اگه این رو ننوشته بودم، هیچ وقت یادم نمیفتاد که پسرکم هم، مثل این روزای دخترک، بشقاب قاشقا و خوارکی ها رو سر سفره تقسیم میکرده، تو همین سن و سال دخترک
دخترک بشقاب ها رو تک تک نشون میده و کشدار میگه: دادااااااا.... گاهی هم بابااااا یا ماماااااااا
اگه این رو ننوشته بودم، هیچ وقت یادم نمیفتاد که پسرکم هم، مثل این روزای دخترک، بشقاب قاشقا و خوارکی ها رو سر سفره تقسیم میکرده، تو همین سن و سال دخترک
دخترک بشقاب ها رو تک تک نشون میده و کشدار میگه: دادااااااا.... گاهی هم بابااااا یا ماماااااااا
علاقه وافر داری به طبقه ی بالای تخت دو طبقه.
علاقه مند به پستونک
علاقه شدید مند به خودکار، ماژیک، مداد نوکی و مداد (به ترتیب درجه ی علاقه و درجه ی تخریب کنی) شروع کردی به امتحان انواع نوشت افزار روی انواع سطوح. بعد از نوشتن هم چنان اخمی میکنی و چهره در هم میکشی و روی ترش میکنی که واقعا ممکنه آدم شک کنه اینا رو کی نوشته عایا؟ تو این مایه ها که حالا من نوشتم، شما باید نوشته میشدید عاخه؟!
بسیار دوست دار مامان بزرگ. وقتی با هم هستیم، از حضانت بنده خارج میشه، میشه دختر مامان بزرگ، عین بچگی ها (حتی الان؟!) داداشی اش.
من رو گاهی علاوه بر مامان، مامایه یا مامایی صدا میکنه که عاشقشم.
گاهی که دسترسی پیدا میکنه به وسایل ممنوعه ی داداشی، مثلا کیف پول یا جعبه ی گنج اش، اولش یواش یواش بهش نزدیک میشه. بعد جرئت پیدا میکنه بهش دست میزنه. بعد اروم اروم نفوذ میکنه، بعد به محض شنیدن هر صدایی که ممکنه به نزدیک شدن داداشی ربط داشته باشه، برمیداره شی مسروقه رو پشتش قایم میکنه. جعبه گنج رو برداشته بود، نصفه شبی، داداش غرق خواب. از بیرون صدای تق در اومد، رفتم پیش دخترک دیدم جعبه رو گذاشته پشتش داره خودش رو به "هیچ کاری نکردگی" میزنه!
وقت خواب، وقت شیر یا وقتی پستونک میخوره، از هشت نه ماهگی عادت داره دست من (یا شکمم ) رو نیشگون بگیره و با ناخناش شخم بزنه. چند روزیه دوز مصرفش بالا رفته، دوست داره وقتی پیشمه، با کف پا شکمم رو لمس کنه! (به این نمیگن جفت پا میاد تو شکمم عایا؟!)
دوست ندارم به بچم برچسب بزنم، اما سرتق دارو نخور تف کننده ای هستی که سومی نداری، مقام اول هم مال داداشته!
اغلب وقتی بیدار میشه، میاد پشت در بسته ی اتاق شیک در میزنه یا صدا میزنه مامان که درو براش باز کنیم.
عاشق مسواک زدنه. بیشتر آب بازی بعدش! شبا با هر سه نفر دیگه ی خانواده مسواک میزنه، اخرشم گاهی با : با مسواک خداحافظی کن، بازم میایم" قانع میشه، گاهی هم کلا قانع نمیشه و در نهایت کشان کشان با لباس خیس میاریمش بیرون.
دوست داره پا به پای من غذا ها رو سر گاز قاطی کنه. درست مثل داداشش.
خودش، اگر بخواد میتونه با قاشق غذا بخوره. گاهی هم دوست داره بماله روی سرش، برای مو میگن خوبه لابد! ولی بوی خامه عسل، بعد از چند ساعت که قشنگ ترشید، روی مو اصلا جواب نمیده. باز حالا سمنو رو میشه وقتی خشک شد، از رو موها کند، حالا گیریم که همراهش یه دسته موش هم کنده شده باشه.
خیلی به حیوانات علاقه داری. کبوتر چاهی ها و یاکریم های پشت پنجره برات تکراری نمیشن. با چنان ذوقی میگی "جوجو" که میشه اطمینان حاصل کرد این بار دیگه زرافه ی پرنده رصد کردی. حیوانات باغ وحش پلاستیکی رو هم دوست داری و بهشون از شیر مادرت میدی بخورن! البته در مورد شیر مادر کاملا دست و دل بازی. از پستانک گرفته، تا گاو و گوسفند باغ وحش تا عروسک هات، همه رو سیرشیر میکنی. دهنت رو "نام نام" گویان تکون میدی که مطمئن شی این بندگان خدا تغذیه اشون کامل باشه مدیون نشیم یه وخ.
هنوز واکسن نزدیم.
دوازده روز هم از هجده ماهگیت گذشته تازه.
یعنی قشنگ من اگر دختر نداشتم، به تمام دختردارهای عالم حسادت (غبطه؟!) میکردم.
خدایا شکرت. الحمدلله. ماشاالله لا حوا و لا قوه الا باالله.
حتی نوشتن اسمش هم رعشه به دستانم میاندازد
خدا برای هیج کس نخواهد
فقط دعا میکردم بماند و سالم بماند
حالتی شبیه مرگ را تجربه کردم.
چیزی که ازش میترسیدم سرمون اومد. یک ساعت و ده دقیقه بعد از نوشته ی قبلی
چندین بار وای فای گوشی رو قطع کردم که بخوابم، اما نفسنفسِ غیر طبیعی دخترک در خواب، من رو از خواب منصرف میکنه. حتی یک بار وقت شیر دادن بهش چشمانم گرم شد، اما با یک تکان او در خواب، چنان ترسیدم و از خواب پریدم که نکند تشنج کرده باشد دخترکم خدای نخواسته
اول شب ۲۵ صدم درجه تب داشت، اما ساکت و ارام پستانک به دهان روی مبل نشسته بود و تکان نمیخورد. الان همان مقدار گرمی رو هم نداره، ولی صدایی شبیه ناله ازش میاد.
نگرانشم.
فکر نوزاد پنج ماهه ی دوستِ عمه یِ دوستم که تشنج کرده و از دست رفته، خواب رو به چشمام حرام میکنه.
ادای مامان های صبور رو در میارم. ازون مامان های خوب که نگران نمیشن. (داریم ازین مامان ها؟؟) معمولا از نگرانی هام درباره وضعیت سلامت بچه ها، از احساساتم نسبت بهشون، با خانواده همسرم صحبت نمیکنم. نمیدانم چرا ادای مامان های قوی را درمیارم. برای همینه که مادرهمسرم، با تمام محبت و عشق و علاقه ای که بهش دارم و میدونم دو طرفه است، فکر میکنند تنها باری که من نگران بچه هام شدم، وقتیه که سارا بیمارستان بود، به خاطر این جمله ی من که " سارا گریه میکرد، من گریه میکردم".
برای همینه که همیشه بهم میگه تو نمیفهمی مادرت چی میکشه و مادر یعنی چی، وقتی که من رو به خدمت به مامانم توصیه میکنه.
سارا با صدا نفس میکشه و من میخوام گریه کنم * و ساعت ده دقیقه به دو نیمه شبه. و سرم درد میکنه. ظاهرا سینوس هام ملتهب شدند.
* و گریه میکنم.
خدایا شکرت.
با تک تک اعضای خانواده و قبل و بعد از هر کدامشان مسواک میزند، و من را به مسواک زدن برایش وادار میکند، و با گریه زاری از حمام کشان کشان میاوریمش بیرون، و بعد از شونصد بار مسواک زدن و دست شستن، میارمش اشپزخونه که حواسشو پرت کنم بی خیال مسواک بشود، چشمش به قابلمه ی ماکارونی میفتد و ماکارونی میخورد، با دست، توی آبکش، در تاریکی آشپزخانه.
آن به تخم مرغ در ساعت ربع بامداد اشاره کنان و ئه ئه گویان
آن به فرایند پخت تخم مرغ از بغل مامان نظارت کننده
آن تشکچه ی تعویض پوشک را به جای سفره خواهنده و در عوض به روسری قانع شونده،
آن بعد از پهن کردن بساط شام نیمه شب ماژیک وایت برد خواهنده و به تخم مرغ نیم نگاهی نکنند،
آن بعد از ناامید شدن از باز شدن در ماژیک ها روی به تخم مرغ آورنده و ماملن خوشحال به روی خود نیاورنده
و آن تخم مرغ دانه ای گران تومن را به آنی حیف و میل نموننده و حتی ذره ای به دهان نبرنده.
و در نهایت آن روی شکم مامان به حالت نیمه نشسته خواب رونده.
اومدم حرف مامان جانم را گوش بدم و بچه رو سیر بخوابونم که تا صبح عین پنجره ی فولاد بهم اویزون نشه، هم تخم مرغ به فنا رفت، هم کمرم دردی تر شد، هم روسری و زمین چرب شد، هم نخورد که!! دوباره تا صبح گاو نه من شیرده نشویم صلوات.
بچه داری یعنی
فقط تایم سرویس بهداشتی رو فرصت داری فکر کنی وقت ازادت رو امارریاضی بخونی یا زبان یا ایتعداد تحصیلی، و هنوز از اونجا بیرون نیومده، صدای گریه دخترک به منزله ی سوت پایان وقت بلند میشه.
اعتراف میکنم واقعا نمیدونم با ترس های زیاد سپهر باید چه کنم.
استیصال
مستاصل
درمانده شدم از دستش.
خودش هم داره خیلی خودش رو اذیت میکنه.
داریم میگیم فلانی، نسخه های بهمانی رو برده دکتر نشون داده. میگه منو میخواین ببرین دکتر؟!
میگه اگه گوشم درد کنه منو میبرین دکتر؟ میگم اگر ادامه دار باشه باید بریم.
نه مامان میریم؟
بله
گرییییه نه مامان میشه نریم
نه لازمه
نه من میترسم گریییییه
حالا ان شاالله که نیازی نباشه
نه مامان میریم؟؟
.....
....
....
و هرررررررگونه توضیح، یاداوری خاطرات دکتر رفتن و اذیت نشدن و شاد و شنگول برگشتن، بیان عواقب دکتر نرفتن فقط و فقط بحث رو طولانی تر و گریه اش رو شدید تر و راه رو برای چانه زنی بازتر میکنه.
وقت اماده شدن برای دکتر هم یکی دو ساعت فریییییاد و گریه و زاری و کتک خوردن و ناسزا شنیدن از حضرت اقا داریم.
مورد زیاااااده ازین دست. و اصلا اعصابم نمیکشه بنویسمشون.
لوس_ننر_بچهننه_ترسوی_کی_بودی_تو_عاااااااااااخه؟؟؟؟؟؟
خب بر اساس همون پوسترهای مذکور، الان بهم الهام شد و من الان شعر گفتم:
تو کتابا نوشته بچه خندونش خوبه، بچه بازیکنونش خوبه، خونه شلوغش خوبه، مامان صبور بی خیالش خوبه، مامان به فکر دیگران راجع به خودش و تمیزی زندگیش فکر نکننده اش خوبه، مامان ساعت یک شب بیدار مونده اش خوب نیست زیاد!!!
چون با خودش قرار گذاشته صبحا بعد لز نماز نخوابه و برای دکترای یک ماه دیگه بخونه.
*بعدنوشت: بعلاوه مهمون سرنزده اش خوبه. مامان جلوی مهمونا از نامرتبیه خونه خجالت نزده اش خوبه.