آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

آسمان‌های من

پیام های کوتاه

  • ۲ ارديبهشت ۹۲ , ۱۷:۴۷
    اودو!
  • ۳۱ فروردين ۹۲ , ۲۳:۳۶
    سلاح
  • ۲۶ فروردين ۹۲ , ۰۰:۴۱
    خواب
  • ۱۹ فروردين ۹۲ , ۱۵:۱۳
    کوپن

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

۳ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

غرق در شیرینی نوزاد داشتن هستم

وقت شیر دادن

وقت بغل کردن و بو کردنت

وقت بیداری ات که نگاهم میکنی

وقتی موقع گرسنگی دهانت را به امید شیر همه جا میچرخانی

وقتی گریه میکنی و حالت شیر دادن بغلت میکنم، برای چند لحظه ارام میشی، ولی اگر طول بکشد و شیری در کار نباشد، خیلی بهت برمیخوره

 

وحتی وقتی خسته میشوم

حتی وقتی بخیه هام تیر میکشند

حتی وقتی بعد از یک روز پرخواب (بر وزن و متضاد پرکار!) شب وقت خواب خانواده تازه یادت میفته بیدار بشی،

بیدار بشی و نق و نوق کنی، هی دهنت را بچرخانی برای شیر و هی خوب شیر نخوری و هی بادگلو داشته باشی و ...

و من ساعت ها روی تخت در تاریکی بنشینم، بارها بخوابونمت، و تو هی چرت بزنی، و هی ساعت را نگاه کنم تا اینکه بببنم بالاخره کی این چرت ها، تبدیل به خواب عمیق شبانه میشوند 

هی صدای سشوار را پخش و قطع کنم، هی پستونک را بچپانم تو دهنت و تو عق بزنی و در نهایت برای دقایقی تسلیم شوی و بعد از چند دقیقه تفش کنی بیرون

هی روی پا بیندازمت و بلند کنم و هی مثل کتلت جا به جا شویم و زیر و رویت کنم تا بالاخره یک، دو حتی سه نصفه شب رضایت دهی به خواب

 

 

خلاصه که نوزاد داشتن شیرین است

به خصوص نوزاد خوش قلقی مثل محمد

خوش قلق، به استثنای ساعت ده شب تا دو نیمه شب اش! 

 

 

رز
۲۹ آذر ۰۳ ، ۰۰:۵۰ ۰ نظر

دو هفته پیش، همین دقایق بود که به دنیا آمدی

تو گریه میکردی و من هم گریه میکردم و خدا رو شکر میکردم و تند و تند برای همه دعا میکردم

آوردنت و صورتت رو روی صورتم گذاشتند

نرم و نازک و گرم بود

همونجور که پرستار صورتت رو روی صورتم گذاشته بود، بوست میکردم و تند تند برات اذان میگفتم

خیلی لحظه شیرینی بود،  غیر قابل وصف، 

انقدر شیرین که از فکر اینکه دوباره تکرار نشود، دلواپس میشم. 

سر سپهر که بیهوش بودم، وقتی هم به هوش اومدم، خیلی هوشیار نبودم

و غمگین ازینکه سزارین شدم، تولد بچه رو ندیدم و ... و خلاصه بلد نبودم  خوشحال باشم

سر سارا اوضاع بهتر بود، بیهوش نبودم، ولی کمی منگ بودم، یادمه وقتی اوردنش سلام گفتم بهش و دیگه چیزی یادم نمیاد، از دعا کردن و اینا

ولی اینبار، خیلی باشکوه بود، واقعا برای همه ارزومندان و غیر آرزومندان از ته دل دعا کردم که روزی شون بشه

 

الحمدلله کما هو اهله

 

 

رز
۱۱ آذر ۰۳ ، ۱۳:۱۲ ۰ نظر

داری سکسکه میکنی، مثل تمام این چند ماه اخیر 

با قدرت، طولانی و منظم

با این تفاوت که الان روی دلم هستی و نه توی دلم

یازده روزه که مهمان زمین شده ای مسافر بهشت 

 

و راستش

با تمااااام سختی ها و دردها و دردسرها و استرسهای بارداری و زایمان، از همان اتاق عمل، دلم میخواد که خدا بهمون یک محیا سادات هم بده

 

رز
۰۸ آذر ۰۳ ، ۱۶:۱۶ ۰ نظر