اب سرد نوشیدی و دل درد گرفتی،
بعد از دستشویی میگم الان خوب میشی
میگی : نه! بتاخر این نبود، بتاخر* اب سرد دل درد گرفتم!
*بخاطر!
اب سرد نوشیدی و دل درد گرفتی،
بعد از دستشویی میگم الان خوب میشی
میگی : نه! بتاخر این نبود، بتاخر* اب سرد دل درد گرفتم!
*بخاطر!
چند وقتیه که پیرو علاقه مندی مسبوق به سابقه ات به چیزهای نرم! ا به گوش های من علاقه پیدا کردی. وقت و بی وقت گوشهام رو "نرم میکنی" بماند که گاهی واقعا کلافه کننده است، و بماند که مجبور شدم گوشواره هام رو دربیارم تا حضرت آقا راحت به کارشون برسن!
در همین زمینه سوالاتی هم برات پیش میاد:
دفترچه نقاشی اش را برداشته، که مثلا کنترل است.
میزند کارتون، صدایش را نازک میکند ، و بعد صدای دیش دارداران، تیتراژ پایانی را پخش نیکند.
بعد میزند اخبار:
بسم الله الرحمن الرحیم
دو جنگ بود و آنها زخمی شده بادند. (شکل کتابی کلمه ی "بودند"!!!)
غصه ام میگیرد از دنیای امروز. دنیایی که حتی برای پسرک سه ساله هم تیتر اخبارش جنگ است.
الهم انا نرغب الیک فی دولت الکریمه....
ساعت 6 صبح، بعد از نماز صبح، در حالت خواب و بیدار،
- مااااماااان
جانم
- آب تصریوه* تو لیوان چاقویی**!
چشم مامان
- ولی پر پر باشه ها!
* آب تصفیه! (از دستگاه تصفیه آب)
** لیوان هایی که خطوط روش رو به تیغه چاقو تشبیه میکنی و خودت این اسم رو گذاشتی روش.
بساطی داریم با آب تصریوه و لیوان چاقویی!
سیب زمینی ها رو توی مایکروفر برشته میکنم و تخم مرغ ها رو اب پز.
نماز میخونم ، اماده میشیم.
تخم مرغ ها رو پوست میکنم و خرد میکنم. گوجه هم خرد میکنم و توی دو طبقه ظرف غذا میزارم.
قرار مدارهامون رو با هم میراریم:با اتوبوس میریم و برمیگردیم. چیزی هم از بیرون نمیخریم. توافق انجام میشه و راهی میشیم.
دست در دست پسرک.
میریم پارک شهر.
تاب و سرسره و بدوبدو
نهار ساده ولی خوشمزه مون رو با اشتها میخوریم.
دوباره بازی
بعد مسابقه میزاریم. طول پارک رو میدویم، سپهر من رو دنبال میکنه که بگیره.
سوار اتوبوس میشبم و راهی خانه.
وقتی میرسیم ساعت 17:40 شده.
هر دو خسته ایم، اما خوشحال.
خوش گذشته بهمون.
هرچند گلودرد دارم و داشته ام.
خدا رو شکر به خاطر روزهای مادر پسری.
و خدایا لطفا کمکم کن که امیری پسرم یادم نره.
صدقاتم را به من و اذی باطل نکنم.
بعد از بریدن دستت با تیغه ی نوار چسب، به قول خودت بریده اییش، در حالی که میدونی مقصر خودت هستی، خودت بی سر و صدا چسب زدی روش و اومدی گفتی مامان دستم برید.
با غصه نشستی روی مبل که: اگه برم بخوابم، پتو بکشم رو دستم، چسبش کنده میشه، اونوقت پتوم نجس میشه. باید تا صبح بشینم اینجا!
بعد در حالی که احساس میکنی من هنوز عمق فاجعه رو درنیافته ام:
خونه ها مامان.
خودکار که نیست، خونه! (خون است)
پسر قلدر تفنگ ترقه دار تو پارک، با عصبانیت: این پسره دروغ میگه. (منظورش سپهر بود)
پسرک مهربون دارای روابط اجتماعی عالی در پارک: به دوست من نگو دروغ گو...
پسرک ساده ی خوش خیال من، با خنده: دوغ و که نمیگن، دوغ رو میخوررررن! ☺
رو تختت بغلت میکنم و بوسه بارونت میکنم.
پتوت رو ناز میکنی و میگی : از پتوم بیشتر، شما رو دوست دارم.
این یعنی اعلی درجه ی عشق.
----------
میگم میخوایم اتاق شما رو با اتاق خودمون میخوایم جابه جا کنیم.
میگی چرا؟
میگم اتاقت سرده، بینیت کیپ میشه.
میگی: آخه اونوقت بینی شما و بابا کیپ میشه
------------
سر نماز صبح هستم که از خواب بیدار میشی و صدام میکنی، بابا به جای من جواب میده. بعد از نماز میام بالای سرت، خیلی آهسته میپرسم: جانم پسرم؟
چشمهاتو باز میکنی و میگی: میگم روز هواش گرمه زمستونا؟
میگم: یه کمی خنکه
میگی: آهاا
و چشماتو میبندی و دوباره میخوابی!
-------------
در آسانسور محکم بسته میشه، میگی: اووه! در آسانسور عصبانیه
-------------
میگم: گاوصندوق جاییه که چیزای مهم رو توش میزارن، مثل پول
میگی: مثل ماشینام!
-------------
سر سفره شروع میکنی به اینو میخوام، گوشتم فلان جور باشه، برنجم فلان قدر باشه.
بی حوصله، میگم: شروع نکن به بهانه گیری دوباره
میگی: این که بهانه نیست، این غره!
------------
میگم :شما میدونی عشق منی؟
میگی: بله، یه عشق بزرگ هم داری اسمش آقا....ه (اسم بابایی)
جدیدا راهکاری پیدا کردی برای مقابله با ترست از تاریکی
خیلی ریلکس وارد اتاق تاریک میشی
تا زمانی که چراغ رو روشن نکردی، جیغ میزنی، کارت رو انجام میدی، چراغ رو احیانا خاموش میکنی و تا وقتی هنوز از اتاق خارج نشدی، مجددا جیغ میزنی.
------
چند ماه پیش، که یه دوره دو سه هفته ای برای رفتن به دستشویی بسیار مقاومت میکردی، و خیلی هم حساس و زودرنج شده بودی، و من علتش رو آوارگی شما بین من، بابا، مامان بزرگ و خونه ی امیرعلی اینا میدونم، (به خاطر دانشگاه من) یک روز ناچاز شدم ببرمت خونه امیرغلی اینا. اونروز خیلی کسل بودی و حاضر هم نشده بودی با دختر عمو بری دستشویی و تا من برگردم، خیلی اذیت شده بودی.
دختر عمو میگفت که سپهر خیلی سرحال نبود، و همه اش هم میترسید. (از صدای اتصالیه ایفون، صدای موتور خونه، حضور نقاش ها تو راهروی اونا و...)
بعد یکهو راه حلی به ذهنش رسید. یهو گارد گرفت و ادای شیر درآورد و گفت: هوووو، من شییییرم!
و اینطوری فشار درونیش رو تخلیه کرد.
امیرعلی ظاهرا اولش ترسیده و پشت مامانش قایم شده بود، ولی بعد از لحظه از بازی-جدی جدید خوشش اومده و گفته: هوووو، منم شیریم!!
خیلی خوشحالم که برای مسائلت دنبال راه حل میگردی و تن نمیدی به مساله ی موجود.
عالیه عزیزم، این یعنی اشتیاق تو برای بهتر کردن اوضاع اطرافت.