آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

پسرک وقتی زمین میخورد، اگر ما "هیییع" میگفتیم کولی بازی درمیاورد و گریه اش شدیدتر و طولانی میشد.

دخترک اگر بعد زمین خوردن چشم تو چشم بشیم باهاش، نفس نفسش تبدیل به گریه ای زورکی میشه 

رز
۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲ ۰ نظر

وقت مریضی بچه ها، بیشتر از همیشه احساس تنهایی و بی کسی میکنم.



بعدنوشت: به پسرک گفتم برای خواهرش دعا کنه. دعا کرد. تب دخترک قطع شد. اسهالش هم. گفته بودم به دعای پسرک ایمان دارم؟

رز
۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۳ ۰ نظر

من و مامان جون در حال مقایسه سینه خیز رفتن سپهر و یارا، و بیان همزمان اینکه هیچکس مثل سپهر سینه خیز نمیرفت. سپهر در حال بازی:

- خوشحال میشم میبینم بهم افتخار میکنید.


یکی دو روز بعد از تعریف خاطره پرین دیدن ما در اولین مسافرت مشهد عمرمان، که رفتیم اویزون اتاق صاحبخونه شدیم و دم در نشستیم و تماشا کردیم:

زیارتتون قبول، درست! ولی خیلی زشت بود کارِتون.


بعد از سرماخوردن در خونه مامان جون اینا، در راه مشهد:

مامان جون ببخشید اینو میگم. شما دو تا تقصیر دارین. اول اینکه چرا خونتون بالا نیست، پایینه سرده، دومیش رو هم یادم رفت.


بعد از تلاش ناکام در معرفی "مینیون ها" و مک کویین به بابابزرگ و در پی ابراز علاقه مامان جون به تماشای مک کویین:

خیلی بده که بابابزرگ هیچی در مورد کارتونا و ماشینایی که چشم در اوردند نمیدونه. دیدی مامان جون چه قشنگ گفت مک کویینو دیده.

رز
۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۴ ۰ نظر

ظاهرا موتور رشد حرکتی دخترم روشن شده.

به مرحله مرحله سینه خیز وارد شده، بعد به نشستن اقدام کرد، بعد همزمان با تمرین چهاردست و پا، به اینکه خودش بلند شه بشینه مبادرت ورزید. خوشحال و شعفناک بودم که دیگه بعد از سینه خیز که خسته میشه، خودش بلند میشه میشینه.

 و دو روز بعد در حالی که هنوز شادی پس از گل انجام نشده بود، از میز و ترامپولین گرفت و ایستاد.

حالا من دخترکی دارم که باید مواظبش باشم از حالت ایستاده یهو ول نشه با مخ سقوط کنه تو در و دیوار. و خب قیچی و مداد و ریزیجات برادرعزیز رو هم باید منتقل کنیم به یک طبقه بالاتر.

الحق که مرحله سختیه.

خدایا خودت بچه هامون رو سالم و صالح حفظ کن.

رز
۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۵۸ ۰ نظر


طبق قانونی نانوشته در پارک مادر بچه های کوچکتر به بچه های بزرگتر به چشم وحشی خشن و بی تربیت نگاه میکنند. مخصوصا اگه بچه کوچکتر دختر و بزرگتره پسر باشه. مخصوصاتر اگه مامان بچه بزرگتره پیشش نباشه.

دیدم که میگم.

رز
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۰ ۰ نظر

سینه خیز میری و خیلی جالبه که از روزی که کشف کردی میشه به جای عرضی رفتن(قل خوردن) طولی هم رفت، دیگه اصلا برای رسیدن به خواستت قل نمیخوری. بلکه مقداریش رو سینه خیز میری، بقیش رو هم گریه میکنی که من خستم. بیاید منو ببرید!


رز
۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۳ ۰ نظر

قطره قطره خونی که از انگشت سارا میریخت، یادم انداخت که خداوند هدیه های ارزشمند و مرواریدهایی یگانه به ما داده، که شکرگزاری و شادی داشتنشون نباید وقتی و جایی برای گلایه هایی از قبیل چرا به ما زودتر نگفتن و این خاله خانباجی بازی ها باقی بزاره.

خدایا شکرت که شب رو در خونه خودمون و در کنار عزیزترینهایم سپری میکنم.

رز
۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۰ ۰ نظر

پسر عزیزم

خوب میدانم مچاله شدن به وسیله عذاب وجدان یعنی چه

و متاسفم که گاهی به بهانه تربیت، یا از سر خودخواهی م، این عذاب رو به تو میچشانم

خدایا به حق مولود کعبه که روز تولدش را سپری کردیم، کمکم کن پسرکمان را شاد و با عزت نفس بزرگ کنیم.

رز
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۹ ۰ نظر

به سپهر میگم:

تو آفتابی و سارا گل آفتابگردان. هر طرف میری، سارا به عشق تو میچرخه به سمتت.

رز
۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۰ ۰ نظر

دو روزی بود که اعتصاب کرده بودی و پستونک نمیخوردی

اونقدر برای خوابت مستاصل شده بودم که دعای مشلول خواندم، به جهت رفع چشم زخم احتمالی و براورده شدن حاجت!

و به لطف خدا و به زور بازو!ی والدین دوباره کمی پستونک رو قبول میکنی 

حاشا و کلّا که بخوام به این زودی ها پستونک رو ازت بگیرم 

رز
۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۴۶ ۰ نظر