نمیدونم واقعا انسان اینقدر فراموشکاره، یا تاثیر سن بر بارداری اینقدر زیاده.
سر نماز به هن و هن و آخ و واخ میفتم رسما
چند روزی هست که روی میز سجده میکنم، و همان بلند شدن و نشستن هم کلی با آه و ناله است.
همه عضلات پام از بالا تا پایین درد میکنند.
نشستن و بدتر از اون دراز کشیدن روی زمین، خطایی نابخشودنی است. چون بعدش دیگر استخوانهای لگنم، بر سر زنان و تیرکشان، سعی میکنند من رو سرپا نگه دارند. و تا دقایقی مثل ادم اهنی که با بیل زدن کمرش قر شده راه میرم
نفسم هم که به شماره میفته،
پاشنه پام ذق ذق میکنه و درد میکنه، کف پام هم همینطور. تازه ناخن انگشت پام هم دو سه روزه فرو رفته تو گوشتم و چرک کرده و اونم درد میکنه
بازوی دست چپم هم گاهی درد میکنه
معدم ترش میکنه، مثل امشب که داره قل قل میجوشه و من منتظرم از جوش بیفته و برم بخوابم، و مجبورم تا اون موقع غرغر کنم
سرم هم هی گیج میره و ضعف عمومی هم که هست،
از بعد سرماخوردگیِ دو هفته پیش هم سینوسهام چرکی شدند و سردرد دارم
کمر درد و دل درد و انقباضات نفس بند آورنده هم که بدیهی اند.
یه دردی هم دارم، مثل اینکه پوست گوشه دلم (تقریبا دو طرف محل سزارین) هر بار یک طرفش، انگار که وزنه ای اویزون باشه و اونو بکشه ، اونجوری درد میگیره.
کلا ام بدن درد دارم و کوفته ام.
گر میگیرم و سرم خیس عرق میشه و احساس خفگی میکنم، مخصوصا سر نماز و گاهی موقع خواب
اخ اخ، وقت خواب، پاهام ضعف میرن و خواب رو بر چشمم حرام میکنند.
راستش از فکر سه باره سزارین و بریده شدن شکم هم خوف برم میداره.
من بارها با خدای خودم میگم: خدایا چقدر بارداری سخته، این سختی رو به همه، بارها و بارها بچشون، البته ورژن ساده اش رو.
الحمدلله. به اندازه علم خدا الحمدلله.
و میدونی بدیش چیه؟ اینکه واقعا اگر اینقدر سخت نمیگذشت و دکترا هم اینقدر اذیت نمیکردن و از طرفی میدونستم بعدی دختره، وااااقعا دلم میخواد سارا طعم شیرین خواهر داشتن و خواهر بودن رو بچشه.