آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

احساس میکنم از حرف زدن خجالت میکشی.

بارها شده کلمات رو با تقریب خوبی چند بار تکرار کردی اما تا دیدی من نگاهت میکنم و لبخند میزنم ، لبخند زدی، ازون لبخند عنیق نافذ پرمعناهات، و سکوت کردی و دیگه تکرار نکردی. 

رز
۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۰:۲۹ ۰ نظر

قرص ماشین ظرفشویی را از جعبه اش بیرون کشیدی و به من میدی و میگی: اِم. 

رز
۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱ ۰ نظر

غذا رو باد میزنی که خنک بشه

دود عنبرنسارا را هم همین طور!

رز
۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۹ ۰ نظر

مطالب رو در ذهنم حتی جمله بندی هم میکنم و منتشر نمیکنم. با اینکه مدام گوشی دستمه ولی تمرکز یک پست وبلاگ نوشتن هم ندارم، چه برسه به دکترا خوندن.

رز
۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۸ ۰ نظر

بابا رو که آماده بیرون رفتن روی مبل نشسته میبینی و بی قراری میکنی که از صندلی غذات بیرون بیای.

میزارمت زمین، میری سمت بابا، یه کم اعتراض میکنی. بعد میری کشون کشون کیف بابایی رو میاری میدی دستش، و اِه اِه کنان که یعنی دیگه کیفتم حاضره، معطل چی هستی؟ بریم ددر.

رز
۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۲ ۰ نظر

عکس های کوچکتری های سپهر رو که نگاه میکنم، بدون استثنا با خودم تکرار میکنم: عجب حوصله ای داشتم :)

سپهر داخل کابینت، سپهر توی ظرفشویی، تمام وسایل کابینت ها  کف اشپزخانه، سپهر بک قدم مانده تا برود توی قابلمه بنشیند، سپهر و تمام غذاها دوروبرش، سبزی ها هم قاطی غذاها، یهویی همین حالا، و ...


الان هم بدک نیستم. اما به دخترک یک دهم این شلوغ کاری را میدان نمیدهم. فقط دو سه تا کشوی آشپزخانه و کشوی لباس ها یمان و اسباب بازی های داداشی و گاهی سیر و پیاز و ...

البته اون موقع همیشه خدا اسباب و اثاثیه یک نفر ولو روی زمین نبود و سپهر چاره ای نداشت جز انجام این وظیفه.

همچنان این وظیفه (ولو کردن وسایل روی زمین) به عهده سپهره و سارا عمدتا فقط باید دولا شه برداره وسایلو. 

رز
۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۴ ۰ نظر


اگر کودک دلبند بخواد مرغ خام بخوره و زار زار گریه کنه تکلیف چیست؟


چند دقیقه بعد؛ جواب: بهش یه تیکه یخ میدیم و ساکت و خوشحال میشه

رز
۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۹:۳۸ ۰ نظر

پسرم رو برای اولین بار سپردم دست مربی اش و از دم در دارم برمیگردم. تو جمعی که نه من و باباش هستیم و نه خاله و مامان بزرگ و ... و این مسبوق به سابقه نیست. تنها دارم برمیگردم خونه و اشک از چشمم جاری شد و خانواده فصلی نو از زندگی رو شروع کرد. روزهای بچه مدرسه ای.

رز
۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۷ ۰ نظر

پسرکی دارم بهتر از برگ درخت

که با خیال راحت بهش میگم: لطفا کلم رو از بخچال بیار، برای ساندویچ خرد کن. و میدونم که میتونه این کارو بکنه.

که بهش میگم نهار پاستا داریم. و وقتی از خوابوندن دخترک فارغ میشم میبینم ظرف سبزیها را اورده، ترخون مرزه ها را سوا کرده و خرد کرده تا در پاستا بریزیم. قابلمه رو هم اب کرده گذاشته روی گاز.

بلده میز رو بچینه.

نیمروی صبحانه رو تمام و کمال بپزه و سرو کنه.

وقتی دستم بنده، یه اشاره که : پسرم ابجی رو سرگرم کن، براش کافیه تا صدای خنده جفتشون بلند بشه.

یه: "دستشویی کردی؟" خطاب به دخترک، حین تماشای تلوزیون کافیه تا وسایل تعویض پوشک رو جلوم حاضر کنه.

یه ر ای واای سپهر چرا همه تخم مرغا رو ریختی تو این ظرف" کافیه تا بره تو اتاقش و یک ربع بعد با یه نقاشی قشنگ، برای عذر خواهی برگرده پیش من.

یه "یه ماه دیگه تولد ساراست" کافیه تا هر روز کنتور بندازه و ذوق کنه براش و به همه اعلم کنه فلان روز دیگه تولد خواهرمه. 

یه " یه هفته دیگه تولد عمه است" کافیه تا روزشمار تولد رو نصب کنه روی خودش و بدوبدو برای عمه کاردستی و نقاشب آماده کنه.


پسرکم امسال پیش دبستانی میرود و من با توکل به خدا، خیالم از بابت پسرک مسوولیت پذیرم جمعه. ان شاالله. لاحول وولاقوه الا بالله

رز
۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۹ ۰ نظر


صدای سشوار هنوز هم جواب میدهد و آرامش نیز هم و میخواباند، در یک سال و یک ماه و یک روزگی.

رز
۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۳ ۰ نظر