چند هفته قبل: کیفم را به دست آقای کیف ساز میدهم که ببیند میتواند بندش را نو کند یا نه. جیغ میزنی و اعتراض میکنی. میگذارم به حساب اینکه بعنی چرا ایستادی، برویم.
چند روز قبل:
- در راه بازگشت از حرم، توی تاکسی مامان جون کیف من را میگیرند که راحت تر با شما کشتی بگیرم. بند کیف را میگیری و میکشی سمت خودمان و با اعتراض میگویی «مامان»
- در مسجد دخترک هفت هشت ماهه که ظاهرا از قرمزی کیف من خوشش آمده دستش را میاندازد که بگیردش. به زور کیف را از دستش بیرون میکشی و میبری یک متر آن طرف تر رها میکنی.
- بابابزرگ مادری مهمانمان هستند. باز پتوی بابا را، این بار با عصبانیت از رویشان میکشی و مدام میگویی: بابا!!
اینها را دیگر نمیشود به حساب چیز دیگری گذاشت. شک نداریم که رادارهای مالکیتت به همین زودی بسیار فعالانه دارند عمل میکنند.
شکر خدا این یکی هم به کار افتاد. خدا به خیر کند عاقبتمان را!!
با خودم فکر میکنم چه کردم در سالی که گذشت؟
یادم می آید که مادری کردم و بس.
با خود به نتیجه میرسم: سال گذشته سال خوبی بود.