوابیم، بعدشم بابایی سر کامپیوترش و مامانی هم یا پای کامپیوتر، یا تو آشپزخونه.

قربونت برم که وقتی بیای برنامه زندگیمون رو عوض میکنی. دیگه همه برنامه ریزیا مطابق برنامه زندگی و خواب و خوراک تو تنظیم میشه. آخه تو هدیه عزیز خدایی گل قشنگم.


سه سال بعد نوشت: (31 فروردین 93) خوبیه نوشتن اینه که آدم میبینه چقدر کوچولو بوده و آرزوهاش کوچولووار! اینکه چیزی که روزی دغدغه آدمه، با گذر زمان، میره در هاله فراموشی و بی اهمیتی! دنیا همینه، همه چیزش گذراست. کاش ما خودمون رو پابند این جریان نکنیم.

رز
۲۵ تیر ۹۰ ، ۱۴:۵۲ ۰ نظر

سلام عزیز مامان

دیروز رفتم دکتر و خانوم دکتر مهربون صدای قلبت رو گذاشت تا مامان بشنوه.

از وقتی‌ آخرین سونوگرافی رو رفته بودم ازت خبری نداشتم، دلم برات تنگ شده بود. دیروز صدای قلب کوچولوی نازت رو شنیدم و خیالم راحت شد که خوبی.

دفعهٔ اول که دیدمت هنوز چیزی به عنوان یه آدم معلوم نبود ازت. یه توده‌ بود که البته قلبش میزد، تند تند. وقتی‌ اولین بار صدای قلبت رو شنیدم تازه باور کردم هستی‌، باور که نه! چون هنوز باورم نمی‌شه، بهتره بگم فهمیدم، مطمئن شدم هستی‌. وقتی‌ از مطب اومدم بیرون، اشکم سرازیر شد، یه حس ناشناخته اشک رو روی گونه هام غلتوند. تا قبلش امیدوار بودم که بگن اشتباه شده، بگن بچه در کار نیست، اما تو بودی عزیز دلم، تو هستی‌ و قلبت میتپه، و خدا مراقبت از تو رو به عهده ما گذاشته بود، حس مسئولیت، حس بزرگ شدن، و جوونه زدنِ احساس مادر شدن، با اولین بار شنیدن صدای قلب تو در من سرازیر شد. هنوز نتونسته بودم با خودم کنار بیام، هنوز ایمان نتونسته بود با من و تو کنار بیاد، و هنوز دلم می‌خواست یه نفر بهم بگه همهٔ اینا اشتباه شده، اما قلب تو محکم و تند میزد و این رو نمی‌شد انکار کرد، تو وجود خودت رو به من ثابت کردی، که می‌خوای به دنیا بیای، که می‌خوای مادر و پدرت ما باشیم. خلاصه احساس اولین ملاقات من با تو، خوشحالی‌ نبود.

ولی‌ دومین بار، وقتی‌ سر و دست و پاهای نازت رو دیدم، وقتی‌ دستت رو آوردی بالا، وقتی‌ دیدم چطور تو بغل مامان لم داده بودی، دلم برات غنج رفت، تمام مدت یه لبخند بزرگ رو لبم بود. برگشتنی همه راه رو با لبخند اومدم تا خونه. این بار خوشحال بودم عزیزم. و تا شب بارها و بارها دلم برات تنگ شد و عکست رو جلوم گذشتم تا دوباره و سه باره و چند باره ببینمت. بابا هم این بار خوش حال بود. هر چند نشد که ببینتت، دیرش شده بود و باید میرفت سر کار، اما عکست رو دید.

هر بار کسی‌ ازم حالت رو می‌پرسه، میگم که خوبی. ایشالا که هستی‌. اما واقعیت اینه که توی این دوران، خیلی‌ از حالت خبر ندارم، مخصوصا که هنوز تکون هم نمی‌خوری، یعنی میخوری ها، من هنوز احساس نمیکنم. بعضی‌ وقتا مثل اونشب که برای اولین بار برات نوشتم، شکمم سفت می‌شه و من دوست دارم فکر کنم که این توئی که زیر دستم حس می‌کنم. به دوستم می‌گفتم نمیدونم بچم گشنس، تشنس، خوابه، بیداره حوصلش سر رفته یا چی‌ کار می‌کنه، و البته خدایی که تو رو به ما هدیه داد، از بهترین و دلسوز‌ترین مادر‌ها مهربون تره، و نیاز‌های تو رو میدونه و خلاصه حواسش بهت هست. تو هدیهٔ خودشی و مطمئنم به بهتری شکل مراقبت هست.

 انشااللّه این دوران تموم می‌شه و تو میای توی بغلم. بازم باید خدا محافظ و یار و یاورمون باشه، همیشه و همه جا و در همه حال به حمایت و لطفش نیاز داریم.


بابا به مامان گفت بود (بابا بزرگ به مامان جون) من اصلا نمی‌تونم بفهمم ویار یعنی‌ چی‌. به مامان گفتم به بابا بگین ویار یعنی‌ کسی‌ که هر وقت گشنش میشد، همیشه میگفت ولش کن، می‌مونه، خودش سیر می‌شه، و بنابر این چیزی نمیخورد، ساعت ۲ نیمه شب از تخت بلند بشه و برای خودش نیمرو درست کنه، اونم نیمروی قاطی‌. تازه بعدشم بگه کاش ۲ تا درست کرده بودم!

رز
۲۳ تیر ۹۰ ، ۱۸:۵۰ ۰ نظر

رز
۲۳ تیر ۹۰ ، ۰۱:۲۵ ۰ نظر

سلام عزیز کوچولوی من که درون من داری رشد

 میکنی و قد می‌کشی

عزیز سرزده من که هنوز اومدنت رو باور ندارم.

امشب وقتی‌ خودتو قلمبه کرده بودی زیر دلم و

 دلم سفت شده بود و از زور درد نمیتونستم چند

دقیقه حتی صاف بایستم، وقتی‌ دستمو گذشتم

 روی همون جائی‌ که فکر می‌کردم هستی‌ و

 باهات حرف زدم که آروم باشی‌، ازت پرسیدم

 جات خوبه یا نه، و به این فکر کردم که این روزا شاید همین یه بار برای من باشه، به اینکه اولین تجربه‌ی مادر شدن هرگز برام تکرار نمی‌شه، مصمم شدم زودتر برات بنویسم، و بیشتر برای خودم، که یادم نره احساس مبهم این لحظه هارو، احساس ناباوری این روزها رو.

یه ماه پیش وقتی‌ توی سونوگرافی دیدمت، دستو پای خیلی‌ کوچولوت رو که تکون می‌دادی، کمی‌ فقط کمی‌ آنچه درونم داره اتفاق میافته رو حس کردم، اتفاق خیلی‌ عظیم شکل گرفتن یه موجود زنده، از تو، از تک تک سلولهای تو و از گوشت و پوست تو.

احساسی‌ که هرگز فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها تجربه اش کنم، احساسی‌ که هنوز ازش میترسم. سعی‌ می‌کنم باهات حرف بزنم تا باورت کنم، تا لمست کنم، و عزیز دلم خیلی‌ زمان می‌بره، شاید تا حس کردن اولین حرکت‌هات، شاید تا فهمیدن جنسیتت، و شاید تا لحظهٔ تولدت، اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که این اتفاق می‌افته، دیر یا زود، ذره ذره وجودم، از عشق تو لبریز می‌شه، عشقی‌ که فقط یه مادر می‌تونه به فرزندش داشته باشه، و فقط یه مادر می‌تونه اونو بفهمه.

من به دنبال اون حسم، که زودتر پیداش کنم و پرورشش بدم، نوشتن بیشتر و بیشتر کمکم می‌کنه، صحبت در مورد احساسم کمکم می‌کنه اوناییش رو که دوست ندارم کنار بذارم، و عشق و شوق پارهٔ تنم رو به جاش پرورش بدم.

هنوز نمیدونم برای خودم بنویسم، یا برای فرزندمون. شاید هر دو. ولی‌ انشااللّه مینویسم، چون حیف این روزاست که فراموش بشن،

 همه چی‌ گفتم، بذار حالو‌ روز این روزمون رو هم بگم، الان ساعت ۳:۱۰ صبح روز چهارشنبه۲۲ تیر ماه، و میگن تو اندازهٔ یه گلابی بزرگ شدی. ولی‌ همیشه کنجد مامانی‌، وقتی‌ فهمیدیم هستی‌ و داری قد می‌کشی، اندازهٔ کنجد بودی، پس شدی کنجد من.

آیندهٔ تحصیلیم مبهمه، به احتمال خیلی‌ زیاد ارشد قبول میشم، و هنوز نمیدونم پارهٔ تنم رو وقتی‌ سر کلاسم پیش کی‌ بذارم. نمیدونم الان وظیفم به عنوانه مادر درس خوندن و بچه داری کردنه، یا فقط بچه. میدونم اگه الان نخونم، شاید هیچ وقت دیگه هم فرصتی پیش نیاد، من زحمتم رو کشیدم و حیفم میاد محصولم رو برداشت نکنم و بذارم جلوی چشمم بپوسه، از طرفی‌، تربیت، سلامت و آرامش فرزند عزیزمون در اولویته، فعلا تا زمان اعلام نتایج و البته تا همیشه دعا می‌کنم خدا بهترین‌هارو برای همه‌مون رقم بزنه. و یقین دارم خدا هوای مسافری رو که خودش برامون فرستاده، و پدر و مادر این مسافر عزیز کوچولو رو داره.

گشنمه! ایمان میگه فکر کنم اشتهای بچمون به خودم رفته! از بس معده من زود به زود آلارم گشنگی میده و اگه به دادش نرسم جییییغ میکشه!


مامان؛ سه شنبه 21 تیر1390 ساعت 3:30 | لینک ثابت

رز
۲۱ تیر ۹۰ ، ۰۳:۳۰ ۰ نظر