آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

معمولا نهایت کاری که باید برای خوابوندنت بکنم گذاشتن پستونک توی دهانت، و کشیدن لحاف روت و گذاشتن بالش اطرافته. اگه اروغ نداشته باشی، معمولا بقیه کارها با عهده ی خودته نازنین مادر.

یعنی در زمینه خواب، مادر از من خوشبخت تر وجود داره؟ به خصوص که تجربه یک ساعت چرخوندن بچه در بغل و در نهایت ۵ دقیقه خوابیدن او رو در کارنامه ترم قبل مادری ام داشته ام. 


خدایا شکرت.

رز
۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۲ ۰ نظر

الان که صدای بارون داره میاد، و تو سرت رو گذاشتی روی پای من و داری عروسک بازی میکنی، دلم میخواد فریاد بزنم و بگم خدایا شکرت. من خوشبختم. 

رز
۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ۰ نظر

در تاریکی و سکوت، تبدار، شیر میخوردی و هرهر میخندیدی!

رز
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر

میخوای یواشکی با موبایلم که قفل نشده روی میزه کار کنی، متوجه میشی که از گوشه چشمم در دیدرسم هستی. صداتو مهربون میکنی و چادر نازم که روی سرم عقب رفته میاری جلو میگی: چادرتو بیار جلو موهات دیده نششششه!




رز
۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۴۱ ۰ نظر

به دنبال اهداف قلقلی سارا، امروز از وسط سالن تااااا اتاق داداشی را قل فرمودند، با یکی دو تا ارفاق من و داداشی برای اصابت نکردن به در و دیوار.

تلفن رو برداشتم زنگ بزنم به مامان بزرگ.

سپهر میگه سارا رو بگو.(که یعنی اینقدر زیاد و هدفمند قل خورده)

میگم به کی؟

میکه به هر کی داری زنگ میزنی!!

رز
۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۱ ۰ نظر

اسم شش ماهه که می آید، دل ادم میلرزد.

امروز من شش ماهه ای دارم که اب مینوشاندمش. بی خبر، غافل. 

یک دم، یاد شش ماهه ی دردانه ای افتادم که لب تشنه بود.

تا به حال دقت نکرده بودم. مگر نوزاد شش ماهه چقدر آب میخواهد؟؟

رز
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۵۶ ۰ نظر

ژل خنک کننده را گذاشته ام زیر پای واکسن زده ات، بعد دقیقا ای برگشتم اتاق دیدم داری ملچ و مولوچ و خوشحااال لیسش میزنی، دستها و دهانت هم یخ یخ اند!

رز
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۱ ۰ نظر

شاید بشود با هزاران تا عکس و فیلم و خاطره نویسی کمی از احساسات خوب و ناب دوران کودکی بچه ها رو ثبت کرد، اما نرمی صورتشون، بوی شیر و نای زیر گردنشون، حس خوب بغل کردنشون، و هزاااران تا چیز دیگه رو چه جوری نگه دارم که مثل آب از لای انگشتان زمان سر نخورند و نروند؟ 

رز
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۱ ۰ نظر

پشت میز نشسته ام و منتظرم تا چای صبحانه ام آماده خوردن شود.

و تو کنارم روی زمین، با تلاش و مقادیری گریه و ناله، قدم به مرحله جدیدی از زندگیت میگذاری.

از دو روز پیش "قل یک وری" را یاد گرفته بودی. یک بار قل میخوردی و بعد از چند لحظه صدای اعتراضت بلند میشد که بیاییم و نجاتت دهیم. اما امروز در تلاش برای رسیدن به بادکنک و سه چرخه داداشی، چند تا قل پشت سر هم خوردی.

رسیدیم به مرحله جدیدی از زندگی، مرحله ی "دیگه روی تشک نماندن"، مرحله ی " باید مواظب همه ی جاهای خطرناک و بالقوه خطرناک و شاید بالقوه خطرناک خونه باشم". مرحله ی "دیگه نمیشه مثل قبل روی تخت تنهات بگذارم" و خلاصه مرحله ی شیرین "دیگه نمیشه چشم ازش برداشت."

خدایا شکر. خدایا شکر به خاطر قدم به قدم و نفس به نفس زندگی.

رز
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۷ ۰ نظر

(به بهانه فوت ناگهانی جوانی از فامیل...)


خدایا میشه اول برامون کلاس تقویتی بزاری، بعد امتحان بگیری ازمون؟ 


خدایا میشه آنچه طاقت نداریم بر عهده ما نزاری لطفا؟*

میترسم مردود بشیم و اونوقت دیگه خسر الدنیا و الاخره میشیم.




* ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به...



رز
۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۷ ۰ نظر