دو هفتگی
دو هفته پیش، همین دقایق بود که به دنیا آمدی
تو گریه میکردی و من هم گریه میکردم و خدا رو شکر میکردم و تند و تند برای همه دعا میکردم
آوردنت و صورتت رو روی صورتم گذاشتند
نرم و نازک و گرم بود
همونجور که پرستار صورتت رو روی صورتم گذاشته بود، بوست میکردم و تند تند برات اذان میگفتم
خیلی لحظه شیرینی بود، غیر قابل وصف،
انقدر شیرین که از فکر اینکه دوباره تکرار نشود، دلواپس میشم.
سر سپهر که بیهوش بودم، وقتی هم به هوش اومدم، خیلی هوشیار نبودم
و غمگین ازینکه سزارین شدم، تولد بچه رو ندیدم و ... و خلاصه بلد نبودم خوشحال باشم
سر سارا اوضاع بهتر بود، بیهوش نبودم، ولی کمی منگ بودم، یادمه وقتی اوردنش سلام گفتم بهش و دیگه چیزی یادم نمیاد، از دعا کردن و اینا
ولی اینبار، خیلی باشکوه بود، واقعا برای همه ارزومندان و غیر آرزومندان از ته دل دعا کردم که روزی شون بشه
الحمدلله کما هو اهله