بابا با اشاره به غذای تمام شده ی خودش و داداش، و غذای مانده ی من و سارا: ما تیم قوی قدرت ها هستیم
سارا بدون مکث(با اشاره به توان شنای خودش و من، و توان نداشته ی شنای پدر و تقریبا پسر) : شما تیم شناشلپ شلوپی ها هستین!
بابا با اشاره به غذای تمام شده ی خودش و داداش، و غذای مانده ی من و سارا: ما تیم قوی قدرت ها هستیم
سارا بدون مکث(با اشاره به توان شنای خودش و من، و توان نداشته ی شنای پدر و تقریبا پسر) : شما تیم شناشلپ شلوپی ها هستین!
امروز، غروب عاشورا، خواهر و برادر تصمیم گرفتند هیئت برگزار کنند.
شربت آماده کردند
نوحه دانلود کردند و میکزوفن را تنظیم کردند
خانه را مرتب کردند.
تخته ی سفید را یاحسین نوشتند
میز وسط گذاشتند و رویش روسری سیاه و گلدان گذاشتند
با صندلی ها ورودی درست کردند.
سیاه پوشیدند
چراغ ها را خاموش کردند
به عزاداران (من و پدرشان) سربند دادند
نوحه گوش کردیم و سینه زدیم
شربت خوردیم. لیوان هایش را هم شستند.
اذان شد.
وضو گرفتیم
نماز جماعت را چهارتایی به امامت بابا خوندیم.
بین دو نماز سپهر قرآن خواند.
و بعد از نماز دعا کردیم: رب اجعلنی مقیم الصلوه و من ذریتی ربنا و تقبل دعا
دعوتنامه روزهای بعد را آماده کردند.
و بعد آماده شدیم و رفتیم هیئت.
دلنشین بود. خیلی زیاد. از آن وقت ها بود که ادم دلش میخواد تافت بزنه بهش همینجوری بمونه همیشه.
الحمدلله علی کل نعمه.
طبق معمول، سپهر غذایش را تند تند خورده و تمام کرده و سارا سر صبر دارد قربان صدقه جوجه کباب نذری اش میرود، تکه هایش را میشمارد، جلویش میچیند و ... و هر از گاهی هم قاشقی در دهانش میگذارد.
سپهر ، که جوجه کبابش را سریع خورده و با اشتهای نوجوانی اش، هنوز سیرجوجه نشده، چه میکند؟
چشم یاری دارد از سارا که به تکه ای جوجه کباب مهمان و در بزمش شریکش کند.
میرود و میآید و هر بار به طریقی طلب میکند و خب، جواب منفی است.
بالاخره موفق میشود و سارا تکه ای از عزیزدلش را به داداش میدهد.
داداش میل میکند و بعله! اشتها همچنان پابرجاست. دوباره برمیگردد و با صدای نینیوار طلب میکند.
سارا: اووففف! هیچی دیگه یه تیکه دادم بهش. حالا مثل گربه دیگه ول نمیکنه!!
قاعدتا ما باید میگفتیم عه! داداش بزرگتره و احترام و این صحبتها.
ولی خود داداش بلند تر از ما خندید و ازین نکته سنجی به جای خواهرش مشعوف شد
و داوطلبانه و با خوشحالی برای من که در اتاق بودم و جمله طلایی سارا را دست اول نشنیدم، تعریف کرد.