در حال خمیازه چیزی میگوید. متوجه نمیشوم و میگویم: جان؟ چی مامان؟
میگه: هیچی داشتم شعر میخوندم
میگم: میشه برای منم بخونی؟
میگه: خودت برو برای خودت شعر بخون.
والا! با این نوناشون.
* اشاره به کس نخارد پشت من...
در حال خمیازه چیزی میگوید. متوجه نمیشوم و میگویم: جان؟ چی مامان؟
میگه: هیچی داشتم شعر میخوندم
میگم: میشه برای منم بخونی؟
میگه: خودت برو برای خودت شعر بخون.
والا! با این نوناشون.
* اشاره به کس نخارد پشت من...
وقتی یک تکه خشکی روی پوستش یک لحظه توجهم جلب میکنه و بعد میبینم چیزی نیست.
- مامان چیه؟
- چیزی نیست
- نه، چیه؟
چیزی نیست.
نه چیه؟
.
.
.
شما بگو چیه؟
سارا: نمیدونم. من دست میزنم چیزی نیست.
من: منم همین طور.
(درحال لباس پوشیدن سارا)
سپهر: سارا یه چیزی بگم؟
-بگو
- خیلی باحالی
همراه با شرم و خجالت ذاتی، با اندکی کنجکاوی و خوشحالی: یعنی دوستم داری؟
- بله
- ولی میشه نگام نکنی؟ لباس ندارم.
با آستین بالا زده و کاپشنِ نپوشیده از دارالضیافه شاه عبدالعظیم میاد بیرون و یخ میکنه. دنبال خواهرش میدوئه و بغلش میکنه: سااارا بیا حالت پنگوئنی
بعد از مسواک که بغلش کردم از چهارپایه بیارمش پایین و بریم کتاب بخونیم، دهانش رو با لباس من خشک میکنه. با شوخی میگم: مگه من حوله ام؟
میخنده و میگه : بعضی از حوله ها کتاب میخونن.
مامان جون چند وقتیه سرفه میکنند و علتش رو نمیدانیم.
ما خونه مامان جون اینا بودیم. خاله جون سومی زنگ زده بودند و میگفت که مامان دکتر برند که من گفتم خوبند که! قطع کردم و نقل قول کردم و مامان هم تایید کردند که دو روزه خیلی خوبند.
و یک ربع بعدش سرفه های مامان شروع شد و مامان تکه تکه، در حال سرفه گفتتد که : " چشم خوردم" و سارا غرق در کارتون بود.
شب، تو بازی اومده میگه: آقای دکتر، مامان جون چشم خورده، پریده گلوش ، یه امپول میدین؟
(میخواد پرتقال بخوره، ): به داداش نمیدم
- چرا؟
- اممم... آخه... داداش دیروز.....(هیچی پیدا نمیکنه بگه) یه کاری کرد!
من و داداش نگاه میکنیم به هم و پقی میزنیم زیر خنده. اونقدر میخندیم که خود سارا هم به خنده میفته و پرتقال رو با هم میخورن.
با هم خاله بازی میکنیم و من دخترِ دخترم شده ام. مامانم داره منو میخوابونه که یکهو سپهر اژدها وار وارد میشه و صداهای خشن از خورش در میاره. مامان کوولومونوازشم میکنه و دلداریم میده: بخواب عزیزم، هیولا بود.
بعد از دیدن کارتون اردک ها و چراغ جادوی علاءالدین، که هر نفر سه تا ارزو میتونست بکنه:
پسرک که داره اماده میشه و حال نداره دنبال وسایلش بگرده: من ارزو میکنم کلاه و شالگردنم پیدا بشه
دخترک که دارم میبرمش دستشویی، خطاب به من، با لحن مهربون: آرزوی منی![]()
مامان یه چوب میدی؟
از کجا؟
از کمد دیواری
خب عزیزم خودت بیار
نه تو! من ... ام....ام.... یه جوری ام!