تو خواب، با چشمای بسته، بعد از بوس شبانگاهی:
"مامان یاد گذشته هام افتادم
هم یاد گذشته های وحشتناک
هم یاد گذشته های خوب"
تو خواب، با چشمای بسته، بعد از بوس شبانگاهی:
"مامان یاد گذشته هام افتادم
هم یاد گذشته های وحشتناک
هم یاد گذشته های خوب"
با جسارتی که در خودم کمتر سراغ داشتم، ظهر خودمان را مهمان خانه عموجان اینا کردیم که مهمانمان اونجا دعوت بود و خودمون، نه!
خوش گذشت. خدا رو شکر.
یه پسری هم دارم که تو پانتومیم موضوعش رو: "آقائه خمیر رو برمیداره، بعدکه میره کنجد رو برداره میبینه خمیره چسبیده و جدا نمیشه" انتخاب میکنه. و این در حالیه که موقع اجرای پانتومیم حرکت بارش رو اجرا کرده بوده و گفتیم برف؟ و گفته بوده بله.
)بیرون برفی بوده لابد.
M V:
صبح با صدای حرف زدنت چشمام رو باز کردم. برگشتم سمتت، نبودی!
گشتم دنبالت.
روی زمین، بین تخت و پنجره، که نصف پات هم زیر تخت بود پیدات کردم.
بدون تکون خوردن بالش، ازش رد شده بودی و افتاده بودی و خدا رو شکر هیچیت نشده بود و من صدای افتادنت رو هم نشنیده بودم و تو خوشحال، داشتی آواز میخوندی.
به غیر از دو مورد آخر(خوشحالی و آواز)، بقیه اش همه از مبعدات بود!!!!
یه پسری هم دارم که از تکه ماهی کوچک تو بشقابم میخواد. وقتی بهش میدم عذاب وجدان میگیره و نمیخوره و برمیگردونه تو بشقاب من. بعد بغض ناشی از احساسات شدید کنان، از غذای خودش به زور میزاره دهنم.
بعد که سرمرو برمیگردونم، یواشکی تکه ماهی رو برمیداره!
بعد که میبینه من دیدم دوباره میزاره سرجاش و میگه اصلا غذای من رو شما بخور!
پ.ن. ما گرسنه، فقیر، ماهی ندیده، ماهی نخورده، خانم تناردیه، رابینسون کروزوئه، الخ نیستیم!
یه دختری هم دارم که وقتی گرسنه اش میشه، فاصله رفت و برگشت قاشق از دهان به ظرف غذا و بالعکس رو هم صبر نداره و گریه میکنه!
بچه ها خوابند. یکی در تخت خودش، پتوی نازش را بغل کرده و غرق خواب است و دیگری لحاف را تو نیمه صورتش بالا کشیده و لبه های لحاف را گرفته و پستانک در دهان خوابیده.
و من، که بعد روزها لیست نویسی، امروز بی لیست ام، بی-کار ولو نشسته ام موبایل به دست، جلوی تلوزیون، منتظر کارتن خانواده آقای تراپ.
نمیدانم خوشحالم یا بی هدف.
ترجیح میدادم این مدت خواب هردویشان، طبق برنامه ای از پیش ریخته، زبان میخوندم، یا قدمی برای خونه تکونی برمیداشتم، یا حتی یک کار نمدی، هر چند کوچک انجام میدادم.
اما الان اگه هرکدومشون رو شروع کنم، بچه ها فی المجلس بیدار میشن.
زنده باد برنامه ریزی.
من خیلی احساس نیاز به برنامه ریزی میکنم . اما نمیدونم چی مانع میشه از انجامش. شاید ترس از عمل نکردن به اون باشه.
برنامه ریزی ام ارزوست:
تو کارای خونه، تو برنامه غذایی خودمون و سارا، تو درس خوندن، و تو بازی با سپهر.
بعد از چند راهکار که برای اب خوردن امام حسین علیه السلام پیشنهاد دادی، دستت روی سینه ام و در دستانم، به خواب میری و مثل همیشه خیس عرق میشی. ابروهات رو نوازش میکنم، میبوسمت. به این فکر میکنم چقدر کوچکی و من چقدر دوستت دارم.
در طول روز، شاید زیر رگبار صحبتها، فریادها، درخواست ها، و غیره ات کمتر فرصتی برای فکر کردن داشته باشم. شب اما، سکوتش وقت خوبی است برای فکر کردن به حجم دوست داشتنم..
دوستت دارم پسر ۵ ساله عزیزم.
بعد از گپ و گفت با دوست دیرین، یکهو بی مقدمه میپرسد که بچه بعدی را کی خواهم آورد. میگویم چه طور مگه؟ و توضیح میدهد که:
اخه دو تا بچه برای تو کمه. تو خیلی مادر خوب و با ادب و مهربان و بچه خوب تربیت کنی هستی.
میام بگم خوبه من یا پسرک را ندیدی فلان و بیسار. با خودم میگم خدا عیب من بنده رو پوشونده اونوقت خودم پرده دری کنم؟!
فقط میگویم:
خدا رو شکر که اینقدر ستارالعیوبه.
----
نمیدونم صحبت چی بود تو کلاس سپهر، یکی از مامانها میگفت:
تو خیلی صبور و آرومی. معلومه عاشقانه مادری میکنی. منظورش صبوریم در مقابل سپهر وقتی سارا رو میچلونه بود.
میگم: ان شاالله که همیشه همینطور باشه.
------
مامان جان شوهر بارها گفته اند که خوش به حال همسرجان. هیچ وقت پیر نمیشه از بس که ارومی.
و من هر بار شرمنده خدا میشوم و همسر و پسرکم، که مناسفانه غیر از صبوری، چیزهای دیگری هم زیاد دیده اند از من.
خدایا شکر به خاطر عیب پوشی ات.