وسط خاله بازی بسیار ملایم و بفرمایید چای و بفرمایید سیب، گاو عروسکی گنده را اورده، با تفنگ صدادار بزرگش در دست گاو، میخواهد همه ی عروسک ها رو "دخل عام" کنه.
وسط خاله بازی بسیار ملایم و بفرمایید چای و بفرمایید سیب، گاو عروسکی گنده را اورده، با تفنگ صدادار بزرگش در دست گاو، میخواهد همه ی عروسک ها رو "دخل عام" کنه.
زمان قابل توجهی از روز را من نقش "نرده" بازی میکنم، که خوشگل خانم از طبقه ی بالای تخت، که برای بازی تشریف میبرند، نیفتند.
عاشق کُری خوندن ها، قمپز در کردنا، و گنده گنده حرف زدن پسربچه هام.
مشغول کارم و دارم زبر زیرکی به مکالمات پسرم و برادرزاده ی همسایه گوش میدم و میخندم.
- من که فوتبال رباتی نگاه نمیکنم، اما اگه میخوای ببینی الانه، شبکه ی پویا.
-
باید در خانه فیلترینگ هوشمند استفاده کنم. به این صورت که به ریخت و پاش بچه ها بسنده نمونده، و خودم قاطی اونل ریخت و پاش نکنم. یا مثلا روفرشی رو ولوو نزارم بمونه، یا اشپزخونه، یا حتی از بین اسباب بازیای بچه ها، کاغذ خورده ها و لباسا و اونایی که در حال استفاده تیست رو سر جاش بگذارم.
و این یعنی یک ربات متحرک هوشمند خستگی ناپذیر بیکار که بچه ها بغلشو خودشو شیرشو بازی باهاشو نخوان نیازمندیم.
خانمشون سر کلاس پرسیده: برای چه کارایی باید وضو گرفت؟
همه یک صدا گفته اند : نمااااز
پسرکم گفته: برای شیر دادن به بچه.
دلم قنج رفت براش.
اگر همیشه این موضوع مدنظرم باشه، خیلی از بی طاقتیام تموم میشه.
پسرم (و دخترم و کلا هر کسی) هر از گاهی در روند رشدش عاداتی کسب میکنه که موقتیه و کافیه صبوری کرد تا به سلامت ازش عبور کنه.
یه مدت حدود دو سه سالگی اش عادت داشت هممممه چیو از دمپایی و پادری و اسباب بازی و لباس و هر چیز قابل حرکت و جابجایی رو بندازه تو پلاستیک بره مُدابِیَت. (مسافرت)
یه مدت دنبال جمع کردن برچسب روی میوه ها و چسبوندنشون به چارچوب در بود.
یه مدت تو نخ جمع اوری گنج بود، هنوزم به طور کامل از سرش نیفتاده البته. روزی شونصد بار گنجینه هاش رو میریخت و نگاه میکرد و برمیداشت و میذاشت و دوباره جمع میکرد.
چه جالب!
دیگه یادم نمیاد عادت های این چنینی اش رو، در حالی که مطمئنم زیاد بودند، و نکته ی مشترک همممه شون اینه که گذرا هستند. فقط صبوری میخواد و همراهی. ممکنه چند ماه یا حتی چند سال طول بکشند، اما گذرا اند. و ازشون ممکنه نهایتا یک خاطره، یا صرفا یک "حس" باقی بمونه. یک "اثر" در روحیه اشون، که میتونه بنا به صبوری یا بی طاقتی من خوب یا بود باشه.
خدایا پس بی زحمت مثل همیشه کمکمون کن که بتونیم احساس های خوب برای بچه هامون به جا بگذاریم.
هیچ تلاش خاصی نمیکنی برای حرف زدن ولی در عوض بادی لنگوئجت (!) عالیه.
میتونی به راحتی با اشاره به همسایه بگی: ببین کفشای داداشمو پوشیدم، اینم کفشای شماست.
یا به من، با چرخاندن کف دست اشاره کنی که درِ تک تک قابلمه ها رو بردار توشون رو ببینم.
یا حالم به هم خورد، با ذکر جزییات و افکت صوتی تصویری لوکیشنی!
یا لباسم خیسه
یا پستونکم کو؟ با دست کشیدن روی تخت و قیافه ی پرسش به خود گرفتن و دهان را به نشانه پستونک خوردن تکان دادن
یا....
واقعا چه نیازی هست به کلام؟
در ادامه به گننننجینه ی لغاتت میپردازم، که خب خیلیاشو شایدم همشو قبلا گفتم. چون سرعت یادگیری لغاتت، تقریبا یک کلمه در ماهه (در دو ماه؟ سه ماه؟ بیشتر؟!)
قاقا : آقا
نام نام : شیر، پستونک
یایا: سارا
یَیا : زهرا
عمه
صدای تفنگ!!
اب: اب، توپ، دمپایی!
مامان، مامایی( که عاشق مامایی گفتنتم)
بابا
دادا، دادایی
آم
ایخ ریخت
داغ
داغهههه : بعد از سوختن، با گریه و سوز دل
جوجو
بَ بَ : کلیه ی حیوانات چهاردست و پا، به ویژه گوسپند
به به: در حال قربان صدقه رفتن برای غذا
از صدای نفس کشیدنت فهمیدم یک کار خطیر داری میکنی، سرک کشیدم، دیدم رفتی سر کیف بابا و کیف پولش را دراورده ای.
روی اول، تنها
به حرم امام حسین نزدیک میشم. با هر قدم یک صحنه از صحنه های کربلا جلوی چشمم نقش میبنده. تنم میلرزه. وارد حرم میشم. گریه کنان، ضجه زنان.
یک روز دیگر، به گودی قتلگاه که میرم، حس میکنم دارم خفه میشم. دارم میمیرم. از شدت گریه. از شدت اندوه.
نماز زیارت میخوانم و دعا و قران و حتی زیارت جامعه کبیره و دعا برای تماااامی آشنایان و دوستان و اقوام و همسایه ها و هر ان کس که به خاطر میاورم.
روی دوم: با بچه ها
بار اول: مصیبتی میکشیم برای تحویل کفش ها، برای عبور از بازرسی شلوغ دم اذان حرم، گریه ی کوچیکه، بهانه گیری بزرگه، کمبود جا. یادم نمیاد نماز رو چه طوری خوندم. فقط یادمه وقتی برگشتم به همسرجان گفتم خدا رو شکر صبح برای اولین زیارت تنهایی رفتم حرم، وگرنه ممکن بود از کربلا اومدن پشیمون بشم.
بار دوم: ورودی نسبتا خلوت بعد از ظهر. به محض ورود، خواهر و برادر هر هر خنده کنان در سطوح شیب دار حرم سرسره بازی میکردند و من، پشت به ضریح امام حسین صلوات میفرستادم و چهارچشمی مواظب بچه ها بودم که خطایی پیش نیاد. هر چند دقیقه یکبار برمیگشتم سلامی میدادم و عذرخواهی میکردم و دوباره به هرهر بچه ها مشغول میشدم.
در این فاصله هی رفتیم دنبال مادرشوهر و هی حرم را چرخ زدیم و هی بچه ها بهانه گرفتند برای سرسره بازی و من هی یخخخخ زدم از سرمای داخل حرم و "سرِ خیس از حمام آمده" ام.
ضمن تبریک سال نو، به اطلاع دوستان، آشنایان، سروران گرامی، اقوام، همسایه ها، و مردم کوی و برزن میرساند پسرم فین کردن یاد گرفت.
به افتخارش بزن زنگووووو.
به قدری خوشحال و سبکبال شدم ازین رویداد تاریخی، که ضمن دست و جیغ و هورا، به بچه (طبق قرار قبلی) جایزه دادم و بچم سرافرازانه برای عمه و مامان بزرگش تعریف کرد که چه دستاوردی به ارمغان اورده