احساس میکنم از حرف زدن خجالت میکشی.
بارها شده کلمات رو با تقریب خوبی چند بار تکرار کردی اما تا دیدی من نگاهت میکنم و لبخند میزنم ، لبخند زدی، ازون لبخند عنیق نافذ پرمعناهات، و سکوت کردی و دیگه تکرار نکردی.
احساس میکنم از حرف زدن خجالت میکشی.
بارها شده کلمات رو با تقریب خوبی چند بار تکرار کردی اما تا دیدی من نگاهت میکنم و لبخند میزنم ، لبخند زدی، ازون لبخند عنیق نافذ پرمعناهات، و سکوت کردی و دیگه تکرار نکردی.
قرص ماشین ظرفشویی را از جعبه اش بیرون کشیدی و به من میدی و میگی: اِم.
مطالب رو در ذهنم حتی جمله بندی هم میکنم و منتشر نمیکنم. با اینکه مدام گوشی دستمه ولی تمرکز یک پست وبلاگ نوشتن هم ندارم، چه برسه به دکترا خوندن.
بابا رو که آماده بیرون رفتن روی مبل نشسته میبینی و بی قراری میکنی که از صندلی غذات بیرون بیای.
میزارمت زمین، میری سمت بابا، یه کم اعتراض میکنی. بعد میری کشون کشون کیف بابایی رو میاری میدی دستش، و اِه اِه کنان که یعنی دیگه کیفتم حاضره، معطل چی هستی؟ بریم ددر.
عکس های کوچکتری های سپهر رو که نگاه میکنم، بدون استثنا با خودم تکرار میکنم: عجب حوصله ای داشتم :)
سپهر داخل کابینت، سپهر توی ظرفشویی، تمام وسایل کابینت ها کف اشپزخانه، سپهر بک قدم مانده تا برود توی قابلمه بنشیند، سپهر و تمام غذاها دوروبرش، سبزی ها هم قاطی غذاها، یهویی همین حالا، و ...
الان هم بدک نیستم. اما به دخترک یک دهم این شلوغ کاری را میدان نمیدهم. فقط دو سه تا کشوی آشپزخانه و کشوی لباس ها یمان و اسباب بازی های داداشی و گاهی سیر و پیاز و ...
البته اون موقع همیشه خدا اسباب و اثاثیه یک نفر ولو روی زمین نبود و سپهر چاره ای نداشت جز انجام این وظیفه.
همچنان این وظیفه (ولو کردن وسایل روی زمین) به عهده سپهره و سارا عمدتا فقط باید دولا شه برداره وسایلو.
اگر کودک دلبند بخواد مرغ خام بخوره و زار زار گریه کنه تکلیف چیست؟
چند دقیقه بعد؛ جواب: بهش یه تیکه یخ میدیم و ساکت و خوشحال میشه
پسرم رو برای اولین بار سپردم دست مربی اش و از دم در دارم برمیگردم. تو جمعی که نه من و باباش هستیم و نه خاله و مامان بزرگ و ... و این مسبوق به سابقه نیست. تنها دارم برمیگردم خونه و اشک از چشمم جاری شد و خانواده فصلی نو از زندگی رو شروع کرد. روزهای بچه مدرسه ای.
پسرکی دارم بهتر از برگ درخت
که با خیال راحت بهش میگم: لطفا کلم رو از بخچال بیار، برای ساندویچ خرد کن. و میدونم که میتونه این کارو بکنه.
که بهش میگم نهار پاستا داریم. و وقتی از خوابوندن دخترک فارغ میشم میبینم ظرف سبزیها را اورده، ترخون مرزه ها را سوا کرده و خرد کرده تا در پاستا بریزیم. قابلمه رو هم اب کرده گذاشته روی گاز.
بلده میز رو بچینه.
نیمروی صبحانه رو تمام و کمال بپزه و سرو کنه.
وقتی دستم بنده، یه اشاره که : پسرم ابجی رو سرگرم کن، براش کافیه تا صدای خنده جفتشون بلند بشه.
یه: "دستشویی کردی؟" خطاب به دخترک، حین تماشای تلوزیون کافیه تا وسایل تعویض پوشک رو جلوم حاضر کنه.
یه ر ای واای سپهر چرا همه تخم مرغا رو ریختی تو این ظرف" کافیه تا بره تو اتاقش و یک ربع بعد با یه نقاشی قشنگ، برای عذر خواهی برگرده پیش من.
یه "یه ماه دیگه تولد ساراست" کافیه تا هر روز کنتور بندازه و ذوق کنه براش و به همه اعلم کنه فلان روز دیگه تولد خواهرمه.
یه " یه هفته دیگه تولد عمه است" کافیه تا روزشمار تولد رو نصب کنه روی خودش و بدوبدو برای عمه کاردستی و نقاشب آماده کنه.
پسرکم امسال پیش دبستانی میرود و من با توکل به خدا، خیالم از بابت پسرک مسوولیت پذیرم جمعه. ان شاالله. لاحول وولاقوه الا بالله
صدای سشوار هنوز هم جواب میدهد و آرامش نیز هم و میخواباند، در یک سال و یک ماه و یک روزگی.