شیرین بیان
دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ق.ظ
میگی : همین طور که دارم با اتوبوسم بازی میکنم برام قصه بگو.
مشغول ظرف شستن، شروع میکنم:
یه اتوبوس بود که کارش جابه جا کردن مردم بود...
میپری وسط حرفم: خب کار همه اتوبوسا جا به کردن مردمه!
وسط حرف جدی و تذکرگونه ام، میخندی. طبق اعلام قبلی، میگم من حرف نمیزنم باهات.
چند بار اصرار میکنی و من سکوت کرده ام.
بعد صدای زنگ از خودت درمیاری: زییینگ زییینگ، مامان ها با بچه هاشون حرف بزنن!
سارا با صدای بلندی، شکمش کار میکنه. میگی: به به! قدم نورسیده مبارک.
۹۵/۰۸/۲۴