غرق در شیرینی نوزاد داشتن هستم
وقت شیر دادن
وقت بغل کردن و بو کردنت
وقت بیداری ات که نگاهم میکنی
وقتی موقع گرسنگی دهانت را به امید شیر همه جا میچرخانی
وقتی گریه میکنی و حالت شیر دادن بغلت میکنم، برای چند لحظه ارام میشی، ولی اگر طول بکشد و شیری در کار نباشد، خیلی بهت برمیخوره
وحتی وقتی خسته میشوم
حتی وقتی بخیه هام تیر میکشند
حتی وقتی بعد از یک روز پرخواب (بر وزن و متضاد پرکار!) شب وقت خواب خانواده تازه یادت میفته بیدار بشی،
بیدار بشی و نق و نوق کنی، هی دهنت را بچرخانی برای شیر و هی خوب شیر نخوری و هی بادگلو داشته باشی و ...
و من ساعت ها روی تخت در تاریکی بنشینم، بارها بخوابونمت، و تو هی چرت بزنی، و هی ساعت را نگاه کنم تا اینکه بببنم بالاخره کی این چرت ها، تبدیل به خواب عمیق شبانه میشوند
هی صدای سشوار را پخش و قطع کنم، هی پستونک را بچپانم تو دهنت و تو عق بزنی و در نهایت برای دقایقی تسلیم شوی و بعد از چند دقیقه تفش کنی بیرون
هی روی پا بیندازمت و بلند کنم و هی مثل کتلت جا به جا شویم و زیر و رویت کنم تا بالاخره یک، دو حتی سه نصفه شب رضایت دهی به خواب
خلاصه که نوزاد داشتن شیرین است
به خصوص نوزاد خوش قلقی مثل محمد
خوش قلق، به استثنای ساعت ده شب تا دو نیمه شب اش!