این چنین دو ساله شدی
شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ق.ظ
- شیرین. شیرین. شیرین.
هر خاطره ای که ازت میخوام بنویسم، با خودم میگم نه واقعا خودش خیلی شیرین تر ازینه.
با حداقل کلمات و حرکات، حداکثر منظور رو میرسونی، به طوری که بیشتر اوقات به راحتی میتونی منظورت رو به کسانی غیر از خانواده خودمون هم منتقل کنی.
جدیدا یاد گرفتی وقتی اعتراض داری، یا یه غریبه نگاهت میکنه یا باهات حرف میزنه، ساعدت رو میگیری جلوی چشمات.
یه وقتایی که داداش شلوغ کاری میکنه، انگشتت رو میگذاری یک سمت لبت و میگی: سسسس
- همین الان خوابونده بودمت و با بابایی داشتیم تلوزیون میدیدیم. بابایی صدام کرد که بیا سارا رو ببین. تو اتاق با نور موبایل دنبالت گشتم و تا کمر دولا شده و خوابیده روی تخت داداشی و پاها روی زمین یافتمت.یگبه بابایی میگم مثل ادم اهنی که وسط راه باتریش تموم میشه میفته، همونجا باتریش تموم شده و خوابش برده.
- آش رو با جاش میخوای. معمولا همه چی رو، همه اش رو میخوای. قرص نعناع رو که تا همین دیروز به دو تاش همزمان قانع بودی، الان با ظرفش میخوای، بستنی خانوادگی با ظرفش و ... و این قاعدتا اصلا با مزاق داداشی جور نیست.
- چند وقت پیش به شیوه بازی اون وقتام با سپهر، سرم رو گذاشتم روی پای گل دختر و ادای نینی در اوردم، که ایشون سرم رو گرفته و به نشانه ی "بلند شو از سند وسالت خجالت بکش" از رو پاش بلند کرد. ولی اخیرا این به یکی از بازیهای محبوبش تبدیل شده و معلوم شد که اون موقع هنوز درک درستی از بازی نداشته. الان قشنگ مامان سارا ی من میشه و تر و خشکم میکنه.
۹۷/۰۵/۲۷