آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

بعد از اولین شب دوری، که پشت سرش مهمانی بود و شلوغی و بچه ها، و در نهایت گریه که بریم خونه فلانی و بهمانی بیاد خونه ما، حالا رسیدیم به خونه و به جای شام نخورده ات در مهمانی، شیر و لقمه عسل خورده ای و دستشویی رفته ای و  ارامش گرفته ای و میخواهیم مسواک بزنیم

انگار تازه من را دیده ای

نوازشم میکنی، لمسم میکنی، میگویی: مامان خونه مامان بزرگ که بودم دلم برات خیلی تنگ شده بود، همه اش تو فکر شما بودم، تنهاااا با بابا...

بعد نزدیک یک ساعت، با خواب میجنگی و بدون اینکه سوالی کنم برایم همه چیز را تعریف میکنی، از اینکه مامان بزرگ صبح زود بیدار شدند و نون تازه گرفتند تا شیرکاکائوی صبحانه، تا تعریف تک تک قسمتهای کارتون باب اسفنجی که دیده ای...

به اندازه 24 ساعت مادر پسری، حرف نگفته برایم داری.

تجربه جالبی بود پسرکم. یک شبانه روز دوری، اشکهایی که دیشب من و تو دور از هم ریختیم، و بیستر قدر همدیگر را دانستن.

یک گام دیگر به سوی بزرگ و مستقل شدن برداشتی. یک گام مهم.

رز
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۳ ۱ نظر

امشب اولین شبی است که جایی میخوابی که سی کیلومتر با من فاصله دارد و من از بعد از ظهر که تو رفتی تا الان که قاعدتا باید با هم کارهای خوابت رو میکردیم و میخوابوندمت بی قرارم و سیل اشک ولم نمیکنه. (هرچند اشک ها یم دلیل دیگری غیر از دوری دارد و اون دلشکستگیمه. بماند.) 

فکرش رو نمیکردم از یک شب دوری تو اینطوری به گریه بیفتم پسرم. خدا همه فرزندان رو برای والدینشون حفظ کنه. به مادرهایی فکر میکنم که کودکانشون رو برای همیشه از دست میدهند، یا طلاق باعث جدایی از اونها میشه. به این که من چقدر خوشبختم که در این چهار سال و سه ماه عمر تو، امشب اولین شب دوری ماست و تو جایت در کنار مامان بزرگ، بابابزرگ و عمه ات راحت و خوبه و بهتون خوش میگذره. به اینها که فکر میکنم خدا رو شکر میکنم اما این فکرها هم نمیتونن جلوی اشک هام رو بگیرن. وقتی به تخت خالیت نگاه میکنم، به مسواکت که امشب خشک مونده بهوجای خالی تو که مثل هر شب پشت در دستشویی نیاستادی بگی: مامان زود بیا من میترسم....


دلم برات تنگ شده پسرم و دوستت دارم.

مامان/

رز
۰۶ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر


امروز بعد از سونو و ازمایش غربالگری، دیگه تصمیم گرفتیم به مادرهمسر بگیم که دیگه ممکن بود دیرتر ازین بشه دلخور بشن خدای نکرده.

همسرجان عقیده داشتند که زودتر و زودتر به پسرک بگیم، و دلیلشون هم این بود که خدای نکرده پرشی، لگدی چیزی نثارمان نکنه.

امروز بعد از ظهر پسرک را که هوای نخوابیدن به سرش زده بود ، به وعده ی یک خبر خوب کنار خودم خوابوندم. و گفتم یادته چه دعایی کرده بودی؟ گفت بچه؟ گفتم بله، خدا دعای شما رو مستجاب کرد.

چشماش برق زد و گفت: واقعا؟

گفتم بله. گفت کجاست؟ تو دل قشنگته؟

و بعد سوالا و تظراتش بود که ردیف شد.

بهش سپردیم به کسی نگه

و نشون به اون نشون که چند دقیقه بعد از ملاقات مامان بزرگش مراتب رو به ایشون و عمه جان گزارش داد

و بعد که به اتفاق رفتیم خونه ی خاله جانش، وقتی ما سر نماز بودیم، اونجا اعلام عمومی کرد و بامزه اینکه دخترخاله اش هم دقیقا همین سوال رو پرسید: واقعا؟!

خاله جان بنده خدا که خبر نداشت، گفت نمیدونم...

و این دخترخاله خانم، دقیقا کسی بود که من میخواستم حالاحالاحالا مطلع نشود. چون سابقه جار زدن بارداری خواهر دومی را در وسط مهمانی بین خان ها و اقایان داشت!

به این صورت: 

 خاله دومی میخواد یه بچه دیگه بیاره بشن چهار تا بچه. بگو یا علی!! 


این جوری بود که لو رفتیم. خدا به خیر کنه اعلامیه های عمومی بعدی پسرک را. 

رز
۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۸ ۰ نظر

دم عید باشد،

باران هوا را و شهر را شسته باشد،

تو، خوشحال و سرحال به سوی دیدار جگو گوشه ی اندازه ی لیمویت بروی،

همسرت صبح برایت وقت دکتر گرفته باشد و الان پیش آن یکی جگرگوشه باشد تا تو به سونوگرافی بروی،

خوشبختی مگر بزرگتر از این میشود؟ 

الحمدلله علی کل نعمه

رز
۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۰ ۰ نظر

مدتهاست میگویی: اگر کسی ما رو ببینه، ما هم باید اون رو ببینیم. خدا هم باید این جوری باشه.

و من هر بار برایت مثالهایی از درد، از باد، از شکر حل شده در چای، از محبت و ... میزنم که همگی وجود دارند، اما دیده نمیشوند.


چند روزی هم است سوال جدیدی برایت پیش امده: 

وقتی هیچی وجود نداشت، آدما، ساختمونا، آسمون و ... هیچی وجود نداشت، خدا چه جوری همه ی این ها رو آفرید؟!



رز
۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر

روزهای بارداری دارند یک به یک عبور میکنند و من اعتراف میکنم خیلی وقتا یادم میره باردارم

بارداری بی علامتی دارم خدا رو شکر. به جز اشتهایم که زیاد شده و به جز دلم که گاهی درد میکند از بس هوای نازنین درونش را نداشتم، چیزی اذیتم نمیکند و من خیلی خوشبختم. 

(فردا نوشت: اوه! حس بویایی قوی را فراموش کرده بودم. بوی برنج دودی محبوبم برایم یک فاجعه شده است و اسپری همسرم که محبوب من بود، به نظرم فقط بوی الکل میدهد.)

بقیه اش میماند حس خوب زایندگی، حس خوب مادری از نو، و دل ضعفه برای بوییدن نوزادی دیگر از جنس خودم و همسرم.


پسرک هنوز نمیداند. ولی انقدر به دعایش یقین دارد که به تناوب برای دخترمان نقشه میکشد. و فقط و فقط دختر! 

که با من به مسجد خواهد رفت و پسرک با پدرش. ( میگوید دخترا با خانما- و با اشاره به خودش - اقاها با اقاها)

که پس کی این دختر میاید توی دل قشنگ من؟

و به مامان بزرگش هم گفته ما دعا کردیم خدا بهمون یه دختر بده. 

و مامان بزرگ که گاهی پیگیری میکنند سرنوشت دخترمان را! 


به پسرک میگوییم پسر هم خوب است داشته باشیم. میگوید: من هستم دیگه! 


رز
۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۵۲ ۰ نظر

همیشه میگفتند و میگفتم و میشنیدم که جلوی زن باردار نباید حرف خوراکی زد. اما هیچ اعتقاد قلبی به این قضیه نداشتم. زن باردار را آدمی فرض میکردم که ممکن است در بهترین حالت، دلش بعضی وقت ها، بعضی چیزهای خاص را بخواهد.

حتی آن بار اول هم تجربه ی زن باردار را نکردم. آدمی بودم مثل همه، که زود گرسنه میشدم، و اگر گرسنه میشدم باید چیزی میخوردم وگرنه حالت تهوع میگرفتم. و گاهی دلم -کمی- هوای کباب چنجه میکرد، و همسر مهربان همیشه داوطلب تهیه این قلم بود و چقدر این چنجه خواستنم سوژه فامیل شده بود. 

اما این بار، عکس غذا میبینم و دلم میخواهد. صحبت غذا میشود و دلم میخواهد. درباره ی رستورانی که فسنجان شیرین دارد(چیزی که اصولا باب طبعم نیست) میخوانم و دلم میرود برایش. حتی روی گاری چرخدستی ترشک های صددرصد غیر بهداشتی میبینم و دلم میخواهد. لواشک خوشمزه تمیز مامان پز توی خانه را نمیخواهم، از آنها میخواهم! وقتی از جلوی مغازه های خوار و بار فروشی رد میشود که واقعا با کودک درونم و با نفس اماره ام دعوایمان میشود! 

اعتراف میکنم دیروز آن دو نفر پیروز شدند! و من آنها را به نیم بسته ی کوچک ل ی ن ای توپی مهمان کردم. وقتی رسیدم خانه، بعد از دقایقی پسرک از کنارم رد شد و گفت مامان دهنت بوی پ ف ی لا میدهد. طفلک پسرکم حتی نمیتواند تصور کند مامانش تنهایی پفک خریده و خورده و باقی اش را گذاشته برای روز مبادا!


رز
۱۲ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۳۹ ۰ نظر

میگوید: فکر میکنی ویار چی بکنی؟

میگم: نمیدونم! اگه بشه پیش بینی کرد که دیگه ویار نیست. حالا برای چی میپرسی؟ میخوام پس انداز کنی براش! 

میگه: میخوام خودمو براش اماده کنم.


میگه: دلم میخواد ویارای سخت بکنی. مثلا زرافه. بعد من برم از آفریقا برات زرافه شکار کنم.

میگم: فکرشو بکن، همسر، تو این لباس برگی برگیا، با تیر و کمون

میخندیم.

میگم: یا این لباس پلنگیا، سر شونه اش هم یه استخون وصل باشه.

میخندیم.

هر سه نفر، شاید هم هر چهار نفر.

رز
۰۲ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۶ ۰ نظر

شب که از نیمه میگذره، قطار خوراکی ها از مقابل چشمانم رژه میروند. در تخت ازین پهلو به ان پهلو میشوم و سعی میکنم نادیده بگیرم این غرغرهای دوران جدید را که فقط به این دوران تعلق دارند و بس. 

و من، من همیشه کم غذای همیشه کم اشتها، که کم میشود به غذا فکر کنم، یک بار فکر سمبوسه خواب را از چشمانم میگیرد، یکبار چیپس، یکبار کتلت. و من چه مبارزه نفسی میکنم وقتی از جلوی خواروبار فروشی ها، با بسته های چیپس رنگارنگ رد میشوم. یعنی خودم را رد میکنم!

و هر شب، جواب این خواهش ها، جز شیر یا شربت عسل چیز دیگری نبود. آخه من ساعت یک نصفه شب سمبوسه از کجا بیارم؟!

ولی امشب دیگه به ندای کودک درونم لبیک گفتم، بعد از دقایقی مذاکرات با خودم، بالاخره به نون پنیر رضایت دادم. ولی وقتی رسیدم به پای یخچال فریزر، فکر نون پنیرم تبدیل شد به نون برشته شده در کره، با پنیر گودا و پنیر ماتزارلا رویش و اندکی پودر سیر برای کامل شدن بزم شبانه!!

درسته نصفه شبی سمبوسه نداریم، نون تافتون رو که میتونم تو کره سرخ کنم و خیلی خوشمزه تر از سمبوسه بشه و کودک جان خوش اشتهایم رو نصفه شبی خوشحال کنم؟!


رز
۰۱ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۵۸

ایستاده بودم در قطار، آویزان به میله. کیفم را جلوم گرفته بودم، یه علت کمی جا.

خانم میانسالی، هم سن و سال مامان، شاید چند سالی بزرگتر از مامان، بی مقدمه گفت: شما بارداری؟ بیا بشین.

هنگ کردم! بعد مکثی کوتاه گفتم باردار هستم، ولی این کیفمه. اون کوچولوئه.

گفت نه! از چهره ات فهمیدم. قشنگ معلومه بارداری!

فکر کنم باید نقاب بزنم زین پس! 

رز
۲۹ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۰ ۱ نظر