سلسله موی دوست...
ساعت یازده و نیم با اِه اِه معمول از خواب بیدار میشی. از خوابی که ساعت ده گذشته اغازش بوده، بعد از یکروز شلوغ و خوب. خونه مامان بزرگ، پارک خونه مامان بزرگ . با خواب کم.
شیر میخوری. و بعد بلند میشی مینشینی و این اغاز ماجراست.
پستونک میخوری
نمیخوابی
شلوارتو عوض میکنم
نمیخوابی
پستونک
نمیخوابی
دوباره شیر
نمیخوابی
لباستو عوض میکنم
نمیخوابی
پوشکت رو عوض میکنم
نمیخوابی
شیر
پستونک
آب
شیر
پستونک
غذا
شیر
پستونک
تو سالن
تلوزیون
بازی با کنترل ها
شیر
پستونک
آب تو شیشه
تو اتاق
بغل راه بریم
همه چراغ ها خاموش،
تو اتاق
حالا دوباره روشن
تو سالن
شیر
پستونک
شیشه آب
قیصی
خربزه
بازی با توپ گنده
بغل
به زور بازو متوصل میشم
دوباره غذا
شیر
پستونک
و هوووووررررا
اینبار میخوابی
و ساعت دو و نیمه.
دستشویی رو که سه ساعت تمامه نیاز دارم میرم
هنوز دخترک تو سالنه.
لباس راحت تری میپوشم. حالا که وقت خوابم کمه، سعی میکنم کیفیتشو بالا ببرم.
گرسنه میشم . میدونم مقاومت بیفایده است
میام اشپزخونه
پسته فندق و توت خشک
بی خیال مسواک و نخ دندون
پسرک بیدار میشه
دنبال من و سارا
اب میخوره
میره میخوابه
و من هنوز نخوابیدم
و دخترک هنوز توی سالنه
باشد که رستگار شویم.
باشد که نماز صبح خواب نمونیم