دیگه بعدش یه کوک میزدم، و مجدد مشغول لبخند پایاپای میشدم
سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ق.ظ
لبه تخت نشستم و مشغول دوخت اثر هنری-نمدی جدیدم هستم. پسرک اون طرف تخت نشستخ و نقاشی میکشه. دخترک هم بینمون دست و پا میزنه و سعی میکنه جفت دستاشو تا مچ فرو کنه تو حلقش. هر از گاهی هم عق میزنه، چون انگشتش میره در حلقومش.
یکهو متوجه میشم دخترک دیگه دست و پا نمیزنه. به علاوه سنگینی نگاهی هم حس میکنم. سرم رو میچرخونم. دخترک با لبخند گشادی خیره شده به من.
لبخندی که یعنی من میشناسمت و دوستت دارم.
۹۵/۰۸/۱۱