بابا
بعضی بازی ها را که با شما میکنم، یاد بچگی هایم و لحظاتی که بابا همان بازی را با من میکرد، دلم را میبرد.
یکی همان یا دائم ... که در پست قبل گفتم. همیشه دستم هایمان را از پشت سر بابا دور گردنش حلقه میکردیم،بابا جلو عقب میرفت و برایمان یا دائم میخواند.
گاهی به حالت سرسره میایستاد. دستهایمان را میگرفت و ما (من. بقیه را نمیدونم) از پاهایش بالا میرفتیم و در آخر طی یک حرکت آکروباتیک چرخ میزدیم و با دستهایی پیچ خورده برمیگشتیم روی زمین.
روی برآمدگی پاهایش میایستادیم و تاتی تاتیمان میکرد. فکر کنم این بازی رو با مامان انجام میدادیم.
کمرخاروندن های شب های تابستان، توی بالکن. نقاشی هایی که با ناخن روی پوست سفید کمر بابا میکشیدیم. شیطنت هایی که میکردیم موقع خاروندن. قلقلک هایی که میدادیم. که حالا گاهی دوباره گل میکند ولی دیگر دلم نمیآید بابا جانم را خط خطی کنم و قلقلک بدهم.
موهایی که با موچین از گوش بابا میکندم و همیشه گوشش تمیز بود. که باز هم خجالت میکشم این روزها. و آقای همسر هم که حتی نمیگذاره نزدیک گوشش بشم!
می ایستاد وسط اتاق. دستمون رو میگرفت و می میچرخیدیم دورش. بعد که یه نیم دور میزدیم دست رو عوض میکرد که کامل دورش بگردیم.
بابا جان شما خورشیدی و ما همه زمین. به حق که شایسه است شبانه روز دورت بگردیم و از نورت روشن شویم. بتاب باباجان. همیشه بر تاریک وجود تک تکمان بتاب.