آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

یکی دو ماهه ی سختی را پشت سر گذاشتیم.
هر روز بهانه گیری، عصبانیت، داد و فریاد و گریه و زاری و پرت کردن اشیا و گاز گرفتن لباس و .... دیگه بازم بگم؟!

اما چند روزی است که من دوباره به خاطر اوردم که نوازش کردن تو، چقدر شیرین است.
بوسیدنت چقدر مزه میدهد
خندیدن با تو چقدر خوب است.
و بغل کردنت چقدر به هر دویمان آرامش میدهد.
نمیدانم چرا، اما مدتی بود انگار فراموش کرده بودم این اصول اساسی زندگی را.

چند روزی است که تو کمتر عصبانی میشوی.
و هر دو شادتریم.

خدایا شکرت.
رز
۱۹ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۰۰ ۰ نظر

حین تماشای سریال حضرت یوسف، بخش به چاه انداختن حضرت یوسف: 

بغض کردی

نگران شدی

علت رو جویا شدی

اخه اونا که مهربون بودن

اونا بی ادبن

بعد در حالی که سرخ شدی، گفتی: 

مامان اجازه بده گریه کنم.

 و بعد ادامه سوالات

مامان شما هیچ وقت منو نمیندازی تو جوب؟

عمو اینجوری نمیشه؟

بابابزرگ منو دوست داره؟

مامان جون منو همیشه دوست داره بوسم میکنه؟ 

مامان شما چرا گریه نمیکنی؟

برات گفتم که از چاه درمیاد و میره پیش کسایی که دوستش دارند،

با قول اینکه فردا شب ادامه اش رو ببینیم، آروم شدی.

چند دقیقه ای هم خندوانه دیدیم که سنگینی فیلم رو بشوره ببره.

رز
۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۶ ۰ نظر

جلوی تلوزیون زمزمه کنان دستات رو با حالت قنوت گرفتی بالا و میگی: 

ای خدای مهربون همین الان اون خانواده هه که میگه پیییمااان رو الان بده، الهی امین. الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم.



رز
۱۴ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۲ ۰ نظر

نحوه واکنش ها و نحوه ی مطلع شدن ها از خبر مسافر در راه، برام جالب و هیجان انگیزه.

سر پسر جانم، بعد مراسم آبای خدا بیامرز، خبر اعلام عمومی شد و تمام.

اما اینبار، خیلی بامزه، یکی یکی لو رفتم.

مامان سر قضیه استخر نرفتنم فهمید.

خواهر بزرگ جان از سفارش اقای همسر به استراحت کردن من بو برد.

مادرشوهر جان، توسط پسرک اطلاع رسانی شد

خواهر سومی جان با جار زدن پسرک تو خونه اشون فهمید.

زنعمو جان با دیدن بهانه گیریای عجیب غریب پسرک به مامان گفته بود فلانی، یهنی من باید به فکر بعدی باشه و مامان گفته بو د در دست اقدامه. 

و درست وقتی زنعمو جان بهم میگفت که کار نکنم و تو اشپزخونه بوی غذا اذیتم میکنه یه وقت، دخترعمو جان ذوق کنان خودشو به اشپزخونهرسوند که به به خبریه..


رز
۱۲ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۴۶ ۰ نظر

شب بخیر میگی و ببخشید پشتم به شماست و خوابای خوب ببینی و سوال همیشگی "یه پایی؟"*

منم که حواسم پیش گفتگوی تلگرامی با دخترخاله جان و خبر رسانی درباره نینی جان جدیده، بی حواس یکی در میون جوابت رو میدم.

پشتت میکنی و میخوابی. یک دقیقه بعد یکهو مثلن از خواب میپری و میگی: خواب بد دیدم.

بوست میکنم و میگم حالا بخواب.

میگی بهم نگفتی خوابای خوب ببینی، خواب بد دیدم!


* یه پات رو میاری روی پتو و با پای رویی پتوت رو ناز میکنی، و اینطوری کل بدنت از پتو بیرون میمونه. فرقی نداره سر سیاه زمستون باشه یا چله ی تابستون . همیشه هم قبلش از من میپرسی که یه پایی؟؟ 

رز
۱۲ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۷ ۰ نظر

تو ماشین، همراه بابابزرگ، مامان جون و بابا هستیم. یکدفعه دلت میخواد حدیث بگی:

- علیها سلام میفرماید: مامان من خیلی ناز و خوشگل است.

رز
۱۰ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۲ ۰ نظر

از خیر بودن قدم های کوچک هنوز نیامده ات همین بس که خانواده ی عموی بابایی، بعد از 6 سال و اندی زندگی مشترک مان، امروز برای اولین بار به خانه ی مان تشریف آوردند. 

رز
۱۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۵۰ ۰ نظر

خورشید کشیده ای با شعاع هایش برای بریدن و کاردستی درست کردن با عمه جان.

عمه میگه که این خورشید فایده نداره و باید یه خورشید دیگه بکشی.

بعد به نظرش میرسه که ممکنه تو ذوقت بخوره.

میگه عزیرم خورشیدت قشنگه اما به درد این کار نمیخوره.

متفکرانه میگی: خورشید قشنگ به درد نخور...

رز
۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۰۵ ۰ نظر

وقتی بار داری هیچ وقت یهو بلند نشو، 





چون اینبار از شدت درد به حالت رکوع در میای! 

رز
۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۵:۵۳ ۰ نظر

وقتی بار داری، هیچ وقت وقتی طاق باز دراز کشیدی عطسه نکن




چون بعدش مثال کرمی که بهش دست زده باشن، از شدت درد گوشه سمت راست دل، تو خودت مچاله میشی! 

رز
۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۵:۵۲ ۰ نظر