آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

وبلاگت رو باز میکنم که دو سه جمله ای بنویسم، غرق میشم تو خاطرات نه چندان قدیمی تو.

به خودم میام و میبینم چندین بار گزینه نوشته های قدیمی تر رو زدم و خوندم و خوندم

برمیگردم سر مقاله ای که داشتم میخوندم

دیگه نمیدونم کجا بودم و داشتم چی میخوندم و اصلا این چی داره میگه.

فعلا سپهر شیرین زبون ذهنم رو پر کرده و کامم رو شیرین


رز
۱۶ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۲۱ ۰ نظر

پسرکم، میخواهم بدانی که من موفقیت نسبی خودم را در دانشگاه، به خاطر لطف خدا و به برکت تو میدانم.

وقتی تو هنوز نبودی، آنقدرها انگیزه جدی برای درس خواندن نداشتم. اما حالا، که عطر حضور تو را در خانه استشمام میکنم، انگار میخواهم به دنیا ثابت کنم که پسرک من، مانع رشد من نیست، حتی باعث رشد من است. این را از مقایسه نمره های کارشناسی، و نمره های کارشناسی ارشدم میتوان فهمید.

پسرم خدا را شاکرم بابت هدیه ی بزرگ و بی همتایی به نام «تو»

رز
۱۶ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۰۳ ۰ نظر

پشت تلفن به بابا:

- بابا چرا منو ول کردی رفتی؟ من اونقدر ناراحت شدم که ناراحت شدم

رز
۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۲۵ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
رز
۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۹

میپرسم: سپهر به نظرت شام چی درست کنیم؟

میگی: شام درست نکنیم. زنگ بزن بابا بگو شام بگیره!


اینجاست که فرموده اند : «و شاورهم فی الامر» ؟

رز
۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۸ ۰ نظر

مامان خدا به ما دوچرخه داده؟

خدا به ما غذا داده؟

.

.

.


من اصلا خدا رو ندیدم تا حالا! کجاست اصلن؟

رز
۰۷ بهمن ۹۳ ، ۰۲:۵۹ ۰ نظر

- مامان! آدم وقتی تنها غذا درست میکنه لذت نمیبره، دوست داره یکی باشه بهش کمک کنه


(در حال هم زدن مایه ی کوکو، و کمک کردن به من.)

من اگر با گوشای خودم همین الان این جمله ها رو از زبون شما نمیشنیدم، شاید باورم نمیشد این ها استنباط شخصی یه پسر 3 ساله باشند.

رز
۱۷ دی ۹۳ ، ۲۰:۱۱ ۰ نظر

میگی: مامان من دلم برات شور میزنه که فردا میخوای بری دانشگاه.

رز
۱۷ دی ۹۳ ، ۱۶:۱۱ ۰ نظر

تو راه برگشت به خونه خوابت برد.

در حال راه رفتن!!!

رز
۰۵ دی ۹۳ ، ۱۵:۴۷ ۰ نظر

ماشین تزیینی وسط بلوار رو دیدی و میگی: ماشینه راه نمیره، ترکی یه!


مترو صدا میده، و میگی: قطار صدای انگلیسی داد!

-------

با مامان جون تلفنی صحبت میکنیم. بعد از اتمام صحبت میپرسی:

- مامان کی بود؟

- مامان جون

- چی میگفت؟ میگفت از طرفش منو بوس کنی؟


------



قرار بود فردای اون شب مامان بزرگ بیاد پیشت و من طبق روال یک شنبه های این ترم برم دانشگاه.

میگم: اگه گفتی فردا کی میاد سپهر؟

- (در حالی که جواب رو میدونی، به همراه برق چشم ها) بگو!

- ما...

- بگو

- ماما....

- مامان!

- مامان بُ...

- با شیطنت و در حال کنترل خنده: مامان بزی!


--------


رز
۰۵ دی ۹۳ ، ۱۵:۴۴ ۰ نظر