خونه نگو یه دسته گل
پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۳۷ ب.ظ
بعداز ظهر برای پسرک قصه گفتم تا بخوابه، نخوابید. هی بهانه اورد. فلان کارو بکنم میخوابم، بیسار کارو بکنم میخوابم و در نهایت گفت خوابم نمیاد و لطفا این بار رو ببخشید و این حرفا. قاعدتا حرف زدن یکریزش هم باعث میشد سارا نتونه بخوابه.
ازش پرسیدم خب میخوای نخوابی، چه کار کنی؟ گفت بازی. گفتم پس برو تو سالن بازی کن.
رفت تو سالن، صدای تلق تولوق میومد. فهمیدم پسرکم داره خونه رو دسته گل میکنه. بعد حدود ۴۰ دقیقه، کارش تموم شد. اسباب بازیا جمع شده بودند، روی میزها دستمال کشیده شده بود.کریر رو خیلی اهسته اورد توی اتاق خواب.
نتیجه واقعا عالی بود.ازون عالی تر، تلاش پسرکم برای خوشحال و شگفت زده کردن من بود.
۹۵/۰۸/۲۷
عزیزم
چقدر زیبا
مهربونی را از خودتون یاد گرفته