در دیزی و حیای گربه
طبق معمول، سپهر غذایش را تند تند خورده و تمام کرده و سارا سر صبر دارد قربان صدقه جوجه کباب نذری اش میرود، تکه هایش را میشمارد، جلویش میچیند و ... و هر از گاهی هم قاشقی در دهانش میگذارد.
سپهر ، که جوجه کبابش را سریع خورده و با اشتهای نوجوانی اش، هنوز سیرجوجه نشده، چه میکند؟
چشم یاری دارد از سارا که به تکه ای جوجه کباب مهمان و در بزمش شریکش کند.
میرود و میآید و هر بار به طریقی طلب میکند و خب، جواب منفی است.
بالاخره موفق میشود و سارا تکه ای از عزیزدلش را به داداش میدهد.
داداش میل میکند و بعله! اشتها همچنان پابرجاست. دوباره برمیگردد و با صدای نینیوار طلب میکند.
سارا: اووففف! هیچی دیگه یه تیکه دادم بهش. حالا مثل گربه دیگه ول نمیکنه!!
قاعدتا ما باید میگفتیم عه! داداش بزرگتره و احترام و این صحبتها.
ولی خود داداش بلند تر از ما خندید و ازین نکته سنجی به جای خواهرش مشعوف شد
و داوطلبانه و با خوشحالی برای من که در اتاق بودم و جمله طلایی سارا را دست اول نشنیدم، تعریف کرد.